چپتر 463: ماجراهای باورنکردنی و اعمالِ شگفتانگیزِ رؤیابینِ قهرمان سانلس و همدمانِ سنگیِ بردبارش، سنگِ سخنگو و قدیسِ خاموش، نسخهٔ خلاصه (جلد ۲)
0آن سه نشستند و منوهای کاغذی و قدیمی در اختیارشانآدمِ قرار گرفت تا انتخاب کنند. سانی کمی به کلمهٔ «استیک»عینکِ خیره ماند، بعد لرزید و نگاهش را به بخشِ سالاد گرداند.
چند دقیقه بعد، پیشخدمتینسخهٔ نزدیک شد تا سفارششانکنجکاوانهای را بگیرد. افی گفت:
«فکر کنم... سه پرس بیبیمباپ،شود سه پرس سامگیوپسال، سه کاسهتوانست جاجانگمیون و سه پرس دوکبوکی.»
سپس رو بهداشت آنها کرد، معصومانهزیبایی لبخند زد و پرسید:
«...اوه، شما چیپیشخدمت بچهها؟ شما میخواینظاهرِ چی سفارش بدین؟»
سانی نزدیک بود بانسخهٔ آبی که داشت از لیوانِانداخت بلورینِ زیبایی مینوشید خفه شود.
با این حال، پیشخدمتخفه هرطور که بود توانستپیشخدمت ظاهرِ جدیاش را حفظ کند.
«چه آدمِ حرفهایایه...»
...از آنجا که در اتاقکِ خصوصی نشسته بودند، کای بالاخرهآدمِ کلاه و عینکِ آفتابیاش را درآورد و لبخندی درخشان زد.عینکِ صدایش چنان صادقانه بود که سانی را... کمی حرص داد.
«خیلی خوشحالم کهمکث میبینمت سانی. من ونگاهِ افی واقعاً نگرانت بودیم!»
سانی گلویش را صاف کرد.
«این، اِ... ممنون. فکر کنم. منزیبایی یهجورایی... فرض رو بر این گذاشتهپیشخدمت بودم که اصلاً متوجهِ غیبتم نمیشین.»
افی آهی کشید.
«کمکم دارم آرزو میکنم کاش متوجهکوتاهش نمیشدم، احمق! بههرحال... چه اتفاقِ لعنتیایشروع افتاد؟ چرا یه ماهِ تمام غیبت زد؟»
سانی مکثزیبایی کرد وخفه بعد گفت:
«نسخهٔ طولانیشآبی رو میخواینلیوانِ یا کوتاهش رو؟»
کای نگاهِحال کنجکاوانهای بههرطور او انداخت:
«فکر کنمغیبت بهتره با نسخهٔطولانیش کوتاه شروع کنیم؟»
سانی پشتِ سرش را خاراند.
«باشه. خب، در این صورت... من در اصل فقط میخواستم سرنخهایی از یه گنجِ پنهان پیدا کنم، اما در نهایتحرفهایایه نزدیک بود یه صندوقچهٔ گنج من رو بخوره، رویِ جنازهٔ یه اهریمن افتادم توی یه پرتگاهِ بیانتها و با شعلههایخوشحالم ایزدی سوختم. خوشبختانه، یه صدایی هست که بعضی وقتا توی سرم میشنومش و کمکم کرد تا فقط یه کم بسوزم.»
افی سرش را کج کردتوانست و نگاهِ عجیبی به اوآدمِ انداخت. لبخندِ کای کمی رنگ باخت.
سانی جرعهای آبمکث نوشید و باکوتاهش لحنی بیخیال ادامه داد:
«بههرحال، اعماقِ اون فضای خالی، یه برجِ سیاه پیدا کردم. چندتا عروسکِ شکسته و یه دستِ قطعشدهٔ در حالِ پوسیدن اونجا بود که من...کلاه اِ... یهجورایی خوردمش. از برجِ سیاه توی پرتگاه، رفتم به یه برجِ سفید توی آسمون و بعد سوار بر دمِ یه اژدها برگشتم رویاصلاً زمین. در کل همین بود. اوه، و قبل از همهٔ اینا، فکر کنم یهجورایی خودم رو کشتم. یه خاطرهٔ خیلی خوب هم ازش گیرم اومد!»
آن دو چند لحظهلیوانِ به او خیره ماندند وشود بعد تقریباً همزمان آه کشیدند.
کای سرش را تکان داد.
«حرفم رو پسمکث میگیرم. بیا نسخهٔکوتاهش طولانیش رو بشنویم...»
سانی توالیِ اتفاقاتی را که باعث شده بود بیش از یک ماه ناپدید شود توضیح داد، اماحفظ چند چیز را پیشِ خودش نگه داشت — مثلِ تعدادِ واقعیِ سکههای معجزهآسایی که جمع کرده بود،صدایش هر چیزی که به بافنده ربط داشت و دلیلِ اصلیِ اینکه چرا اینقدر برای سریعتر قویشدن بیتاب بود.
وقتی حرفشحال تمام شد،هرطور افی ریز خندید.
«خب. این صفتِمکث [مقدّر]ت اخیراً حسابیکوتاهش پُرکار شده، نه؟»
چهرهٔ سانی در هم رفت.
«فکر کنم. البته قبل از اون سه ماهِ تمام هیچ اتفاقِ خیلی بد یا خیلی خوبی برام نیفتاده بود. اماحرفهایایه مسئله همینه، وقتی بالاخره اتفاق میافته، معمولاً یه چیز به یه چیزِ دیگه ختم میشه. البته همهچیز هم وحشتناک نیست.خوشحالم مجبور شدم برای زنده موندن خیلی سخت تلاش کنم، اما غیر از اون، این سفرِ اکتشافی برام یه ثروتِ بادآورده بود.»
کای جرعهایحال چای نوشید وتوانست سپس متفکرانه گفت:
«و در موردِمکث این صدا... موردرتکوتاهش چطور؟ بهش اعتماد داری؟»
سانی تردیدزیبایی کرد، بعدخفه شانه بالا انداخت.
«بعد از اینکه مطمئن شدم فقط زاییدهٔ خیالم نیست، به این باور رسیدم که موردرت واقعاً یکی از گمشدگانه وحرفهایایه احتمالاً مثلِ خودمون یه بیدارشدهست. به احتمال زیاد به خاطرِ اون تکهآینهای که بعد از از پای درآوردنِ اون پژواکِخوشحالم مصنوعیِ عجیبش برداشتم، میتونه از فاصلهٔ دور باهام ارتباط بگیره. ولی غیر از این... نمیدونم. دستکم میشه گفت خیلی مرموزه.»
کمی فکرحال کرد وهرطور بعد اضافه کرد:
«تا الان هر اطلاعاتی که بهم داده درست از آببهتره دراومده. و خیلی هم مفید بوده. اگه اون نبود شایدفقط الان زنده نبودم. برای همین واقعاً سخته که نظری بدم.»
کای لبخند زد.
«خب، در اینداشت صورت، از نظرِزیبایی من که مشکلی نداره.»
با نزدیکشدنِ پیشخدمت برای بردنِ ظرفهای کثیف و پرکند کردنِ لیوانهایشان، سانی مکث کرد. وقتی دوباره تنها شدند،بالاخره کمی ساکت ماند و بعد رو به افی کرد:
«ولی به هر حال... باور دارم که حرفش دربارهٔ بذر راسته. فکر کنم بتونم چاقوی ابسیدین رو به دست بیارم، که قراره کابوسگنجِ رو راحتتر کنه. پس... میخواستم یه چیزی بپرسم. افی، میدونم که میتونی با یه بشکن، یه دوجین از قویترین دستههای بیدارشدهٔ دنیا روسرم با خودت همراه کنی تا کابوسِ دوم رو فتح کنی. اما... ممکنه به این فکر کنی که... با من به مصافِ یکی بری؟»
انتظار داشت قبل از جواب دادن کمی دستشپیشخدمت بیندازد، اما افی مدتی ساکت ماند و حالتی بهطورآنجا غیرعادی جدی به خود گرفت. پس از مدتی گفت:
«به مصافِ یه کابوس بریم؟بلورینِ الان، وقتی بهزور چهار ماه ازحال بیدارشده شدنمون میگذره؟ دیوونه شدی سانی؟»
سانی لبخند زد.
«نه، منظورم الان نیست. مسلماًطولانیش هردومون برای قویتر شدن وبهتره آماده شدن به زمان نیاز داریم.»
سانی پس ازمینوشید گفتنِ این حرف،این نگاهش را دزدید.
«...هفت ماهِ دیگه. بعد از انقلابِ زمستانی.مینوشید اون موقعست که برنامه دارم به برجِ عاجظاهرِ برگردم و واردِ اون بذر بشم. باهام میای؟»
افی مدتِ زیادی بههرطور او نگاه کرد، بعدحفظ او هم لبخند زد.
«حتماً. چرا که نه؟ اصلاًطولانیش جورِ دیگهای هم دلم نمیخواست.بهتره اما، سانی... یه شرط دارم.»
سانی ابرویی بالا انداخت.
«واقعاً؟ چی هست؟»
افی نگاهی بهپیشخدمت کای انداخت، بعدظاهرِ با آرامش گفت:
«باید کاسی رو هم راضی کنی که بهمون ملحق بشه. نمیدونم بینِ شما دو تا چی گذشته، ولی مهم نیست. اعضایِمیخواستم یه دسته که نباید حتماً با هم دوست باشن. فقط باید بتونن خوب با هم کار کنن... و دستهٔ ما اونجا تویهست ساحلِ فراموششده عالی کار میکرد. کاستر مرده و نفیس هم رفته... اما کاسی هنوز اینجاست و هردومون میدونیم که سرشتش چقدر ارزشمنده.»
در حالی کهمینوشید چهرهٔ سانی دراین هم میرفت، اضافه کرد:
«تازه، مگه لنگرش توی معبدِ شب نیست؟ میتونه کمک کنه چاقوی عاج رو همتوانست به دست بیاری. اون شاهزادهکوچولو گفت که داشتنِ هردوشون خیلی بهتره. کابوس کابوسه وکلاه فرقی نمیکنه چقدر آماده باشی، در هر صورت کاملاً مرگباره. گذشتن از هر مزیتی احمقانهست.»
راضی کردنِ کاسی...
موجی از خشم و اعتراض از اعماقِ قلبِ سانی برخاست. با اینکه زمانِ کافی داشتسرش تا از اتفاقاتِ منارهٔ سرخ خودش را بازیابد و دلیلِ کارِ کاسی را درک میکرد،بخوره اما همچنان پر از کینه بود. هنوز دلگیر بود. هنوز حتی نمیخواست به بخشیدنش فکر کند...
اما حق با افی بود.
مهم نبود چه حسی به کاسی داشت، او برای هر دستهای یک نعمت بود... مخصوصاً الان که بعدکند از بیدارشده شدن، خیلی بیشتر به قدرتهایش مطمئن شده بود. همچنین بازماندگانِ دیگرِ ساحلِ فراموششده را داشت کهصادقانه در انتظارِ بازگشتِ نفیس از او پیروی میکردند و با فرستادگانِ خاندانِ دلاوری در معبدِ شب هم ارتباط داشت.
برای اینکه دوشادوشِ او بجنگد، مجبور نبود ببخشدش. فقط باید اعتماد میکرد کهاتاقکِ دیگر به او خیانت نمیکند... که با بیمیلی همین کار را میکرد. با اینکهصادقانه سانی نمیخواست به کاسی حسنظن نشان دهد، میدانست که او درسِ تلخی گرفته است.
آهِ سنگینیغیبت از میانِنسخهٔ لبهایش خارج شد.
...باید چیکار کنم؟
...در همان لحظه، کای کهبلورینِ در طولِ گفتگوی آنها ساکتاین مانده بود، ناگهان به حرف آمد:
«اگه اشکالی نداره... روی من هم حساب کنین. من همآدمِ میخوام با شما سه تا به مصافِ کابوسِ دوم بیام.عینکِ در واقع... حتی اگه مشکلی هم دارین، اصرار دارم که بیام!»