---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1167: لباس‌های تازهٔ شاهزاده • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1167: لباس‌های تازهٔ شاهزاده

0

جای کسی را‌طبقهٔ​ گرفتن برای موردرت‌اوضاع​ تجربهٔ تازه‌ای نبود.

با این‌همچنین​ حال، هر بار‌خرد​ کارِ پرخطری بود.

...نه اینکه اهمیتی بدهد.

در آغازِ کار بسیار ضعیف بود. برخلافِ‌نخستین​ بیشترِ اعضای خانواده‌اش، موردرت سرشتی دریافت نکرده‌داشت​ بود که در رویاروییِ مستقیم به کار بیاید.

مثلِ پدر،‌حالا​ عموها و عمه‌ها،‌رسیده​ یا عموزاده‌هایش نبود.

مثلِ مورگان نبود که در میدانِ نبرد‌روحش​ به دنیا آمده بود و پس از‌آوردنِ​ بیدار شدن، قوی‌تر، سریع‌تر و سرسخت‌تر شده بود.

حتی در سطحِ‌بالاتری​ آن حقه‌بازِ بامزه،‌کمی​ سانلس، هم نبود.

قدرتِ بدنی‌اش انصافاً خنده‌دار بود.

حالا که موردرت به طبقهٔ بالاتری رسیده بود اوضاع کمی بهتر شده بود، اما‌تهدیدهایی​ حدش همین بود. این سطح برای رویارویی با تهدیدهایی که در برابرش قرار داشتند به‌هیچ‌وجه‌نداشت​ کافی نبود و بدون استفاده از خاطره‌ها، راهِ دیگری برای تقویتِ توانِ رزمی‌اش وجود نداشت.

با این حال، درونِ روحِ دیگران نمی‌توانست‌روحش​ از خاطره‌ها استفاده کند. فقط می‌توانست آنچه‌آوردنِ​ را از قبل آنجا بود بازتاب دهد.

موردرت در مقامِ یک خفته می‌توانست از میانِ بازتاب‌ها ببیند و از درونشان سفر کند؛ هم ذهنی و‌کافی​ هم فیزیکی. همچنین این توانایی به او داده شده بود که با خرد کردنِ روحش، برای خود یارانی‌آنچه​ بسازد. البته آن زمان، به دست آوردنِ یک هستهٔ روحِ تازه برای ساختنِ یک بازتاب کارِ آسانی نبود.

جانورِ آینه... جانورک... نخستین ساخته‌اش بود. بچه‌های آدم‌ها دوستانِ خیالی داشتند، اما موردرت در‌داشت​ عوض جانورک را داشت. برای کودکِ تنهایی که در عالمِ رؤیا بزرگ شده بود، داشتنِ‌وصف‌ناپذیر​ یک همدم —حتی اگر در ابتدا فقط یک جانورِ خفتهٔ بی‌عقل بود— ارزشی وصف‌ناپذیر داشت.

اما حالا دیگر‌طبقهٔ​ جانورِ آینه‌اش از‌اوضاع​ دست رفته بود.

این هم چیزِ دیگری‌داده​ بود که خانواده‌اش باید‌خود​ تاوانش را پس می‌دادند.

در هر حال، پس از اینکه با لنگر انداختن در یک دژ‌رویارویی​ بیدار شد، اوضاع تغییر کرد. موردرت توانِ دومش را به دست آورده بود؛‌توانِ​ توانی که در کنارِ چیزهای دیگر، باعث می‌شد مردم از او حساب ببرند...

دلیلش این بود که می‌توانست‌آینه​ از راهِ چشم‌هایشان واردِ روحشان‌آدم‌ها​ شود و آن‌ها را نابود کند.

مشکل اینجا بود‌طبقهٔ​ که اول باید‌اوضاع​ روح را شکست می‌داد.

در طولِ نبردِ روح، موردرت تنها می‌توانست به مهارتِ خودش و بازتاب دادنِ قدرتِ روحی که‌تازه​ به آن هجوم برده بود تکیه کند. شکست حتی برای او هم به معنای مرگ بود؛‌عالمِ​ درست مثلِ زمانی که سعی کرد بدنِ سانلس را بگیرد و چیزی نمانده بود از بین برود.

آه، یادآوریِ‌طبقهٔ​ آن چقدر‌رسیده​ هیجان‌انگیز بود.

سرشتِ موردرت در نبرد هیچ کمکی نمی‌کرد، در حالی که بیدارشدگانی که به روحشان هجوم می‌برد، عموماً تسلطِ بالایی بر‌داشتنِ​ سرشت و ابزارهای خود داشتند. او از طرفِ دیگر، هیچ تجربه‌ای در استفاده از آن‌ها نداشت. بنابراین موردرت برای پیروزی‌کرد​ و زنده ماندن، باید درکی بهتر از خودِ دشمن نسبت به قدرت‌هایش پیدا می‌کرد؛ آن هم معمولاً در عرضِ چند ثانیه.

مثلِ این بود که شمشیرِ تیزی به دستِ یک‌اما​ تازه‌کار بدهی و او را به دوئلِ مرگ در برابرِ‌کافی​ شمشیرزنی کهنه‌کار بفرستی که سال‌ها مهارتش را صیقل داده است.

ارواحِ فاسد‌شدهٔ موجوداتِ کابوس‌داده​ حتی از این هم مرگبارتر‌یارانی​ بودند، هرچند به دلایلی دیگر.

پس چطور پیروز می‌شد؟

با بهتر بودن. با باهوش‌تر‌آینه​ بودن، با داشتنِ مهارتِ بیشتر،‌آدم‌ها​ با درکِ عمیق‌تر از نبرد.

با در هم شکستن و بازی‌اوضاع​ دادنِ حریف، نابود کردنِ اعتمادبه‌نفسِ او‌سطح​ و استفاده از نقاطِ قوتش علیه خودش.

هیچ حقه‌ای‌همچنین​ در کار‌داده​ نبود، فقط اراده.

آسان نبود... با‌بالاتری​ این حال، موردرت هنوز‌بهتر​ از بین نرفته بود.

آه، و‌ساختنِ​ البته سرگرم‌کننده‌جانورِ​ هم بود.

اما بهترین راه‌طبقهٔ​ برای پیروزی در‌اوضاع​ نبردِ روح، آمادگی بود.

اگر فرصتی ایجاد می‌کرد تا دشمن را از پیش بررسی کند، تا جزئیات‌دست​ و پیچیدگی‌های سرشتش را یاد بگیرد، آن‌وقت مجبور نبود کورکورانه واردِ نبردِ روح شود.‌خیالی​ حتی بهتر می‌شد اگر می‌توانست دشمن را متزلزل کند و روحش را ضعیف‌تر سازد.

بنابراین، تسخیرِ بدنِ جنگجوی بیدارشده پس از سوار شدن به کشتی چندان سخت نبود. هرچه باشد،‌داشتند​ موردرت هفته‌ها بود که دنیا را از دریچهٔ چشمانِ او می‌دید. حتی نام و چهرهٔ همسر‌نمی‌توانست​ و پسرش را هم می‌دانست... راستش، شاید آن دو را بهتر از خودِ آن مرد می‌شناخت.

«این‌طوری بهتره.»

موردرت با نگاه‌طبقهٔ​ به چهرهٔ مرد‌اوضاع​ در آینه، لبخند زد.

سپس آن لبخند را پاک‌خرد​ کرد و لبخندِ دیگری را جایگزینش‌البته​ کرد؛ لبخندی بسیار صمیمانه‌تر و روشن‌تر.

آن مرد این‌گونه لبخند می‌زد.

موردرت بی‌هیچ زحمتی حالتِ بدن، حالتِ چهره، برقِ چشمان و‌آدم‌ها​ تنشِ نامحسوسِ شانه‌هایش را تغییر داد. کلِ حضورش دگرگون شد،‌داشتنِ​ به‌طوری که دیگر نمی‌شد او را از مردِ مرده تشخیص داد.

موردرت با آن لبخندِ تازه‌رسیده​ به آینه خیره شد و‌حدش​ با صمیمیتی بی‌نقص زمزمه کرد:

«شکوه بر خاندانِ بزرگِ دلاوری!»

موردرت از سفر در پهنهٔ دریا در کنارِ‌ساخته‌اش​ دیگر جنگجویانِ بیدارشدهٔ دلاوری لذت برد. با این آدم‌ها‌عالمِ​ تمرین می‌کرد، غذا می‌خورد و بقیهٔ وقتش را می‌گذراند.

خیلی از آن‌ها خوشش می‌آمد.

کراسِ بیدارشدهٔ خویشتن‌دار، آگاتهٔ‌داده​ بیدارشدهٔ خوش‌قلب، واروی بیدارشدهٔ‌خود​ بی‌خیال و دیگر اعضای دسته‌اش...

حسِ رفاقتی که بینشان بود، عجیب و دلپذیر به نظر می‌رسید. احترام و‌تهدیدهایی​ تحسینی هم که نسبت به مردِ صاحبِ بدنِ موردرت داشتند، روحیه‌بخش بود. باعث‌رزمی‌اش​ می‌شد کمی در قبالِ این آدم‌ها احساسِ مسئولیت کند، که تجربهٔ تازه‌ای بود.

حتی حضور در‌آسانی​ کنارِ قدیس گیلیاد‌جانورک​ هم ناخوشایند نبود.

«برام سؤاله‌حالا​ که تو ربعِ‌رسیده​ جنوبی اوضاع چطوره...»

تا الان فرستادگانِ سرود دیگر به آنجا‌روحش​ رسیده بودند. کیسه‌خونِ سیشان، باست، حتماً تا‌آوردنِ​ حالا تولیدِ آینه‌ها را شروع کرده بود.

البته آن آینه‌ها هیچ فایدهٔ واقعی نداشتند. فقط کارِ‌حدش​ بی‌معنی و بیهوده‌ای بود که موردرت به آن‌ها دستور داده‌بدون​ بود انجام دهند، تا هیزم بر آتشِ شکِ خانواده‌اش بریزد.

آن مرد به‌احتمالِ زیاد در مقطعی‌جانورک​ حذف می‌شد، اما این برای خاندانِ‌خیالی​ بزرگِ سرود ضایعهٔ بزرگی به حساب نمی‌آمد.

چرا موردرت باید اهمیت می‌داد؟

سپس، سرانجام‌همچنین​ خطی تاریک در‌خرد​ افق پدیدار شد.

کاروان به‌طبقهٔ​ قطبِ جنوب‌رسیده​ رسیده بود.

موردرت روی عرشهٔ ناوِ جنگیِ عظیمی ایستاده بود، به آسمانِ خاکستری نگاه‌خیالی​ کرد و وزشِ بادِ سرد را روی صورتش حس کرد. ندایِ کابوس به‌خفتهٔ​ ذهنش هجوم آورد و آن را از همهمه‌ای از نجواهای دیوانه‌کننده پر کرد.

آهی کشید.

«چه جای دلگیری...»

همان‌طور که غرقِ تماشای‌رسیده​ منظرهٔ پیشِ رویش بود، صدای‌حدش​ آشنایی او را صدا زد:

«وارن! آماده‌ساختنِ​ شو. نیم ساعتِ‌آینه​ دیگه پهلو می‌گیریم.»

برگشت، به‌حالا​ همرزمانش نگاه کرد‌رسیده​ و لبخند زد.

«احمق نشو‌همچنین​ آگاته. یه جنگجوی‌خرد​ دلاوری همیشه آماده‌ست!»

ناولها | novelha.net