---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 524: چهل‌ودو • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 524: چهل‌ودو

0

سانی روی زمین ولو شد، چشمهٔ بی‌پایان را احضار کرد و با حرص کمی آب‌قابل‌قیاس​ نوشید. از آنجا که جراحاتش سطحی بود... خب، دست‌کم در مقایسه با جراحاتِ آتش‌بانان... مدتی‌آشنا​ طول کشید تا درمانگر به آن‌ها برسد. اما سرانجام، نوبتِ او شد که درمان شود.

درمانگر — مردِ جوانی به نامِ شیم — رنگ‌پریده و خسته بود و پیدا بود که‌رسیده​ جوهرِ روحش تقریباً به‌کلی ته‌کشیده است. با این حال، توانست رباطی را که سانی هنگامِ جاخالی‌موفق​ دادن از دستِ تاک‌ها پاره کرده بود، تا حدِ زیادی ترمیم کند. هرچند دردِ وحشتناکی داشت.

البته، این توانِ درمانی با شعله‌های سفید و تطهیرکنندهٔ نف‌یاورِ​ قابل‌قیاس نبود. اما از طرفی، مقایسه شدن با نف برای هر‌خاطره‌هایش​ کسی سخت بود. سانی این را بهتر از هر کسی می‌دانست.

با چهره‌ای عبوس، رون‌ها را‌ترمیم​ احضار کرد و به رشته‌رون‌های‌داشت​ به‌طرزِ دردناکی آشنا نگاهی انداخت:

قطعه‌های سایه: [۱۹۵۸/۲۰۰۰].

تنها چهل‌ودو قطعه تا تکامل یافتن به دیو فاصله داشت. این دگرگونی نه‌تنها به او اجازه می‌داد بدنش و ذخایرِ جوهرِ سایه‌اش را‌پخش​ بیش از پیش تقویت کند، بلکه سایهٔ سومی هم به سانی پاداش می‌داد. داشتنِ یک یاورِ بی‌بدیلِ دیگر قدرت او را به‌شدت افزایش‌صرفِ​ می‌داد و او را قادر می‌ساخت سه تقویت را روی هم انباشته کند، یا آن‌ها را بینِ بدن، خاطره‌هایش و قدیس پخش کند.

تقریباً به‌کرده​ دو هزار‌زیادی​ قطعه رسیده بود.

جمع‌آوریِ این تعداد تنها در هفت ماه... دستاوردی بود که ارزشِ جشن گرفتن داشت. کمتر بیدارشده‌ای پیدا می‌شد که هسته‌هایش‌کسی​ را کاملاً اشباع کند، و آن‌هایی هم که موفق می‌شدند، معمولاً سال‌های طولانی را صرفِ جمع‌آوریِ آهستهٔ خرده‌های روحِ موجوداتِ‌یافتن​ کابوسی می‌کردند که از پای درمی‌آوردند. حتی دهه‌ها... و آن هم فقط برای یک هسته. سانی می‌توانست به خودش افتخار کند.

با این‌بی‌بدیلِ​ حال، احساسِ‌قدرت​ خوشحالی نمی‌کرد.

نگاهش را پایین‌تر برد و‌بلکه​ روی دستهٔ دیگری از رون‌ها‌یاورِ​ که بسیار کوتاه‌تر بود، تمرکز کرد.

ارباب: ستارهٔ دگرگون.

به‌محضِ این کار،‌دیگر​ رون‌های تازه‌ای در‌افزایش​ هوا شعله‌ور شد.

...رتبه: رؤیابین.

طبقه: اهریمن.

هسته‌های روح: [۴/۷].

قطعه‌های روح: [۳۹۹/۴۰۰۰].

هفت ماه پیش، فاصلهٔ بینشان تقریباً به پنج هزار قطعه رسیده بود. امروز، این فاصله بسیار کمتر بود...‌جمع‌آوریِ​ اما این تنها به لطفِ سکه‌های نوکتیس بود که در قربانگاه فدا کرده بود. حقیقتِ ماجرا این بود‌سال‌های​ که سانی مدت‌ها داشت این فاصله را کم می‌کرد، اما حالا، دوباره شروع به بیشتر شدن کرده بود.

چندی پیش، اتفاقی برای نف در عالمِ رؤیا رخ داده بود و در نتیجهٔ آن، سرعتِ به دست‌هزار​ آوردنِ قطعه‌های روحش روزبه‌روز افزایش می‌یافت. سانی نمی‌دانست ستارهٔ دگرگون دارد چه کار می‌کند، چرا ناگهان این‌قدر قوی‌تر‌می‌شدند​ شده است، و حتی چطور هنوز زنده است... اما می‌دانست که دوباره دارد رفته‌رفته از او عقب می‌ماند.

رون‌ها را مرخص کرد، دندان به هم‌کند​ سایید و با نگاهی عبوس به چشم‌اندازِ‌درمانی​ متروک و جهنمیِ جزیرهٔ کشتیِ شکسته خیره شد.

باید به‌حدِ​ اون بذر برسم...‌کند​ تنها راه همینه...

سانی در مقایسه با تمامِ بیدارشدگانِ دیگر و سرعتِ رشدشان، شاید یک‌بدن​ هیولا به حساب می‌آمد. اما نف... نف حتی انسان هم نبود. او خودِ‌گرفتن​ اهریمن بود. نمی‌دانست برای پیشی گرفتن از او دیگر باید چه کار کند.

تا قوی‌تر شود.

...صدای سبکِ قدم‌هایی که نزدیک می‌شد، افکارِ سنگینش‌هرچند​ را پاره کرد. سانی سرش را بلند کرد‌سفید​ و کاسی را دید که به سمتش می‌آید.

عالی شد. همینو کم داشتم...

چند قدم مانده به‌دیگر​ او ایستاد و سرش‌قادر​ را کمی پایین انداخت.

«حالت خوبه؟»

سانی چهره در‌کرده​ هم کشید و‌ترمیم​ نگاهش را دزدید.

به تو چه ربطی داره؟

«زنده می‌مونم.»

اخم کرد و‌داشتنِ​ بعد با لحنی‌دیگر​ کمی تند اضافه کرد:

«راستی، اطلاعاتت غلط‌کرده​ بود. اون جونور‌ترمیم​ نقطه‌ضعفش آتیش نبود.»

کاسی سرش‌حدِ​ را کمی‌ترمیم​ کج کرد.

«پس چطور کشتیش؟»

سانی کج‌خنده‌ای زد.

«...با یه تیکه چوب.»

کاسی مدتی ساکت ماند‌ترمیم​ و سانی را وادار‌وحشتناکی​ کرد به حرف بیاید:

«خب... حالا چی؟»

کاسی آهی کشید‌داشتنِ​ و رو به‌دیگر​ لاشهٔ دوردستِ کشتی کرد:

«همه‌مون خسته و زخمی هستیم و خردشدگی هم داره نزدیک می‌شه. برمی‌گردیم پناهگاه‌توانِ​ تا استراحت و تجدید قوا کنیم، بعد برمی‌گردیم تا دو تا اردوگاه بزنیم؛‌می‌دانست​ یکی اینجا، یکی هم توی جزیرهٔ بغلی. بعدش تعمیرِ کشتی رو شروع می‌کنیم.»

سانی سر تکان داد.

«فکر کنم نقشهٔ خوبیه. ولی‌قدرت​ واقعاً فکر می‌کنی بتونی اون‌انباشته​ چیز رو دوباره به پرواز دربیاری؟»

دخترِ نابینا مکث‌داشتنِ​ کرد. سرانجام بدونِ‌دیگر​ احساسِ خاصی گفت:

«حداقل باید سعیمون رو بکنیم.»

سانی شبحِ کشتیِ باستانی را برانداز کرد؛ بدنه‌اش پر از شکاف بود، دماغه‌اش‌شعله‌های​ خرد و متلاشی شده بود و درختی که دورِ دکلش رشد کرده بود، مرده‌رون‌ها​ و شبیهِ اسکلتی سیاه و درهم‌پیچیده به نظر می‌رسید. بعد سرش را تکان داد.

«فکر می‌کنی چقدر طول بکشه؟»

کاسی مکث کرد.

«دو، شاید هم سه ماه.‌زیادی​ اگه می‌خوای بدونی، باید بگم قبل‌داشت​ از تموم‌شدنِ پاییز کارمون تموم می‌شه.»

سانی خندید.

«پس قرارمون یادت مونده. خوبه.»

کاسی اخم کرد.

«معلومه که یادمه.»

سانی به زمین‌زیادی​ نگاه کرد و‌هرچند​ بعد با سردی پرسید:

«پس کِی‌یاورِ​ راهیِ معبدِ‌دیگر​ شب می‌شیم؟»

کاسی چند لحظه درنگ کرد‌بی‌بدیلِ​ و ناگهان حالتی پریشان در‌قادر​ چهره‌اش نمایان شد. سرانجام گفت:

«تو کِی می‌خوای بری؟»

سانی به این موضوع‌ترمیم​ فکر کرد. هنوز چند کار‌داشت​ بود که باید انجام می‌داد...

بعد از‌یاورِ​ مدتی شانه‌دیگر​ بالا انداخت.

«آخرِ سپتامبر. تا اون موقع همه‌چیز باید آماده باشه. سفر به لبهٔ شمالیِ جزایرِ زنجیری‌خاطره‌هایش​ و برگشتن از اونجا نباید بیشتر از یه ماه طول بکشه. درست موقعی برمی‌گردیم که‌می‌شد​ پروازِ کشتیت رو توی آسمون ببینیم. و ازش استفاده کنیم تا به بذرِ کابوس برسیم.»

یک ثانیه‌پاره​ درنگ کرد‌حدِ​ و بعد پرسید:

«ولی چرا‌حدِ​ این‌قدر مضطرب‌ترمیم​ به نظر می‌رسی؟»

کاسی آرام‌یاورِ​ سرش را‌دیگر​ تکان داد.

«چیزی نیست.‌پاداش​ فقط، معبدِ شب...‌بی‌بدیلِ​ جای خیلی عجیبیه.»

سانی اخم کرد.

یعنی چی؟

«چطور مگه؟»

کاسی لرزید.

«بعداً... برات توضیح می‌دم. الان‌زیادی​ باید حرکت کنیم. این جزیره‌وحشتناکی​ داره واردِ مرحلهٔ صعود می‌شه.»

که یعنی‌حدِ​ خردشدگی هم‌ترمیم​ چندان دور نبود.

سانی آهی کشید و‌دیگر​ بعد بلند شد. حداقل‌قادر​ دیگر مجبور نبود بلنگد.

و اما در موردِ اینکه چرا کاسی گفته بود دومین‌قادر​ دژِ انسانی در جزایرِ زنجیری جای عجیبی است... می‌توانست برای‌جمع‌آوریِ​ جوابش صبر کند. به‌هرحال الان به این اطلاعات نیازی نداشت.

سانی آدمِ بسیار صبوری بود، حداقل‌ترمیم​ وقتی که لازم بود. گذشته از این،‌توانِ​ چیزِ دیگری ذهنش را مشغول کرده بود.

۴۲ قطعهٔ‌حدِ​ سایه... اون‌قدرها‌ترمیم​ هم زیاد نیست.

رو به جنوب و کمی متمایل به‌افزایش​ شرق، دستهٔ نگاهِ بی‌رحم را در مشت فشرد‌پخش​ و با چهره‌ای تاریک به افق خیره شد.

...قبل از اینکه‌داشتنِ​ به پناهگاه برگردیم،‌دیگر​ یه دیو می‌شم.

ناولها | novelha.net