چپتر 524: چهلودو
0سانی روی زمین ولو شد، چشمهٔ بیپایان را احضار کرد و با حرص کمی آبقابلقیاس نوشید. از آنجا که جراحاتش سطحی بود... خب، دستکم در مقایسه با جراحاتِ آتشبانان... مدتیآشنا طول کشید تا درمانگر به آنها برسد. اما سرانجام، نوبتِ او شد که درمان شود.
درمانگر — مردِ جوانی به نامِ شیم — رنگپریده و خسته بود و پیدا بود کهرسیده جوهرِ روحش تقریباً بهکلی تهکشیده است. با این حال، توانست رباطی را که سانی هنگامِ جاخالیموفق دادن از دستِ تاکها پاره کرده بود، تا حدِ زیادی ترمیم کند. هرچند دردِ وحشتناکی داشت.
البته، این توانِ درمانی با شعلههای سفید و تطهیرکنندهٔ نفیاورِ قابلقیاس نبود. اما از طرفی، مقایسه شدن با نف برای هرخاطرههایش کسی سخت بود. سانی این را بهتر از هر کسی میدانست.
با چهرهای عبوس، رونها راترمیم احضار کرد و به رشتهرونهایداشت بهطرزِ دردناکی آشنا نگاهی انداخت:
قطعههای سایه: [۱۹۵۸/۲۰۰۰].
تنها چهلودو قطعه تا تکامل یافتن به دیو فاصله داشت. این دگرگونی نهتنها به او اجازه میداد بدنش و ذخایرِ جوهرِ سایهاش راپخش بیش از پیش تقویت کند، بلکه سایهٔ سومی هم به سانی پاداش میداد. داشتنِ یک یاورِ بیبدیلِ دیگر قدرت او را بهشدت افزایشصرفِ میداد و او را قادر میساخت سه تقویت را روی هم انباشته کند، یا آنها را بینِ بدن، خاطرههایش و قدیس پخش کند.
تقریباً بهکرده دو هزارزیادی قطعه رسیده بود.
جمعآوریِ این تعداد تنها در هفت ماه... دستاوردی بود که ارزشِ جشن گرفتن داشت. کمتر بیدارشدهای پیدا میشد که هستههایشکسی را کاملاً اشباع کند، و آنهایی هم که موفق میشدند، معمولاً سالهای طولانی را صرفِ جمعآوریِ آهستهٔ خردههای روحِ موجوداتِیافتن کابوسی میکردند که از پای درمیآوردند. حتی دههها... و آن هم فقط برای یک هسته. سانی میتوانست به خودش افتخار کند.
با اینبیبدیلِ حال، احساسِقدرت خوشحالی نمیکرد.
نگاهش را پایینتر برد وبلکه روی دستهٔ دیگری از رونهایاورِ که بسیار کوتاهتر بود، تمرکز کرد.
ارباب: ستارهٔ دگرگون.
بهمحضِ این کار،دیگر رونهای تازهای درافزایش هوا شعلهور شد.
...رتبه: رؤیابین.
طبقه: اهریمن.
هستههای روح: [۴/۷].
قطعههای روح: [۳۹۹/۴۰۰۰].
هفت ماه پیش، فاصلهٔ بینشان تقریباً به پنج هزار قطعه رسیده بود. امروز، این فاصله بسیار کمتر بود...جمعآوریِ اما این تنها به لطفِ سکههای نوکتیس بود که در قربانگاه فدا کرده بود. حقیقتِ ماجرا این بودسالهای که سانی مدتها داشت این فاصله را کم میکرد، اما حالا، دوباره شروع به بیشتر شدن کرده بود.
چندی پیش، اتفاقی برای نف در عالمِ رؤیا رخ داده بود و در نتیجهٔ آن، سرعتِ به دستهزار آوردنِ قطعههای روحش روزبهروز افزایش مییافت. سانی نمیدانست ستارهٔ دگرگون دارد چه کار میکند، چرا ناگهان اینقدر قویترمیشدند شده است، و حتی چطور هنوز زنده است... اما میدانست که دوباره دارد رفتهرفته از او عقب میماند.
رونها را مرخص کرد، دندان به همکند سایید و با نگاهی عبوس به چشماندازِدرمانی متروک و جهنمیِ جزیرهٔ کشتیِ شکسته خیره شد.
باید بهحدِ اون بذر برسم...کند تنها راه همینه...
سانی در مقایسه با تمامِ بیدارشدگانِ دیگر و سرعتِ رشدشان، شاید یکبدن هیولا به حساب میآمد. اما نف... نف حتی انسان هم نبود. او خودِگرفتن اهریمن بود. نمیدانست برای پیشی گرفتن از او دیگر باید چه کار کند.
تا قویتر شود.
...صدای سبکِ قدمهایی که نزدیک میشد، افکارِ سنگینشهرچند را پاره کرد. سانی سرش را بلند کردسفید و کاسی را دید که به سمتش میآید.
عالی شد. همینو کم داشتم...
چند قدم مانده بهدیگر او ایستاد و سرشقادر را کمی پایین انداخت.
«حالت خوبه؟»
سانی چهره درکرده هم کشید وترمیم نگاهش را دزدید.
به تو چه ربطی داره؟
«زنده میمونم.»
اخم کرد وداشتنِ بعد با لحنیدیگر کمی تند اضافه کرد:
«راستی، اطلاعاتت غلطکرده بود. اون جونورترمیم نقطهضعفش آتیش نبود.»
کاسی سرشحدِ را کمیترمیم کج کرد.
«پس چطور کشتیش؟»
سانی کجخندهای زد.
«...با یه تیکه چوب.»
کاسی مدتی ساکت ماندترمیم و سانی را واداروحشتناکی کرد به حرف بیاید:
«خب... حالا چی؟»
کاسی آهی کشیدداشتنِ و رو بهدیگر لاشهٔ دوردستِ کشتی کرد:
«همهمون خسته و زخمی هستیم و خردشدگی هم داره نزدیک میشه. برمیگردیم پناهگاهتوانِ تا استراحت و تجدید قوا کنیم، بعد برمیگردیم تا دو تا اردوگاه بزنیم؛میدانست یکی اینجا، یکی هم توی جزیرهٔ بغلی. بعدش تعمیرِ کشتی رو شروع میکنیم.»
سانی سر تکان داد.
«فکر کنم نقشهٔ خوبیه. ولیقدرت واقعاً فکر میکنی بتونی اونانباشته چیز رو دوباره به پرواز دربیاری؟»
دخترِ نابینا مکثداشتنِ کرد. سرانجام بدونِدیگر احساسِ خاصی گفت:
«حداقل باید سعیمون رو بکنیم.»
سانی شبحِ کشتیِ باستانی را برانداز کرد؛ بدنهاش پر از شکاف بود، دماغهاششعلههای خرد و متلاشی شده بود و درختی که دورِ دکلش رشد کرده بود، مردهرونها و شبیهِ اسکلتی سیاه و درهمپیچیده به نظر میرسید. بعد سرش را تکان داد.
«فکر میکنی چقدر طول بکشه؟»
کاسی مکث کرد.
«دو، شاید هم سه ماه.زیادی اگه میخوای بدونی، باید بگم قبلداشت از تمومشدنِ پاییز کارمون تموم میشه.»
سانی خندید.
«پس قرارمون یادت مونده. خوبه.»
کاسی اخم کرد.
«معلومه که یادمه.»
سانی به زمینزیادی نگاه کرد وهرچند بعد با سردی پرسید:
«پس کِییاورِ راهیِ معبدِدیگر شب میشیم؟»
کاسی چند لحظه درنگ کردبیبدیلِ و ناگهان حالتی پریشان درقادر چهرهاش نمایان شد. سرانجام گفت:
«تو کِی میخوای بری؟»
سانی به این موضوعترمیم فکر کرد. هنوز چند کارداشت بود که باید انجام میداد...
بعد ازیاورِ مدتی شانهدیگر بالا انداخت.
«آخرِ سپتامبر. تا اون موقع همهچیز باید آماده باشه. سفر به لبهٔ شمالیِ جزایرِ زنجیریخاطرههایش و برگشتن از اونجا نباید بیشتر از یه ماه طول بکشه. درست موقعی برمیگردیم کهمیشد پروازِ کشتیت رو توی آسمون ببینیم. و ازش استفاده کنیم تا به بذرِ کابوس برسیم.»
یک ثانیهپاره درنگ کردحدِ و بعد پرسید:
«ولی چراحدِ اینقدر مضطربترمیم به نظر میرسی؟»
کاسی آرامیاورِ سرش رادیگر تکان داد.
«چیزی نیست.پاداش فقط، معبدِ شب...بیبدیلِ جای خیلی عجیبیه.»
سانی اخم کرد.
یعنی چی؟
«چطور مگه؟»
کاسی لرزید.
«بعداً... برات توضیح میدم. الانزیادی باید حرکت کنیم. این جزیرهوحشتناکی داره واردِ مرحلهٔ صعود میشه.»
که یعنیحدِ خردشدگی همترمیم چندان دور نبود.
سانی آهی کشید ودیگر بعد بلند شد. حداقلقادر دیگر مجبور نبود بلنگد.
و اما در موردِ اینکه چرا کاسی گفته بود دومینقادر دژِ انسانی در جزایرِ زنجیری جای عجیبی است... میتوانست برایجمعآوریِ جوابش صبر کند. بههرحال الان به این اطلاعات نیازی نداشت.
سانی آدمِ بسیار صبوری بود، حداقلترمیم وقتی که لازم بود. گذشته از این،توانِ چیزِ دیگری ذهنش را مشغول کرده بود.
۴۲ قطعهٔحدِ سایه... اونقدرهاترمیم هم زیاد نیست.
رو به جنوب و کمی متمایل بهافزایش شرق، دستهٔ نگاهِ بیرحم را در مشت فشردپخش و با چهرهای تاریک به افق خیره شد.
...قبل از اینکهداشتنِ به پناهگاه برگردیم،دیگر یه دیو میشم.