---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 750: خانه • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 750: خانه

0

سانی کمی بیشتر‌می‌کرد​ در ایوان ماند؛ به‌روی​ چیزِ خاصی فکر نمی‌کرد.

در فکرِ‌داشتند​ آینده و‌برایش​ گذشته بود.

چه بر سرِ نوکتیسِ واقعی آمده بود؟‌مدرسه​ چه بر سرِ امیدِ واقعی آمده بود؟‌بعد​ واقعاً چه اتفاقی برای پادشاهیِ نفرین‌شده‌اش افتاده بود؟

اجسادِ سوراس و شاهزادهٔ خورشید را در عالمِ رؤیا دیده بود. با این حال، سولوین‌کرده​ هنوز زنده بود. چاقوهای ابسیدین و عاج هرگز استفاده نشده بودند؛ این نشان می‌داد وقایعِ‌برده​ حقیقیِ آزادیِ امید، در عینِ شباهت، با آنچه در کابوس رخ داده بود تفاوتِ فاحشی داشت.

آیا نوکتیس موفق شده بود به هدفِ جاه‌طلبانه‌اش برسد و با‌دخترِ​ بافنده معامله کند؟ آیا دیمونِ تقدیر به او کمک کرده بود تا‌خشکش​ راهی بیابد و بدونِ استفاده از چاقوها، غل‌وزنجیرِ ابدیِ امید را بشکند؟

اگر چنین بود... آیا ممکن‌همان‌طور​ بود جادوگر از آن شورشِ‌آشنایی​ دیوانه‌وارش جان به در برده باشد؟

چه بهایی پرداخته بود؟

البته سانی می‌دانست پاسخی برای سؤالاتش نیست. هرگز قرار نبود حقیقت را‌دیمونِ​ بفهمد. حوادثی که در کابوس از سر گذرانده بود بسیار دور بودند و‌ممکن​ چنان در هاله‌ای از ابهام قرار داشتند که کشفِ حقیقت برایش ممکن نبود.

...همان‌طور که به این چیزها‌قامتِ​ فکر می‌کرد، ناگهان قامتِ آشنایی‌ظاهر​ روی خطِ عابرپیاده ظاهر شد.

دخترِ نوجوانی با پوستِ رنگ‌پریده‌همان‌طور​ و موهای سیاه داشت از‌آشنایی​ مدرسه برمی‌گشت؛ چهره‌ای گرفته داشت.

با دیدنِ سانی یک‌رنگ‌پریده​ لحظه خشکش زد و‌برمی‌گشت​ بعد ناگهان به سمتش دوید.

در نیمه‌راهِ ایوان، رین به خودش‌هدفِ​ آمد و سرعتش را کم کرد؛ با‌تقدیر​ دستپاچگی سعی داشت هیجانش را پنهان کند.

نزدیکِ سانی ایستاد، لحظه‌ای تردید‌قامتِ​ کرد و بعد با مشتِ‌ظاهر​ کوچکش به شانهٔ او کوبید.

«کجا... آخه کدوم‌کشفِ​ گوری بودی؟ برگشتی؟‌چیزها​ خیلی وقت بود نبودی!»

سانی به‌نوجوانی​ عقب تکیه داد‌موهای​ و نیشخند زد.

«سلام، رین. معلومه که برگشتم. مگه نمی‌بینی؟ در موردِ اینکه کجا بودم... فقط رفتم دیدنِ یه معبد. بعدش یه سفرِ دریاییِ کوچیک رفتم. بعد،‌چنین​ به چندتا برج سر زدم، یه مدتی رو تو یه تئاتر گذروندم، با یه اسب دوست شدم و یه مدت هم تو یه معبدِ‌هاله‌ای​ دیگه زندگی کردم. آخر سر هم رفتم دیدنِ یه شهرِ خیلی قشنگ و با حاکماش آشنا شدم. چطور مگه؟ دلت برام تنگ شده بود؟»

رین چند لحظه‌می‌کرد​ به او خیره‌آشنایی​ ماند، بعد پوزخند زد.

«من؟ هه! آخه چرا‌برایش​ بین این همه آدم باید‌قامتِ​ دلم برای تو تنگ بشه؟!»

ساکت شد، سرش را‌رنگ‌پریده​ پایین انداخت و بعد‌برمی‌گشت​ با خجالت اضافه کرد:

«خب... شاید یه کوچولو... دلم برات تنگ‌جاه‌طلبانه‌اش​ شده بود. معلمِ جدیدم یه بیدارشدهٔ خیلی‌کمک​ محترمه، اما اصلاً به اندازهٔ تو باحال نیست.»

سانی چند لحظه‌می‌کرد​ به او نگاه کرد‌روی​ و بعد لبخند زد:

«یه بیدارشده، هان؟‌کشفِ​ چه حیف. من‌چیزها​ الان دیگه استادم.»

رین خشکش‌نوجوانی​ زد و با‌موهای​ شوک نگاهش کرد.

«تو استادی؟‌آیا​ یعنی... یه‌موفق​ عروج‌یافته؟ وایسا... چی؟»

لبخندش کم‌کم ازخودراضی شد.

«دقیقاً. می‌دونی معنیش چیه؟»

رین مکث کرد.

«چی؟»

سانی به جلو‌می‌کرد​ خم شد و‌آشنایی​ با لحنی دوستانه گفت:

«خب معلومه، معنیش‌کشفِ​ اینه که درس‌هام‌چیزها​ خیلی گرون‌تر می‌شن!»

خندید، بعد ساکت‌پوستِ​ شد و پس از‌مدرسه​ مکثی کوتاه اضافه کرد:

«آها، راستی... شاید‌نوکتیس​ منم یه کوچولو دلم‌جاه‌طلبانه‌اش​ برات تنگ شده بود...»

...رودخانه‌ای تاریک از میانِ گسترهٔ غارمانندی از سنگِ سیاه می‌گذشت. مه روی آب‌عابرپیاده​ نشسته بود، زمزمه‌های آرامش را خفه می‌کرد و همه‌چیز را در پوششی سفید فرومی‌برد.‌خشکش​ تنها یک منبعِ نور در میانِ مه پیش می‌رفت و راهی در آن می‌شکافت.

بلمی باریک و تراشیده‌شده از عقیق بود که فانوسی شیشه‌ای از دماغه‌اش آویزان بود.‌بعد​ شعله‌ای سفید و پاک درونِ فانوس می‌سوخت و خود را به دیواره‌های زندانِ بلورینش‌ایستاد​ می‌کوبید. مه در برابرِ بلم باز می‌شد و سپس بی‌صدا پشتِ سرش بسته می‌شد.

زنِ جوانی با موهای نقره‌ای و پوستِ عاجی، مچاله شده‌معامله​ و کفِ قایقِ عقیقی خوابیده بود. در نورِ تندِ فانوس،‌غل‌وزنجیرِ​ چهره‌اش رنگ‌پریده و بی‌جان، و به‌شدت آسیب‌پذیر به نظر می‌رسید.

روی پاشنهٔ قایق، اسکلتی با لباس‌های ژنده ایستاده بود. داشت پارو می‌زد‌نوجوانی​ و به مه یا زنِ جوان نگاه می‌کرد. با وجود اینکه اسکلت‌بعد​ نه ریه داشت، نه لب و نه زبان، داشت آوازی را زمزمه می‌کرد.

«روزی ایزدان سقوط می‌کنند

و دروغشان برملا می‌شود

آن‌که خفته است بیدار می‌شود

تا فرزندانش را ببلعد

آه، و همهٔ ما را

آنچه فراموش شده بود

به یاد می‌آید

و جهان را می‌بلعد

آه، همهٔ‌داشتند​ ما خواب‌برایش​ خواهیم دید

کابوسِ

ایزدِ فراموش‌شده را...»

با آوازِ او، زنِ جوان تکان خورد‌جاه‌طلبانه‌اش​ و بعد آرام چشمانش را باز کرد. اسکلت‌کرده​ ساکت شد، نگاهی به او انداخت و گفت:

«صبح بخیر، موجود. چطور خوابیدی؟»

زن صاف نشست و‌برایش​ جوابی نداد؛ با چشمانِ خستهٔ‌قامتِ​ خاکستری‌اش به اسکلت خیره ماند.

قایقران کمی‌نوجوانی​ منتظر ماند، بعد‌موهای​ شانه بالا انداخت.

«حالت خوبه؟ تو... این چند‌شده​ هفتهٔ گذشته زیاد حرف نزدی،‌معامله​ موجود. بالاخره عقلتو از دست دادی؟»

زنِ جوان ساکت ماند‌ناگهان​ و اسکلت را معذب‌خطِ​ کرد. سر تکان داد.

«ها... امروز یه چیزیت‌برایش​ فرق می‌کنه. سایه‌ت... انگار‌ناگهان​ عمیق‌تر شده؟ چقدر عجیب!»

جوابی در کار نبود.

مدتی در سکوت به مسیر ادامه دادند. مه رفته‌رفته عقب نشست و ساحلی‌تقدیر​ سیاه نمایان شد. اسکلت مسیرِ قایق را عوض کرد و گذاشت روی آب‌جادوگر​ پیش برود تا اینکه کفِ آن با صدای خِش‌خِش به صخره کشیده شد.

آنجا، پارو‌چیزها​ را رها کرد‌قامتِ​ و آه کشید.

«همینه، موجود.‌داشتند​ من تا‌برایش​ همین‌جا میام.»

زنِ جوان مدتی بی‌حرکت ماند، بعد بلند شد و به فانوس دست زد؛‌خشکش​ گذاشت شعلهٔ سفید از آن به کفِ دستش منتقل شود. پس از آن، روی‌نزدیکِ​ ساحل پرید، تلوتلو خورد و آرام خودش را صاف کرد. به تاریکی چشم دوخت.

بالاخره به حرف آمد:

«چقدر به اونجا نزدیکیم؟»

اسکلت شانه بالا انداخت.

«احتمالاً خیلی نزدیکیم. اِهم... راستی، ببخشید که بهت دروغ گفتم. در دفاع از خودم باید بگم که فقط باید‌خودش​ خودت رو سرزنش کنی، موجود! کی اون‌قدر احمقه که باور کنه کسی می‌تونه از جهانِ زیرین رد بشه؟ این‌گوری​ مکان جای عبورِ امثالِ ما نیست. همین که تا این حد به مرزِ داخلیش نزدیک شدیم خودش یه معجزه‌ست.»

کمی مکث‌آیا​ کرد و‌موفق​ بعد اضافه کرد:

«مطمئنی می‌خوای ادامه بدی؟ سرنوشت‌هایی‌قامتِ​ بدتر از مرگ هم هست، موجود.‌دخترِ​ بهم اعتماد کن... من خوب می‌دونم.»

زنِ جوان‌داشتند​ نگاهی به او‌همان‌طور​ انداخت و پرسید:

«تو چی؟ می‌خوای چی‌کار کنی؟»

اسکلت خندید.

«من؟ اوه، نمی‌دونم. حالا که از اون درختِ لعنتی پایین اومدم، زمانِ زیادی برام نمونده. شاید سعی کنم هر چی از عالمِ سایه باقی‌بعد​ مونده رو پیدا کنم تا یه مرگِ درست‌وحسابی داشته باشم. شاید هم فقط برگردم و برای آخرین بار، یه کم آزاراکس رو دست بندازم.‌گوری​ می‌دونی، اون یارو واقعاً غیرقابل‌تحمل بود. گذروندنِ ابدیت در کنارش بزرگ‌ترین مجازاتِ ممکن بود! یه نصیحت... همراهانِ ابدیت رو با دقت انتخاب کن، موجود.»

زنِ جوان چند لحظه درنگ کرد،‌چیزها​ بعد سر تکان داد و به‌خطِ​ دلِ تاریکی رفت. قدم‌هایش استوار بود.

بعد، بی‌آنکه سر برگرداند، گفت:

«ممنون، یوریس. خدانگهدار.»

اسکلت رفتنش را‌می‌کرد​ تماشا کرد و‌آشنایی​ بعد آه کشید.

«عجب پلیدِ احمقی... با این حال،‌چیزها​ براش آرزوی موفقیت می‌کنم. با اینکه‌خطِ​ نمی‌دونم دنبالِ چیه، امیدوارم پیداش کنه.»

هرچه زنِ جوان دورتر و دورتر می‌رفت، نورِ شعله‌اش هم دورتر‌دیدنِ​ و کم‌سو‌تر می‌شد. تاریکی اسکلت را در بر گرفت و مهِ‌کرد​ سفید آرام به سمتش سرازیر شد، گویی می‌خواست او را ببلعد.

یوریس نزدیک‌شدنِ مه‌نوکتیس​ را تماشا کرد‌هدفِ​ و دوباره آه کشید.

«...حداقل به‌چیزها​ اندازهٔ من‌ناگهان​ احمق نیست.»

بعد مهِ سفید‌کشفِ​ او را بلعید و‌می‌کرد​ صدایش ناگهان قطع شد.

طولی نکشید که تاریکیِ‌رنگ‌پریده​ نفوذناپذیر بارِ دیگر بر‌برمی‌گشت​ رودِ سرد حاکم شد.

...و در دوردست‌ها، جرقهٔ نوری تنها‌هدفِ​ بالاتر و بالاتر رفت و چیزی‌دیمونِ​ نگذشت که از دید محو شد.

[پایانِ جلدِ چهارم: زنجیرشکن.]

ناولها | novelha.net