---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1567: آخرین بار • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1567: آخرین بار

0

سانی ساکت ماند و‌آدمی​ با چهره‌ای گرفته به‌است​ گناهِ تسلا نگاه کرد.

خب... این که کاملاً معلومه.

البته که او اولین نسخه‌نهایت​ از خودش نبود که به‌آمد​ مصب می‌رسید. شاهزادهٔ دیوانه هم بود...

اما حرف‌های بعدیِ‌نهایت​ شبحِ شمشیر باعث‌قدم​ شد یکه بخورد:

«اوه، قبل از این هم شاهزاده‌های دیوانهٔ زیادی بودن. همه‌شون نقشه می‌کشیدن و تقلا می‌کردن چیزی‌قصد​ رو عوض کنن که عوض‌شدنی نبود، حرومزاده‌های پست. راه رو برای نسخه‌های حقیرترشون... مثل تو... هموار‌انباشتهٔ​ می‌کردن تا به آخر خط برسن. هر چرخه یه کم فرق داشت، اما در نهایت همون بود.»

شبح یک قدم جلو‌قدم​ آمد و تُف کرد؛‌صدایش​ صدایش از نفرت می‌لرزید:

«خدایان... چقدر از این نمایشِ خسته‌کننده خسته‌م. هر بار که از آلودگی فرار می‌کنی، بهت حق انتخاب می‌دن که‌خسته‌م​ پیشِ متحدانت بمونی. و هر بار، انتخاب می‌کنی که بهشون خیانت کنی. تو... تو واقعاً یه آشغالی، اینو می‌دونی؟‌چند​ می‌دونی تا حالا چند بار زیرِ قول‌هات زدی؟ چند بار به اسمِ رسیدن به آزادی، به ستارهٔ دگرگون خیانت کردی؟»

گناهِ تسلا خندید‌نهایت​ و به دریای‌قدم​ کشتی‌های درهم‌شکسته اشاره کرد.

«نگاه کن! نگاه کن، گمشده‌غیرقابل‌اعتماد​ از نور! تک‌تکِ این لاشه‌ها‌مگر​ بنای یادبودی برای گناهانِ توئه.»

سانی به کشتی‌های درهم‌شکسته‌قدم​ نگاه کرد و ساکت ماند؛‌نفرت​ حسِ تلخی در دلش جوشید.

هضمش سخت‌چرخه​ بود... اینکه از‌نهایت​ خودش ناامید شود.

اما بعد، لبخندِ تلخی زد.

البته، دانستنِ اینکه آدمی غیرقابل‌اعتماد، خائن و‌خودخواه​ خودخواه است، تلخ بود. اما مگر واقعاً اهمیتی‌فراتر​ داشت؟ او هنوز هم از انتخابش پشیمان نبود.

فراتر از آن... هنوز‌قدم​ هم قصد داشت کار‌صدایش​ را به سرانجام برساند.

خب که چه اگر تمامِ نسخه‌های قبلی‌اش شکست خورده بودند؟ آن‌ها او نبودند. او آخرین نسخه بود و در نتیجه قوی‌ترینشان.‌آلودگی​ او میراثِ انباشتهٔ تمامِ کسانی را که پیش از او آمده بودند در دست داشت، میراثی که شاهزادهٔ دیوانه به او بخشیده‌رسیدن​ بود — آخرین شاهزادهٔ دیوانه‌ای که وجود داشت — کسی که از طریقِ گناهِ تسلا تمامِ چرخه‌های قبلی را به یاد می‌آورد.

شاید آن‌ها شکست خورده بودند، اما سانی‌جلو​ قرار نبود شکست بخورد. مجبور نبود اولین‌چقدر​ نفر باشد... فقط کافی بود آخرین نفر باشد.

محال بود شکست بخورد.

چون کابوس همین‌شبح​ حالا هم رو‌آمد​ به پایان بود.

تا الان، نفیس دیگر باید حمله‌اش به آستانه را شروع کرده‌تُف​ باشد. شاهزادهٔ دیوانه، عذاب و کاسی... آن‌ها وقایع را دستکاری کرده بودند‌می‌کنی​ تا مطمئن شوند کابوس فتح می‌شود، چه با سانی چه بدونِ او.

پس، این چرخه آخرین‌همون​ چرخه می‌بود... چه به‌آمد​ هدفش می‌رسید و چه نه.

و او‌لبخندِ​ قصد داشت‌آدمی​ به آن برسد.

گناهِ تسلا‌همون​ با تحقیر به‌جلو​ او نگاه کرد.

«چیه؟ حرفی برای‌فرق​ گفتن نداری؟ ترس‌همون​ زبونت رو بند آورده؟»

سانی لبخندِ کجی‌نهایت​ زد و بی‌آنکه کلمه‌ای‌جلو​ بگوید، از کنارش گذشت.

واردِ قبرستانِ کشتی‌ها شد و از میانش گذشت؛ حواسش بود از لاشه‌هایی که درختانِ مقدسشان‌فراتر​ سالم و پر از میوه بودند، دور بماند. حسی که از این‌ها می‌گرفت، هرچند بسیار‌قوی‌ترینشان​ ضعیف‌تر، اما بیش از حد شبیهِ همان حسی بود که زیرِ شاخه‌های روح‌خوار تجربه کرده بود.

آرامش. امنیت. شادی. خشنودی.

پس، سانی تا جایی‌داشت​ که در توانش بود‌قدم​ از آن حس فاصله گرفت.

گناهِ تسلا به دنبالش راه‌شبح​ افتاد و ساکت شد. چهرهٔ شبح‌نفرت​ سرشار از نفرت و تحقیر بود.

سانی اعتنایی به او نکرد.

طولی نکشید که از گورستانِ کشتی‌ها گذشت. آن‌سویش شیبِ دیگری بود‌خدایان​ که به قلهٔ کوهی بلند می‌رسید. اگر آن کُرهٔ سنگیِ سیاه زمانی‌پیشِ​ قلبِ تایتانِ نامقدس بوده... پس این کوه باید یکی از شریان‌هایش باشد.

بدنِ سانی که با شش سایه تقویت شده بود، از‌آمد​ قدرت لبریز بود. با اینکه از سفرِ طاقت‌فرسا به سرچشمه از‌آلودگی​ پا درآمده بود، بی‌آنکه قدمی سست کند از کوه بالا رفت.

تنها نگرانی‌اش این‌نهایت​ بود که به‌موقع‌قدم​ به هدف نرسد.

سرانجام، سانی به قلهٔ کوه رسید. درونش واقعاً توخالی بود. پیشِ رویش‌هنوز​ ورودیِ تونلِ مدورِ عظیمی قرار داشت که ستون‌های بلندی احاطه‌اش کرده بودند. پله‌های‌بودند​ سنگی تا دهانهٔ تونل بالا می‌رفتند؛ کاملاً مشخص بود که ساختهٔ دستِ بشرند...

یا بهتر است گفت، ساختهٔ‌جلو​ دستِ دیمون. آریل حتماً مدت‌ها پیش‌خدایان​ خودش این ورودی را تراشیده بود.

سانی با نزدیک‌شدن به پله‌ها متوجه شد که چندتایشان در‌آمد​ گذرِ قرن‌ها ترک خورده‌اند. تکه‌های دندانه‌دارِ سنگِ سیاه روی زمین‌بار​ افتاده بود... اندازه و شکلشان به طرزِ مورمورکننده‌ای آشنا بود.

دقیقاً شبیه همان سنگِ سیاه‌شبح​ و دندانه‌داری بودند که کلیدِ‌صدایش​ مصب از آن ساخته شده بود.

سانی لبخند زد.

پس شاهزادهٔ دیوانه‌شبح​ مادهٔ اولیهٔ خاطره‌اش رو‌تُف​ از اینجا برداشته بود.

یعنی آن دیوانهٔ پست پیش از آنکه از‌قدم​ آینده به گذشته برود، به مصب آمده بود.‌چقدر​ می‌توانست مدت‌ها پیش آزادی‌اش را به دست بیاورد.

...اما اگر بهای این آزادی جانِ‌قدم​ نف بود، دیگر چه فایده‌ای داشت؟‌می‌لرزید​ برای شاهزادهٔ دیوانه که فایده‌ای نداشت.

به همین دلیل بود که بی‌آنکه زنجیرهای تقدیر را پاره کند، به رودِ‌انتخابش​ بزرگ بازگشته بود. و به همین دلیل بود که آن‌همه رونِ جنون‌آمیز روی‌آن‌ها​ تخته‌پارهٔ شناور در مِهِ سرچشمه حک کرده بود که همگی یک چیز می‌گفتند...

مراقب باش چه آرزویی می‌کنی.

شاهزادهٔ دیوانه از‌فرق​ یافتنِ چاهِ آرزوها‌همون​ پشیمان شده بود.

اما سانی پشیمان نمی‌شد.

نفسِ عمیقی کشید، آینهٔ‌آدمی​ حقیقت را احضار کرد‌است​ و به سطحِ صیقلی‌اش نگریست.

بازتابِ نفیس در آن نقش بسته بود؛ درست به همان شکلی که‌چقدر​ روی لاکِ لاک‌پشتِ سیاه دیده می‌شد. سانی در آخرین چرخشِ حلقهٔ جزیرهٔ آلتیا‌بمونی​ از آینه استفاده نکرده بود و از این رو، دست‌نخورده باقی مانده بود.

مدتی به بازتابِ نف خیره ماند، سپس آینهٔ‌قدم​ سنگین را محکم در دست گرفت و قدم‌چقدر​ در تونلِ باشکوه گذاشت و در تاریکی‌اش پیش رفت.

واردِ قلبِ مقبرهٔ آریل شد.

مدتی رو به جلو رفت، بی‌آنکه چیزِ خاصی ببیند. حتی نمی‌توانست جهتِ‌هنوز​ امتدادِ تونل را تشخیص دهد... کفِ آن باید رو به پایین شیب می‌داشت،‌بودند​ اما صاف به نظر می‌رسید و تا بی‌نهایت به جلو کشیده شده بود.

رفته‌رفته، دیوارهای تونل از هم فاصله گرفتند و سقفش از دید‌خدایان​ ناپدید شد. سانی به خودش که آمد، دید دارد میانِ دو دشتِ‌پیشِ​ کاملاً مسطح از سنگِ سیاه قدم می‌زند و تاریکی احاطه‌اش کرده است.

و آنجا، در دلِ تاریکی...‌نهایت​ رون‌های هولناکی روی سنگ حک‌آمد​ شده بود که دیوانه‌وار می‌رقصیدند.

سانی به‌محضِ دیدنِ این‌همون​ رون‌ها، بی‌درنگ افسونِ آینهٔ‌آمد​ حقیقت را فعال کرد.

ناولها | novelha.net