چپتر 1167: لباسهای تازهٔ شاهزاده
0جای کسی رادست گرفتن برای موردرتتازه تجربهٔ تازهای نبود.
با ایندست حال، هر بارتازه کارِ پرخطری بود.
...نه اینکه اهمیتی بدهد.
در آغازِ کار بسیار ضعیف بود. برخلافِساختهاش بیشترِ اعضای خانوادهاش، موردرت سرشتی دریافت نکردهکودکِ بود که در رویاروییِ مستقیم به کار بیاید.
مثلِ پدر،زمان عموها و عمهها،هستهٔ یا عموزادههایش نبود.
مثلِ مورگان نبود که در میدانِ نبردآسانی به دنیا آمده بود و پس ازآدمها بیدار شدن، قویتر، سریعتر و سرسختتر شده بود.
حتی در سطحِخندهدار آن حقهبازِ بامزه،بالاتری سانلس، هم نبود.
قدرتِ بدنیاش انصافاً خندهدار بود.
حالا که موردرت به طبقهٔ بالاتری رسیده بود اوضاع کمی بهتر شده بود، امابچههای حدش همین بود. این سطح برای رویارویی با تهدیدهایی که در برابرش قرار داشتند بههیچوجهابتدا کافی نبود و بدون استفاده از خاطرهها، راهِ دیگری برای تقویتِ توانِ رزمیاش وجود نداشت.
با این حال، درونِ روحِ دیگران نمیتوانستآسانی از خاطرهها استفاده کند. فقط میتوانست آنچهآدمها را از قبل آنجا بود بازتاب دهد.
موردرت در مقامِ یک خفته میتوانست از میانِ بازتابها ببیند و از درونشان سفر کند؛ هم ذهنی وقرار هم فیزیکی. همچنین این توانایی به او داده شده بود که با خرد کردنِ روحش، برای خود یارانیکند بسازد. البته آن زمان، به دست آوردنِ یک هستهٔ روحِ تازه برای ساختنِ یک بازتاب کارِ آسانی نبود.
جانورِ آینه... جانورک... نخستین ساختهاش بود. بچههای آدمها دوستانِ خیالی داشتند، اما موردرت درکودکِ عوض جانورک را داشت. برای کودکِ تنهایی که در عالمِ رؤیا بزرگ شده بود، داشتنِدیگر یک همدم —حتی اگر در ابتدا فقط یک جانورِ خفتهٔ بیعقل بود— ارزشی وصفناپذیر داشت.
اما حالا دیگردست جانورِ آینهاش ازتازه دست رفته بود.
این هم چیزِ دیگریهستهٔ بود که خانوادهاش بایدجانورِ تاوانش را پس میدادند.
در هر حال، پس از اینکه با لنگر انداختن در یک دژحدش بیدار شد، اوضاع تغییر کرد. موردرت توانِ دومش را به دست آورده بود؛راهِ توانی که در کنارِ چیزهای دیگر، باعث میشد مردم از او حساب ببرند...
دلیلش این بود که میتوانستجانورک از راهِ چشمهایشان واردِ روحشاندوستانِ شود و آنها را نابود کند.
مشکل اینجا بوددست که اول بایدتازه روح را شکست میداد.
در طولِ نبردِ روح، موردرت تنها میتوانست به مهارتِ خودش و بازتاب دادنِ قدرتِ روحی کهخیالی به آن هجوم برده بود تکیه کند. شکست حتی برای او هم به معنای مرگ بود؛ارزشی درست مثلِ زمانی که سعی کرد بدنِ سانلس را بگیرد و چیزی نمانده بود از بین برود.
آه، یادآوریِانصافاً آن چقدرحالا هیجانانگیز بود.
سرشتِ موردرت در نبرد هیچ کمکی نمیکرد، در حالی که بیدارشدگانی که به روحشان هجوم میبرد، عموماً تسلطِ بالایی برهمدم سرشت و ابزارهای خود داشتند. او از طرفِ دیگر، هیچ تجربهای در استفاده از آنها نداشت. بنابراین موردرت برای پیروزیدومش و زنده ماندن، باید درکی بهتر از خودِ دشمن نسبت به قدرتهایش پیدا میکرد؛ آن هم معمولاً در عرضِ چند ثانیه.
مثلِ این بود که شمشیرِ تیزی به دستِ یکجانورِ تازهکار بدهی و او را به دوئلِ مرگ در برابرِداشت شمشیرزنی کهنهکار بفرستی که سالها مهارتش را صیقل داده است.
ارواحِ فاسدشدهٔ موجوداتِ کابوسهستهٔ حتی از این هم مرگبارترآینه بودند، هرچند به دلایلی دیگر.
پس چطور پیروز میشد؟
با بهتر بودن. با باهوشترجانورک بودن، با داشتنِ مهارتِ بیشتر،دوستانِ با درکِ عمیقتر از نبرد.
با در هم شکستن و بازیتازه دادنِ حریف، نابود کردنِ اعتمادبهنفسِ اونخستین و استفاده از نقاطِ قوتش علیه خودش.
هیچ حقهایدست در کارهستهٔ نبود، فقط اراده.
آسان نبود... باخندهدار این حال، موردرت هنوزرسیده از بین نرفته بود.
آه، وآسانی البته سرگرمکنندهآینه هم بود.
اما بهترین راهدست برای پیروزی درتازه نبردِ روح، آمادگی بود.
اگر فرصتی ایجاد میکرد تا دشمن را از پیش بررسی کند، تا جزئیاتبچههای و پیچیدگیهای سرشتش را یاد بگیرد، آنوقت مجبور نبود کورکورانه واردِ نبردِ روح شود.اگر حتی بهتر میشد اگر میتوانست دشمن را متزلزل کند و روحش را ضعیفتر سازد.
بنابراین، تسخیرِ بدنِ جنگجوی بیدارشده پس از سوار شدن به کشتی چندان سخت نبود. هرچه باشد،تهدیدهایی موردرت هفتهها بود که دنیا را از دریچهٔ چشمانِ او میدید. حتی نام و چهرهٔ همسردرونِ و پسرش را هم میدانست... راستش، شاید آن دو را بهتر از خودِ آن مرد میشناخت.
«اینطوری بهتره.»
موردرت با نگاهدست به چهرهٔ مردتازه در آینه، لبخند زد.
سپس آن لبخند را پاکتازه کرد و لبخندِ دیگری را جایگزینشنخستین کرد؛ لبخندی بسیار صمیمانهتر و روشنتر.
آن مرد اینگونه لبخند میزد.
موردرت بیهیچ زحمتی حالتِ بدن، حالتِ چهره، برقِ چشمان ودوستانِ تنشِ نامحسوسِ شانههایش را تغییر داد. کلِ حضورش دگرگون شد،همدم بهطوری که دیگر نمیشد او را از مردِ مرده تشخیص داد.
موردرت با آن لبخندِ تازههستهٔ به آینه خیره شد وآینه با صمیمیتی بینقص زمزمه کرد:
«شکوه بر خاندانِ بزرگِ دلاوری!»
موردرت از سفر در پهنهٔ دریا در کنارِبچههای دیگر جنگجویانِ بیدارشدهٔ دلاوری لذت برد. با این آدمهارؤیا تمرین میکرد، غذا میخورد و بقیهٔ وقتش را میگذراند.
خیلی از آنها خوشش میآمد.
کراسِ بیدارشدهٔ خویشتندار، آگاتهٔهستهٔ بیدارشدهٔ خوشقلب، واروی بیدارشدهٔجانورِ بیخیال و دیگر اعضای دستهاش...
حسِ رفاقتی که بینشان بود، عجیب و دلپذیر به نظر میرسید. احترام وهمین تحسینی هم که نسبت به مردِ صاحبِ بدنِ موردرت داشتند، روحیهبخش بود. باعثدیگری میشد کمی در قبالِ این آدمها احساسِ مسئولیت کند، که تجربهٔ تازهای بود.
حتی حضور درجانورِ کنارِ قدیس گیلیادنخستین هم ناخوشایند نبود.
«برام سؤالهزمان که تو ربعِهستهٔ جنوبی اوضاع چطوره...»
تا الان فرستادگانِ سرود دیگر به آنجاآسانی رسیده بودند. کیسهخونِ سیشان، باست، حتماً تاآدمها حالا تولیدِ آینهها را شروع کرده بود.
البته آن آینهها هیچ فایدهٔ واقعی نداشتند. فقط کارِکمی بیمعنی و بیهودهای بود که موردرت به آنها دستور دادهداشتند بود انجام دهند، تا هیزم بر آتشِ شکِ خانوادهاش بریزد.
آن مرد بهاحتمالِ زیاد در مقطعینخستین حذف میشد، اما این برای خاندانِعوض بزرگِ سرود ضایعهٔ بزرگی به حساب نمیآمد.
چرا موردرت باید اهمیت میداد؟
سپس، سرانجامدست خطی تاریک درتازه افق پدیدار شد.
کاروان بهانصافاً قطبِ جنوبحالا رسیده بود.
موردرت روی عرشهٔ ناوِ جنگیِ عظیمی ایستاده بود، به آسمانِ خاکستری نگاهعوض کرد و وزشِ بادِ سرد را روی صورتش حس کرد. ندایِ کابوس بهبیعقل ذهنش هجوم آورد و آن را از همهمهای از نجواهای دیوانهکننده پر کرد.
آهی کشید.
«چه جای دلگیری...»
همانطور که غرقِ تماشایحالا منظرهٔ پیشِ رویش بود، صدایکمی آشنایی او را صدا زد:
«وارن! آمادهآسانی شو. نیم ساعتِجانورک دیگه پهلو میگیریم.»
برگشت، بهزمان همرزمانش نگاه کردهستهٔ و لبخند زد.
«احمق نشودست آگاته. یه جنگجویتازه دلاوری همیشه آمادهست!»