چپتر 339: بهتر، سریعتر، قویتر
0«سریع... خیلی سریع...»
کاستر با سرعتی شگفتانگیز حرکت میکرد، چنانکه پیکرشعروسکگردان تار دیده میشد. نقصش بیرحمانه بود، اما قدرتِمیخورد توانِ سرشتی که در اختیار داشت نیز باورنکردنی بود.
در واقع، سانی بهجز خودش و نفیس، هرگز کسی را ندیده بود که توانیقطرهای تا این حد قدرتمند داشته باشد. حتی بزرگترین جنگجویانِ ساحلِ فراموششده هم شانسی در برابرشبریدگیِ نداشتند. گما، افی، سیشان... وارثِ مرگبارِ خاندانِ هان لی بهراحتی جانِ همهٔ آنها را میگرفت.
شاید تنها هاروس میتوانستتلوتلو در نبرد با اوآستینِ به نتیجهٔ مساوی برسد.
اما سانی حتی از این هم مطمئن نبود. کاستر نهتنها توانِ وحشتناکی داشت، بلکهمطمئن یکی از ماهرترین شمشیرزنانِ نسلِ خودشان به شمار میرفت. زرادخانهای کامل از خاطرهها راخاطرهها نیز در روحش پنهان کرده بود. قطعاً راهی برای مبارزه در حالتِ کوری داشت.
...به همین دلیل، سانی وقتش را برای نابود کردنِ خاطرهٔ فانوسیبریدگیِ که اطرافشان را روشن کرده بود، تلف نکرد. در عوض، تنها بهکند شمشیرش اعتماد کرد و با حملهٔ خودش به پیشوازِ حملهٔ کاستر رفت.
دو شمشیر در هوا به هم برخورد کردند و لحظهایگذشت بعد، کاستر از کنارِ سانی گذشت، سرعتش را کم کردتلوتلو و در نهایت ایستاد. قطرهای خون از نوکِ شمشیرِ جیانش چکید.
سانی تلوتلو خورد.
«لعنت بهت...»
آستینِ کفنِ عروسکگردان پاره شده بود و بریدگیِ کمعمقی روی شانهاشبریدگیِ به چشم میخورد. توانسته بود ضربهای را که قلبش را نشانه رفتهکند بود دفع کند، اما در نهایت آنقدر سریع نبود که زخمی نشود.
چهرهٔ کاستر تاریک بود. نگاهیبرخورد به سانیِ هنوز زنده انداخت، صورتشسرعتش را در هم کشید و غرید:
«بد نیست. حداقل سرگرمکننده میشه.»
سانی پنهانجانِ در پسِآنها نقاب پوزخندی زد.
«اوه، آره.تلوتلو منم دارم حسابیبهت کیف میکنم، مرسی.»
البته که دروغ میگفت.
پیشتر در آکادمی، کاستر تنها کسی بود که توانسته بود نفیس را شکست دهد.کمعمقی البته آن زمان همهٔ آنها بسیار ضعیفتر بودند. نف هم از توانِ سرشتش استفاده نکردهچهرهٔ بود، در حالی که سانی همین حالا داشت از توانش برای تقویتِ خود بهره میبرد.
به همین دلیل، اختلافِ سرعتِ میانِ آن دو کاملاً مرگبار نبود.نتیجهٔ با این حال، بینهایت کندتر بود. از نظرِ توانِ فیزیکیِ خالص،نسلِ سانی هیچ امیدی به جانِ سالم بهدربردن از این دوئل نداشت.
...اما از قبل رازِ مبارزه با کاستر راعروسکگردان میدانست. این را در همان مبارزهٔ تمرینیِ کوتاهمیخورد و سرنوشتساز، از خودِ ستارهٔ دگرگون آموخته بود.
یک سال پیش، نفیس در موقعیتِ مشابهی قرار داشت و با این حال چیزی نمانده بود دشمنِشمشیرِ سریعش را شکست دهد. او بهجای واکنش نشان دادن به حرکاتِ کاستر، آنها را پیشبینی کرده بود وتوانسته به همین دلیل، برتریِ سرعتِ کاستر کمرنگتر شده بود. این همان کاری بود که سانی حالا باید میکرد.
البته برای رسیدن به چنین موفقیتی، فرد بایدآستینِ درکِ پیچیدهای از قوانینِ بنیادینِ نبرد میداشت وشانهاش بر ذهن و بدنِ خود کاملاً مسلط میبود.
خوشبختانه سانی چنین کسی بود. مدتها پیش به شفافیتِ ذهن رسیده بود و تمامِ ساعاتِ بیداریاش راوحشتناکی صرفِ صیقل دادنِ مهارتها و غرایزش میکرد. ذهنش واردِ حالتِ سیال شده بود و درکش را واضحبرای و فراگیر، و افکارش را سریعتر کرده بود. شناختش از جوهرِ نبرد، شهودش را تقویت کرده بود.
...همین بهتلوتلو او شانسِلعنت پیروزی میداد.
لحظهای بعد، کاستر دوباره حمله برد و سانی تکهٔکنارِ نیمهشب را به پهلو کشید و در آخرین لحظهٔجیانش ممکن، جلوی شمشیرِ جیانِ سبز و شبحوار را گرفت.
«بالا...»
حتی پیش از برخوردِ دو تیغه، اجرای حرکتِ بعدی را آغاز کرده بود.برسد کسری از ثانیه بعد، آن میراثدار شمشیرش را با ضربهای رو به پایینزرادخانهای فرود آورد و سرِ سانی را هدف گرفت. با این حال، ضربهاش دفع شد...
«ضربه به گردن...»
...بار دیگر، در امتدادِ تاچی لغزیدکردند و شانهٔ سانی را شکافت. این بار،ایستاد سردوشیِ چرمیِ زرهش دوام آورد، اما بهزحمت.
کاستر تقریباً در دم جیان را عقب کشید و بیدرنگ آن را به جلو راندروی تا گلوی دشمن را بشکافد. تکهٔ نیمهشب با ناشیگری تیغهٔ درخشان را پس زد، اما نهنگاهی بهاندازهٔ کافی سریع؛ بریدگیِ سطحیِ دیگری روی گردنِ سانی افتاد که خون از آن بیرون میزد.
«لعنتی!»
سانی که خشمش گرفته بود، سعی کرد ضدحمله بزند، اما مجبور شد تمامِ تمرکزش را روی دفاع بگذارد.ضربهای در عرضِ چند ثانیه دهها ضربه بر سرش بارید و گسترهٔ طنیناندازِ منارهٔ سرخ را از چکاچکِ فولاد پرنیست کرد. لحظهبهلحظه بریدگیهای بیشتری روی بدنش میافتاد؛ هیچکدام خیلی عمیق یا خطرناک نبود، اما از دردشان چیزی کم نمیکرد.
هرچقدر هم که حرکاتِ سانی زیرکانه و بینقص بود، باز هم نمیتوانست کمبودِ سرعتش را بهکلینوکِ جبران کند. ماهها تمرین، صدها نبرد، ساعتهای بیشماری که صرفِ درکِ سازوکارِ درونیِ شمشیرزنی کرده بود... کاسترچشم هم همهٔ اینها را از سر گذرانده بود، تازه بیشتر از او. و بسیار هم سریعتر بود.
اما بهنوعی، سانی هنوز زنده بود.لعنت نهتنها زنده بود، بلکه حتی آسیبِشده جدی هم ندیده بود... دستکم تا الان.
در لحظهای، تظاهر کرد میخواهد ضربه را دفع کند اما درنتیجهٔ عوض از تیغهٔ شمشیرِ کاستر جاخالی داد، سپس دستِ خالیاش را چنانخودشان به جلو پرتاب کرد که انگار میخواست مشتی به سرِ میراثدار بکوبد.
اما در آخرینخورد لحظه، خنجری شبحوارآستینِ در دستش ظاهر شد.
...اما ضربهٔ قدرتمندِ جیان آن را بهلحظهای کناری انداخت. سانی بهزحمت توانست دستش راقطرهای از قطع شدن از مچ نجات دهد.
کاستر نگاهیجیانش تحقیرآمیز به اوخورد انداخت و غرید:
«ابله! یادت رفته وقتی ستارهٔمیگرفت دگرگون اون خاطره رو بهتنبرد داد، من هم اونجا بودم؟!»
سانی دندان به هم ساییدبهت و با تاچیِ سادهاش حمله بردبریدگیِ تا لحظهای برای تجدید قوا بخرد.
«انگار پاک فراموش کرده بودم!»
با این حرف، ناگهان تکهٔ مهتاب را به سمتِ میراثدار پرت کرد و در پیِ آنشانهاش ضربهٔ مهیبی با شمشیرش وارد آورد. کاستر بهراحتی از خنجر جاخالی داد، تاچی را دفع کردسانیِ و لگدی به شکمش کوبید که سانی را با نالهای از سرِ درد، تلوتلوخوران به عقب راند.
برای کسریجانِ از ثانیه،آنها کاملاً بیدفاع شد.
دشمنش این فرصت را از دست نداد و با یورششده به جلو، به سایهای محو تبدیل شد. جیانِ درخشان در هوارفته شکافت، و همزمان، سانی ناگهان چرخید و بدنش را پیچوتاب داد.
وقتی کاستر از کنارشهوا رد شد، آن دوبعد تقریباً به هم ساییده شدند.
لحظهای بعد، سانی لرزیدتلوتلو و خم شد؛ خون ازکفنِ زخمِ عمیقِ پهلویش بیرون میزد.
میراثدار برگشت و لبخندِ بیرحمانهایمیگرفت زد، در حالی که رگهاینبرد از رضایت در چشمانش برق میزد.
«...دیگه اونقدرهاتلوتلو هم پررو نیستی،بهت مگه نه کرم؟»
سانی نالهای کرد و بهآرامی کمر راستلحظهای کرد و یک دستش را روی پهلویقطرهای خونریزیکردهاش فشرد. صدایش گرفته و جدی بود:
«آه، آره. این...چکید این دقیقاً طبقلعنت برنامه پیش نرفت.»
سپس سر کج کرد و دستِ دیگرشتنها را بالا آورد و به شیئی خیره شدنبود که از زنجیرِ پارهای در مشتش آویزان بود.
ناگهان دستِتلوتلو کاستر به سمتِبهت گردنِ خودش رفت.
«تو...»
سانی پوزخندی زدچکید و آویزِ ساعتشنی رابهت در هوا تاب داد.
«صبر کن...جانِ واو! اینآنها چطوری اومد اینجا؟»
کاستر دندان به هم سایید و خاطرهٔ دزدیدهشده بیدرنگپاره درخششِ سفیدِ محوی از خود ساطع کرد. داشت سعیضربهای میکرد آویز را مرخص کند و به هستهٔ روحش برگرداند.
...اما پیش از آنکه چنین شود، سانی آنبعد را گرفت و مشتش را گره کرد و ساعتشنیِشمشیرِ بلورین را بیرحمانه در هم شکست و خُرد کرد.
چشمانِ کاستر گشاد شد.
«عوضی!»
در حالی که فریادش در تاریکی طنین میانداخت، تکههایپاره آن خاطرهٔ گرانبها به سمتِ زمین ریختند، به جرقههایضربهای نور بدل شدند و در میانهٔ راه ناپدید شدند.