چپتر 1363: سایه، ستاره و پیشگو
0این خبر که زنجیرشکن میتوانست شکوهِ گذشته... یا شاید آیندهاش... را بازیابد،آرام خبرِ خوشی بود. با این حال، تعمیرش برای کاسی زمان میبرد. همچنینکرد به موادِ زیادی نیاز داشتند و البته کمکِ فراوانِ بومیانِ لطفِ سقوطکرده.
در میانشان کشتیسازانِ باتجربهای پیدا میشد. سانی و نفیس کشتیِ باستانیترک را فقط در حدی وصلهپینه کرده بودند که در دم غرق نشود،سرخِ اما کارهای زیادی بود که از پسشان برنمیآمدند. حالا وضعیت فرق میکرد.
فقط تعمیرِ بدنه و عرشهها چند هفته زمان میبرد. پس ازمسیرهای پایانِ این بخش، کارِ پیچیدهتری آغاز میشد — کاسی باید مسیرهایآغازِ رونی را که افسونهای کشتیِ پرنده را به کار میانداختند، ترمیم میکرد.
زمانِ زیادی به نظر میرسید.
سانی و نفیس میدانستند از آغازِ کابوس یک سالِ تمام در مقبرهٔ آریل گذشتهقوا است، با این حال هدر دادنِ حتی یک روز هم بیقرارشان میکرد. هرچه بود، اعضایسرخیِ دسته آن بیرون جایی بودند و وضعیتشان نامعلوم بود. شاید بهشدت به کمک نیاز داشتند.
در نهایت، آن سه تصمیم گرفتند رفتنشان را زیاد به تعویق نیندازند. سانی و نفیس بهقوا استراحت نیاز داشتند و زنجیرشکن باید فوراً تعمیر میشد... اما چون کاسی میتوانست بهتنهایی روی افسونهازیبا کار کند، قرار شد بهمحضِ پایانِ کار روی بخشهای آسیبدیدهٔ بدنه، لطفِ سقوطکرده را ترک کنند.
این یعنی شاید دو هفتهپایانِ زمانِ آرام داشتند تا تجدیدِباید قوا کنند و آماده شوند.
سانی از پنجرهٔ اتاقِ خصوصیِاستراحت کاسی به درخششِ سرخِ غروبروی نگاه کرد و آهی کشید.
آسمان تابلویی از سرخیِ زیبا بود وبخشهای رودِ بزرگ به دریایی از خونِ جوشانقوا میمانست. شهرِ زیرِ پایشان شبیهِ گلِ برف بود.
«...اگه لطفِچون سقوطکرده رو جاافسونها بذاریم، مشکلی نداری؟»
از پنجره رو برگرداند و به دخترِکارِ نابینا نگاه کرد. داشت چای دم میکردپرنده و انگار غلوزنجیرِ طلاییاش هیچ مزاحمتی برایش نداشت.
نفیس هم همانتعویق نزدیکی بود و نقاشیهایتعمیر دیواری را بررسی میکرد.
کاسی بهآرامی سر تکان داد.
«راستش به این مردم وابسته شدم. اما کاری که میکنیم به خاطرِکنند خودشون هم هست... اگه به آستانه حمله نکنیم، هیچ آیندهای برای مردمِغروب رود باقی نمیمونه. چند سال، یا نهایتاً چند دههٔ دیگه، از بین میرن.»
البته اگر واقعاً مردمِ رود بودند. تا جاییپیچیدهتری که انسانهای جهانِ بیداری میدانستند، دنیای کابوس بهمحضِ فتحترمیم شدنِ بذر از بین میرفت. اما... تشخیصش سخت بود.
دستکم سانی کهتعویق هرگز نتوانسته بودفوراً فرقشان را بفهمد.
به سمتِروی میز رفتکند و نشست.
«اونا اینو میفهمن؟ میذارن بری؟»
دو نگهبان درست پشتِ درپایانِ ایستاده بودند. با اینکه نمیتوانستباید ببیندشان، سایههایشان را حس میکرد.
کاسی چند لحظه مکثنیندازند کرد و چای راچون در فنجانهای سرامیکیِ زیبایی ریخت.
«اجازه میدن. خوب براشونکند توضیح میدم... نگران نباش.آسیبدیدهٔ بیاین یه کم چای بخوریم.»
نفیس توجهش را از نقاشیهای دیواریکند گرفت و سرِ میز به آنهاکنند پیوست. چهرهاش آرام و خونسرد بود.
فنجانش را بالا آورد،هفته کمی مکث کرد وپیچیدهتری بعد با لحنی یکنواخت گفت:
«فرصت نشد بگم. ولی من... منفوراً هم دلم براتون تنگ شده بود.کند و خوشحالم که همدیگه رو پیدا کردیم.»
به کاسی و بعد بهقرار سانی نگاه کرد. نگاهش چندکنند لحظه بیشتر روی صورتِ سانی ماند.
سپس جرعهای از مایعِروی کهربایی و خوشعطر نوشیدبهمحضِ و لبخندِ محوی زد.
«مثلِ همون روزای خوبِ گذشتهست.»
سانی هم داشت به این فکر میکرد که حرفی ازروی تهِ دل بزند، اما از بروز دادنِ احساساتِ واقعیاش خجالتآرام کشید و در عوض وانمود کرد چای در گلویش پریده است.
«خوب؟ دقیقاً به کدوم روزا میگی خوب؟ اون موقعی که یه سنتوریونِ زرهپوشتجدیدِ منو به سیخ کشید، یا وقتی اون درختِ لعنتی هیپنوتیزممون کرد؟ یا وقتیکشید شبانه داشتیم از دریای تاریک رد میشدیم و اون ساکنِ اعماق بهمون حمله کرد؟»
نفیس چند لحظهبهتنهایی ساکت ماند وکند بعد سر تکان داد.
«...آره.»
سانی خیره ماند.
اگه تصورش از روزایکند خوب اینه... عجب، این واقعاًترک خیلی چیزا رو روشن میکنه...
سانی به حالِ پسری کهافسونها یک روز قرار بود ستارهٔ دگرگونترک را سرِ قرار ببرد، دل سوزاند.
همان موقع،عرشهها گناهِ تسلاهفته تمسخرآمیز خندید:
«دلسوزی به حالِ خودت، هان؟»
خفه شو بابا!
نگاهِ خشمگینی به شبحِروی شمشیر انداخت و بعدبهمحضِ سرش را تکان داد.
داشت چه کسی را گول میزد؟ سانی بارها دلش برایباید روزهای سادهٔ زنده ماندن در ساحلِ فراموششده تنگ شده بود.میرسید جهنمِ آنجا... برای او هم مثلِ یک بهشتِ تاریک بود.
از درونِ یک سایه نگاهاستراحت کرد و هر سهشان را براندازافسونها کرد؛ نفیس، کاسی و خودش را.
خدایان.
هر کدامشان چقدر تغییر کرده بودند. عملاًقرار غیرقابلشناسایی بودند... و این حتی به خاطرِآرام تغییراتِ ظاهریشان در اثرِ بیداری و عروج نبود.
آن روزها... سانی موشِ خیابانیِ بیقدرتی بود که فقط به فکرِ خودش و حفظِ رازش بود. کاسیترمیم دختری شیرین اما درمانده بود که شدتِ نقصِ فلجکنندهاش او را در هم شکسته بود. نفیس زنِ جوانِاعضای گوشهگیری بود که چیزِ زیادی از دنیا نمیدانست، جز اینکه قرار است آن را با خاک یکسان کند.
حالا ما رو ببین.
دیگر خبری از آن بچهٔ لاغر و استخوانیِ حاشیه نبود؛ جایش را مردِ جوانِ خوشسیمایی گرفته بود با چشمانی چناندرخششِ سرد و تاریک که نگاهِ یخیشان میتوانست آدم را ببُرد. آن دخترِ درمانده حالا زنِ جوانِ زیبارویی بود که لطافتش ارادهایگلِ تزلزلناپذیر و قدرتی شوم را پنهان میکرد. نفیس... شاید بیشتر از همه تغییر کرده بود و درسهای تلخِ بیشماری آموخته بود.
نامشان در سراسرِ جهان شناخته شده بود و مدتها پیش حسابِ تمامِکنند پلیدهای قدرتمندی را که با تیغهشان از پای درآمده بودند، از دستغروب داده بودند. سقوطکرده، فاسدشده، و حتی اعظم. اهریمنها، ترورها، و حتی تایتانها.
انسانها همعرشهها بودند... بیدارشدگان، استادها،پایانِ و حتی قدیسها.
چه کسی فکرش را میکرد سه نوجوانی که در هزارتوی سرخ با هم آشنابهمحضِ شده بودند، یک روز در دنیایی پنهان ساختهٔ یک دیمون بنشینند و چای بنوشند،درخششِ و پیش از بادبان کشیدن برای جنگ با شهری پر از موجوداتِ کابوس استراحت کنند؟
سانی جرعهای ازافسونها چایش نوشید وبهمحضِ سر تکان داد.
زندگی بعضی وقتا واقعاً خندهداره.
با اینعرشهها حال... عجبهفته چایِ معرکهای بود.
مدتی مکثزیاد کرد و بعداستراحت با دستپاچگی گفت:
«منم... شاید دلم براتون تنگقرار شده بود. خوشحالم که ماکنند سه تا دوباره با همیم.»