چپتر 736: محاصرهشده
0پنج بازتاب سانی را محاصره کردند؛ هر کدام تصویرِ خودِ او را داشت. اهریمنهایفهمیدنِ بلندبالای سایهزاد بینهایت رعبآور بودند. از هیکلهای تکیده و زرهپوشِ آنها حسی از تهدید ودرونِ کینهٔ ژرف ساطع میشد و چشمانِ سیاهشان با شدتی غیرانسانی به او خیره مانده بود.
بهشدت آزاردهنده بود.
«لعنتی... من اینقدر ترسناکم؟»
سانی به پشتیِروحشان صندلیاش تکیه دادهستهٔ و بیدرنگ گفت:
«گمشده ازمیدید نور... اون پیرمردِمعمولی بدذات رو بکش!»
بازتابها بیحرکت به اوروحشان خیره ماندند. چند لحظهضعیف گذشت، اما هیچ اتفاقی نیفتاد.
سکوتی ناجور حاکم شد.
موردرت به خنده افتاد.
«واقعاً که فکرهسته نمیکردی این حقه دوبارهروحِ جواب بده، مگه نه؟»
لبخندی زد ونبردِ با رضایت بهتنها اهریمنهای سایه نگاهی انداخت.
«طبیعتاً قبل ازلحظه اینکه برسی، اونا رواتفاقی به خودم پیوند زدم.»
سانی کمی به پیرمردحالا چشمغره رفت، بعد نگاهبدنِ گرفت و شانه بالا انداخت.
«خب... در هرهسته صورت ارزشِ امتحاننشانهای کردن رو داشت.»
«ناامیدکنندهست...»
لحظهای بازتابها رالحظه برانداز کرد تا بفهمداتفاقی دقیقاً چقدر قدرت دارند.
برخلافِ حضورِ موردرت در نبردِ روحشان، حالا سانی تنها یک هستهٔ ضعیف در بدنِ نحیفِ پیرمرد میدید. هسته تارتقلیدِ و معمولی بود؛ نشانهای از اینکه داشت به روحِ خودِ کشیش نگاه میکرد... یا دستکم تقلیدِ بینقصِ آن. انگارتکتکِ فهمیدنِ اینکه شاهزادهٔ هیچ کدام بدن را تسخیر کرده، از این راه ناممکن بود. روحِ خودش کاملاً پنهان مانده بود.
اما بازتابها فرق داشتند... و کاملاً عجیب بودند. سانیمیکرد میتوانست هستههای سایه را درونِ تکتکِ آن موجودات ببیند،کرده اما با وجودِ شباهتشان به اهریمنهای سایه، هیچکدام اهریمن نبودند.
همگی عروجیافته بودند، اما دو تا از آن پنج بازتاب صرفاً جانور بودند.تار دو تای دیگر هیولا، و یکیشان دیو بود. سانی اصلاً نمیدانست پیشرفتِ طبقه درکرده بازتابها چطور کار میکند، اما حدس میزد از جانورِ آینه، برادرِ بزرگترشان، ضعیفتر باشند.
هر چه باشد، جانورِ آینهاما عمرِ بسیار طولانیتری کرده و تاحاکم سطحِ اهریمنِ عروجیافته بالا رفته بود.
...با این حال، پنج بازتابِ عروجیافته احتمالاً برای تکهتکه کردنِمیدید او بیش از حدِ نیاز کافی بودند. بهویژه با در نظرانگار گرفتنِ اینکه هر کدام بازتابی از دارندهٔ یک سرشتِ ایزدی بودند.
سانی نگاهی به موردرتتار انداخت، مکثی کرد وکشیش با لحنی گرفته گفت:
«خیلی تأثیرگذاره... ولی یه کم هم تو ذوق میزنه. فکر کنممیدید قتلعامِ هزاران انسانِ عادی برای هیولاهات خیلی هم مقوی نبوده، هان؟انگار حالا که میبینمشون، موافقم که دستاوردهات تو شمال احتمالاً مسخره بوده.»
پیرمرد باچند چهرهای درهمرفته بهاما او نگاه کرد.
«همینا هم برای کشتنت کافین.»
سانی پوزخند زد.
«اوه، بیخیال.حضورِ تو قرارروحشان نیست منو بکشی.»
موردرت ابرویی بالا انداخت.
«چی باعثنبردِ شده اینحالا حرفو بزنی؟»
سانی که راحتهسته روی صندلیاش نشستهنشانهای بود، شانه بالا انداخت.
«چه فایدهای داره؟ من زنده بیشتر به دردت میخورم. تازه، اگه از شرم خلاصمعمولی بشی، باید با تمامِ خاطرههای شگفتانگیزی که دارم خداحافظی کنی. اگه هفتهها وقت داشتیراه تا با شکنجه مجبورم کنی تسلیمشون کنم، شاید یه کم میترسیدم... ولی همچین وقتی نداری.»
پیرمرد لبخند زد.
«جوابِ خیلی منطقیایه. باحالا این حال... اینقدر مطمئنی کهنحیفِ من آدمِ منطقیای هستم، سانلس؟»
سانی لرزِ سرمایی راتار در ستونِ فقراتش حس کردمیکرد و بهزور لبخندِ کمرنگی زد.
«آه... نه. نه واقعاً. مطمئنحالا نیستم. در هر صورت، تونحیفِ هم داری منو دستکم میگیری.»
موردرت اخم کرد.
«چطور مگه؟ به نظر میرسه متحدانت رهاتضعیف کردن. سایههات زخمیان و دیگه نمیتونی احضارشوننشانهای کنی. در برابرِ بازتابها از دستت چی برمیاد؟»
سانی با دلهره نگاهی بهمعمولی اهریمنهای سایهٔ غولپیکر انداخت، چنددستکم لحظه مکث کرد و بعد گفت:
«خب، اگه اینجوری بگی، انگار واقعاً کارِ زیادی از دستم برنمیاد. واقعاً همهشونتار خیلی قویان. من خودم یهجورایی مایهٔ دردسرم، و این چیزا تمامِ قدرتهای منوتسخیر دارن و تازه با قدرتِ عروجیافتگان هم ازشون استفاده میکنن. با این حال...»
نگاهش را بهلحظه پیرمرد دوخت و لبخندِاتفاقی خبیثانهای روی لبهایش نشست.
«اما در موردِ تو نمیشه همینو گفت، مگه نه؟ تو تمامِ هستههات رو فدا کردی تا این بازتابها رو بسازی. تا الان شایدشاهزادهٔ تونسته باشی یکی، نهایتاً دو تا بسازی. این یعنی هنوز از من ضعیفتری. گذشته از اون، نتونستم اینو نادیده بگیرم که سرشتت، هرهمگی چقدر هم که ترسناک باشه، هیچ تواناییِ مستقیمی برای تقویت تو نبرد بهت نمیده. همهش صرفاً کاربردیه. پس درسته که نمیتونم هیولاهات رو بکشم...»
چشمانش تاریکتر شدهسته و درخششی خطرناکنشانهای در آنها دوید.
«...ولی احتمالاً شانسِ خوبی دارمحالا که قبل از اینکه بتونننحیفِ جلومو بگیرن، بدنت رو نابود کنم.»
چهار سایهاش دورِ بدنش پیچیده بودند و او را ازناجور قدرتی انفجاری پر میکردند. تنها چند متر با پیرمردِ نحیفدوباره فاصله داشت... میتوانست در یک چشمبههمزدن این فاصله را طی کند.
موردرت چشمانش را گشاد کرد، با لرزشضعیف یک قدم به عقب برداشت و دستانشنشانهای را بالا آورد تا از خودش محافظت کند.
«اوه، نه! خواهش میکنم،تار این کارو نکن! بدونِ بدنمیکرد چه خاکی تو سرم بریزم؟!»
بعد، سرحضورِ تکان دادروحشان و خندید.
«اینطور که نیست یه شهر پر از آدم باشه که بتونم بدنشون رو بگیرم، مگه نه؟ حالا که بهش فکر میکنم... شاید ازمگه شهر برم بیرون، یکی از متحدانت رو پیدا کنم و بهجاش اونا رو بپوشم. کدومشون رو باید انتخاب کنم، هان؟ اون بچه یاصورت اون معلول رو؟ میتونم با یه تیر دو نشون بزنم و همزمان حسابِ اون پیشگویِ روی اعصابت رو هم برسم. ایدهٔ عالیایه، فکر نمیکنی؟»
سانی ساکت شد.
«...نه، فکرمیدید نمیکنم ایدهٔتار عالیای باشه.»
پیرمرد با نگاهی تاریک بهحالا او خیره شد، بعد سرنحیفِ تکان داد و رویش را برگرداند.
«پیشنهاد میکنم از جات تکون نخوری، سانلس.اتفاقی بازتابهای من نمیکشنت، اما معنیش این نیستافتاد که باهات مهربون تا میکنن. درد، درده...»
با گفتنِ این حرف، شروعتنها کرد به بالا رفتن ازمیدید پلههایی که به پل ختم میشد.
سانی در حالی که دندان به هم میسایید به پشتِ او خیره شد، سپس آخرین آرزو را احضارکرده کرد. بهمحض اینکه طلسم بافته شد و با ردایِ جهانِ زیرین درآمیخت، هر چهار سایهاش را فرستاد تااهریمن دورِ زرهِ عقیقی بپیچند و به این ترتیب، افسونِ [تسلیحاتِ جهانِ زیرین] آن را چهار برابر تقویت کرد.
تأثیرِ آخرین آرزو که ازحالا قبل هم با آن تقویتنحیفِ شده بود، بهشدت افزایش یافت.
افسونهای خاطره: [آرزوی مرگ].
توصیفِ افسون: [کسانی که دارندهٔ این خاطره را میبینند، بیاختیار میشوند؛ دوستان الهام میگیرند و دشمنان به سراغِ او میآیند.]
موردرت که چند قدم دور شدهاما بود، ناگهان سرعتش را کم کرد،حاکم کمی تلوتلو خورد و بعد برگشت.
چهرهاش منقبضبرانداز و پربفهمد از خشم بود.
«آرغ... چی...»
با جنون و عطشِ خونحاکم در چشمانش به سانی خیره شدنمیکردی و سپس چهره در هم کشید.
«عجب... خاطرهٔ پستی. کلکِلحظه خوبی بود، سانلس. امااتفاقی روی من کارساز نیست.»
پیرمرد با تحقیر لبخند زد،دقیقاً اما ناگهان خشکش زد. آرامآرام،حضورِ اخمِ غلیظی بر چهرهاش نشست.
«اما چرا... چرا باید بخوای بهت حملهبینقصِ کنم، سانلس؟ این اصلاً منطقی نیست... توراه میدونی من چقدر خطرناکم. مگه اینکه، البته...»
چشمانش گشاد شد.
در همانماندند لحظه، سانیلحظه نیشخند زد.
و دور از آنها، در آنسوی گسترهٔ پهناورِ خلأ کهحضورِ به جزیرهٔ عاج ختم میشد، پیکرِ کوچکی از تاریکیِ آسمانهسته زیرین پدیدار شد که بهسرعت بهسمتِ اژدهای خونچکان پرواز میکرد.