---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 339: بهتر، سریع‌تر، قوی‌تر • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 339: بهتر، سریع‌تر، قوی‌تر

0

«سریع... خیلی سریع...»

کاستر با سرعتی شگفت‌انگیز حرکت می‌کرد، چنان‌که پیکرش‌چکید​ تار دیده می‌شد. نقصش بی‌رحمانه بود، اما قدرتِ‌پاره​ توانِ سرشتی که در اختیار داشت نیز باورنکردنی بود.

در واقع، سانی به‌جز خودش و نفیس، هرگز کسی را ندیده بود که توانی‌بهت​ تا این حد قدرتمند داشته باشد. حتی بزرگ‌ترین جنگجویانِ ساحلِ فراموش‌شده هم شانسی در برابرش‌نشانه​ نداشتند. گما، افی، سیشان... وارثِ مرگبارِ خاندانِ هان لی به‌راحتی جانِ همهٔ آن‌ها را می‌گرفت.

شاید تنها هاروس می‌توانست‌بعد​ در نبرد با او‌نهایت​ به نتیجهٔ مساوی برسد.

اما سانی حتی از این هم مطمئن نبود. کاستر نه‌تنها توانِ وحشتناکی داشت، بلکه‌تلوتلو​ یکی از ماهرترین شمشیرزنانِ نسلِ خودشان به شمار می‌رفت. زرادخانه‌ای کامل از خاطره‌ها را‌می‌خورد​ نیز در روحش پنهان کرده بود. قطعاً راهی برای مبارزه در حالتِ کوری داشت.

...به همین دلیل، سانی وقتش را برای نابود کردنِ خاطرهٔ فانوسی‌لعنت​ که اطرافشان را روشن کرده بود، تلف نکرد. در عوض، تنها به‌می‌خورد​ شمشیرش اعتماد کرد و با حملهٔ خودش به پیشوازِ حملهٔ کاستر رفت.

دو شمشیر در هوا به هم برخورد کردند و لحظه‌ای‌چکید​ بعد، کاستر از کنارِ سانی گذشت، سرعتش را کم کرد‌بریدگیِ​ و در نهایت ایستاد. قطره‌ای خون از نوکِ شمشیرِ جیانش چکید.

سانی تلوتلو خورد.

«لعنت بهت...»

آستینِ کفنِ عروسک‌گردان پاره شده بود و بریدگیِ کم‌عمقی روی شانه‌اش‌لعنت​ به چشم می‌خورد. توانسته بود ضربه‌ای را که قلبش را نشانه رفته‌می‌خورد​ بود دفع کند، اما در نهایت آن‌قدر سریع نبود که زخمی نشود.

چهرهٔ کاستر تاریک بود. نگاهی‌قطره‌ای​ به سانیِ هنوز زنده انداخت، صورتش‌تلوتلو​ را در هم کشید و غرید:

«بد نیست. حداقل سرگرم‌کننده می‌شه.»

سانی پنهان‌بعد​ در پسِ‌گذشت​ نقاب پوزخندی زد.

«اوه، آره.‌ایستاد​ منم دارم حسابی‌نوکِ​ کیف می‌کنم، مرسی.»

البته که دروغ می‌گفت.

پیش‌تر در آکادمی، کاستر تنها کسی بود که توانسته بود نفیس را شکست دهد.‌جیانش​ البته آن زمان همهٔ آن‌ها بسیار ضعیف‌تر بودند. نف هم از توانِ سرشتش استفاده نکرده‌چشم​ بود، در حالی که سانی همین حالا داشت از توانش برای تقویتِ خود بهره می‌برد.

به همین دلیل، اختلافِ سرعتِ میانِ آن دو کاملاً مرگبار نبود.‌شمشیرِ​ با این حال، بی‌نهایت کندتر بود. از نظرِ توانِ فیزیکیِ خالص،‌شده​ سانی هیچ امیدی به جانِ سالم به‌دربردن از این دوئل نداشت.

...اما از قبل رازِ مبارزه با کاستر را‌چکید​ می‌دانست. این را در همان مبارزهٔ تمرینیِ کوتاه‌پاره​ و سرنوشت‌ساز، از خودِ ستارهٔ دگرگون آموخته بود.

یک سال پیش، نفیس در موقعیتِ مشابهی قرار داشت و با این حال چیزی نمانده بود دشمنِ‌عروسک‌گردان​ سریعش را شکست دهد. او به‌جای واکنش نشان دادن به حرکاتِ کاستر، آن‌ها را پیش‌بینی کرده بود و‌نشود​ به همین دلیل، برتریِ سرعتِ کاستر کم‌رنگ‌تر شده بود. این همان کاری بود که سانی حالا باید می‌کرد.

البته برای رسیدن به چنین موفقیتی، فرد باید‌نهایت​ درکِ پیچیده‌ای از قوانینِ بنیادینِ نبرد می‌داشت و‌تلوتلو​ بر ذهن و بدنِ خود کاملاً مسلط می‌بود.

خوشبختانه سانی چنین کسی بود. مدت‌ها پیش به شفافیتِ ذهن رسیده بود و تمامِ ساعاتِ بیداری‌اش را‌بهت​ صرفِ صیقل دادنِ مهارت‌ها و غرایزش می‌کرد. ذهنش واردِ حالتِ سیال شده بود و درکش را واضح‌دفع​ و فراگیر، و افکارش را سریع‌تر کرده بود. شناختش از جوهرِ نبرد، شهودش را تقویت کرده بود.

...همین به‌ایستاد​ او شانسِ‌خون​ پیروزی می‌داد.

لحظه‌ای بعد، کاستر دوباره حمله برد و سانی تکهٔ‌جیانش​ نیمه‌شب را به پهلو کشید و در آخرین لحظهٔ‌پاره​ ممکن، جلوی شمشیرِ جیانِ سبز و شبح‌وار را گرفت.

«بالا...»

حتی پیش از برخوردِ دو تیغه، اجرای حرکتِ بعدی را آغاز کرده بود.‌چکید​ کسری از ثانیه بعد، آن میراث‌دار شمشیرش را با ضربه‌ای رو به پایین‌شانه‌اش​ فرود آورد و سرِ سانی را هدف گرفت. با این حال، ضربه‌اش دفع شد...

«ضربه به گردن...»

...بار دیگر، در امتدادِ تاچی لغزید‌خون​ و شانهٔ سانی را شکافت. این بار،‌لعنت​ سردوشیِ چرمیِ زرهش دوام آورد، اما به‌زحمت.

کاستر تقریباً در دم جیان را عقب کشید و بی‌درنگ آن را به جلو راند‌چکید​ تا گلوی دشمن را بشکافد. تکهٔ نیمه‌شب با ناشی‌گری تیغهٔ درخشان را پس زد، اما نه‌توانسته​ به‌اندازهٔ کافی سریع؛ بریدگیِ سطحیِ دیگری روی گردنِ سانی افتاد که خون از آن بیرون می‌زد.

«لعنتی!»

سانی که خشمش گرفته بود، سعی کرد ضدحمله بزند، اما مجبور شد تمامِ تمرکزش را روی دفاع بگذارد.‌بریدگیِ​ در عرضِ چند ثانیه ده‌ها ضربه بر سرش بارید و گسترهٔ طنین‌اندازِ منارهٔ سرخ را از چکاچکِ فولاد پر‌سانیِ​ کرد. لحظه‌به‌لحظه بریدگی‌های بیشتری روی بدنش می‌افتاد؛ هیچ‌کدام خیلی عمیق یا خطرناک نبود، اما از دردشان چیزی کم نمی‌کرد.

هرچقدر هم که حرکاتِ سانی زیرکانه و بی‌نقص بود، باز هم نمی‌توانست کمبودِ سرعتش را به‌کلی‌کفنِ​ جبران کند. ماه‌ها تمرین، صدها نبرد، ساعت‌های بی‌شماری که صرفِ درکِ سازوکارِ درونیِ شمشیرزنی کرده بود... کاستر‌آن‌قدر​ هم همهٔ این‌ها را از سر گذرانده بود، تازه بیشتر از او. و بسیار هم سریع‌تر بود.

اما به‌نوعی، سانی هنوز زنده بود.‌گذشت​ نه‌تنها زنده بود، بلکه حتی آسیبِ‌نوکِ​ جدی هم ندیده بود... دست‌کم تا الان.

در لحظه‌ای، تظاهر کرد می‌خواهد ضربه را دفع کند اما در‌شمشیرِ​ عوض از تیغهٔ شمشیرِ کاستر جاخالی داد، سپس دستِ خالی‌اش را چنان‌بریدگیِ​ به جلو پرتاب کرد که انگار می‌خواست مشتی به سرِ میراث‌دار بکوبد.

اما در آخرین‌قطره‌ای​ لحظه، خنجری شبح‌وار‌شمشیرِ​ در دستش ظاهر شد.

...اما ضربهٔ قدرتمندِ جیان آن را به‌نوکِ​ کناری انداخت. سانی به‌زحمت توانست دستش را‌بهت​ از قطع شدن از مچ نجات دهد.

کاستر نگاهی‌کردند​ تحقیرآمیز به او‌کنارِ​ انداخت و غرید:

«ابله! یادت رفته وقتی ستارهٔ‌سرعتش​ دگرگون اون خاطره رو بهت‌نوکِ​ داد، من هم اونجا بودم؟!»

سانی دندان به هم سایید‌نوکِ​ و با تاچیِ ساده‌اش حمله برد‌لعنت​ تا لحظه‌ای برای تجدید قوا بخرد.

«انگار پاک فراموش کرده بودم!»

با این حرف، ناگهان تکهٔ مهتاب را به سمتِ میراث‌دار پرت کرد و در پیِ آن‌تلوتلو​ ضربهٔ مهیبی با شمشیرش وارد آورد. کاستر به‌راحتی از خنجر جاخالی داد، تاچی را دفع کرد‌ضربه‌ای​ و لگدی به شکمش کوبید که سانی را با ناله‌ای از سرِ درد، تلوتلوخوران به عقب راند.

برای کسری‌بعد​ از ثانیه،‌گذشت​ کاملاً بی‌دفاع شد.

دشمنش این فرصت را از دست نداد و با یورش‌خورد​ به جلو، به سایه‌ای محو تبدیل شد. جیانِ درخشان در هوا‌شانه‌اش​ شکافت، و هم‌زمان، سانی ناگهان چرخید و بدنش را پیچ‌وتاب داد.

وقتی کاستر از کنارش‌ایستاد​ رد شد، آن دو‌شمشیرِ​ تقریباً به هم ساییده شدند.

لحظه‌ای بعد، سانی لرزید‌بعد​ و خم شد؛ خون از‌ایستاد​ زخمِ عمیقِ پهلویش بیرون می‌زد.

میراث‌دار برگشت و لبخندِ بی‌رحمانه‌ای‌سرعتش​ زد، در حالی که رگه‌ای‌نوکِ​ از رضایت در چشمانش برق می‌زد.

«...دیگه اون‌قدرها‌ایستاد​ هم پررو نیستی،‌نوکِ​ مگه نه کرم؟»

سانی ناله‌ای کرد و به‌آرامی کمر راست‌نوکِ​ کرد و یک دستش را روی پهلوی‌بهت​ خون‌ریزی‌کرده‌اش فشرد. صدایش گرفته و جدی بود:

«آه، آره. این...‌لحظه‌ای​ این دقیقاً طبق‌گذشت​ برنامه پیش نرفت.»

سپس سر کج کرد و دستِ دیگرش‌ایستاد​ را بالا آورد و به شیئی خیره شد‌خورد​ که از زنجیرِ پاره‌ای در مشتش آویزان بود.

ناگهان دستِ‌ایستاد​ کاستر به سمتِ‌نوکِ​ گردنِ خودش رفت.

«تو...»

سانی پوزخندی زد‌لحظه‌ای​ و آویزِ ساعت‌شنی را‌سرعتش​ در هوا تاب داد.

«صبر کن...‌بعد​ واو! این‌گذشت​ چطوری اومد اینجا؟»

کاستر دندان به هم سایید و خاطرهٔ دزدیده‌شده بی‌درنگ‌تلوتلو​ درخششِ سفیدِ محوی از خود ساطع کرد. داشت سعی‌بریدگیِ​ می‌کرد آویز را مرخص کند و به هستهٔ روحش برگرداند.

...اما پیش از آنکه چنین شود، سانی آن‌شمشیرِ​ را گرفت و مشتش را گره کرد و ساعت‌شنیِ‌عروسک‌گردان​ بلورین را بی‌رحمانه در هم شکست و خُرد کرد.

چشمانِ کاستر گشاد شد.

«عوضی!»

در حالی که فریادش در تاریکی طنین می‌انداخت، تکه‌های‌تلوتلو​ آن خاطرهٔ گران‌بها به سمتِ زمین ریختند، به جرقه‌های‌بریدگیِ​ نور بدل شدند و در میانهٔ راه ناپدید شدند.

ناولها | novelha.net