چپتر 1315: اهریمنِ فولاد
0سانی عادت کرده بود جوانترین سایهاشخارهای را دیوچه صدا بزند... اما حالا،بودند دیوِ سیریناپذیر سرانجام لایقِ نامِ هراسانگیزش بود.
به موجودی که پیشِ روی سانی بود نه میشد گفت کوچک، نهزده نحیف. تقریباً همقدِ قدیس بود و مانند جنگجویی شیطانی بالای سرش قد برافراشتهپنهان بود؛ جنگجویی که بدنش در شعلههای دوزخی از فولادِ تاریک چکش خورده بود.
شباهتهای زیادی با ظاهرِ دیوچه دردیو آخرین نبردشان در فالکون اسکات داشت...آرنجها اما تفاوتهایی هم به چشم میخورد.
دیوِ سیریناپذیرِ اصلی بلندقامت بود، اما تکیده. بدنش با صفحاتِ ضخیمِ زرهی ازدرندگی استخوانِ سیاه پوشیده شده بود و به همان اندازه که پنهانکار بود، درندگیعوض هم داشت؛ مانند شبحی کینهتوز که از دلِ تاریکیِ گرسنه زاده شده باشد.
اما دیوچهٔ جدید و ارتقایافته دیگر تکیده نبود. در عوض، شبیه شوالیهایبودند بود که زرهِ کاملِ صفحهای به تن داشت. آن زره هم ازمیشکافت جنسِ استخوان نبود — از فلزِ تاریک و عجیبی ساخته شده بود.
پیش از این به نظر میرسید سایهٔ سیریناپذیر از فولادِ سیاه چکش خورده است، اما حالاآنجا ظاهرِ کالبدِ فلزیاش تغییر کرده بود. درخششی تاریک و حالتی صیقلی به خود گرفته بود، گوییهمانجایی اهریمنِ متعالی از نقرهٔ سیاه ریختهگری شده یا با لایهای از کرومِ مات پوشانده شده بود.
تغییراتی همطراحیِ در... طراحیِدیده زرهش دیده میشد.
انگار دیو از بیشمار شمشیرِ شکسته چکش خورده بود. تیغههاییهمان خمیده از آرنجها و زانوهایش بیرون زده بود و خارهایباشد مهیبی هم اینجا و آنجا از زرهِ تاریکش سر برآورده بودند.
صورتش پشتِ نقابِ کلاهخودی هراسانگیز پنهان بود؛ کلاهخودی که شاخهایی پیچخوردهبرآورده از آن بیرون زده بود و خطی دندانهدار سطحش را میشکافت؛دندانهدار همانجایی که دهانِ وحشتناکِ دیو، پر از دندانهایی خنجرمانند، پنهان شده بود.
چنگالهایش مانند شمشیرهایی کوتاه بودشمشیرِ و در چشمانِ درندهاش، شعلههایزانوهایش دوزخی با حرارتی شدید میسوختند.
«گـ... گندش بزنن...»
و آن هیولای شیطانی... در آناستخوانِ لحظه با نگاهی بینهایت شوم در چشمانِدرندگی درخشانِ نارنجی-سرخش به سانی خیره شده بود.
سانی معذبآرنجها گلویش رابیرون صاف کرد.
«آه... سلام رفیق.»
دهانِ دیوچه با پوزخندی شومانگار باز شد و حرارت وتیغههایی درخششِ دوزخیِ بیشتری بیرون داد.
سانی بهزور لبخندی زد.
«واو! تو... خیلی خوشتیپ شدی! فکر کنم اونهمه فولادِ جادوییِتاریکش خوشمزهای که پیدا کردم و بهت دادم... که شاید فقطپیچخورده و فقط از روی مهربونیِ خالصم بود... واقعاً بهت ساخته، نه؟»
سرفهای کرد.
«بگو ببینم... نکنه اون وقتایی که بهت لگد میزدمشکسته و سرزنشت میکردم رو یادت مونده، آره؟ یا، میدونی...اینجا داری به چیزای عجیبی مثل انتقام فکر میکنی... هان؟»
دیوچه یک قدم جلو آمد. درخششِ چشمانِ شیطانی وشده دهانِ سوزانش روی صورتِ سانی افتاد. پوزخندش گشادتر شدگرسنه و دندانهای فولادی و تیزش در تاریکی برق زدند.
صدایش شبیهآرنجها به غرشِبیرون شعلهها بود:
«مثل... انتقام...»
با اینطراحیِ حرف، دیوچه دستشانگار را بالا برد.
در آن لحظه، حالتِضخیمِ چهرهٔ سانی عوض شدپوشیده و با خونسردی اضافه کرد:
«چون اگه اینطور باشه... اربابتزده دلیلِ خوبی پیدا میکنه تا ببینهبرآورده این کالبدِ جدیدت دقیقاً چقدر محکمه.»
لبخندِ دیوچه برای لحظهایبیشمار ماسید و دستش همخمیده در هوا خشک شد.
لحظهای درنگ کرد... ودیده بعد با دقت چروکِ رویشکسته پیراهنِ سانی را صاف کرد.
دیوِ فولادی مؤدبانه غرید:
«ارباب... خوب...»
سپس عقب رفت، کمی بهشمشیرِ سانی خیره شد و بازانوهایش عجله اتاق را ترک کرد.
سانی آهِطراحیِ آسودگی کشید وانگار بعد لبخند زد.
«آه. چقدر زود بزرگ میشن...»
یکی از سایههایش دیوچه را تاخارهای راهرو دنبال کرد تا ببیند اینبودند کوچولو... یعنی گندهبک دارد چه کار میکند.
اهریمنِ فولادی که برای موجودی با آن اندازه و وزن بیشبیرون از حد بیصدا حرکت میکرد، به قدیس نزدیک شد و کنارشنقابِ ایستاد؛ انگار میخواست در نگهبانی از اتاقها به او ملحق شود.
آنها همانجاطراحیِ ایستادند، قدیسدیده و دیو.
...دیوچه به همان بیتفاوتیِ شوالیهٔ کمحرف رفتار میکرد، اما سانیهمان متوجه شد که آن عوضی سینهاش را سپر کرده وباشد پنهانی به قدیس نگاه میاندازد، انگار منتظرِ واکنشی از سوی اوست.
پس از مدتی، شوالیهٔ سنگی بالاخره سرش را چرخاندآنجا و با بیتفاوتی به دیوِ فولادی خیره شد. انگارپنهان دیوچه پنهانی نفسش را در سینه حبس کرده بود.
قدیس مدتی بیحرکت ماند، بعد دستش را بالا آوردآرنجها و با بیخیالی تلنگری به سینهٔ دیو زد. بابرآورده شنیدنِ صدای زنگی خوشآهنگ، سرش را کمی کج کرد.
در نهایت، شوالیهٔ باوقاردیده سر تکانِ کوتاهی دادشمشیرِ و رویش را برگرداند.
...دیوچه سر از پا نمیشناخت.
او با حفظِ ظاهری خونسرد که برازندهٔمهیبی قیافهٔ درندهاش بود، رویش را برگرداند و دوبارهنقابِ در سکوت به نگهبانی از راهرو مشغول شد.
با این حال،دیو شعلههای درونِ چشمانششکسته با شادمانی میرقصیدند.
سانی پوزخند زد.
این احمقِتکیده زشت... آه،ضخیمِ واقعاً بامزهست...
سرش را تکان داد، سپس رونها رامهیبی احضار کرد تا بفهمد به جز ظاهر، دقیقاًنقابِ چه چیزی در دیوِ سیریناپذیر تغییر کرده است.
رونها چنین میگفتند:
سایه: دیوِ سیریناپذیر.
رتبهٔ سایه: متعالی.
طبقهٔ سایه: اهریمن.
توصیفِ سایه: [موجودی کوچک و ترحمانگیز در سرزمینی کابوسوار سفر میکرد...]
صفتهای سایه: [خوششانس]، [شگفتی]، [سیریناپذیر]، [سوگندخوردهٔ سایه]، [کالبدِ فولادیِ کامل].
[کالبدِ فولادیِ برتر] بهدیده [کالبدِ فولادیِ کامل] تبدیلشمشیرِ شده بود. توصیفش چنین بود:
توصیفِ صفت: [کالبدِ این سایه از فولادِ متبرک و متعالی ساخته شده و هیچ نقصی ندارد].
انگار بلعیدنِ زرهِ نقرهایِ لاکپشتِ سیاه نهتنها کیفیتِ آلیاژی رازانوهایش که کالبدِ دیوچه از آن ساخته شده بود بهبود بخشیدهصورتش بود، بلکه تمامِ نقصهای باقیماندهاش را هم از بین برده بود.
البته سانی ترجیح میداد این بینقصیِ ادعاشده راشمشیرِ چندان جدی نگیرد. هرچه باشد، بهتازگی فهمیده بودخارهای که نقصها یکی از قوانینِ جهانیِ این دنیا هستند.
با این حال، اگر طلسم لازم دیده بود کالبدِشده تازهتکاملیافتهٔ دیوچه را بینقص بنامد، پس حتماً او بهگرسنه نقطهای رسیده بود که تقریباً هیچ نقطه ضعفِ فیزیکیای نداشت.
به نظر میرسید... سانی بالاخرهزده سایهٔ قدرتمندِ دیگری داشت تا شانهبهشانهٔبرآورده او با مهیبترین دشمنان روبهرو شود.
اکنون دیوچه کاملاً تواناییِ آن را داشت که در کنارِزانوهایش قدیس و کابوس در نبردها شرکت کند و به سطحِصورتش ترسناکی از قدرت برسد که از یک اهریمنِ متعالی انتظار میرفت.
این دیوِ درنده با کالبدِ فولادی و نابودنشدنیاش کهشکسته بهخودیخود یک سلاح بود، و همچنین با پیوندِ دوگانهاشاینجا با سایهها و شعلهها، در میدانِ نبرد وحشتآفرین میشد.
خوبه... درست بهموقع.
چهرهٔ سانی در هم رفت.
از وقتی آنانکهدیو پیدایشان کرده بود،شکسته مدتی همهچیز آرام بود.
اما میدانست که دردیده اعماقِ مقبرهٔ آریل، نبردهایشمشیرِ هولناکِ فراوانی انتظارشان را میکشد.