---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 109: جفت‌های روحی • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 109: جفت‌های روحی

0

سانی خودش را از کفِ زمین جمع کرد، تلوتلو خورد و‌معذب​ به سمتِ آتشی رفت که زیرِ کباب‌پزِ دست‌ساز می‌سوخت. نگاهی به‌کم‌حرف​ شوالیهٔ سنگیِ بی‌حرکت انداخت، کمی دیگر خون تف کرد و نالید.

با پیچیدنِ بوی اشتهابرانگیزِ گوشتِ کباب‌شده در فضا، بافتِ‌نداد​ خون دست‌به‌کارِ ترمیمِ بدنش شد. وقتی شامش آماده شد، سانی‌آبدار​ می‌توانست بی‌آنکه از درد چهره در هم بکشد، نفس بکشد.

سانی گوشت را روی داراییِ‌قدیسِ​ ارزشمندش، یعنی آن بشقابِ نقره‌ایِ‌سوزانش​ مجلل، گذاشت و آمادهٔ خوردن شد.

در ساحلِ فراموش‌شده، وسایلِ سادهٔ روزمره مثل بشقاب از شمشیرهای افسون‌شده‌تکه‌ای​ و زره‌های جادویی هم نایاب‌تر بود. در سراسرِ آن شهرِ نفرین‌شده، تنها‌راحتی​ گانلاگ و پنج ستوانش می‌توانستند با تشریفاتی در حدِ سانی غذا بخورند.

البته هنوز حتی یک جفت چوب‌غذاخوری در سراسرِ این جای لعنتی‌معذب​ پیدا نکرده بود، چه رسد به ابزارِ پیشرفته‌تری مثل قاشق. سانی‌کم‌حرف​ می‌توانست خودش دست‌به‌کار شود و یکی بسازد، اما مثلِ نمونهٔ اصلی‌اش نمی‌شد.

قدیسِ سایه در سکوت با چشمانِ یاقوتیِ سوزانش به او خیره‌راحتی​ مانده بود. سانی که زیرِ آن نگاهِ مرموز معذب شده بود،‌گرسنه​ نگاهی به بشقابش و سپس به آن موجودِ سنگیِ رعب‌آور انداخت.

«اوه... تو هم می‌خوای؟»

تکه‌ای گوشت برداشت و به آن‌سپس​ هیولای کم‌حرف تعارف کرد. با این‌برداشت​ حال، قدیسِ سنگی هیچ واکنشی نشان نداد.

«خب... هر جور راحتی.»

سانی، خارِ خزنده را جای وسایلِ آشپزخانه به کار گرفت، به جانِ‌خارِ​ غذا افتاد و گوشتِ آبدار را همچون حیوانی گرسنه بلعید. چون هیچ‌چون​ بنی‌بشری آن اطراف نبود، اصلاً خودش را در قیدوبندِ آدابِ غذا خوردن نگذاشت.

اوه... زندگی یعنی این!

اگر آن نسخهٔ همیشه گرسنه‌اش در حاشیه این ضیافتِ شاهانه را می‌دید، حسابی‌هیولای​ جا می‌خورد. این گوشتِ واقعی بود! تازه، خودش آن را شکار کرده و‌آشپزخانه​ پخته بود. از آن بهتر، تقریباً هر روز از چنین غذای لوکسی لذت می‌برد.

البته آن گوشتِ واقعی از تنِ‌سوزانش​ هیولایی چندش‌آور و ترسناک بریده شده بود،‌بشقابش​ اما این‌ها جزئیاتی بی‌اهمیت به شمار می‌رفت.

سانی آخرین تکه را با رضایتی عمیق‌واکنشی​ جوید و متفکرانه به قدیسِ سنگی چشم‌آشپزخانه​ دوخت. وقتش بود که به کارش ادامه دهد...

پیش‌تر می‌خواست ببیند آیا میانِ قدرت‌های مختلفِ سرشتش هم‌افزایی وجود دارد یا نه. به‌طور خاص، می‌خواست‌شده​ بداند آیا تقویتی که از طریقِ مهارِ سایه به دست می‌آمد، روی سایه‌ها هم کارگر است.‌نشان​ سانی می‌دانست که سایه‌اش می‌تواند بدنش، خاطره‌هایش و با تأثیری کمتر، اشیای بی‌جانِ مختلف را تقویت کند.

با این حال، سایه‌اش قادر نبود انسان‌های دیگر و خاطره‌هایشان را تقویت کند؛ این موضوع‌تعارف​ در موردِ هر موجودِ زندهٔ دیگری به‌جز خودِ سانی هم صدق می‌کرد. او در طولِ‌افتاد​ سفرهایش با نفیس و کاسی، این مسئله را مخفیانه آزموده و به این نتیجه رسیده بود.

مهم‌تر از‌سایه​ آن، نمی‌توانست روی‌یاقوتیِ​ پژواک‌ها تأثیری بگذارد.

اما سایه‌ها چطور؟

سانی با فرمانی ذهنی سایه‌اش را‌سایه​ به سمتِ قدیسِ سنگی فرستاد و‌مانده​ نفسش را در سینه حبس کرد.

سایه همچون آب روان شد و در سکوت، آن هیولای‌می‌خوای​ مجسمه‌وار را در آغوشِ تاریکش گرفت. سپس انگار ناپدید شد؛‌نشان​ گویی در گوشتِ سنگیِ آن شوالیهٔ تاریک‌وش جذب شده بود.

لحظه‌ای بعد، چشمانِ یاقوتیِ قدیسِ سنگی با آتشی سرخ شعله‌ور شد. پوستِ‌شده​ صیقلی و گرانیتی‌اش بارِ دیگر درخششی تاریک به خود گرفت و رشته‌های دودی‌سنگی​ از مِهِ خاکستریِ شبح‌وار، همچون شعله‌هایی رقصان از زیرِ زرهِ سنگی‌اش بیرون زد.

ناگهان انگار دمای آن تالارِ مخفی چند درجه افت کرد. سایه‌های اطرافِ‌خارِ​ آن موجودِ رعب‌آور متورم شدند و عمیق‌تر و تاریک‌تر به نظر می‌رسیدند؛‌چون​ همچون ردایی پهناور که از سیاهیِ خالی و بی‌کران دوخته شده باشد.

قدیسِ سنگیِ باوقار همیشه خطرناک‌قدیسِ​ و مرگبار به نظر می‌رسید،‌سوزانش​ اما حالا واقعاً رعب‌آور شده بود.

حتی بدون اینکه لازم باشد قدیسِ سایه دوباره به او ضربه بزند، سانی‌هیولای​ می‌فهمید که آزمایش با موفقیتی چشمگیر همراه بوده است. کاملاً پیدا بود که دو‌کار​ نوع سایهٔ او عملاً برای هم ساخته شده‌اند. قدرتش دست‌کم دو برابر شده بود.

کمی دلخور، نگاهش‌سکوت​ را پایین آورد‌سوزانش​ و آه کشید.

«چرا وقتی از سایه استفاده می‌کنه این‌قدر از من‌نداد​ خفن‌تر می‌شه؟ مگه نباید برعکس باشه؟ سایهٔ ایزدیِ واقعی‌افتاد​ منم، من! پس هالهٔ خفن و مرموزِ من کو؟!»

سانی سر تکان داد و در حالی که به حالِ قیافهٔ نه‌چندان جذابش افسوس می‌خورد، هم‌زمان به خودش بابتِ‌موجودِ​ تبدیل شدن به اربابِ چنین هیولای خوش‌تیپی تبریک گفت. روی کاغذ، تا وقتی سایه‌هایش قدرتمند بودند، ظاهرشان هیچ اهمیتی‌آشپزخانه​ نداشت. با این حال، ته‌دلش خوشحال بود که اولین سایه‌اش نه‌تنها قدرتمند است، بلکه زیباییِ تاریک و چشم‌نوازی هم دارد.

کشتنِ هیولاها عالی بود، اما‌بشقابش​ کشتنِ هیولاها با ظاهری خفن و‌تکه‌ای​ جذاب از آن هم بهتر بود.

«صبر کن... اگه می‌تونه‌چشمانِ​ از سایه‌م استفاده کنه، دیگه‌نگاهِ​ از چی می‌تونه استفاده کنه؟»

سانی که ناگهان به هیجان آمده بود، سرانجام تکه‌گوشتِ نیمه‌فراموش‌شده را قورت داد‌خزنده​ و قدیسِ سنگی را مرخص کرد. سپس زاویهٔ دیدش را به سمتِ دریای روح‌نبود​ تغییر داد و دوباره او را احضار کرد، اما این بار در داخلِ آن.

سایه در دلِ گردبادی از شعله‌های سیاه ظاهر شد و‌سوزانش​ بی‌حرکت روی آب‌های راکدِ دریای خاموش ایستاد. چشمانِ یاقوتی و‌رعب‌آور​ مرموزش از شکافِ باریکِ کلاه‌خودِ سنگی به او خیره ماند.

سانی بی‌درنگ نگاهش را‌شده​ به گوی‌های نوری دوخت‌رعب‌آور​ که دورِ هستهٔ سایه می‌چرخیدند.

«چی می‌شه اگه‌سکوت​ بتونم خاطره‌های واقعی‌سوزانش​ رو بهش بدم؟»

چه باید انتخاب می‌کرد... قدیس فوق‌العاده قوی بود و در استفاده از‌خارِ​ سپرِ گردش مهارتِ بالایی داشت، پس مگر منطقی نبود که فرض کند سپرِ‌بنی‌بشری​ برجی بیشتر به دردش می‌خورد؟ از قضا، خودش یکی از آن‌ها را داشت!

سانی خاطره‌ای را احضار کرد که در یکی از مبارزه‌هایش در خیابان‌های شهرِ نفرین‌شده به دست آورده بود. سپرِ برجیِ بزرگ‌اوه​ و مربعی‌شکلی بود که تقریباً هم‌قدِ خودش می‌شد. آن‌قدر سنگین و بدقلق بود که عملاً در مبارزه به کار نمی‌آمد، دست‌کم نه‌آبدار​ برای سانی. به‌علاوه، او تاچی در دست داشت که تنها با گرفتن در هر دو دست می‌توانست تمامِ پتانسیلش را نشان دهد.

سانی سپرِ دست‌وپاگیر را برداشت، به‌سپس​ سمتِ قدیسِ سایه رفت و با‌برداشت​ لبخندی امیدوارانه آن را به سمتش گرفت.

«بیا. این‌سایه​ رو بگیر.‌چشمانِ​ امم... لطفاً؟»

سایه چند لحظه به او خیره‌هیچ​ ماند، سپس سرش را پایین آورد‌خارِ​ و نگاهی به سپرِ برجی انداخت.

«یالا. یالا دیگه، بگیرش!»

وقتی موجودِ مجسمه‌وار آرام دستانش را‌سپس​ بالا آورد و خاطره را با دستکش‌های‌هیولای​ سنگی‌اش گرفت، قلبِ سانی از حرکت ایستاد.

«آره، همینه!‌سایه​ حالا ازش‌چشمانِ​ استفاده کن!»

قدیسِ سنگی‌کم‌حرف​ مطیعانه سپر را‌سنگی​ جلوی سینه‌اش آورد.

و بعد... خردش کرد.

سانی خشکش‌مرموز​ زد و‌شده​ دهانش باز ماند.

[خاطره نابود شد.]

«...چی؟»

تکه‌های خاطرهٔ خُردشده به رودی از جرقه‌های ریزِ نور تبدیل‌می‌خوای​ شدند، درست همان‌طور که پژواکِ لاشخورِ زره‌پوش و شمشیرِ لاجوردی‌نشان​ پیش از ناپدید شدن برای همیشه، به این روز درآمده بودند.

«سپرِ برجی‌م!»

سانی حس کرد خنجرِ تیزی از اندوه در قلبش فرو رفت. درست بود که سپر‌کار​ به کارش نمی‌آمد، اما در دنیای واقعی می‌شد آن را به پولِ هنگفتی فروخت! آخه‌آدابِ​ چرا، چرا این موجودِ خبیث باید آن را می‌شکست؟ چرا؟ مگر همان صندلیِ زیبایش کافی نبود؟!

با بغض به جرقه‌های‌نمی‌شد​ ریز خیره ماند. اما‌چشمانِ​ لحظه‌ای بعد، چشمانش گرد شد.

چون رودِ جرقه‌ها ناپدید نشد. در عوض، دورِ بدنِ قدیسِ سنگی چرخید و ناگهان به‌تعارف​ درونش سرازیر شد و به دو شاخه تقسیم گردید. سپس هر شاخه جذبِ یکی از‌افتاد​ شراره‌های تاریکی شد که در اعماقِ سایهٔ زنده‌ای که درونِ بدنِ هیولا پنهان بود، می‌سوخت.

سانی پلک زد.

[قدیسِ سنگی قوی‌تر شد.]

ناولها | novelha.net