چپتر 1780: دشتِ رودِ ماه
0جادهٔ شرقی با سرعتی باورنکردنی ساخته شده بود.همیشه حالا دیگر از قلبِ زاغ بسیار دور شدهتبدیل و به منطقهٔ تازهای از عالمِ رؤیا رسیده بود.
کوهها دیگر به چشم نمیخوردند و خاکستری از آسمان نمیبارید. هیچ اثریدریای از انسان هم نبود؛ برهوتِ لمیزرع تا جایی که چشم کار میکرد امتدادمحال داشت و تپههای ماهور و درههای عمیق اینجا و آنجا چشمانداز را میشکستند.
گاهی بدون هیچ هشداری، درههای عمیق ناگهان غرشی بم و گریان سر میدادند.مصبش سپس از آبِ خروشان سرریز میکردند و به رودهای بیشماری بدل میشدند. آن رودهاپررونق در نهایت در دوردستهای جنوب به هم میپیوستند و آبشارِ بزرگ را شکل میدادند.
از آنجا که صخرههای آبشار از زاویهای خاص،بدل بهویژه زیر نور مهتاب، شبیه به چهرهای زیبابزرگ بودند، اغلب به آن ایزدبانوی گریان هم میگفتند.
دژِ خاندانِسواحلِ اندوه همانجادریای بنا شده بود.
خاندانِ اندوه خاندانی کهن بود و جایگاهِ ویژهای در قلمروِ سرود داشت؛ چرا که دریاچهٔ پایینِ آبشار، معروف بهدژهای دریاچهٔ اشک، زادگاهِ رودی بزرگ بود که آن هم رودِ اشک نامیده میشد. آن رود از چندین منطقهٔ عالمِ رؤیاقطبِ میگذشت و آبراهی برای قلمروِ سرود به شمار میرفت، در حالی که مصبش در سواحلِ تاریکِ دریای توفان قرار داشت.
اهمیتش همیشه زیاد بود، اما حالا که دژهای دورافتاده داشتندشمار به شهرهایی پررونق تبدیل میشدند، دیگر محال بود بتوان اهمیتِهمیشه رودِ اشک را بهعنوان شریانِ ارتباطیِ قلمروِ سرود دستکم گرفت.
دژِ خاندانِ اندوه بر فرازِ صخرههای آبشارِ بزرگ نشسته بود، در حالیدوردستهای که شهری که اکنون بر آن حکومت میکرد، پایینِ آبشار و درزیر ساحلِ دریاچهٔ اشک قرار داشت. آنجا حالا قطبِ تدارکاتیِ مهمی به شمار میرفت...
خب، دستکم این چیزی بودتوفان که رین شنیده بود. البتهاما خودش هرگز به آنجا نرفته بود.
در هر حال، آبشارِ بزرگ و زادگاهِ بانو تامارِ جوانسواحلِ در دوردستهای جنوب قرار داشت. چیزی که اکنون رین رادورافتاده نگران میکرد، درههای عمیقی بود که باید از آنها میگذشتند.
منطقهای که داشتند از آن میگذشتند، جایی خشن و نامهماننواز بود. زمینش سنگی بود و خورشید کوچک و دور بههمیشه نظر میرسید. برفِ چندانی در کار نبود، اما هوا سرد و سوزان بود. ویرانههای باستانی اینجا و آنجا به چشماکنون میخوردند و همچون ستونهای سنگیِ متروکی که یادآورِ پوچیِ زندگی باشند، از دلِ زمین سر برآورده بودند. رویهمرفته، سرزمینی دلگیر بود.
با این حال، شبهنگام دگرگون میشد، چرا که سه ماهِ زیبا آسمانِدوردستهای پرستاره را روشن میکردند. این نخستین باری بود که رین چنین منظرهٔزیر غریبی را میدید، از این رو هم مبهوت شده بود و هم شگفتزده.
اما فرصتِ چندانی برای لذت بردنقرار از این منظره نداشتند، چرا کهدورافتاده دشتِ رودِ ماه جای بسیار خطرناکی بود.
در این فاصله از قلبِ زاغ، طبیعتِ وحشی هنوز بهطور کامل رام نشده بود. موجوداتِ کابوسِ فراوانیزیاد در درههای عمیق پرسه میزدند و در ویرانههای قدیمی لانه میکردند. خودِ زمین هم پرخطر بود، زیرا آدمشهری باید مراقب میبود تا به درونِ شکافهای غارمانند سقوط نکند یا با ظهورِ ناگهانیِ رودهای خروشان غرق نشود.
زمانی پلهایی سنگی روی درهها ساخته شده بود، اما بیشترشان مدتهامیرفت پیش فروریخته بودند. گروهِ جادهسازی باید برای احداثِ جاده پلهای جدیدی میساختنددژهای و به همین دلیل بود که روندِ ساختوساز اخیراً کند شده بود.
با این حال... شرقِ دشتِ رودِ ماه چیزی جز مناطقِ مرگ در خود نداشت، از این رو حدسآنجا زدنِ اینکه کارِ گروهِ جادهسازی بهزودی تمام میشود، چندان سخت نبود. رین هنوز نمیفهمید چرا ملکه سرود میخواستاندوه جادهای به سوی یک بنبست بکشد، اما در جایگاهی هم نبود که بخواهد در این باره سؤالی بپرسد.
خلاصه اینکه،سواحلِ تیمِ نقشهبرداریدریای بهسختی پیش میرفت.
این تیم از دوازده باربرِ عادی،شمار چند متخصصِ نقشهبرداری، سه بیدارشده، یک پژواکِتوفان عروجیافته و یک زائرِ مرده تشکیل میشد.
وظیفهٔ رین این بود که روزها در هل دادنِ گاریهای تجهیزاتِ نقشهبرداری کمکمصبش کند و شبها به کارهای اردوگاه برسد. این کار میتوانست خستهکننده باشد، اماشهرهایی نیازِ مداوم به عبور از درهها، وقتِ زیادی برای استراحت در اختیارش میگذاشت.
در واقع، شاید رینسرریز در میانِ اعضای تیمِبدل نقشهبرداری از همه راحتتر بود.
بقیه مدام در عذاب بودند. چکمههایشان خیس و پاهایشان تاولزده بود، یا از سرما میلرزیدند یا ازمحال گرما کلافه بودند، بدنشان از فشارِ بالا و پایین رفتن از درهها کوفته بود... اما برای رین،این همهچیز مثلِ قدمزدنی راحت بود. در واقع تعطیلات بود؛ کارِ ساختوساز در اردوگاهِ اصلی بسیار خستهکنندهتر بود.
بهلطفِ تجربهٔ فراوانش در شکارِ پلیدها در طبیعت، لباس و تجهیزاتشتاریکِ کاملاً برای این سفر مناسب بود. راحت و آسوده بود وشهرهایی از سرعتِ ملایمِ حرکت و مسئولیتهای سبکِ یک باربرِ عادی لذت میبرد.
حتی نیازیرودِ نبود با هیچرود موجودِ کابوسی بجنگد!
در همان معدود دفعاتی که به تیمِ نقشهبرداری حمله شد، آن سهدوردستهای بیدارشدهٔ جوان با اعتمادبهنفس خطر را دفع کرده بودند. با وجودِ کوچکزیر بودنِ دستهشان، برای رویارویی با خطراتِ عالمِ رؤیا کاملاً آماده و هماهنگ بودند.
پسری که معلمش دربارهاش هشدار داده بود، یعنی ری، میتوانست حضورشدژهای را پنهان کند و حتی نامرئی شود. همین ویژگی بهتنهایی بهارتباطیِ آنها اجازه میداد بیشترِ پلیدها را بیخطر از پیشِ رو بردارند.
در این میان، بانوی جوان تامار سرشتی جنگی و قدرتمند داشت و نقشِ سپرِقرار دفاعیِ این دستهٔ کوچک را ایفا میکرد. خاطرههایش نیز کیفیتی بالاتر از خاطرههای دربهعنوان دسترسِ بیشترِ بیدارشدگان داشت و این موضوع کمکش میکرد در نقشِ متخصصِ نبردِ تنبهتن بدرخشد.
آن دخترِ ظریف، فلور، حتی شفاگر بود. توانِ سرشتِبرای خفتهاش میتوانست خستگی را تسکین دهد و توانِ بیدارشقرار جلوی خونریزی را میگرفت و روندِ التیام را سرعت میبخشید.
و وقتی این سه با چیزی فراتربیشماری از حدِ توانشان روبهرو میشدند، پژواکِ عروجیافته واردِآبشارِ عمل میشد تا کفهٔ ترازو را برابر کند.
پژواک شبیهِ گرگی عظیم و هیولاوار بود؛ هدیهای که تامار از خاندانش گرفته بود.شهرهایی رین از طبقهٔ آن موجود مطمئن نبود، اما آنقدر درنده به نظر میرسید کهاکنون بتواند از پسِ بیشترِ تهدیداتی که تا الان با آنها روبهرو شده بودند بربیاید.
بنابراین، رین میتوانست با خیالِ راحتشمار استراحت کند و از نقشش بهعنوانِدریای دختری عادی و بیپناه لذت ببرد.
البته شبها بهنامیده کار روی هستهٔچندین روحش ادامه میداد.
تا الان دیگر مهارِ جوهر برایش کاملاً آشنا شده بود. همچنین مدام تمرین میکرد تا مهارش راشکل ظریفتر و دقیقتر کند... تبدیلِ جریانِ جوهر به گردابی خروشان هنوز هم از نظرِ جسمی و همدژِ از نظرِ روانی سخت و طاقتفرسا بود، اما دیگر بعد از هر مراقبه مثلِ گذشته از پا درنمیآمد.
همچنین حس میکرد بدنش دارد رفتهرفته قویتر میشود، گوییزیاد از جریانِ مداومِ جوهر سود میبُرد. تفاوتِ ناچیزی بود،بتوان اما رضایتبخش بود، چرا که نشان میداد دارد پیشرفت میکند.
اگر فقط یک چیزآبراهی بود که رین راحالی نگران میکرد، معلمش بود.
هرچند معلمش این را بروز نمیداد، اما رین میفهمید که او به دلیلی در تنش است. او درقرار اعماقِ سایهٔ رین پنهان میشد و زیاد حرف نمیزد، مخصوصاً وقتی زائرِ مرده همان حوالی بود، اما فراترگرفت از آن... وقتهایی که حرف میزد، با اصراری بیشتر از همیشه سعی میکرد او را به عجله وادارد.
گویی بیدار شدنِخروشان او ناگهان به مسئلهایبیشماری اضطراری تبدیل شده بود.
من کهسواحلِ دارم تمامِدریای تلاشم رو میکنم...
رین با چهرهای درهمرفته، یکی از گاریها راحالی در زمینِ بایر به جلو هل داد. روزهمیشه داشت به پایان میرسید، پس بهزودی توقف میکردند.
درست همان لحظه که اینرود فکر از ذهنش گذشت، فلورِ بیدارشدهمیرفت به تیمِ نقشهبرداری دستورِ توقف داد.
به جلو نگاه کرد، جاییمیکردند که درهٔ دیگری راهشان رارودها بسته بود، و آهی کشید.
«امشب همینجا اردو میزنیم.»