چپتر 924: فرسایش
0کاروان در تاریکی به پیش میرفت. از دامنههای کوههای یخی بالا میرفتند و ازهمین میانِ شبکهٔ پیچیدهٔ جادههای بتنیِ قدیمی و فراموششده میگذشتند. آنها به سمتِ شمال سفروهمانگیزِ میکردند، با این امیدِ ناامیدانه که از فاجعهٔ زنجیرهٔ کابوسها جان به در ببرند.
یک روز پس از نبرد روی دریاچهٔ یخزده، کاروان به یک ایستگاهِ هواشناسیِ متروکه رسید وانگار اردو زد. وسایلِ نقلیهٔ نظامی دایرهوار چیده شدند و برجکهایشان رو به بیرون بود. غذا پخته وعهده میانِ پناهندگان پخش شد و مردمِ خسته در ساختمانهای نیمهویران مستقر شدند تا بخوابند و استراحت کنند.
سانی از این زمان استفاده کرد تا نقشههایش برای آغشته کردنِ گلولههای سربازانِ عادی به سم را عملی کند. اینهستهای کار سختتر از چیزی که انتظار میرفت از آب درآمده بود، اما در نهایت توانستند راهحلی پیدا کنند. وظیفهٔ کار بامراسمِ لبهٔ تلخ به تنها خفتهٔ کاروان سپرده شد؛ زرهِ پوستماریِ سبزرنگش مقاومتِ بالایی در برابرِ سموم به این مردِ جوان میبخشید.
...پیرزنی که داشت کابوسِ اولِ خودش را میگذراند، در طولِ آن شب آرام از دنیا رفت. اینکه بدنش بهحال یک پلیدِ دیوانه تبدیل نشد، ثابت میکرد که آزمونِ طلسم را پشت سر گذاشته است. با این حال، انگارگرفت روحِ خستهاش نتوانسته بود هستهای پایدار تشکیل دهد و به همین دلیل فروپاشید و آن زن را تهی کرد.
سانی مسئولیتِ تاریکِ از بین بردنِ جسد را خودش برهستهای عهده گرفت. صبح، زیرِ نورهای وهمانگیزِ شفقِ قطبی مراسمِ خاکسپاریِ غمانگیزیبردنِ برگزار کردند و سپس دوباره به سرمای گزندهٔ جادههای پیچدرپیچ بازگشتند.
ستونِ کوچکِ وسایلِ نقلیه همچنان با زمینِ ناهموار و شرایطِ وحشتناکِ شبِ قطبی دستوپنجه نرم میکرد و آرامآرامخستهاش به اعماقِ کوهستان میرفت. در چند روزِ آینده، مجبور شدند با چند دستهٔ دیگر از موجوداتِ کابوسِ در حالِنورهای پرسه بجنگند، اما هیچکدام به بزرگی و خطرناکیِ آن دو گروهِ انبوهی نبودند که نامنظمها پیشتر نابود کرده بودند.
آمادگیِ رزمیِ کاروان به لطفِ تلاشهای سانی و کمی شانس افزایش یافته بود. آن دو پژواکِ جدیدروحِ بهعنوانِ پیشاهنگ عمل میکردند و در نبرد پشتیبانیِ ارزشمندی ارائه میدادند. پژواکِ عروجیافته، یعنی پلید، بهشدت ترسناک بود.صبح خفتهای که بل راهنماییاش میکرد نیز داشت قدرتهایش را پیدا میکرد و هستهاش در مسیرِ اشباعِ کامل بود.
سربازانِ عادی حالا به لطفِ لبهٔ تلخ میتوانستند از پسِ موجوداتِنشد کابوسِ ضعیفتر بربیایند. قدیس با بهبودِ زخمهایش کمکم قویتر میشد و افسونِنتوانسته [سکوتِ پژواکدار] در فریادِ خفه نیز ذرهذره به اندوختنِ قدرت ادامه میداد.
برای مردمِ کاروان،گذاشته انگار اوضاع داشتانگار رو به راه میشد.
...اما سانی میدانستبدنش که این فقطتبدیل یک توهم است.
در حقیقت،اینکه وضعیتشان هرپلیدِ روز وخیمتر میشد.
هرچه بیشتر به سمتِ شمال میرفتند، بر تعدادِ موجوداتِ کابوس افزوده میشد. عبور از میانِ دستههای قدرتمندِ آنها سخت و سختتر میشد و دوری کردن از گلههایدهد واقعاً عظیم نیز به همان اندازه دشوار بود. تعدادِ درگیریهای کوچکی که نامنظمها و پژواکهایشان مجبور بودند در آنها بجنگند، هم از نظرِ دفعات و هم ازپیچدرپیچ نظرِ شدت رو به افزایش بود. فعلاً داشتند فشار را بهخوبی تحمل میکردند، اما خستگیشان همچنان روی هم انباشته میشد و وضعیتِ جسمانیشان رو به وخامت میگذاشت.
خراشها و جراحاتِ کوچکی که برمیداشتند دیر یا زود روی همپایدار تلنبار میشد. ذخایرِ جوهرشان هم رفتهرفته به نقطهای میرسید که دیگرجسد حتی با کمکِ لاستر زمانِ کافی برای پر شدن بینِ نبردها نداشت.
بهعلاوه، هرچه بیشتر به دلِ کوهها میرفتند، با نشانههای بیشتری از ویرانیِ ناشی از زلزله روبهروانگار میشدند. بسیاری از جادهها بر اثرِ ریزشِ سنگ بهکلی نابود شده یا زیرِ خروارها تن یخِجسد یخچالی مدفون شده بودند. کرگدن هم بیش از پیش در باز کردنِ مسیرِ جادههای باقیمانده کم میآورد.
همهٔ اینها یعنی دشمنانِ اطرافشان هر لحظه بیشتر میشدندمیکرد و مسیرهای مناسبِ پیشِ رو کمتر. سانی حس میکردخستهاش با گذشتِ هر روز طنابِ داری دورِ گردنش تنگتر میشود.
در نتیجه، مجبور بود کاروان را از مسیرهای پرخطرتری به جلو هدایت کند. چند بار چیزی نمانده بود که نفربرهای غیرنظامی از جادههاینتوانسته در حالِ فروپاشی سقوط کنند و به اعماقِ درههای پایین بیفتند، یا زیرِ آوار نابود شوند. مجبور میشد کرگدن را ترک کند وخاکسپاریِ با استفاده از زنجیرهای سایه وسایلِ نقلیه را مهار کند، سپرشان شود، یا با دو دستِ خودش آنها را به جای امن بکشد.
حتی مجبور شد به تونلهای متروکهای نزدیک شود که اینجا و آنجا دلِ کوهها را شکافته بودند و نویدِ میانبرهای راحتبردنِ و پناهگاهی در برابرِ بادِ سوزان را میدادند. با این حال، تنها نگاه کردن به درگاههای تاریکِ دهانهای گرسنه و بازشانستونِ سانی را به لرزه میانداخت. عبور از کنارِ تونلهای قدیمی او را غرق در حسِ ناآرامیِ عمیق و خوره مانندی میکرد.
«عمراً...»
وضعیتِ نفربرها هم هر لحظه بدتر میشد. هرچه مسیرِ ناهموارتری راطلسم انتخاب میکرد، سریعتر خراب میشدند. سامارا و کیم بارها مجبور شدند تعمیراتِدهد میدانیِ شتابزدهای انجام دهند، اما از دستِ آنها هم کارِ چندانی برنمیآمد.
موتورِ وسایلِ نقلیه از کار میافتاد. چرخهایشان در برفِ عمیق گیر میکرد. سیستمهای گرمایشی خراب میشدندپشت و داخلِ نفربرها را پر از دودِ تند و زننده میکردند. باتریها به دلیلِ داغ شدنِمسئولیتِ بیش از حد و همزمان قرار گرفتن در معرضِ سرمای وحشتناک ترک میخوردند و نشتی میدادند.
مشکلاتی کهپشت سانی باید حلحال میکرد تمامی نداشت.
«لعنت بهش...»
جلوی صفحهنمایشی در اتاقِ فرمانِ کرگدن نشسته بود و بهآزمونِ نقشه خیره شد. سانی تازه نقشه را با اطلاعاتی کههستهای سایههایش از یک مأموریتِ شناساییِ طولانی آورده بودند، بهروز کرده بود.
بسیاری از خطوط خط خورده واینکه بسیاری از علامتهای قرمز تغییرِ مکان دادهمیکرد بودند و تورِ تنگی دورِ کاروان میکشیدند.
در غیابِ لباسِ سیاه، بیرون از مبارزه دوباره کفنِ عروسکگردانهستهای را میپوشید. زرهِ قدیمی و قابلِ اعتمادش افسونی به نامِبین [بیتردید] داشت، اما از قضا، خودش پر از تردید بود.
«آخه چطور باید...»
در آن لحظه، یکی از نفربرهای پشتِ کرگدن با صدای جیغِطلسم ترمز از حرکت ایستاد. چراغهای داخلش خاموش شدند که نشان ازتشکیل نقصِ فنیِ جدی داشت. بقیهٔ وسایلِ نقلیه هم مجبور به توقف شدند.
سانی نگاهیطولِ به پایین انداخترفت و آه کشید.
«...حالا چی شده؟»
برخاست، کشوقوسی به خودش داد، شانههایتبدیل خستهاش را مالید و از دریچهٔپشت اصلی، نفربرِ زرهی را ترک کرد.
تاریکی و سرمای گزنده به استقبالش آمدند و بادِ بُرنده بیدرنگ سعی کرد تمامِ گرمای بدنشانگار را بمکد. سانی در میانِ بارشِ خفیفِ برف به سمتِ انتهای کاروان رفت. پیکرِ خاموشِ قدیسجسد از روی سقفِ کرگدن، جایی که با کمانی در دست ایستاده بود، به او خیره شد.
سانی سرش را بلند کرد و دید ستارگانِپلیدِ سمتِ شرق کمی مهآلود به نظر میرسند، انگار چیزیگذاشته رویشان را پوشانده بود. اخمِ تلخی بر چهرهاش نشست.
«فقط نگوپشت که... کولاک دوبارهحال داره جون میگیره؟»
این خبرِ ناگواری بود.