چپتر 1477: کشتارِ نامیرا
0سانی بهتر از خیلیها میدانست کشتارِ نامیرا چقدر وحشتناک است... شاید حتیجذبِ بهتر از هر کسی. با این حال، حتی او هم از دیدنِ اینجانورِ شبحِ مِهِ هولناک که زندانیانِ پیشینِ پلِ سنگی را قتلعام میکرد، حیرتزده شد.
هر کدامشان حریفی بود که سانی اصلاً دلش نمیخواست در نبرد باروحهای او روبهرو شود. شانسِ خوبی برای شکست دادنِ بعضیهایشان داشت، اما بقیه برایاعظمی یک استاد وجودهایی کاملاً مرگبار بودند — حتی برای ترورِ عروجیافتهای مثل او.
با این حال، قدیسِ آلوده همهٔ آنها را بیرحمانه و حسابشده از پای درآورده بود.مبارزه انگار هیچ قدرتِ فیزیکی، زرهِ نفوذناپذیری و توانِ نامقدسی جلودارش نبود. تیغهٔ شبحوار در مهآخرین میرقصید و به دنبالِ حرکاتِ گریزپایش، جانِ موجوداتِ کابوسِ هولناک یکی پس از دیگری گرفته میشد.
...یا بهتر استروحهای بگوییم، اگر افی ولحظهبهلحظه کاسی نبودند، اینطور میشد.
هر بار که کشتارِ نامیرا میرفت تا یکی از دشمنانش را بکشد، نیزهای استخوانی ناگزیرجبران از آسمان فرود میآمد و لحظاتی پیش از آنکه شبحِ مه ضربهٔ آخر را وارد کند،هفت جانِ موجود را میگرفت. با راهنماییِ پیشگوی نابینا، افی حتی یک بار هم خطا نکرده بود.
این یعنی تمامِ جوهری که قدیسِ آلوده برایپلیدهای مبارزه با گروهِ پلیدهای قدرتمند صرف میکرد، بالحظهبهلحظه جذبِ روحهای درهمشکستهشان جبران نمیشد. لحظهبهلحظه ضعیفتر میشد.
نقشهشان داشت جواب میداد.
آخرین موجودی که از پا درآمد، جانورِ اعظمی شبیهِ یک سگِ شکاریِ سیاه با هفت دمِاعظمی مارمانند بود. بدنِ کشیده و عضلانیاش مانندِ تپهای تاریک بر فرازِ کشتارِ نامیرا قد برافراشته بودقدرتش و قدرتش به حدی هولناک بود که زمین را میشکافت و به درونِ شکافِ خندقِ خالی فرومیریخت.
سگِ شکاریِ کریه مانندیعنی کابوسی زنده بود؛ چشمانِ جنونزدهاشپلیدهای با شعلههای سبزِ وهمآوری میسوخت.
با وجودِ همهٔ اینها، نه آروارههای ترسناکش و نه هفت دمش نتوانستند ضربهای به شبحِ مِهِ گریزپا بزنند.نقشهشان کشتارِ نامیرا با ظرافتِ زمختِ یک قصابِ بیاحساس حرکت میکرد و دو ضربهٔ سریع و بیرحمانه به جانورِمانندِ اعظم زد. سگِ شکاری پس از ضربهٔ اول تلوتلو خورد و با ضربهٔ دوم کند و بیحال شد.
شعلههای سبزی که در چشمانش میسوخت کمنور شد... و پیش از آنکه ضربهٔ سوم فرود بیاید،گروهِ نیزهای استخوانی یکی از آنها را شکافت. سگِ شکاریِ هیولاوارِ سیاه با نیروی این ضربه به زمینجانورِ کوبیده شد، جزیره را لرزاند و از حرکت ایستاد. مایعِ سرخ و لزجی از دهانش جاری شد.
روی شیبِ صخره، افی نفسِ لرزانی بیرون داد و کمی تلوتلومیداد خورد. پاهایش سست شد و اگر کاسی بهموقع او را نگرفته بود،مارمانند شکارچی به زمین میافتاد. دخترِ نابینا کمکش کرد روی پلههای سنگی بنشیند.
این چند دقیقه رمقِ افی را کشیده بود. با اینکه از میدانِجذبِ نبردِ وحشتناک دور بود، مجبور بود تمامِ قدرتِ عظیمش را در هردرآمد پرتاب به کار بگیرد... بهویژه پرتابِ آخر. عرق از صورتِ رنگپریدهاش میچکید.
«من... من الانیعنی یه موجودِ کابوسِمبارزه اعظم رو کشتم؟»
صدای خستهاشآخر ضعیف بود وموجود پر از ناباوری.
کاسی لبخندِ ملایمی زد.
«دقیقاً همین کار رو کردی.»
افی نفسِ عمیقی کشید وجوهری دستِ لرزانش را روی شکمش گذاشت،جذبِ انگار میخواست از آن محافظت کند.
«لـ... لامصب...آخر انگار زیادی باموجود خنگول گشتم، نه؟»
البته، کشتارِ نامیرا از قبل جانورِ اعظم را به مرزِ مرگ کشانده بود. و البته،جانورِ تمامِ اعضای دسته نقشِ خود را ایفا کرده بودند تا چنین نتیجهای رقم بخورد... اما بابرافراشته این حال، جانورِ اعظمی به دستِ افی کشته شده بود. دستکم میتوان گفت دستاوردِ شگفتانگیزی بود.
شاهکاری درخورِخطا پروردهٔ گرگها، شکارچیِتمامِ افسانهایِ شهرِ تاریک.
افی لبخندِ بیجانی زد،تمامِ چند لحظه مکث کردپلیدهای و با لحنی جدی گفت:
«خب، لع...»
جزیره لرزید وروحهای صدای شکستنِ سنگهانمیشد کلماتش را بلعید.
در اعماق، آوارِ سنگیِ بیشتری به درونِ شکافِگروهِ در حالِ گسترش سُر خورد. حتی پل کمینمیشد لرزید و شبکهای از ترکها روی سطحش پدیدار شد.
در آن سوی پل، کشتارِ نامیرا چند لحظهپلیدهای به جانورِ اعظمِ مرده خیره ماند، سپس چرخید وضعیفتر از آن سوی شکاف، به اعضای دسته نگاه کرد.
سانی لرزیدآخر و سرمایی مورمورکنندهموجود را حس کرد.
«بریم.»
همزمان باخطا شبحِ مه، رویتمامِ پل قدم گذاشتند.
کاری جزنکرده جنگیدن برایشانتمامِ نمانده بود.
«بیاین، کمکم کنین.»
سایههایش از زمین برخاستند و روی بدنش جاری شدند. یک، دو، سه، چهار، پنج...درآمد اما ششمی، بهجای او دورِ نفیس پیچید. همزمان، مقدارِ زیادی از شعلهٔ خالصِ نفیستپهای او را غرق در گرمایی درخشان کرد. مجموعِ قدرتشان از تکتکِ آنها بیشتر بود.
سانی حسخطا کرد بهاندازهٔ یکتمامِ تایتان قوی است.
به جلو شتافت و نفیس و قدیس به دنبالش رفتند. آن سه قرار بودجبران اول با شبحِ مه روبهرو شوند، به این امید که او را مجبور کنندشکاریِ شکلی کمتر شبحوار به خود بگیرد. جت، دیو و کابوس در خطِ دوم حمله میکردند.
«یادتون باشه، سلاحِ ما زمانه!»
تیغهٔ نگاهِجذبِ بیرحم با شعلهٔجبران ایزدی شعلهور شد.
در میانهٔ پلِ در حالِ ترکخوردن، با شبحِ هولناک درگیر شدند. کشتارِجذبِ نامیرا همچنان قویتر، سریعتر و بسیار بدخواهتر از نفیس و سانی بود... باجانورِ این حال، با جنگیدنِ قدیس در کنارشان، آن دو توانستند پابهپایش پیش بروند.
اما نکتهٔ بسیار مهمتر این بود که سانی و نفیس هر دو نوابغِ نبرد بودند. او بهخاطرِ تسلطشنقشهشان بر رقصِ سایه میتوانست حرکاتِ کشتارِ نامیرا را دنبال کند و حتی آنها را پیشبینی کند. نفیس هم قادرتپهای به انجامِ همین کار بود، چون مهارِ جریانِ نبرد و دستکاریِ حرکاتِ دشمنانش همیشه پایه و اساسِ مهارتش بود.
حالا که تسلطِ نفیس بر نبردمیگرفت واردِ دورهای از رشدِ سریع شده بود،تمامِ آن تواناییاش حتی ترسناکتر هم شده بود.
از این رو، هر دوجبران میتوانستند برتریِ غیرقابلانکارِ کشتارِ نامیراجواب را... تا حدی جبران کنند.
با این حال،نکرده سانی در اینجوهری نبرد احساسِ خفگی میکرد.
دلیلش این بود که او فقط با شبحِ مهِ وحشتناک نمیجنگید. او همچنین داشت بانمیشد یادِ مرگهای فجیعش به دستِ او میجنگید. دردِ متلاشیشدنِ روحش... هراسِ دیدنِ کشتهشدنِ سایهاش... اندوهِهفت درماندگی در نجاتِ همراهانش... همهٔ آن زخمها مانند زنجیرهایی بودند که دستوپایش را سنگین میکردند.
اگر سانی میخواست شانسی برای زندهمیگرفت ماندن در این مبارزه داشته باشد،یعنی باید این زنجیرها را پاره میکرد.
«من که زندهم، مگه نه؟!»
تیغهٔ شبحوار را با میلهٔ نگاهِ بیرحم دفع کرد و به عقب پرتاب شد، در حالی که دستانشضعیفتر بیحس شده بودند. اما پیش از آنکه کشتارِ نامیرا بتواند جلو بیاید و حملهٔ بعدی را وارد کند،عضلانیاش نفیس سرِ راهش سبز شد؛ شمشیرش با درخششی خیرهکننده میتابید و تکنگینِ تاجِ سپیدهدم مانند چشمِ سوم میسوخت.
سانی تعادلش را بهتمامِ دست آورد و دوباره خودقدرتمند را به دلِ مبارزه انداخت.
«من زنده موندم...»
نفیس تلوتلوخوران عقب رفت، اما قدیس جایش را گرفت. شوالیهٔ باوقار شمشیرِ تاریکشموجودی را با هر دو دست گرفته بود و با بیتفاوتیِ سردی روبهروی شبحِعضلانیاش مه ایستاده بود. آنها بهشدت با هم درگیر شدند و پلِ سنگی لرزید.
سانی از قبل به جلوتمامِ یورش برده بود تا بارِقدرتمند فشار را با سایهاش تقسیم کند.
«و حالا،نکرده وقتشه کهتمامِ تلافی کنم!»
سانی اگرآخر هیچ ویژگیای نداشت،موجود دستکم کینهای بود.
او شوالیهٔ سیاه در کلیسای جامعِ ویرانه را بهخاطرِ پارهکردنِ شکمش نابود کردهموجودی بود. او سولوین، متعالیِ نامیرا را بهخاطرِ انداختنش در کولوسئومِ سرخ کشته بود.عضلانیاش او جالوت، تایتانِ سقوطکرده را بهخاطرِ کشاندنش به یکقدمیِ مرگ خرد کرده بود.
حالا... قرار بود با کشتارِتمامِ نامیرا بهخاطرِ اینکه چندین بارقدرتمند او را کشته بود، چه کند؟