---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 93: آبِ سیاه • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 93: آبِ سیاه

0

ظاهراً وقتی پای غیرممکن‌ها به میان می‌آمد، نفیس حتی روی دستِ سانی هم‌ترسی​ بلند شده بود. پیروزیِ داوطلبی بر تایرنتی از رتبهٔ بیدارشده به‌خودی‌خود باورنکردنی بود.‌فاش​ اما کشتنِ تروری از رتبهٔ بیدارشده، معنای کاملاً تازه‌ای به کلمهٔ «باورنکردنی» می‌داد.

«جای تعجب‌پیش​ نیست که توانِ‌کرده​ سرشتش این‌قدر همه‌کاره‌ست.»

حالا تقریباً مطمئن بود که سرشتِ ستارهٔ دگرگون درست مثلِ سرشتِ خودش از رتبهٔ‌چقدره​ ایزدی است. این توضیح می‌داد که چرا می‌توانست با قدرت‌های عجیب و مهیبش هم‌فقراتش​ شفا بدهد و هم نابود کند؛ ترکیبی که به اندازهٔ مهارِ سایهٔ خودش کمیاب بود.

«احتمال اینکه دو خفته با‌کشیدن​ سرشتِ ایزدی توی عالمِ رؤیا‌داشت​ این‌قدر به هم نزدیک بشن چقدره؟»

نزدیک به صفر. انگار صفتِ‌هرچه​ پیش‌بینی‌ناپذیرِ [مقدّر] بارِ دیگر تارهای سرنوشت‌راستینِ​ را به هم گره زده بود.

سانی لرزش‌پیش​ را در ستونِ‌کرده​ فقراتش حس کرد.

صفتِ ذاتی‌اش می‌توانست هم نفرین‌های وحشتناک و هم برکت‌های شگفت‌انگیز به همراه بیاورد.‌بشن​ در نگاهِ اول، دیدارشان با نفیس شبیهِ دومی بود. اما اگر واقعاً نتیجهٔ‌لرزش​ دست‌کاریِ سرنوشت به دستِ [مقدّر] بود، در نهایت می‌توانست به بدترین فاجعه تبدیل شود.

هرچه نباشد، یکی از‌شمشیر​ معانیِ احتمالیِ نامِ راستینِ‌ذهنِ​ او «ستارهٔ ویرانی» بود.

ترسی که در آن لحظهٔ کوتاه پیش‌یکی​ از شمشیر کشیدن روی نفیس حس کرده‌لحظهٔ​ بود، هنوز در ذهنِ سانی تازگی داشت.

چیزهای دیگری‌پیش​ هم بود که‌کرده​ فاش کرده بود...

ظاهراً چیزی دربارهٔ [قطرهٔ خونِ ایزدی] می‌دانست، چون بدونِ اینکه خم به ابرو بیاورد، آن را‌انگار​ «خاطرهٔ تباری» نامیده بود. این نشان می‌داد نفیس بسیار بیشتر از سانی و عمومِ مردم دربارهٔ طلسم‌برکت‌های​ می‌داند. انگار رازهایی در رده‌های بالای بیدارشدگان وجود داشت که نمی‌خواستند هیچ‌کسِ دیگری از آن‌ها باخبر شود.

سه نامِ مرموزی که به او گفته بود هم شاید‌داشت​ یکی دیگر از همین رازها بود. و آن کلمهٔ آخری‌بدونِ​ که به کار برد، وقتی پرسید به کدام «قلمرو» تعلق دارد.

«آخه این قلمروها چی بودن؟»

این‌همه سؤال...

سانی ساعت‌ها وقت صرفِ فکر کردن به‌اینکه​ آن‌ها کرد و همچنین تمامِ اطلاعاتی را که‌صفر​ از ساحلِ فراموش‌شده جمع کرده بود، مرور کرد.

قایقِ زره‌پوش روی آبِ تاریک‌کشیدن​ پرواز می‌کرد و هر لحظه‌داشت​ به افقِ غربی نزدیک‌تر می‌شد.

دیری نگذشت که حس کرد شب‌نباشد​ دارد نفس‌های آخرش را می‌کشد. نورِ‌ویرانی​ امید در دلِ سانی روشن شد.

اما درست در‌شمشیر​ همین زمان، شانسشان‌هنوز​ بالاخره ته کشید.

فاجعه ناگهانی از راه رسید و آن‌ها را با خشونت به خلأِ گیجی و‌چیزی​ سردرگمی پرتاب کرد. این بار، سانی نزدیک شدنِ هیچ‌چیز را به قایق حس نکرده‌عمومِ​ بود. خطر بی‌مقدمه از غیب ظاهر شد و هیچ فرصتی برای واکنش به او نداد.

لحظه‌ای، آب‌های سیاه آرام و زلال بودند. لحظهٔ‌معانیِ​ بعد، از حرکت به جوش آمدند؛ شاخک‌هایی عجیب‌وغریب‌پیش​ از میانشان بیرون زدند و دورِ بدنهٔ قایق پیچیدند.

سانی سعی کرد روی پاهایش بپرد، اما در همان لحظه،‌چیزهای​ کلِ شناور با خشونت به یک طرف کشیده شد. در‌ابرو​ حالِ سقوط، نالهٔ خم شدن و پاره شدنِ فلز را شنید.

سپس، آبِ‌اندازهٔ​ شور دهانش‌سایهٔ​ را پر کرد.

همین‌طور که بالا می‌آمد، نگاهی گذرا به نفیس انداخت که در سینهٔ قایق ایستاده‌چیزی​ بود و با شمشیرِ نقره‌ای‌اش به شاخکی که نزدیک می‌شد یورش می‌برد. اما تاریکی کورش‌مردم​ کرده بود و متوجهِ تهدیدی دیگر نشد. شاخکِ دیگری دورِ بدنش پیچید و حلقه زد...

سپس، بی‌آنکه حتی فریادی بکشد، ناپدید شد؛ به اعماقِ تاریک کشیده‌راستینِ​ شد، بی‌هیچ امیدی به بازگشت. تنها چیزی که باقی ماند، تیغه‌ای‌تازگی​ بلند بود که درمانده در گوشتِ متورمِ شاخکِ عظیم گیر کرده بود.

چشمانِ سانی‌پیش​ از ناباوری‌کشیدن​ گشاد شد.

نه، نه، نه... امکان نداره...

سپس بدنهٔ قایقِ زره‌پوش خرد و‌کرده​ تکه‌تکه شد و او را به‌دیگری​ داخلِ آبِ سرد و سیاه پرتاب کرد.

سانی لحظه‌ای از سرما خشکش زد. سپس سایه را دورِ بدنش پیچید و به‌لحظهٔ​ بالا شنا کرد تا خودش را به سطحِ آب برساند. طولی نکشید که موفق‌دربارهٔ​ شد و چرخی زد تا چیزی ببیند... هر چیزی... که به او امید بدهد.

اما هیچ‌چیز در آن اطراف‌کرده​ نبود؛ تنها امواجِ خروشان و‌چیزهای​ شاخک‌های پیچان به چشم می‌خورد.

به جز...

در دوردست، سانی متوجهِ شکلِ نامشخصی شد که از‌تازگی​ آب بیرون زده بود. چشمانش را ریز کرد تا‌می‌دانست​ ماهیتش را تشخیص دهد. سپس، قلبش لحظه‌ای از تپش ایستاد.

چند صد متر دورتر، دستِ سنگیِ عظیمی بر فرازِ سطحِ دریا برافراشته شده بود و کفِ آن چنان باز‌کرده​ بود که گویی می‌خواست آسمان را در آغوش بکشد. باریک و ظریف بود و مجسمه‌سازی ناشناس با مهارتی تقریباً غیرانسانی‌بسیار​ آن را تراشیده بود. اگر سانی حقیقت را نمی‌دانست، فکر می‌کرد دست متعلق به موجودی زنده است که نفس می‌کشد.

اما هیچ‌کدام از این‌ها در آن لحظه‌ذهنِ​ اهمیتی نداشت. تنها چیزی که مهم بود،‌دربارهٔ​ این بود که شانسی برای زنده ماندن داشت.

سانی با تمامِ توان به عضلاتش فشار آورد،‌خفته​ از شاخکی پیچان جاخالی داد و با بیشترین سرعتی‌صفتِ​ که در توان داشت به سمتِ دست شنا کرد.

اما ناگهان‌کوتاه​ ایستاد. و به‌کشیدن​ عقب نگاه کرد.

تکه‌های کج‌ومعوجِ فلز و استخوان — تمامِ چیزی که از قایقشان باقی مانده بود — روی سطحِ‌شمشیر​ دریای تاریک شناور بود. دیده بود که شاخک‌های موجودِ ناشناس چطور نف را زیرِ آب کشیدند، اما‌ابرو​ کاسی که تونیکِ افسون‌شده و دافعِ توجهش را به تن داشت، شاید شانسی برای فرار پیدا کرده بود.

نمی‌توانست بی‌آنکه دست‌کم تلاشی‌کشیدن​ برای پیدا کردنش بکند، او‌داشت​ را رها کند و برود.

...یا می‌تونم؟

فکری تاریک در ذهنِ سانی نقش بست. هر‌ذهنِ​ چه باشد، زنده ماندنِ خودش تنها چیزی بود‌قطرهٔ​ که واقعاً اهمیت داشت. بقیهٔ چیزها صرفاً حواس‌پرتی بود...

چرا یه لحظه به خودت فکر نمی‌کنی؟ واقعاً می‌خوای‌احتمالیِ​ جونِ عزیزت رو به خطر بندازی فقط به این‌کشیدن​ امیدِ واهی که این دخترِ بی‌دفاع هنوز زنده باشه؟

تردید کرد.

اعتراف کن، اون چیزی جز یه بارِ‌اینکه​ اضافی نیست. همیشه می‌دونستی که یه روز‌چقدره​ تو رو هم با خودش غرق می‌کنه...

آره، می‌دونست. اما...

اما چی؟ می‌میری‌تبدیل​ احمق! همین الان‌نباشد​ برگرد و فرار کن!

آخه چرا داشت تردید می‌کرد؟‌کرده​ این شانسش برای فرار بود! شاید‌دیگری​ هم تنها شانسش! باید زنده می‌موند!

سانی در حالی که حسرتی تقریباً‌احتمال​ تحمل‌ناپذیر قفسهٔ سینه‌اش را پر کرده‌نزدیک​ بود، آرام نفسش را تو داد.

سپس دندان‌هایش را روی هم فشرد و‌هنوز​ زیرِ آب شیرجه زد و به همان‌چیزی​ نقطه‌ای برگشت که قایقشان نابود شده بود.

داری چیکار‌فاجعه​ می‌کنی؟! عقلت رو‌هرچه​ از دست دادی؟!

در آبِ سیاه چیزی نمی‌دید، اما «حسِ سایه»اش هنوز تا حدودی کار‌فاش​ می‌کرد. شانسِ این را داشت که حضورِ کاسی را حس کند، دست‌کم‌نشان​ اگر تا الان نمرده و به قعرِ این ورطهٔ لعنتی کشیده نشده بود.

احمق! آخه اون چه‌سایهٔ​ ارزشی داره؟! چرا داری‌خفته​ این کار رو می‌کنی؟!

چهره در هم کشید و‌کشیدن​ صدای آزاردهندهٔ درونش را خفه کرد.‌چیزهای​ در ذهنش، پاسخ کاملاً روشن بود:

چون دلم می‌خواد!

ناولها | novelha.net