چپتر 1771: پایانِ نمایش
0لژی اختصاصی برای نفیس و سانی رزرو شده بود. یکی از عواملِ جوانِ پشتِ صحنه آنها را به آنجا راهنمایی کرد؛ جوانی کهخنثی بهوضوح تقلا میکرد ظاهرِ رسمیاش را حفظ کند، اما داشت از شدتِ هیجان منفجر میشد. هر روز پیش نمیآمد که ستارهٔ دگرگون از خاندانِکاسیا شعلهٔ جاودان به تئاتر بیاید! در واقع، سانی تقریباً مطمئن بود که او پیش از این هرگز در چنین فعالیتهای اجتماعیای شرکت نکرده است.
بیشک تا فردا لوحِ تازهبرجستهای در سالنِ انتظارِ تئاتر نصب میشد. چیزیتنگ شبیه به «این مجموعهٔ ناچیز افتخارِ میزبانی از درخشانترینِ ستارگان را داشتهنمایشی است» یا «مفتخریم که میزبانِ والامقام، قدیس نفیس از شعلهٔ جاودان بودهایم».
همین کارِ سادهسالنِ کافی بود تا اعتبارِشبیه تئاتر دو برابر شود.
«نکنه اینجا روچیزی هم کاسی مخفیانهناچیز حمایتِ مالی میکنه.»
لژ مبلمانی مجلل داشت، تاریک بودوقتی و آنقدر بالاتر از سالنِ نمایش قرارپرت داشت که هیچکس نمیتوانست داخلش را ببیند.
سانی از اینکهوقتی قلبش داشت تندشانههایشان میزد، کلافه شده بود.
آهی کشید، نگاهی به صحنه انداخت و نشست. پرده هنوز بالا نرفته بودستارگان و تماشاگران با پچپچهایی هیجانزده داشتند سالن را پر میکردند. وقتی نفیس کنارششود نشست، طوری که شانههایشان تقریباً به هم میخورد، برای لحظهای حواسش پرت شد.
«این لژِنصب اختصاصی یهشبیه کم تنگ نیست؟»
خب، کاریش نمیشد کرد.
لحظهای ساکتمیکردند ماند، سپس باطوری لحنی خنثی پرسید:
«راستی، داریمتازهبرجستهای چه نمایشیانتظارِ رو میبینیم؟»
نفیس بانصب کمی تعجبشبیه نگاهش کرد.
«نمیدونی؟»
سانی سر تکان داد.
«متأسفانه نه.»
انگار بهنصب دلیلی کمیشبیه خجالت کشیده بود.
نفیس کمیهیجانزده مکث کرد، بعدمیکردند سرفهای معذبانه کرد.
«...راستش، منم نمیدونم. کاسی... قدیسطوری کاسیا ترتیبش رو داد. فکرپرت میکردم بهت خبر داده باشن.»
سانی تکخندهای زد.
«خب، پس قراره غافلگیرشبیه بشیم. کی میدونه، شایدمیزبانی خیلی هم ازش خوشمون بیاد.»
در واقع، محتوای نمایش چندان برایش مهم نبود. شکشانههایشان داشت با وجودِ نفیس که در آن تاریکی اینقدرنمیشد به او نزدیک بود، اصلاً بتواند روی بازیگران تمرکز کند.
طولی نکشید که چراغها کمنور شدشانههایشان و پردهها آرام کنار رفت. تماشاگرانتنگ نفسها را در سینه حبس کردند.
در همان لحظه،سالنِ لبخندِ سانی رویچیزی لبانش خشک شد.
در واقع،نصب نفسش کاملاًشبیه بند آمده بود.
حالتِ چهرهاش رفتهرفته درسالن هم شکست و بهسختیطوری جلوی نالهای پردرد را گرفت.
چون درست در همان لحظه، عنوانِ نمایشمیخورد را بالای دکور دید. چند کلمه که بانمیشد خطخطیِ عامدانهای روی پسزمینهای تاریک نقش بسته بود...
[اهریمنِ قطبِ جنوب]
«وای نه!»
روی صحنه، دکور به دو مکانِ مجزا تقسیم شده بود. درلژِ یک سو، قایقی نظامی روی دریایی یخی در حرکت بود. درراستی سوی دیگر، قلههای بلندِ کوهستان بر فرازِ صخرهای برفی قد برافراشته بودند.
سانی سعی کرد در صندلیاش فرو برود و دستی لرزان را بالا آوردستارگان تا صورتش را بپوشاند. حتی برایش مهم نبود که نفیس متوجهِ رفتارِ عجیبش بشود.نکنه فقط میخواست ناپدید شود و لحظهٔ بعد جای دیگری باشد — هر جای دیگری!
«کارم تمومه!»
بازیگرِ زنی با زرهی سیاه روی صخرهٔ برفی ایستاده بود و با نگاهی عبوس به تماشاگران چشم دوخته بود.ساکت طراحیِ زره کاملاً ساده و خشن بود، اما بهنوعی موفق شده بود تمامِ انحناهای بدنِ کاملاً... برجستهاش را بهخوبیخجالت نمایان کند. موهای بلوندش در بادِ مصنوعی کمی تکان میخورد و چشمانِ آبیِ روشنش پر از عزمی سرسختانه بود.
در همین حال، در قایقِ نظامی هفت سرباز با یونیفرمهای ارتشِ تخلیهٔ اول نشسته بودند. رهبرشان در سینهٔ قایق ایستاده بودپرسید و با حالتی خویشتندار در چهرهٔ تراشیدهاش به جلو خیره شده بود. نزدیک به دو متر قد و هیکلی مهیب داشتمنم که مردانگیِ خشنی از آن میبارید. گریم باعث شده بود بهشدت رنگپریده به نظر برسد و انگار کلاهگیسی سیاه بر سر داشت.
سانی نفسی لرزان کشید.
«...عوضیا!»
هم آن بازیگرِ زنِ برجسته و هم آن مردِشانههایشان فکمربعی قرار بود الهامگرفته از او باشند. میتوانست بانمیشد آن مردِ زمخت کنار بیاید... اما آن زیباروی خوشتراش؟! واقعاً؟!
به همین دلیل بود کهطوری به هر قیمتی از دیدنِپرت نسخهٔ سینماییاش طفره رفته بود.
اما حالا،تازهبرجستهای سانی چارهای جزنصب تماشا کردن نداشت.
در سکوت به خود پیچید.
در آن لحظه،داشتند یکی از سربازها بهکنارش همرزمانش در قایق گفت:
«چرا اینقدر پَکَرید، رفقا؟ روحیه داشته باشین! داریملحظهای به قطبِ جنوب نزدیک میشیم. موجوداتِ کابوس هیچساکت شانسی در برابرِ سربازانِ قهرمانِ ارتشِ تخلیه ندارن!»
بیدرنگ، رهبر با نگاهیانتظارِ تند حرفش را قطعمجموعهٔ کرد و پوزخند زد.
«نگرشِ خوبیه، سرباز! با این حال، پیامتافتخارِ غلطه. دشمن رو دستکم نگیر. قهرمانها برندهٔوالامقام این جنگ نمیشن... پس سعی نکن قهرمان باشی.»
پوزخندِ تاریکی زد و بامیکردند صدایی گرفته اضافه کرد؛ صدایمیخورد خشنش بهراحتی تماشاگران را مجذوب کرد:
«...یه هیولا باش!وقتی یه دیو باش.شانههایشان اینجوریه که زنده میمونی.»
سانی لرزید؛ میدانست کهانتظارِ دو سه ساعتِ بسیارمجموعهٔ بسیار طولانی در پیش دارد.
نمایش داستانِ دو عروجیافته را دنبال میکرد. یکی از آنها ضدقهرمانی بود که فقط با نامِ سروان شناخته میشد و کاروانیاعتبارِ از پناهندگان را در سفری پرآشوب در سراسرِ مرکزِ قطبِ جنوب رهبری میکرد. جذبهای اهریمنی و شخصیتی بدبین داشت، اما در عینقلبش حال شجاعت و عزمی غافلگیرکننده از خود نشان میداد و قلبی دلسوز را زیرِ نقابِ طعنهآمیزِ یک تقدیرگرای سرخورده پنهان کرده بود.
دیگری جنگجوی زنِ مرموزی بود که در همان مراحلِ آغازینِ عملیات به ارتش پیوست و قدرتی خیرهکنندهکاریش و شجاعتی تسلیمناپذیر از خود نشان داد. سرد و کنارهگیر بود، اما شریف و ازخودگذشته؛ در چندینداد نبردِ هولناک ورق را برگرداند، در حالی که حاضر نبود کلمهای دربارهٔ گذشته و وفاداریاش حرف بزند.
طولی نکشید که آن دو بهترتیب به اهریمنِ قطبِ جنوب و فرشتهٔ نگهبانِنیست آن معروف شدند. در اواسطِ نمایش، هنگامِ محاصرهٔ غمانگیزِ فالکون اسکات، مسیرشان بهکمی هم گره خورد؛ جایی که در پسزمینهٔ تاریکِ جنگ، عشقی محتاطانه میانشان شکوفا شد.
سانی نمایش راسالنِ با چهرهای کاملاًچیزی بیحالت تماشا میکرد.
«نه، آخه... کجایچیزی این منطقیه؟ دارمناچیز با خودم عشقبازی میکنم؟»
آنقدر خجالت میکشید که نمیتوانستمیکردند به نفیس نگاه کند ومیخورد مستقیم به روبهرو خیره شده بود.
«آه، دلم میخواد بمیرم...»
کیفیتِ ساختِ نمایش عالی بود و بازیگران استعدادِ زیادی داشتند. داستان آنقدرها هم بیمزهداشته نبود، هرچند بیشترِ حقایق را تحریف کرده بود تا با روایتِ ماشینِ تبلیغاتیِ حکومتاینجا در آن زمان جور دربیاید. فقط مسئله این بود که... سانی خودش آنجا بود!
و قطعاً عادت نداشت که مدام تکهپرانیهای هوشمندانه بکند،درخشانترینِ نصیحتهای حکیمانه و تلخ به سربازانِ شیفته تحویل بدهدکارِ و دقیقهای یکبار با نگاهی پرمعنا به دوردست خیره شود!
بدتر از همهداشتند اینکه حس میکرد اینکنارش نمایش حسابی گل میکند.
چه فاجعهای!
«اونوقت منِ احمق خوشحالانتظارِ بودم که تو عالمِمجموعهٔ رؤیا سرویسِ پخشِ ویدیو نداریم!»
میلِ شدیدی داشت که دستهای از سایهها رامیزبانی به ظهور برساند و سقفِ تئاتر را رویبودهایم سرشان خراب کند؛ دزدکی نگاهی به نفیس انداخت.
از قضا، نفیس همسالن در همان لحظه داشتطوری به او نگاه میکرد.
درست در همان لحظه،کنارش پردهٔ اول به پایانلحظهای رسید و چراغها روشن شد.
نفیس کمی سرشسالنِ را کج کرد وشبیه با لحنی خنثی پرسید:
«نمایش چطور بود، استاد سانلس؟»
سانی بهزور لبخندی زد.
این یکی از سختترین کارهایی بود که در عمرش کردهپرت بود... و او کسی بود که یک بار بعد ازخنثی قطع شدنِ سرش، آن را دوباره سرِ جایش گذاشته بود!
چند لحظه مکثسالنِ کرد و بعدچیزی با لحنی بیروح گفت:
«...کارگردانیاش خوبه.نصب ولی منشبیه زیاد خوشم نیومد.»
نفیس خندهٔهیجانزده آرامی کرد ومیکردند بعد آه کشید.
«متأسفم. نمیدونم کاسی پیشِ خودش چی فکر کرده... هر چیپرت باشه، تو هم تو عملیاتِ جنوب شرکت داشتی. حتماً دیدنِ نسخهٔپرسید سانسورشدهٔ فاجعهای که با گوشتوپوستت لمسش کردی روی صحنهٔ تئاتر، ناخوشاینده.»
به پردهٔ نمایشسالنِ نگاه کرد وچیزی سر تکان داد.
«شنیدم شخصیتِ کاپیتان بر اساسِ یه آدمِ واقعیمیزبانی ساخته شده. البته من تو قطبِ جنوبِ شرقیبودهایم بودم و خبر ندارم. حتماً آدمِ جالبی بوده.»
سانی جوابی نداد.
«آره، واقعاً آدمِ جالبیه...»
زمانِ استراحتِ بینِ دو پرده را در سکوتی معذبکننده گذراندند. سانی داشت دنبالِ راهی میگشت تا نفیس را راضی کندهمین که بروند، اما متأسفانه چیزی به ذهنش نرسید. بهخصوص با توجه به جایگاهش... یک آدمِ عادی میتوانست وسطِ نمایش جیمقرار شود، اما اگر ستارهٔ دگرگون این کار را میکرد، تئاتر فردایش ورشکست میشد. قدرتِ شهرتِ پرشکوهش تا این حد بود.
سرانجام زمانِنصب شروعِ پردهٔشبیه دوم فرا رسید.
در آن لحظه، نفیسسالن بیآنکه نگاهش را ازطوری صحنه بگیرد، با آرامش گفت:
«تحتِ نظریم.»
سانی ابرویی بالا انداخت. او معمولاًچیزی حسِ سایهاش را در حصار مهاردرخشانترینِ میکرد، برای همین متوجه نشده بود.
«چرا کسینصب باید ماشبیه رو بپاد؟»
نفیس آهی کشید.
«جای نگرانی نیست. چیزِ مهمی نیست...شانههایشان احتمالاً یه نفر مشکوک شده وتنگ میخواد از ماهیتِ رابطهمون مطمئن بشه.»
سانی نفسِ راحتی کشید.
«آهان.»
نفیس بهتازگی از یک سوءقصد جانِ سالم به در برده بود و در نتیجه، کلِتنگ دنیا در التهاب به سر میبرد. شورشی در خیابانها برپا نبود، اما تنشها بهشدت بالاتعجب گرفته بود. اگر در این گیرودار اتفاقی برای نفیس میافتاد... میترسید که همهچیز به هم بریزد.
بنابراین، با اینکه حسِ ناخوشایندی داشتشانههایشان که بداند کسی دارد زاغسیاهشان راتنگ چوب میزند، سانی خیالش راحت شد.
البته این راحتیِ خیالانتظارِ زیاد طول نکشید. چونمجموعهٔ پردهٔ دوم شروع شده بود.
روی صحنه، فالکون اسکات سقوط کرده بود و اهریمن در حینِ تخلیهمفتخریم از فرشته جدا افتاده و بیهوش با آخرین کشتی برده شده بود.نکنه تصور بر این بود که فرشته در جریانِ محاصره کشته شده است.
بخشِ دومِ داستان در قطبِ جنوبِ شرقی میگذشت؛ جایی که نیروهای اعزامیِ خاندانهای میراثدار کمک کردند تا جلوی موجِ هجومِماند موجوداتِ کابوس گرفته شود. کاپیتان که حالا غمزده و دلشکسته بود، خیرهشدنهای پرمعنایش به دوردست را از دقیقهای یکبار بهمکث هر سی ثانیه یکبار رسانده بود. از دفعاتِ تکهپرانیهای طعنهآمیزش کم شده بود، اما رفتارِ کلیاش رویاعصابتر به نظر میرسید.
سانی حسابیمیکردند اعصابش خرد بودطوری و دندانقروچه میکرد.
...اما درست در همان لحظه، نفیس دستش رامجموعهٔ بالا آورد، محکم دورِ سانی حلقه کرد ومیزبانِ او را در تاریکی به سمتِ خودش کشید.
سانی خشکش زد.
«چی... داره چیکار میکنه؟»
«منو ببخش، استاد سانلس.کنارش ما هم باید نقشِلحظهای خودمون رو بازی کنیم.»
بیشازحد بهتازهبرجستهای او نزدیکانتظارِ شده بود.
سانی چند بار پلک زد.
بعد، لبخندِهیجانزده کوچکی آرامسالن روی لبهایش نشست.
«آه، آره. ظاهراً چارهای نیست.»
و در حرکتیسالنِ صمیمانه، سرش راچیزی روی شانهٔ نفیس گذاشت.
هر کسی که داشت آنها را میپایید، باید میتوانست ازستارگان این صحنه به ماهیتِ رابطهشان پی ببرد. کاری از دستشکافی برنمیآمد. چارهای نداشت... مجبور بود با تمامِ وجود همکاری کند.
سانی که راحت درسالن آغوشِ نفیس جا گرفتهطوری بود، با رضایت لبخند زد.
«باید اعتراف کنم...»
بخشِ دومِ نمایشسالنِ خیلی بهتر ازچیزی بخشِ اولش بود.
در واقعنصب اصلاً همشبیه بد نبود.
کارگردان واقعاًهیجانزده میدانست داردسالن چهکار میکند!