---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 629: تعقیب • ⏱ 8 دقیقه

چپتر 629: تعقیب

0

بازوهای بالاییِ سانی بسیار بلندتر از بازوهای انسان بود. خم شد، چهار دست و پا روی زمین افتاد و همچون‌سایه‌ها​ جانوری شروع به دویدن کرد و با سرعتی باورنکردنی به پیش تاخت. با هر پرش، تاریکیِ نجات‌بخش هر لحظه نزدیک‌تر می‌شد.‌قبل​ در حالی که دیوِ قیرِ سیاه در تعقیبش بود، حلقه‌های زنجیرِ آسمانی زیرِ پایش جرنگ‌جرنگ صدا می‌کردند و دیوانه‌وار تاب می‌خوردند.

سانی می‌توانست در اعماقِ آسمان زیرین پناه بگیرد، اما سرعت و قدرتِ مانورش در هوا به‌شدت کم‌بتواند​ می‌شد. اگر پلید تصمیم می‌گرفت بارانِ دیگری از پرتابه‌های قیراندود شلیک کند، تکه‌تکه، پاره‌پاره و بلعیده می‌شد.‌بگریزد​ تازه، هیچ معلوم نبود که آن موجودِ هولناک بتواند او را در آن ورطه دنبال کند یا نه.

بهترین شانسش این بود که خودش را به‌آن‌ها​ بخشِ غرق در تاریکیِ زنجیر برساند، همچون سایه‌ای تندرو‌قیری​ روی آن سُر بخورد و به جزیرهٔ بعدی بگریزد.

پشتِ سرش، تودهٔ تاریکیِ مایع با سرعتی سرسام‌آور به جلو می‌غلتید‌تکه‌تکه​ و هر لحظه صدها پیچکِ سیاه از آن بیرون می‌جهید تا‌دنبال​ موجی بی‌امان بسازد. فاصلهٔ میانشان هر لحظه کمتر و کمتر می‌شد.

ای خدایان...

تنها کسری از ثانیه پیش از آنکه پیچک‌های تاریکی بر سرش فرود بیایند، سانی سرانجام به ارتفاعِ مناسبی رسید و در سایه‌ها شیرجه‌خودش​ زد، به یکی از آن‌ها تبدیل شد و روی زنجیرِ غول‌پیکر به پیش تاخت. نقطه‌ای که لحظه‌ای پیش در آن ایستاده بود، در‌موجی​ دم با گوشتِ متعفنِ هیولای قیری پوشانده شد؛ هیولا سپس به سمتِ او یورش برد و انگار سرعتش از قبل هم بیشتر شد.

صدای کرکننده و عجیبی شبیه به ناله‌ای غلغل‌مانند از اعماقِ تودهٔ تاریکیِ مایع به بیرون خزید و‌قیری​ باعث شد سانی با تمامِ وجود از درد به خود بپیچد. همچون موجی جهان را درنوردید، تا‌خزید​ اعماقِ تاریکیِ آسمان زیرین و درخششِ آسمانِ بالا نفوذ کرد و هر دو را به لرزه درآورد.

سانی در امتدادِ مرزِ میانِ دو‌دیگری​ آسمان می‌گریخت و آن موجودِ هولناک‌پاره‌پاره​ از نیمهٔ تاریک در پی‌اش می‌آمد.

طولی نکشید که بخشِ پوشیده در سایهٔ زنجیرِ آسمانی به‌ثانیه​ پایان رسید و او با سرعتی وحشتناک از سایه‌ها بیرون زد،‌شیرجه​ روی فلزِ حلقه‌ها لغزید و به‌سختی توانست جلوی سقوطش را بگیرد.

موجی از پیچک‌های سیاه و درهم‌لولنده تقریباً در همان لحظه بر سرش آوار شد، اما فقط به‌بتواند​ آهنِ باستانی برخورد کرد. سانی در سایه‌ها قدم گذاشته بود و چند ده متر دورتر ظاهر شد؛ سپس‌پشتِ​ یک بارِ دیگر جابه‌جا شد و به سطحِ جزیره‌ای که اکنون بالای سرش سایه انداخته بود، تلپورت کرد.

آن پرشِ آخر بخشِ زیادی‌سایه‌ها​ از جوهرش را بلعید، اما‌غول‌پیکر​ چاره‌ای جز این کار نداشت.

سانی روی زمین افتاد، قفسهٔ سینه‌اش را که از‌شلیک​ دردی مبهم و فلج‌کننده می‌تپید چسبید و نالید. سپس‌موجودِ​ خودش را بالا کشید و به دویدن ادامه داد.

پشتِ سرش، پیچک‌های‌بسازد​ قیرِ سیاه به‌کمتر​ لبهٔ جزیره رسیده بودند.

سانی خودش را در میانِ بقایای یک میدانِ نبردِ باستانی یافت. لاشهٔ کشتی‌های درهم‌شکسته متروک و تنها روی زمینِ بایر افتاده‌شانسش​ بود؛ بدنه‌های سیاه‌شده‌شان پر از ردِّ سوختگی بود و دهانه‌هایی رو به تاریکیِ مطلق داشت. این‌طرف و آن‌طرف، تکه‌هایی از سلاح‌ها و‌پیچکِ​ زره‌های زنگ‌زدهٔ پوشیده از خاکستر از زمین بیرون زده بود. خودِ زمین هم تکه‌تکه و ناهموار بود و پر از چاله‌های عمیق.

سانی که می‌دانست با پای پیاده هرگز از دستِ دیوِ غول‌پیکر جان به در نمی‌بَرَد، مدام بین دویدن و پرش‌های‌سپس​ کوتاه از میانِ سایه‌ها تغییرِ حالت می‌داد و گاهی چند پرش را پشت‌سرهم زنجیر می‌کرد. با به کار گرفتنِ تک‌تکِ‌بپیچد​ سلول‌های بدنِ شیطانی‌اش تا آخرین حدِ توان، فعلاً توانسته بود از پلیدِ تعقیب‌کننده جلوتر بماند، هرچند با فاصله‌ای بسیار کم.

پشتِ سرش، موجودِ هیولاوار از میانِ لاشهٔ کشتی‌های درهم‌شکسته می‌تاخت و آن‌ها‌پاره‌پاره​ را با هیاهویی کرکننده از هم می‌درید. پیچک‌هایش بدنه‌های چوبی را مثلِ‌شانسش​ کاغذ پاره می‌کردند و ابرهایی از خاکستر و آوار را به هوا می‌فرستادند.

در سمتِ دیگرِ جزیره، سانی بقایای یک تودهٔ آتشِ عظیم را دید؛ هزاران هزار استخوانِ سوختهٔ‌سرانجام​ انسان که به شکلِ هرمی شوم روی هم چیده شده بودند تا آن را بسازند. این‌ها شاید‌پوشانده​ بقایای جنگجویانی بود که در این نبرد جنگیده بودند و روزگاری خدمهٔ این کشتی‌های درهم‌شکسته محسوب می‌شدند.

چه چیزی آن‌ها را به این جزیره کشانده بود و برای چه جنگیده بودند؟ چه کسی‌هولناک​ در آن نبردِ وحشتناک پیروز شده بود و به چه بهایی؟ آیا این تلِ هیزم برای‌جزیرهٔ​ گرامیداشتِ قهرمانانِ کشته‌شده بود یا برای خلاص شدن از شرِ دشمنانِ مرده... یا شاید هم زندانیان؟

بدون اینکه لحظه‌ای به این سؤالات فکر کند، از لبه به پایین شیرجه زد و در‌هیولای​ هوا سقوط کرد، به زنجیرِ دیگری رسید و به سمتِ جنوب فرار کرد. چند لحظه بعد،‌ناله‌ای​ دیوِ فاسد‌شده نیز از لبه سرازیر شد و با صدای تاپِ کرکننده‌ای روی بندِ آسمانی فرود آمد.

سانی هنوز جلوتر‌تصمیم​ بود... دیو نتوانست‌دیگری​ به او برسد. فعلاً.

مشکل اینجا بود که سانی داشت خسته‌خدایان​ می‌شد و جوهرِ سایه‌اش رفته‌رفته ته می‌کشید،‌فرود​ در حالی که هیولای قیرِ سیاه این‌طور نبود.

جنوب، جنوب، جنوب... سانی که دیوی از نیمهٔ تاریک در تعقیبش بود،‌هیچ​ به سمتِ جنوب گریخت و یکی پس از دیگری از جزایر گذشت.‌بخشِ​ اما هر چقدر هم که تند می‌دوید، آن هیولای لعنتی سریع‌تر بود.

بسیاری از جزایری که از آن‌ها می‌گذشت، پر از انواعِ موجوداتِ کابوس بود، اما برخلافِ اسکلتِ زمردینِ‌قیری​ غول‌پیکر، این‌ها حتی سعی نمی‌کردند با پلیدِ فاسد‌شده بجنگند. در عوض، آن‌ها هم فرار می‌کردند و با‌خزید​ حالتی شبیه به وحشت در جزایرِ مجاور پراکنده می‌شدند، یا اگر به اندازهٔ کافی سریع نبودند، بلعیده می‌شدند.

در نقطه‌ای، سانی به خودش که آمد دید دارد دوشادوشِ انواع موجوداتِ کابوس می‌دود که معمولاً در حمله به‌هولناک​ او درنگ نمی‌کردند. آن‌ها مثل حیواناتِ جنگل بودند که از آتشی مهیب فرار می‌کردند... وقتی آتش‌سوزی در جنگل مانند‌پشتِ​ هیولایی سیری‌ناپذیر گسترش می‌یافت و هرچه را در مسیرش بود می‌بلعید، شکارچی و شکار در برابرِ قدرتِ وحشتناکش برابر می‌شدند.

گذشته از این، با آن کالبدِ هیولایی و ذهنی که هنوز‌آنکه​ از دفعاتِ بی‌شماری که در کولوسئومِ سرخ سایهٔ انواعِ پلیدها شده بود‌آن‌ها​ مه‌آلود بود، سانی دیگر مثل گذشته تفاوتِ چندانی با موجوداتِ کابوس نداشت.

اما هیولای قیرِ سیاه بین او و تمامِ موجوداتِ دیگر فرقِ واضحی می‌گذاشت.‌معلوم​ فقط به پلیدهایی توجه می‌کرد که مستقیماً سرِ راهش بودند، در حالی که‌زنجیر​ تنها هدفش، به دلیلی لعنتی، فقط یک چیز بود: گرفتن و بلعیدنِ سانی.

«لعنت به همه‌چی...‌مناسبی​ آخه من چه‌شیرجه​ ویژگیِ خاصی دارم؟!»

به خاطرِ این بود که به جای تباهی، راهِ عروج رو در پیش‌بلعیده​ گرفته بود؟ به خاطرِ ذاتش به عنوانِ یه سایه بود؟ یا شاید... به‌خودش​ خاطرِ شعلهٔ ایزدی بود که توی روحش می‌سوخت و توی رگ‌هاش جریان داشت؟

نکنه اون شعله‌بسازد​ برای همچین موجودی‌کمتر​ یه طعمهٔ مقاومت‌ناپذیر بود؟

جوابی در کار نبود. سانی کاری جز دویدن نمی‌توانست بکند،‌بلعیده​ دویدن، دویدن و دویدن... دویدن در حالی که سینه‌اش از درد‌شانسش​ می‌سوخت و روحش خالی و بایر می‌شد، بدونِ حتی قطره‌ای جوهر.

...مدتی بعد، برای آخرین بار از سایه‌ها بیرون پرید و‌غول‌پیکر​ روی چمنِ زمردینِ جزیره‌ای تازه افتاد، در حالی که جوهرش‌سپس​ تقریباً به‌کلی تمام شده بود و هیچ رمقی برایش نمانده بود.

کارش تمام بود... دیگر کارش ساخته بود. تنها قلبش در‌کند​ سینهٔ دردمندش دیوانه‌وار می‌تپید و در تلاش برای انجامِ کارِ دو‌ورطه​ قلب، داشت از پا درمی‌آمد. هر چهار ریه‌اش در آتش می‌سوختند.

همین بود.‌بی‌امان​ تا همین‌جا‌فاصلهٔ​ می‌توانست بیاید.

سانی نفسِ خس‌داری کشید و‌قیراندود​ بعد آرام از جا برخاست.‌بلعیده​ چشمانش با تاریکیِ شومی می‌درخشید.

«که این‌طور... باشه. بیا منو بگیر، حیوون.‌یکی​ بذار ببینیم کدوممون قوی‌تریم. من... من قبلاً‌گوشتِ​ موجوداتی قوی‌تر از تو رو هم کشتم...»

البته، در طولِ نبرد با ورم‌واین،‌دیگری​ ماه‌ها آمادگی داشت و دستهٔ کاملی‌پاره‌پاره​ از آتش‌بانان از او پشتیبانی می‌کردند.

سانی از آخرین قطره‌های جوهرش استفاده کرد‌خدایان​ تا نگاهِ بی‌رحم را احضار کند و‌فرود​ برگشت، آماده برای رویارویی با هجومِ شاخک‌های سیاه.

با این‌بارانِ​ حال... یک‌پرتابه‌های​ جای کار می‌لنگید.

«...ها؟»

صدای تق‌تقِ‌پلید​ زنجیرهای آسمانی...‌می‌گرفت​ ساکت شده بود.

اخم کرد، بعد چند قدم‌میانشان​ به سمتِ لبهٔ جزیره برداشت‌ثانیه​ و پایین را نگاه کرد.

هیولای قیرِ سیاه کمی دورتر بود و کالبدِ عظیمش بی‌حرکت‌بلعیده​ از بندِ آسمانی آویزان بود. خشکش زده بود و تکان‌بهترین​ نمی‌خورد و تنها شاخک‌هایش با ریتمی عجیب و تهوع‌آور می‌تپیدند.

انگار پلید... تمایلی نداشت به این جزیرهٔ خاص‌آن‌ها​ نزدیک شود. گویی مرزی نامرئی در کار بود‌هیولای​ که به دلیلی حاضر نبود از آن بگذرد.

سانی چند لحظه به‌می‌گرفت​ آن موجودِ دلخراش خیره‌قیراندود​ شد و بعد غرید.

...بارِ دیگر از موقعیتی گریزناپذیر فرار کرده بود. موفق‌کسری​ شده بود از تعقیبِ آن دیوِ وحشتناک بگریزد! به نظر‌رسید​ می‌رسید که در نهایت، شانس با او یار بوده است.

اما...

آیا واقعاً همین‌طور بود؟

سانی لرزید.

«ولی چی... دقیقاً‌بسازد​ چی می‌تونه یه هیولای‌خدایان​ فاسد‌شده رو فراری بده؟»

ناولها | novelha.net