چپتر 1567: آخرین بار
0سانی ساکت ماند وآدمی با چهرهای گرفته بهاست گناهِ تسلا نگاه کرد.
خب... این که کاملاً معلومه.
البته که او اولین نسخهنهایت از خودش نبود که بهآمد مصب میرسید. شاهزادهٔ دیوانه هم بود...
اما حرفهای بعدیِنهایت شبحِ شمشیر باعثقدم شد یکه بخورد:
«اوه، قبل از این هم شاهزادههای دیوانهٔ زیادی بودن. همهشون نقشه میکشیدن و تقلا میکردن چیزیقصد رو عوض کنن که عوضشدنی نبود، حرومزادههای پست. راه رو برای نسخههای حقیرترشون... مثل تو... هموارانباشتهٔ میکردن تا به آخر خط برسن. هر چرخه یه کم فرق داشت، اما در نهایت همون بود.»
شبح یک قدم جلوقدم آمد و تُف کرد؛صدایش صدایش از نفرت میلرزید:
«خدایان... چقدر از این نمایشِ خستهکننده خستهم. هر بار که از آلودگی فرار میکنی، بهت حق انتخاب میدن کهخستهم پیشِ متحدانت بمونی. و هر بار، انتخاب میکنی که بهشون خیانت کنی. تو... تو واقعاً یه آشغالی، اینو میدونی؟چند میدونی تا حالا چند بار زیرِ قولهات زدی؟ چند بار به اسمِ رسیدن به آزادی، به ستارهٔ دگرگون خیانت کردی؟»
گناهِ تسلا خندیدنهایت و به دریایقدم کشتیهای درهمشکسته اشاره کرد.
«نگاه کن! نگاه کن، گمشدهغیرقابلاعتماد از نور! تکتکِ این لاشههامگر بنای یادبودی برای گناهانِ توئه.»
سانی به کشتیهای درهمشکستهقدم نگاه کرد و ساکت ماند؛نفرت حسِ تلخی در دلش جوشید.
هضمش سختچرخه بود... اینکه ازنهایت خودش ناامید شود.
اما بعد، لبخندِ تلخی زد.
البته، دانستنِ اینکه آدمی غیرقابلاعتماد، خائن وخودخواه خودخواه است، تلخ بود. اما مگر واقعاً اهمیتیفراتر داشت؟ او هنوز هم از انتخابش پشیمان نبود.
فراتر از آن... هنوزقدم هم قصد داشت کارصدایش را به سرانجام برساند.
خب که چه اگر تمامِ نسخههای قبلیاش شکست خورده بودند؟ آنها او نبودند. او آخرین نسخه بود و در نتیجه قویترینشان.آلودگی او میراثِ انباشتهٔ تمامِ کسانی را که پیش از او آمده بودند در دست داشت، میراثی که شاهزادهٔ دیوانه به او بخشیدهرسیدن بود — آخرین شاهزادهٔ دیوانهای که وجود داشت — کسی که از طریقِ گناهِ تسلا تمامِ چرخههای قبلی را به یاد میآورد.
شاید آنها شکست خورده بودند، اما سانیجلو قرار نبود شکست بخورد. مجبور نبود اولینچقدر نفر باشد... فقط کافی بود آخرین نفر باشد.
محال بود شکست بخورد.
چون کابوس همینشبح حالا هم روآمد به پایان بود.
تا الان، نفیس دیگر باید حملهاش به آستانه را شروع کردهتُف باشد. شاهزادهٔ دیوانه، عذاب و کاسی... آنها وقایع را دستکاری کرده بودندمیکنی تا مطمئن شوند کابوس فتح میشود، چه با سانی چه بدونِ او.
پس، این چرخه آخرینهمون چرخه میبود... چه بهآمد هدفش میرسید و چه نه.
و اولبخندِ قصد داشتآدمی به آن برسد.
گناهِ تسلاهمون با تحقیر بهجلو او نگاه کرد.
«چیه؟ حرفی برایفرق گفتن نداری؟ ترسهمون زبونت رو بند آورده؟»
سانی لبخندِ کجینهایت زد و بیآنکه کلمهایجلو بگوید، از کنارش گذشت.
واردِ قبرستانِ کشتیها شد و از میانش گذشت؛ حواسش بود از لاشههایی که درختانِ مقدسشانفراتر سالم و پر از میوه بودند، دور بماند. حسی که از اینها میگرفت، هرچند بسیارقویترینشان ضعیفتر، اما بیش از حد شبیهِ همان حسی بود که زیرِ شاخههای روحخوار تجربه کرده بود.
آرامش. امنیت. شادی. خشنودی.
پس، سانی تا جاییداشت که در توانش بودقدم از آن حس فاصله گرفت.
گناهِ تسلا به دنبالش راهشبح افتاد و ساکت شد. چهرهٔ شبحنفرت سرشار از نفرت و تحقیر بود.
سانی اعتنایی به او نکرد.
طولی نکشید که از گورستانِ کشتیها گذشت. آنسویش شیبِ دیگری بودخدایان که به قلهٔ کوهی بلند میرسید. اگر آن کُرهٔ سنگیِ سیاه زمانیپیشِ قلبِ تایتانِ نامقدس بوده... پس این کوه باید یکی از شریانهایش باشد.
بدنِ سانی که با شش سایه تقویت شده بود، ازآمد قدرت لبریز بود. با اینکه از سفرِ طاقتفرسا به سرچشمه ازآلودگی پا درآمده بود، بیآنکه قدمی سست کند از کوه بالا رفت.
تنها نگرانیاش ایننهایت بود که بهموقعقدم به هدف نرسد.
سرانجام، سانی به قلهٔ کوه رسید. درونش واقعاً توخالی بود. پیشِ رویشهنوز ورودیِ تونلِ مدورِ عظیمی قرار داشت که ستونهای بلندی احاطهاش کرده بودند. پلههایبودند سنگی تا دهانهٔ تونل بالا میرفتند؛ کاملاً مشخص بود که ساختهٔ دستِ بشرند...
یا بهتر است گفت، ساختهٔجلو دستِ دیمون. آریل حتماً مدتها پیشخدایان خودش این ورودی را تراشیده بود.
سانی با نزدیکشدن به پلهها متوجه شد که چندتایشان درآمد گذرِ قرنها ترک خوردهاند. تکههای دندانهدارِ سنگِ سیاه روی زمینبار افتاده بود... اندازه و شکلشان به طرزِ مورمورکنندهای آشنا بود.
دقیقاً شبیه همان سنگِ سیاهشبح و دندانهداری بودند که کلیدِصدایش مصب از آن ساخته شده بود.
سانی لبخند زد.
پس شاهزادهٔ دیوانهشبح مادهٔ اولیهٔ خاطرهاش روتُف از اینجا برداشته بود.
یعنی آن دیوانهٔ پست پیش از آنکه ازقدم آینده به گذشته برود، به مصب آمده بود.چقدر میتوانست مدتها پیش آزادیاش را به دست بیاورد.
...اما اگر بهای این آزادی جانِقدم نف بود، دیگر چه فایدهای داشت؟میلرزید برای شاهزادهٔ دیوانه که فایدهای نداشت.
به همین دلیل بود که بیآنکه زنجیرهای تقدیر را پاره کند، به رودِانتخابش بزرگ بازگشته بود. و به همین دلیل بود که آنهمه رونِ جنونآمیز رویآنها تختهپارهٔ شناور در مِهِ سرچشمه حک کرده بود که همگی یک چیز میگفتند...
مراقب باش چه آرزویی میکنی.
شاهزادهٔ دیوانه ازفرق یافتنِ چاهِ آرزوهاهمون پشیمان شده بود.
اما سانی پشیمان نمیشد.
نفسِ عمیقی کشید، آینهٔآدمی حقیقت را احضار کرداست و به سطحِ صیقلیاش نگریست.
بازتابِ نفیس در آن نقش بسته بود؛ درست به همان شکلی کهچقدر روی لاکِ لاکپشتِ سیاه دیده میشد. سانی در آخرین چرخشِ حلقهٔ جزیرهٔ آلتیابمونی از آینه استفاده نکرده بود و از این رو، دستنخورده باقی مانده بود.
مدتی به بازتابِ نف خیره ماند، سپس آینهٔقدم سنگین را محکم در دست گرفت و قدمچقدر در تونلِ باشکوه گذاشت و در تاریکیاش پیش رفت.
واردِ قلبِ مقبرهٔ آریل شد.
مدتی رو به جلو رفت، بیآنکه چیزِ خاصی ببیند. حتی نمیتوانست جهتِهنوز امتدادِ تونل را تشخیص دهد... کفِ آن باید رو به پایین شیب میداشت،بودند اما صاف به نظر میرسید و تا بینهایت به جلو کشیده شده بود.
رفتهرفته، دیوارهای تونل از هم فاصله گرفتند و سقفش از دیدخدایان ناپدید شد. سانی به خودش که آمد، دید دارد میانِ دو دشتِپیشِ کاملاً مسطح از سنگِ سیاه قدم میزند و تاریکی احاطهاش کرده است.
و آنجا، در دلِ تاریکی...نهایت رونهای هولناکی روی سنگ حکآمد شده بود که دیوانهوار میرقصیدند.
سانی بهمحضِ دیدنِ اینهمون رونها، بیدرنگ افسونِ آینهٔآمد حقیقت را فعال کرد.