---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 46: تجربه • ⏱ 9 دقیقه

چپتر 46: تجربه

0

پس از پیدا کردنِ مخفیگاهِ خوبی برای کاسی، سانی‌می‌رفتند​ و نفیس برای رویارویی با لاشخورها به راه افتادند.‌سرعتِ​ طولی نکشید که دو شبحِ عظیم‌الجثه را در دوردست دیدند.

نفیس لب‌هایش را‌جنونی​ به هم فشرد و‌غلیظی​ از روی شانه گفت:

«عقب نمون.»

سپس مانند دونده‌ای که برای مسابقه‌کشیدند​ آماده می‌شود، روی یک زانو نشست، نفس‌بدنش​ عمیقی کشید... و به جلو یورش برد.

لعنت!

سانی در سایهٔ عمیقی که دیوارِ هزارتو انداخته‌آرواره‌هایشان​ بود شیرجه زد و با تمامِ توان به دنبالش‌داشت​ دوید. با این حال، فاصلهٔ میانشان مدام بیشتر می‌شد.

ناگهان یادش آمد که وقتی از پل به‌غلیظی​ سمتِ آکادمی می‌رفتند، پشت‌سرِ نفیس قدم برمی‌داشت. آیا‌انگار​ سرنوشتش این بود که همیشه پشت‌سرِ او حرکت کند؟

سرعتِ دویدنِ ستارهٔ دگرگون فوق‌العاده زیاد بود. عملاً مثلِ تیری که از کمان رها شده‌دلِ​ باشد، در هوا پرواز می‌کرد. یکی از بازوانش به عقب کشیده شده بود و شمشیر را‌گذشت​ با نوکِ رو به زمین نگه داشته بود. بازوی دیگرش با هر گام هوا را می‌شکافت.

یکی دو ثانیه طول کشید تا دو لاشخور‌آکادمی​ پس از دیدنِ او بفهمند چه خبر است.‌حرکت​ تا آن موقع، نفیس تقریباً به آن‌ها رسیده بود.

هیولاها با جنونی که در چشمانشان می‌سوخت و بزاقِ غلیظی که از‌بردند​ آرواره‌هایشان می‌چکید، جیییغ کشیدند و به جلو یورش بردند. نفیس سرعتش را‌وحشتناک​ کم نکرد، انگار قصد داشت با بدنش به آن‌ها بکوبد. دلِ سانی ریخت.

چهار انبرکِ‌رسیده​ وحشتناک هوا‌جنونی​ را شکافتند.

در آخرین لحظه، نفیس به عقب افتاد و روی پهلویش فرود آمد. شتابِ حرکت‌بکوبد​ او را به جلو کشید و در گِل‌ولای سُر خورد و از میانِ لاشخورها گذشت.‌خورد​ سپس بدنش را چرخاند و با فرو کردنِ شمشیر در زمین، خودش را متوقف کرد.

کمی کندتر عمل می‌کرد،‌یادش​ یکی از پاهای لاشخورها‌آکادمی​ او را به سیخ می‌کشید.

دیوونه‌ست! این دیوونه‌ست!

تا ستارهٔ دگرگون دوباره روی پاهایش بایستد، یکی از لاشخورها برگشته بود. با‌بردند​ این حال، سانی نمی‌توانست ببیند چه خبر است، چون هیکلِ درشتِ موجوداتِ زره‌پوش‌شکافتند​ جلوی دیدش را گرفته بود. فقط صدای برخوردِ کیتین با فولاد را شنید.

به‌هرحال وقتی برای نگرانی‌می‌چکید​ در این باره نداشت، چون‌نکرد​ باید به مشکلاتِ خودش می‌رسید.

به خاطرِ مانورِ دیوانه‌واری که نفیس اجرا کرده بود، لاشخورِ‌پشت‌سرِ​ دوم کمی از اولی عقب مانده بود. تازه می‌خواست برگردد‌ستارهٔ​ که سانی سرانجام آن‌قدر نزدیک شد تا حمله‌اش را آغاز کند.

در دل ناسزا گفت، از برآمدگیِ باریکی روی دیوارِ مرجانی بالا دوید‌بردند​ و پرید، با این هدف که از بالا نقطهٔ ضعفِ پشتِ لاشخور‌وحشتناک​ را سوراخ کند. سایه‌اش از قبل دورِ شمشیرِ لاجوردی پیچیده شده بود.

اما در آخرین لحظه، لاشخور ناگهان حرکت کرد و تنه‌اش را کمی به راست چرخاند.‌نکرد​ تیغه به نقطهٔ مقعری که صفحاتِ زره به هم متصل می‌شدند نخورد و در عوض‌پهلویش​ درست به وسطِ یکی از آن‌ها اصابت کرد و بی‌حاصل روی کیتینِ سخت سُر خورد.

گندش بزنن!

سانی به‌جای اینکه جانور را با یک ضربهٔ قاطع از پای درآورد، اصلاً هیچ آسیبی به‌حرکت​ آن نزد. بدتر از آن، درست روی لاشخور فرود آمد و عملاً آن را از پشت‌پرواز​ بغل کرد. لحظه‌ای بعد، لاشخور زرهش را تکان داد و انسانِ مزاحم را به پایین پرت کرد.

سانی به پهلو پرتاب شد و به دیوارِ هزارتو برخورد‌جیییغ​ کرد و حس کرد نفسش بند آمده است. در حالی‌دلِ​ که خفه و گیج شده بود، با بی‌قوارگی در گِل‌ولای افتاد.

اصلاً خوب نیست.

سانی غریزی به پهلو غلت زد. چیزی از کنارش گذشت و‌قصد​ به دیوار خورد و تکه‌های مرجانِ سرخ را در هوا پخش‌لحظه​ کرد. سپس از جا کنده شد و به عقب پرتاب شد.

اما تا آن‌ناگهان​ موقع، دیگر به‌وقتی​ خودش آمده بود.

سانی با چرخاندنِ بدنش توانست روی پاهایش فرود بیاید و بدونِ افتادن‌بردند​ چند قدم به عقب برود. ثانیه‌ای بعد، شمشیرش را درست همان‌طور که‌وحشتناک​ نفیس به او یاد داده بود، با هر دو دست جلویش نگه داشت.

لاشخور با آتشی تهدیدآمیز‌جنونی​ که در چشمانش می‌سوخت،‌غلیظی​ داشت به سمتش یورش می‌برد.

تکرار. تجربه...

سایه از شمشیرِ لاجوردی به دستش جاری شد، سپس به بازو‌قدم​ و شانه‌اش گسترش یافت و در نهایت تمامِ بدنش را پوشاند.‌فوق‌العاده​ سانی در دم احساس کرد قوی‌تر، سریع‌تر و مقاوم‌تر شده است.

اما آیا کافی بود؟ نه.‌می‌سوخت​ برای زنده ماندن قطعاً به‌جیییغ​ کمی شانس هم نیاز داشت.

یک انبرک از راست به سمتش پرتاب شد و دیگری از چپ.‌کشیدند​ هیچ وقتی برای عقب‌نشینی یا جاخالی دادن به پهلو نبود. بنابراین سانی‌انبرکِ​ کاری کرد که باعث شد تمامِ غرایزِ بدنش به نشانهٔ اعتراض فریاد بکشند.

به جلو پرید و فاصله‌اش را‌کشیدند​ با هیولای مهاجم کم کرد. انبرک‌ها با‌بدنش​ صدای تَرَقِ بلندی پشت‌سرش به هم خوردند.

غریزی یا غیرغریزی، این تنها کارِ منطقی بود.‌آکادمی​ هرچه باشد، بردِ حملهٔ شمشیرش بسیار کوتاه‌تر از‌حرکت​ لاشخور بود. تنها با نزدیک شدن می‌توانست مقابله کند.

پیش از آنکه جانور فرصتِ واکنش داشته باشد، سانی همان‌جیییغ​ کاری را کرد که اخیراً هزاران بار تکرار کرده بود.‌دلِ​ عضلاتش حتی پیش از آنکه ذهنش فرمان بدهد، به حرکت درآمدند.

با حرکتی روان، شمشیر را بالای سر برد و با یک ضربه‌کشیدند​ پایین آورد؛ با یک دست فشار می‌آورد و با دستِ دیگر می‌کشید.‌انبرکِ​ تمامِ بدنش هماهنگ با هم حرکت کرد تا ضربهٔ قدرتمندی وارد کند.

شمشیرِ لاجوردی هوا را شکافت و سوت کشید. سپس به‌انگار​ مفصلِ یکی از پاهای جلوییِ لاشخور خورد، آن را شکافت‌شکافتند​ و عضو را یکسره قطع کرد. خونِ آبی همه‌جا پاشید.

سانی کمتر از‌ناگهان​ یک ثانیه برای‌وقتی​ شگفت‌زده شدن فرصت داشت.

واقعاً تونستم؟

اما وقتِ حواس‌پرتی نبود. با از دست دادنِ پای جلویی، لاشخور برای یک‌بردند​ لحظه تعادلش را از دست داد و به سمتِ جلو و پایین کج‌شکافتند​ شد. با این حال، هفت پای دیگر داشت. این وضعیت زیاد طول نمی‌کشید.

اما از قضا، درست در همان لحظه،‌بردند​ پای جلوییِ دیگرش در گل‌ولای سُر خورد‌بکوبد​ و هیولا را از آن هم پایین‌تر کشید.

سانی این‌می‌شد​ فرصت را‌یادش​ هدر نداد.

یک قدم جلو رفت، شمشیرِ لاجوردی را بالا برد و‌جیییغ​ در دهانِ لاشخور فرو کرد. فکِ قطع‌شده‌ای به زمین افتاد‌دلِ​ و هیولا با وزنِ خودش روی شمشیر به سیخ کشیده شد.

بدنِ عظیمِ موجودِ‌هیولاها​ کابوس تشنج کرد‌می‌سوخت​ و بی‌حرکت شد.

مُرده بود.

سانی نفسش را آرام بیرون داد؛ تازه حالا دردِ قفسه‌سینه و پشتِ‌برمی‌داشت​ سرش را حس می‌کرد. با احتیاط پشتِ سرش را لمس کرد و‌عملاً​ چهره در هم کشید. وقتی دستش را پایین آورد، خیس از خون بود.

دست‌کم زنده‌ام.

[جانوری بیدار کشته شد: لاشخورِ زره‌پوش.]

[سایه قوی‌تر می‌شود.]

[...]

سانی که وقت نداشت به طلسم گوش دهد،‌آکادمی​ شمشیر را کشید تا از سرِ هیولا بیرونش‌حرکت​ بیاورد و با عجله به کمکِ نفیس رفت.

اما دیگر دیر شده بود.

لاشخورِ دیگر آشکارا مُرده در گل‌ولای افتاده بود. دست‌وپاهایش هنوز تکان می‌خورد که نشان می‌داد‌نکرد​ ضربهٔ مهلک همین چند لحظه پیش وارد شده است. به نظر می‌رسید نفیس توانسته با‌پهلویش​ فرو کردنِ شمشیرِ بلندش در نقطهٔ ضعفِ پایینِ تنهٔ جانور، ستونِ فقراتش را قطع کند.

نمی‌توانست دخترِ مو‌نقره‌ای را پشتِ لاشهٔ حجیم ببیند. وقتی سانی‌انگار​ به آن نزدیک شد، صدای نفس‌های بریده و پرفشار را‌شکافتند​ شنید. سپس صدایی لرزان از پشتِ لاشخور به گوش رسید:

«جـ... جلوتر‌می‌شد​ نیا... دیگه‌یادش​ جلوتر نیا.»

در سکوتِ مرگبارِ پس از نبرد، صدای ستارهٔ دگرگون عجیب و خفه‌بردند​ به نظر می‌رسید. سانی ناگهان حس کرد کسی قلبش را در مشت‌وحشتناک​ فشرده است. خودش را محکم کرد و یک قدمِ دیگر جلو رفت.

نفیس جلوی لاشخورِ مُرده ایستاده بود و سعی می‌کرد بعد‌می‌چکید​ از آن مبارزهٔ نفس‌گیر، نفسش را جا بیاورد. بریدگیِ خون‌آلودی روی‌دلِ​ شانه‌اش به چشم می‌خورد. با این حال، کشنده به نظر نمی‌رسید.

اما توجهِ سانی‌آرواره‌هایشان​ فوراً به چیزِ‌کشیدند​ دیگری جلب شد.

انگار در نقطه‌ای از مبارزه، بالاتنهٔ دست‌سازِ جلبکیِ دخترِ قدبلند از هم‌برمی‌داشت​ باز شده و او را از کمر به بالا برهنه گذاشته بود.‌عملاً​ او با یک دست سینه‌اش را پوشانده بود. پشتِ دستش، فشرده‌شده، پُریِ نرمِ...

سانی طوری که انگار کسی نیشش زده باشد، از جا پرید‌کشیدند​ و با عجله رویش را برگرداند. صورتش گر گرفته بود. بی‌آنکه فکر‌انبرکِ​ کند، حتی کاری کرد که سایه‌اش هم به جای دیگری نگاه کند.

سکوتِ معذب‌کننده‌ای حاکم شد. پس‌چشمانشان​ از مدتی، سانی به خودش‌می‌چکید​ فشار آورد تا حرف بزند:

«حالت... حالت خوبه؟»

نفیس به‌کُندی جواب داد:

«آره.»

«خوبه. اِهم... خوبه.‌هیولاها​ پس من... چیز... من‌بزاقِ​ می‌رم کاسی رو بیارم.»

«...باشه.»

با این احساس که انگار ارتشی از هیولاها دنبالش کرده‌اند،‌پشت‌سرِ​ با پاهای خشک‌شده به راه افتاد و بعد قدم‌هایش را‌ستارهٔ​ تند کرد؛ به‌سختی جلوی خودش را گرفته بود تا ندود.

تقصیرِ خودشه!‌هیولاها​ تقصیرِ اونه! باید‌می‌سوخت​ منظورشو واضح‌تر می‌گفت!

سانی در حالی که سعی می‌کرد آن‌بزاقِ​ تصویرِ واضح را از ذهنش بیرون کند، با‌نکرد​ عجله به جایی رفت که کاسی منتظرشان بود.

وقتی برگشتند، نفیس لباسش را درست کرده بود و طوری آن را‌داشت​ پوشیده بود که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است. با این حال، سانی‌پهلویش​ دستِ خودش نبود که حس می‌کرد نگاهِ نفیس به او کمی عجیب است.

بی‌خیال!

ستارهٔ دگرگون بعد‌جنونی​ از بررسیِ زخمِ‌بزاقِ​ سرِ او گفت:

«فقط خونریزی داره، چیزِ مهمی نیست.‌می‌سوخت​ ولی اگه سرگیجه و حالتِ تهوع داشتی‌بردند​ یا سرت خیلی درد گرفت، بهم بگو.»

از آنجا که سانی‌می‌چکید​ هیچ‌کدام از این علائم‌سرعتش​ را نداشت، ساکت ماند.

نفیس به لباس‌های‌ناگهان​ او نگاه کرد‌وقتی​ و آه کشید.

«خاطره؟»

دهان باز کرد‌هیولاها​ تا بگوید «نه»،‌می‌سوخت​ اما بعد ساکت شد.

حالا که فکرش را می‌کرد، وقتی لاشخور را کشت، طلسم بعد‌قصد​ از اطلاع دادن دربارهٔ قطعه‌های سایهٔ جذب‌شده، چیزِ دیگری هم گفته‌لحظه​ بود. آن موقع آن‌قدر درگیر بود که به آن توجهی نکرده بود.

«بذار نگاه کنم.»

رون‌ها را احضار کرد‌چشمانشان​ و به‌سرعت خوشه‌ای را که‌می‌چکید​ نشان‌دهندهٔ خاطره‌هایش بود پیدا کرد.

خاطره‌ها: [زنگولهٔ نقره‌ای]، [کفنِ عروسک‌گردان]، [شمشیرِ لاجوردی].

همم. چیزِ جدیدی نیست.

پس طلسم‌هیولاها​ داشت از‌چشمانشان​ چه حرف می‌زد؟

ناگهان متوجهِ مجموعه رون‌های‌جنونی​ جدیدی در خوشهٔ کناری‌غلیظی​ شد. چشمانش گشاد شد.

پژواک‌ها: [لاشخورِ زره‌پوش].

ناولها | novelha.net