چپتر 1091: سایهٔ پنجم
0سانی هنوز از پارهپاره شدن و سپس دوباره به هم دوخته شدنِ روحش سرگیجه داشت. باصفحهٔ این حال، نبرد بهشدت در جریان بود و او فرصتی نداشت تا در آرامش تجدید قواسعی کند... عیبی نداشت. به هر حال، از مدتها پیش به جنگیدن در وخیمترین شرایط عادت کرده بود.
تنها یک لحظهنقشِ طول کشید تاآنجا اوضاع را بسنجد.
انگار مدتی طولانی از دنیا بیخبر بود. میدانِ نبرد ویران و زیرورو شده بود و حتی مسیرِ رود نیز کمیفقط تغییر کرده بود. آبِ آن که زمانی زلال بود، حالا گلآلود و زهرآگین به چشم میآمد. افی و کای همچنانبزرگترین در بخشِ کمعمق با هزارپای مخوف میجنگیدند و قدیس از دلِ تاریکی پشتیبانیشان میکرد. انگار هر سه اوضاعِ خوبی داشتند.
اما سربازان بهسختی تلاش میکردند تا مواضعِ خود را حفظ کنند. شیبِ ساحلِ رود پوشیده از استخوانهای خردشده بود و صدها تن از نوچههای نفرتانگیزِمیانِ تایرنت تا همان موقع نابود شده بودند. اما صدها دیوِ دیگر باقی مانده بودند، و حالا که قدیس مشغولِ تبدیل کردنِ هزارپای جمجمهای به جاسوزنیتصمیم بود و با کمکِ افسونِ [بارِ صلح]ِ کمانِ جنگیِ مورگان سنگینش میکرد، کسی نمانده بود تا در برابرِ سیلِ هجومشان نقشِ موجشکن را بازی کند.
تنها جت آنجا بود. دروگرِ روح همچون تجسمِ زیبای مرگ میانِ دیوهای استخوانی حرکت میکرددیگری و آنها را یکی پس از دیگری از صفحهٔ روزگار محو میکرد، اما او فقط یکماند نفر بود. هرچقدر هم که سریع و مرگبار بود، نمیتوانست همزمان در چند جای مختلف باشد.
سانی مرددهجومشان ماند و سعیبازی کرد تصمیم بگیرد.
غریزهاش میگفت به سراغِ بزرگترین تهدید برود و شخصاً آن را از معادله حذف کند. با این حال،روزگار تایرنت همچنان قدرتمند و درنده بود. هزارپا حتی بدونِ بیشترِ تواناییهایش، مقاومتِ هولناکی نشان میداد. معلوم نبود از پایغریزهاش درآوردنش چقدر طول میکشد. در این میان، سربازان تا زمانِ مرگِ تایرنت همچنان زیرِ یورشِ دیوهای استخوانی تلفات میدادند.
پس باید چه میکرد؟ از عادتهایش پیروی کند و برای کشتنِنمانده تایرنت بشتابد، یا برخلافِ غریزه عمل کند و با اعتماد بهتجسمِ افی و کای، تمرکزش را روی پشتیبانی از سربازانِ عادی بگذارد؟
سانی آه کشید.
«غریزهها چیزِ خوبین. اما آدمابازی به یه دلیلی و بهتجسمِ لطفِ عقلشون از جانورا بالاتر رفتن.»
در نهایت، هرچقدر هم که برایش غیرطبیعی بود، چارهای بهتر از پیروی از نقشه نداشت. نقشیدیگری که به او محول شده بود، کشاندنِ تایرنت به کمینگاه بود و پس از آن، بایدماند موانعی بر سرِ راهِ ارتشِ استخوانی میگذاشت تا کار برای بیدارشدگان و سربازانِ عادی آسانتر شود.
پس... سانی میخواستافسونِ خودش را بینِ پلیدهاجنگیِ و انسانها قرار دهد.
پیش از آنکه به دلِ نبرد بزند، کابوس و دیوچه را مرخصحرکت کرد. آنها با محافظت از او کارشان را انجام داده بودند؛ فرستادنِ آنهمزمان دو به میانِ انبوهِ دشمنانِ سقوطکرده، بیشتر از آنکه مفید باشد، دردسرساز میشد.
سپس، سانی به پایین نگاهبازی کرد؛ به سایههایی که رویتجسمِ زمین پیشِ رویش جمع شده بودند.
چهار سایهٔ اول همراهانِ قدیمیاشروح بودند: دلگیر، شاد، خزنده ومیانِ مغرور. اما پنجمی تازه بود.
سایهٔ پنجم سادهلوح و خوشطینت به نظر میرسید. با اینکه به اندازهٔ اوسیلِ پرجنبوجوش نبود، اما این یکی... بیش از حد به سایهٔ شاد شباهت داشت.دیوهای آنقدر زیاد که سانی بیاختیار حس میکرد این رفتارِ دوستانهاش فقط یک ظاهرنمایی است.
و پشتِ آن ظاهر، میتوانست رگهای از بدجنسیِمرگ بیحدومرز را حس کند. سایه ریگی به کفش داشت...روزگار مشخص بود که پر از انواع و اقسامِ شیطنتهاست!
ابرویی بالاهجومشان انداخت وموجشکن آه کشید.
«...تو یکیبازی خیلی شیطونی،دروگرِ مگه نه؟»
سایهٔ شیطون به او خیره شد و چیزی جز تعجبِکسی معصومانه از خود ساطع نکرد. سرانجام، با نهایتِ صداقت سرشروح را تکان داد. انگار کمی هم به او برخورده بود.
انگار سایه داشت میگفت:
«کی؟ من؟ اوهنقشِ نه، معلومه کهآنجا نه! من عمراً...»
سانی چشمانش را ریز کرد.
«آره... آره، حتماً. خب، پسصلح بیا بریم. نمیدونم متوجه شدی یانمانده نه، ولی ما وسطِ یه نبردیم.»
سایه نگاهش کرد، بعد پشتِ سرش را خاراند و نگاهی به همزادهایشحرکت انداخت، انگار مطمئن نبود باید چه کار کند. اما وقتی آن چهارنمیتوانست سایهٔ دیگر جلو رفتند تا دورِ بدنش بپیچند، او هم بهسرعت دنبالشان رفت.
حسی از قدرتِ سرریز در بدنِ سانی رخنه کرد. نفسِ عمیقی کشید تامیانِ به محدودیتهای جدیدش عادت کند، و بعد افی را دید که با سپرِ گردشمرگبار دوازده پای تایرنت را میشکند. در یک آن، محدودیتهایش از آن هم فراتر رفت.
سانی لبخندی زد، نگاهِ بیرحم را احضار کرد و بهمیانِ جلو یورش برد. همزمان، از [برکتِ غروب] استفاده کرد تافقط پیوندی ذهنی با جت برقرار کند و حرکاتشان را هماهنگ سازد.
جت به سمتِ راستِ خود حرکت کرد. دروگرِمورگان روح قرار بود مسئولِ نیمهٔ غربیِ خطِ دفاعی باشد،بازی در حالی که اهریمن در بخشِ شرقی جولان میداد.
سایهها به جلو هجوم بردند.همچون در لحظهٔ بعد، صدای خردشدنِدیوهای استخوانها در میدانِ نبرد پیچید.
در نهایت، کای بود که هزارپای جمجمه را از پای درآورد. قدیساستخوانی با تیرهایش آن را ناتوان و کُند کرده بود، که به افی فرصتنمیتوانست داد ضربهای ویرانگر به سرِ موجود وارد کند و جمجمهاش را ترک بیندازد.
البته، این بهتنهایی هرگز یک تایرنتِ فاسدشده رامورگان نمیکشت. با این حال، به کای فرصت دادموجشکن تا ضربهای مهلک به آن پلیدِ مخوف وارد کند.
در حالی که در آسمان پرواز میکرد، خودش را بالای سرِ هزارپا رساندآنها و کمانش را کشید. این بار، تیری از شعلههای سوزان روی زهاش ظاهر شد.جای حرارتِ تیر چنان وحشتناک بود که انگار خودِ دنیا داشت در اطرافش ذوب میشد.
خوشبختانه، کای با زرهی ساختهشده از فلسهای اژدها محافظت میشد. بیآنکه تحتتأثیرِمرگ حرارتِ سوزان قرار بگیرد، تیرِ آتشین را رها کرد. تیر مانندِ رگهای ازهرچقدر نور به پایین پرواز کرد و از شکافِ باریک واردِ جمجمهٔ موجود شد.
سپس، انفجاری هولناک سرِ تایرنت را از درون روشن کرد. زبانههای آتشاستخوانی و جریانهای دود از دهانش، از گودالی که پیشتر درختِ شکسته درمرگبار آن قرار داشت، و از چشمانِ خالیِ جمجمههای بیشمار به بیرون فوران کرد.
برای لحظهای انگار جمجمهٔ عظیم و نابودیناپذیرِ خودِ هزارپا هم داشت متلاشیبرابرِ میشد. اما در نهایت، اینطور نشد. در حالی که دود و آتش ازمیانِ سرش زبانه میکشید، موجود تلوتلو خورد و سپس بهسنگینی روی زمین سقوط کرد.
هزارپای جمجمه مرده بود.
با نابودیِ تایرنت، زیردستانش تمامِ انسجامِ باقیماندهٔ خود را از دست دادند. افی، کایدیوهای و قدیس نیز آزاد شدند تا از پشت به آنها حمله کنند. ارتشِ استخواننمیتوانست که بینِ آنها و بدنهٔ اصلیِ نیروی اعزامی گیر افتاده بود، بهسرعت تحلیل رفت.
طولی نکشیدبازی که بهکلیدروگرِ نابود شد.
سانی با نگاه به میدانِصلح نبرد که پوشیده از استخوانهایکسی خردشده بود، نفسِ عمیقی کشید.
باورم نمیشه. یه نقشهروح واقعاً جواب داد. فکرمرگ کنم این اولین باره...