چپتر 491: تدابیرِ ناامیدانه
0با هجومِ موجوداتِاصلاً کابوس به جلو، ششمیشود بیدارشده واردِ عمل شدند.
آن دو نفر که سرشتِ عنصری داشتند اول حمله کردند. چیزی در هوا درخشید و ناگهان یکی ازبودند آنها در محاصرهٔ حلقهٔ آتشی قرار گرفت که بهسرعت میچرخید. سپس دیسکِ آتش به جلو پرواز کرد وکنم به انبوهِ پلیدها برخورد کرد؛ یکی از سگهای شکاری را سوزاند و چند تای دیگر را به آتش کشید.
دیگری دستش را بالا برد و تیغهای باریک که فقطکشته از هوا ساخته شده بود، سوتکشان در گوشتِ یکی از شکارچیهاقدم فرو رفت و یکی از بازوهایش را از شانه قطع کرد.
سانی پلک زد.
هیولایی سقوطکرده کشته شد...
همان موقع سریعترین موجوداتِ کابوس داشتند به مدافعان یورش میبردند. دختری که پیشتر با او صحبت کرده بود، یک قدم جلو گذاشتگذاشت و با شمشیری باریک حمله کرد؛ ضربهای به گردنِ سگِ شکاریِ خاردار زد و با برشی دقیق شاهرگش را شکافت. دو بیدارشدهٔ دیگرفولادی از پهلوها پوششش میدادند، هر دو سپری در دست داشتند و سلاحِ خاطرهٔ خودشان را — یکی شمشیرِ کوتاه و دیگری نیزهٔ فولادی.
نفرِ آخر کاری کرد تا تیرهایی راحالِ که همان موقع به سمتِ بدنشان پرواز میکردندمبارزی دفع کند، اما سانی اصلاً نمیدانست چه کاری.
سایه قویتر میشود.
بیدارشدگان خوب عمل میکردند... با هماهنگی و آیندهنگریِ کافی میجنگیدند و هرموقع کاری از دستشان برمیآمد میکردند تا موجِ هیولاهای در حالِ نزدیکشدن را کُندگردنِ کنند. هرچند نخبه نبودند، هر کدامشان مبارزی توانا بود. شجاع و مصمم بودند.
...با این حال، قرار نبود کافی باشد. براینزدیکشدن زندهماندن اصلاً کافی نبود، چه رسد به اینکهتوانا جلوی فرارِ مهاجمان به داخلِ شهر را بگیرند.
خاطرهای به دست آمد.
چهکار کنم، چهکار کنم...
سانی، بیآنکه کاملاً متوجهِ کارش باشد، بهحالِ سایه فرمان داد تا دورِ بدنش بپیچدکدامشان و مارِ روح دوباره روی پوستش بخزد.
بیدرنگ حس کرد بسیار قدرتمندتر شده و ذهنش شفافترخوب است. عضلاتش لبریز از قدرتِ خام شد، دو برابرِحالِ چیزی که همین یک ثانیه پیش داشت. نفسهایش عمیقتر شد.
سانی میدانست که بایدموجِ پلیدها را کُند کندکُند و بعد به مبارزه برگردد.
تنها راه همین بود...
یک قدم جلو رفت، کمی تلوتلو خوردحالِ و بعد سقفِ یک خودروی پیتیویِ رهاشدهکدامشان را گرفت تا تعادلش را حفظ کند.
...خم شد و بعدنمیدانست با دستِ دیگرش زیرِبیدارشدگان خودروی آلیاژیِ سنگین را گرفت.
تمامِ جوهرش را در بدنش به جریان انداخت، آنکنند را با بیشترین قدرتی که در توان داشت پربودند کرد، بعد غرید و انگشتانش را در آلیاژ فرو برد.
سپس، با ایجادِ ترکهایی در آسفالت،سانی سانی تمامِ عضلاتِ بدنش را منقبضموقع کرد تا هلی ویرانگر و انفجاری بدهد.
پنجرهٔ خودرو منفجر شد و با تغییرشکلِ چارچوبش، کلِ خودرو ناگهان به هوا پرتاب شد. فاصلهٔ بین او وبودند موجِ خروشانِ موجوداتِ کابوس را طی کرد و مثلِ گلولهٔ توپی عجیب از پهلو به آنها کوبیده شد؛ چندبیآنکه جانورِ خفته را به خمیرِ خونین تبدیل کرد، استخوانهای بیشماری را شکست و بیشترِ پلیدهای ردیفِ جلو را سرنگون کرد.
رونها جلوی سانی سوسو زدند و او که وقتی برایهماهنگی تلفکردن نداشت، فقط یک نگاه به آنها انداخت و دنبالِکُند توصیفِ خاطرهٔ جدیدش گشت. فقط به یک چیز علاقه داشت:
نوعِ خاطره: سلاح.
همین کافیه...
سانی بیآنکه زحمتِ خواندنِ بقیهٔ متن را به خودخوب بدهد، سلاح را احضار کرد و از گامِ سایهحالِ استفاده کرد تا در میانِ پلیدهای تلوتلوخوران ظاهر شود.
برخی از دژکوبِ دستسازش جاخالی داده بودندنزدیکشدن و همان موقع داشتند یا به ششمبارزی بیدارشده حمله میکردند یا به خیابانها میگریختند.
الان نمیتوانسترفت کاری درشانه این باره بکند.
اما کاری که میتوانست بکند...
با ظاهرشدنِ نیزهای باستانی در دستانش که سرش از تکهای بلند و تیزمیجنگیدند از ابسیدینِ سیاه ساخته شده بود، آن را در گلوی یکی از شبحهامبارزی فرو برد و بعد با انتهای آن ضربهای به سینهٔ یکی دیگر کوبید.
سپس، سانی نیزه را چرخاند و آن راکُند روی سرِ سگِ شکاری که یورش میآورد فرود آوردمصمم و با یک ضربهٔ هولناک جمجمهاش را خرد کرد.
در حالی که سعی میکرد بر زنگزدنِ گوشهایش غلبه کندکشته و به مبارزه ادامه دهد، موجوداتِ کابوسِ بیشتری از اوکرده گذشتند... و حتی تعدادِ بیشتری داشتند از دروازه بیرون میآمدند.
بمیرید، بمیرید، بمیرید...دستشان بمیرید ای عوضیهایهیولاهای لعنتی، زودتر بمیرید!
«از خطِ مدافعان گذشتند!»
با در نظر گرفتنِ شرایط، صدای مدیر آرام به نظر میرسید، از این رومبارزی بچههایی که در سالنِ تمرینِ مبارزهٔ مدرسه جمع شده بودند هم وحشت نکردند. با اینمهاجمان حال، حس میکردند که بزرگترها ترسیدهاند و این ترس مثلِ یک بیماریِ مسری پخش میشد.
بچهها هم ترسیده بودند.
برای خیلی از بچههای کوچکتر، این اولین باری بود که باز شدنِ یک دروازه را از نزدیک تجربهمصمم میکردند. بزرگترها در تئوری میدانستند باید چه کنند... فقط انجامِ هیچکدام از آن کارها ممکن نبود. اصلاً وقتِ کافیکنم برای تخلیه یا رسیدن به نزدیکترین پناهگاهِ ضدّهوایی نبود، در نتیجه آموزشهایی که دیده بودند به هیچ دردی نمیخورد.
همه در امنترین جای مدرسه — سالنِ ورزش — جمع شده وکافی به هم پناه برده بودند. بچههای کوچکتر در وسط قرار داشتند، بزرگترهانبودند نزدیکِ حاشیه بودند و معلمها در دورترین فاصله از مرکز ایستاده بودند.
مربیانِ مبارزه به سلاحهای خاطرهٔ واقعی مسلح بودند که تهدیدآمیز و زیبانبودند به نظر میرسیدند... دستکم برای رین اینطور بود که تا پیش اززندهماندن آن هرگز ندیده بود معلمش یکی از سلاحهای واقعیاش را به دست بگیرد.
با احتسابِ او، دیگر مربیان و چند محافظ که بهخاطرِکشته بچههای مقاماتِ مهم در مدرسه حضور داشتند، در مجموع پنجکرده بیدارشده بینشان بود که هرکدام مسلح و آمادهٔ نبرد بودند.
دیگر معلمها و دانشآموزانِ بزرگتر هم مسلح بودند، هرچند با سلاحهای معمولی. رین هم شمشیرِ تمرینیاشتوانا را در دست داشت و برای اولین بار میدید که چقدر سست و رقتانگیز است. پیششهر از آن، همیشه حس میکرد شمشیر یک تُن وزن دارد و بیش از حد تیز است.
اما حالا آرزو میکردنمیدانست کاش سلاحی واقعی بود،بیدارشدگان نه فقط یک شمشیرِ تمرینی.
«قراره چه اتفاقی بیفته؟»
چون دست بر قضا نزدیکِ مدیر ایستاده بود، دید که مربیِهمان مبارزهاش نگاهی به او انداخت و چیزی را با صدای آهستهگذاشت گفت. به احتمالِ زیاد قرار نبود رین آن را بشنود، اما شنید.
مربی گفت:
«واقعاً معجزهست که تا الان دوام آوردن.میشود فقط هفت نفرن... نمیدونم این آدما کی هستن،برمیآمد ولی باید همون دقیقهٔ اول از پا درمیاومدن.»
«از پا درمیاومدن؟ ولی... ولی... اگه قرار بود هفتتاکنند بیدارشده تو کمتر از یه دقیقه بمیرن، پس تکلیفِ ایناین پنج نفری که دارن از ما محافظت میکنن چی میشه؟»
تنِ رین ناگهان یخ کرد و ترسید. کلِ ماجرا واقعی به نظر نمیرسید...سریعترین چطور ممکن بود چنین اتفاقی بیفتد؟ این مدرسه بسیار معتبر و گرانقیمت بودسگِ و خیلی از آدمهای مهم فرزندانشان را به اینجا میفرستادند. حتماً سیستمهای دفاعی...
انگار در پاسخ به افکارِ او، صدای خفهٔ شلیک ازکنند دیوارها گذشت و لرزه بر اندامِ همه انداخت. تیربارهای خودکاراین فعال شده بودند؛ این یعنی موجوداتِ کابوس داشتند نزدیک میشدند.
پدرِ رین برای حکومت کار میکرد و مسئولِ رسیدگی به امورِ پشتیبانیِ لجستیکِ بیدارشدگان بود. با اینکههیولاهای دوست نداشت دربارهٔ کارش حرف بزند، رین بیشتر از اکثرِ بچههای همسنوسالش از این مسائل سر درمیآورد. بهبرای همین دلیل میدانست سلاحهای معمولی در برابرِ موجوداتِ طلسم، بهویژه آنهایی که رتبههای بالاتری داشتند، چقدر بیاثر است.
پس فقط امیدوار بود که...
چیزی با صدایبازوهایش کرکنندهای شکست و کلِپلک سالنِ ورزش ناگهان لرزید.
«...لـ... لعنت!»
رین قبضهٔ شمشیرش را محکمتر گرفتقویتر و با چهرهای رنگپریده به سمتیکافی چرخید که صدا از آنجا آمده بود.
چشمانش گرد شد.
صدها متر دورتر، در میانِ انبوهِ موجوداتِحالِ کابوس، سانی پلیدِ دیگری را به جهنم فرستاد،مبارزی جسدش را به کناری پرت کرد و غرید.
تعدادشان خیلیاما زیاد بود! بیشسایه از حد زیاد!
از طریقِ سایهای که کنارِ رین پنهاننزدیکشدن شده بود، دید هیولاهایی که از سدِ اوتوانا و دیگر مدافعان گذشته بودند، به مدرسه رسیدهاند.
همچنین میدید که مدام موجوداتِ بیشتری از درونِهیولایی دروازه بیرون میآیند... جانوران، هیولاها و دیوها، ازمیبردند رتبهٔ بیدارشده گرفته تا سقوطکرده... انگار هیچ پایانی نداشتند!
خودش هم تا سرحدِبرمیآمد مرگ خسته بود ونزدیکشدن بهسرعت داشت ضعیفتر میشد.
بدنش به مرزِ توانش رسیده بود، ذخایرِ جوهرِ سایهاش داشت تهمیکشید وکافی حتی ردایِ جهانِ زیرین هم زیرِ بارانِ بیپایانِ ضرباتی که سانی دیگر توانِکدامشان جاخالی دادن از آنها را نداشت، نشانههایی از فشار و تسلیم نشان میداد.
سانی در حالی که حس میکرد خون ازکُند صورتش جاری است، نگاهی گذرا به مدرسهٔ دوردستشجاع انداخت و بعد دوباره به دروازه خیره شد.
و سپس،رفت لرزه برشانه اندامش افتاد.
چیزی تغییر کرده بود.
چیزی داشت... میآمد.
در تاریکیِدستشان دروازه، شبحِموجِ جدیدی پدیدار شد.
لحظهای بعد، تمامِ جانورانی که او را محاصره کردهسقوطکرده بودند خشکشان زد و سپس پیروزمندانه زوزه کشیدند، گوییپیشتر میخواستند ورودِ موجودِ جدید را به جهانِ بیداری خوشامد بگویند.
نگهبانِ دروازهمیجنگیدند از راهبرمیآمد رسیده بود.