---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1315: اهریمنِ فولاد • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1315: اهریمنِ فولاد

0

سانی عادت کرده بود جوان‌ترین سایه‌اش‌خارهای​ را دیوچه صدا بزند... اما حالا،‌بودند​ دیوِ سیری‌ناپذیر سرانجام لایقِ نامِ هراس‌انگیزش بود.

به موجودی که پیشِ روی سانی بود نه می‌شد گفت کوچک، نه‌زده​ نحیف. تقریباً هم‌قدِ قدیس بود و مانند جنگجویی شیطانی بالای سرش قد برافراشته‌پنهان​ بود؛ جنگجویی که بدنش در شعله‌های دوزخی از فولادِ تاریک چکش خورده بود.

شباهت‌های زیادی با ظاهرِ دیوچه در‌دیو​ آخرین نبردشان در فالکون اسکات داشت...‌آرنج‌ها​ اما تفاوت‌هایی هم به چشم می‌خورد.

دیوِ سیری‌ناپذیرِ اصلی بلندقامت بود، اما تکیده. بدنش با صفحاتِ ضخیمِ زرهی از‌درندگی​ استخوانِ سیاه پوشیده شده بود و به همان اندازه که پنهان‌کار بود، درندگی‌عوض​ هم داشت؛ مانند شبحی کینه‌توز که از دلِ تاریکیِ گرسنه زاده شده باشد.

اما دیوچهٔ جدید و ارتقایافته دیگر تکیده نبود. در عوض، شبیه شوالیه‌ای‌بودند​ بود که زرهِ کاملِ صفحه‌ای به تن داشت. آن زره هم از‌می‌شکافت​ جنسِ استخوان نبود — از فلزِ تاریک و عجیبی ساخته شده بود.

پیش از این به نظر می‌رسید سایهٔ سیری‌ناپذیر از فولادِ سیاه چکش خورده است، اما حالا‌آن‌جا​ ظاهرِ کالبدِ فلزی‌اش تغییر کرده بود. درخششی تاریک و حالتی صیقلی به خود گرفته بود، گویی‌همان‌جایی​ اهریمنِ متعالی از نقرهٔ سیاه ریخته‌گری شده یا با لایه‌ای از کرومِ مات پوشانده شده بود.

تغییراتی هم‌طراحیِ​ در... طراحیِ‌دیده​ زرهش دیده می‌شد.

انگار دیو از بی‌شمار شمشیرِ شکسته چکش خورده بود. تیغه‌هایی‌همان​ خمیده از آرنج‌ها و زانوهایش بیرون زده بود و خارهای‌باشد​ مهیبی هم این‌جا و آن‌جا از زرهِ تاریکش سر برآورده بودند.

صورتش پشتِ نقابِ کلاه‌خودی هراس‌انگیز پنهان بود؛ کلاه‌خودی که شاخ‌هایی پیچ‌خورده‌برآورده​ از آن بیرون زده بود و خطی دندانه‌دار سطحش را می‌شکافت؛‌دندانه‌دار​ همان‌جایی که دهانِ وحشتناکِ دیو، پر از دندان‌هایی خنجرمانند، پنهان شده بود.

چنگال‌هایش مانند شمشیرهایی کوتاه بود‌شمشیرِ​ و در چشمانِ درنده‌اش، شعله‌های‌زانوهایش​ دوزخی با حرارتی شدید می‌سوختند.

«گـ... گندش بزنن...»

و آن هیولای شیطانی... در آن‌استخوانِ​ لحظه با نگاهی بی‌نهایت شوم در چشمانِ‌درندگی​ درخشانِ نارنجی‌-سرخش به سانی خیره شده بود.

سانی معذب‌آرنج‌ها​ گلویش را‌بیرون​ صاف کرد.

«آه... سلام رفیق.»

دهانِ دیوچه با پوزخندی شوم‌انگار​ باز شد و حرارت و‌تیغه‌هایی​ درخششِ دوزخیِ بیشتری بیرون داد.

سانی به‌زور لبخندی زد.

«واو! تو... خیلی خوش‌تیپ شدی! فکر کنم اون‌همه فولادِ جادوییِ‌تاریکش​ خوشمزه‌ای که پیدا کردم و بهت دادم... که شاید فقط‌پیچ‌خورده​ و فقط از روی مهربونیِ خالصم بود... واقعاً بهت ساخته، نه؟»

سرفه‌ای کرد.

«بگو ببینم... نکنه اون وقتایی که بهت لگد می‌زدم‌شکسته​ و سرزنشت می‌کردم رو یادت مونده، آره؟ یا، می‌دونی...‌این‌جا​ داری به چیزای عجیبی مثل انتقام فکر می‌کنی... هان؟»

دیوچه یک قدم جلو آمد. درخششِ چشمانِ شیطانی و‌شده​ دهانِ سوزانش روی صورتِ سانی افتاد. پوزخندش گشادتر شد‌گرسنه​ و دندان‌های فولادی و تیزش در تاریکی برق زدند.

صدایش شبیه‌آرنج‌ها​ به غرشِ‌بیرون​ شعله‌ها بود:

«مثل... انتقام...»

با این‌طراحیِ​ حرف، دیوچه دستش‌انگار​ را بالا برد.

در آن لحظه، حالتِ‌ضخیمِ​ چهرهٔ سانی عوض شد‌پوشیده​ و با خونسردی اضافه کرد:

«چون اگه این‌طور باشه... اربابت‌زده​ دلیلِ خوبی پیدا می‌کنه تا ببینه‌برآورده​ این کالبدِ جدیدت دقیقاً چقدر محکمه.»

لبخندِ دیوچه برای لحظه‌ای‌بی‌شمار​ ماسید و دستش هم‌خمیده​ در هوا خشک شد.

لحظه‌ای درنگ کرد... و‌دیده​ بعد با دقت چروکِ روی‌شکسته​ پیراهنِ سانی را صاف کرد.

دیوِ فولادی مؤدبانه غرید:

«ارباب... خوب...»

سپس عقب رفت، کمی به‌شمشیرِ​ سانی خیره شد و با‌زانوهایش​ عجله اتاق را ترک کرد.

سانی آهِ‌طراحیِ​ آسودگی کشید و‌انگار​ بعد لبخند زد.

«آه. چقدر زود بزرگ میشن...»

یکی از سایه‌هایش دیوچه را تا‌خارهای​ راهرو دنبال کرد تا ببیند این‌بودند​ کوچولو... یعنی گنده‌بک دارد چه کار می‌کند.

اهریمنِ فولادی که برای موجودی با آن اندازه و وزن بیش‌بیرون​ از حد بی‌صدا حرکت می‌کرد، به قدیس نزدیک شد و کنارش‌نقابِ​ ایستاد؛ انگار می‌خواست در نگهبانی از اتاق‌ها به او ملحق شود.

آن‌ها همان‌جا‌طراحیِ​ ایستادند، قدیس‌دیده​ و دیو.

...دیوچه به همان بی‌تفاوتیِ شوالیهٔ کم‌حرف رفتار می‌کرد، اما سانی‌همان​ متوجه شد که آن عوضی سینه‌اش را سپر کرده و‌باشد​ پنهانی به قدیس نگاه می‌اندازد، انگار منتظرِ واکنشی از سوی اوست.

پس از مدتی، شوالیهٔ سنگی بالاخره سرش را چرخاند‌آن‌جا​ و با بی‌تفاوتی به دیوِ فولادی خیره شد. انگار‌پنهان​ دیوچه پنهانی نفسش را در سینه حبس کرده بود.

قدیس مدتی بی‌حرکت ماند، بعد دستش را بالا آورد‌آرنج‌ها​ و با بی‌خیالی تلنگری به سینهٔ دیو زد. با‌برآورده​ شنیدنِ صدای زنگی خوش‌آهنگ، سرش را کمی کج کرد.

در نهایت، شوالیهٔ باوقار‌دیده​ سر تکانِ کوتاهی داد‌شمشیرِ​ و رویش را برگرداند.

...دیوچه سر از پا نمی‌شناخت.

او با حفظِ ظاهری خونسرد که برازندهٔ‌مهیبی​ قیافهٔ درنده‌اش بود، رویش را برگرداند و دوباره‌نقابِ​ در سکوت به نگهبانی از راهرو مشغول شد.

با این حال،‌دیو​ شعله‌های درونِ چشمانش‌شکسته​ با شادمانی می‌رقصیدند.

سانی پوزخند زد.

این احمقِ‌تکیده​ زشت... آه،‌ضخیمِ​ واقعاً بامزه‌ست...

سرش را تکان داد، سپس رون‌ها را‌مهیبی​ احضار کرد تا بفهمد به جز ظاهر، دقیقاً‌نقابِ​ چه چیزی در دیوِ سیری‌ناپذیر تغییر کرده است.

رون‌ها چنین می‌گفتند:

سایه: دیوِ سیری‌ناپذیر.

رتبهٔ سایه: متعالی.

طبقهٔ سایه: اهریمن.

توصیفِ سایه: [موجودی کوچک و ترحم‌انگیز در سرزمینی کابوس‌وار سفر می‌کرد...]

صفت‌های سایه: [خوش‌شانس]، [شگفتی]، [سیری‌ناپذیر]، [سوگندخوردهٔ سایه]، [کالبدِ فولادیِ کامل].

[کالبدِ فولادیِ برتر] به‌دیده​ [کالبدِ فولادیِ کامل] تبدیل‌شمشیرِ​ شده بود. توصیفش چنین بود:

توصیفِ صفت: [کالبدِ این سایه از فولادِ متبرک و متعالی ساخته شده و هیچ نقصی ندارد].

انگار بلعیدنِ زرهِ نقره‌ایِ لاک‌پشتِ سیاه نه‌تنها کیفیتِ آلیاژی را‌زانوهایش​ که کالبدِ دیوچه از آن ساخته شده بود بهبود بخشیده‌صورتش​ بود، بلکه تمامِ نقص‌های باقی‌مانده‌اش را هم از بین برده بود.

البته سانی ترجیح می‌داد این بی‌نقصیِ ادعاشده را‌شمشیرِ​ چندان جدی نگیرد. هرچه باشد، به‌تازگی فهمیده بود‌خارهای​ که نقص‌ها یکی از قوانینِ جهانیِ این دنیا هستند.

با این حال، اگر طلسم لازم دیده بود کالبدِ‌شده​ تازه‌تکامل‌یافتهٔ دیوچه را بی‌نقص بنامد، پس حتماً او به‌گرسنه​ نقطه‌ای رسیده بود که تقریباً هیچ نقطه ضعفِ فیزیکی‌ای نداشت.

به نظر می‌رسید... سانی بالاخره‌زده​ سایهٔ قدرتمندِ دیگری داشت تا شانه‌به‌شانهٔ‌برآورده​ او با مهیب‌ترین دشمنان روبه‌رو شود.

اکنون دیوچه کاملاً تواناییِ آن را داشت که در کنارِ‌زانوهایش​ قدیس و کابوس در نبردها شرکت کند و به سطحِ‌صورتش​ ترسناکی از قدرت برسد که از یک اهریمنِ متعالی انتظار می‌رفت.

این دیوِ درنده با کالبدِ فولادی و نابودنشدنی‌اش که‌شکسته​ به‌خودی‌خود یک سلاح بود، و همچنین با پیوندِ دوگانه‌اش‌این‌جا​ با سایه‌ها و شعله‌ها، در میدانِ نبرد وحشت‌آفرین می‌شد.

خوبه... درست به‌موقع.

چهرهٔ سانی در هم رفت.

از وقتی آنانکه‌دیو​ پیدایشان کرده بود،‌شکسته​ مدتی همه‌چیز آرام بود.

اما می‌دانست که در‌دیده​ اعماقِ مقبرهٔ آریل، نبردهای‌شمشیرِ​ هولناکِ فراوانی انتظارشان را می‌کشد.

ناولها | novelha.net