چپتر 1339: ادامه دادن
0زنجیرشکن پیوسته در امتدادِ رودِ بزرگ پیش میرفت. تندبادی که نفیس باآخه بردنِ نامش احضار میکرد، آنقدر قدرت نداشت که کشتی را به سرعتِهمون آن قایقِ کوچک براند، اما از بختِ خوبشان، بادها در همان جهت میوزیدند.
این کشتیِ زیبا، سوار برزیبایی قدرتِ آنها و جریانِ زمان،حمله با سرعتِ زیادی به پیش میتاخت.
دورتادورشان چیزی جز نورِ خورشید و آبِ درخشان به چشمنکرده نمیخورد. پهنهٔ بیکرانِ رودِ بزرگ زیبا و شورانگیز بود... هرچند کهموضوع وحشتهایی عظیم در پسِ ظاهرِ فریبندهٔ این زیبایی پنهان شده بود.
اما هنوزپسِ هیچچیزی به آنهازیبایی حمله نکرده بود.
...زندگی ادامه داشت.
سانی در سایهٔ درختِ مقدسزیبایی نشسته بود و به شکلی عجیبنکرده از این موضوع احساسِ خشم میکرد.
در آن یک هفتهای که صرفِ تعمیرِ کشتیِ آسیبدیده کرده بودند، یکسره مشغولِ کار بود؛ چیزیدرختِ که خودش نعمتی محسوب میشد. حالا که واقعاً هیچ کاری برای انجام دادن نداشت، حس میکردکار بیحس و تهی شده است. این روزها روحِ بینورش از همیشه هم تاریکتر به نظر میرسید.
آهی کشید، چشمانش رافریبندهٔ بست و روی صدایهنوز آرامبخشِ خشخشِ برگها تمرکز کرد.
آخه... یهکشید آدم چقدربست میتونه تحمل کنه؟
از ازدستدادن خسته شده بود.
از شکستخوردنظاهرِ هم خستهزیبایی شده بود.
بعضی وقتا حس میکنم همون بهترپنهان بود که به هیچکس جز خودمزندگی اهمیت نمیدادم. چه روزایی بود، نه؟
تا لبخندِ کجی زد،بست ناگهان صدای آشنایی ازخشخشِ بالای سرش طنین انداخت:
«منظورت همون روزاییه که یه بدبختِ ترسویِ رقتانگیز بودی و تو کلِزندگی دنیا حتی یه نفر هم بهت اهمیت نمیداد؟ خب... فکر کنم واقعاً همونهفتهای بهترین چیزیه که لیاقتشو داری. در هر صورت آخرش هم به همونجا میرسی.»
سانی چشمانش را باززیبایی کرد و با چهرهایهیچچیزی درهم به بالا خیره شد.
گناهِ تسلا بالای سرش ایستاده بود، انگار نه انگار که اتفاقی افتاده است. شبحِداشت نفرتانگیز همان شکلی بود که همیشه بود... دقیقاً شبیهِ سانی. حرومزاده حتی یک کپیِآسیبدیده بینقص از ردایِ آنانکه را هم به تن داشت. چهرهاش لبریز از تحقیری سرد بود.
سانی پوزخند زد.
«عجب. ببین کی بالاخره پیداش شده. فکر میکردمهنوز تصمیم گرفتی بخزی تو همون سوراخی که ازشسایهٔ دراومدی و دیگه هیچوقت برنگردی. کدوم گوری بودی؟»
شبح پوزخند زد.
«شاید فقط حالم به هم خورده از بس دیدم همهش گند میزنی، شکستادامه میخوری و بقیه رو به کشتن میدی. حتی موجوداتِ خیالی مثل من همصرفِ ظرفیتی دارن، میدونی؟ آه، معلومه که نمیدونی. تو که اصلاً هیچی نمیدونی، ابلهِ تمامعیار.»
سانی مدتی در سکوتبست به او خیره شد.خشخشِ چشمانش سرد و عبوس بود.
سرانجام سر تکانظاهرِ داد و باپنهان لحنی یکنواخت گفت:
«برای کسی که اینقدر از من متنفره، بدجوری بهحمله درد میخوری. اگه همچین حسی داری، چرا منو از دستِشکلی شاهزادهٔ دیوانه نجات دادی؟ فکر نمیکنی یه توضیح بهم بدهکاری؟»
گناهِ تسلا خندید.
«بدهکار باشم؟ عجب رویی داری که بعدآرامبخشِ از بافتنِ این چرتوپرتها به یکی دیگهچقدر میگی دیوانه... من هیچچیزی بهت بدهکار نیستم.»
سر تکان دادظاهرِ و بعد باپنهان لبخندی تمسخرآمیز گفت:
«بذار یه چیزی رو روشن کنم. من تو رو نجات ندادم. فقط خودم رو از تحملِدرختِ بدبختیِ بیشتر نجات دادم. گیر افتادن با کرمِ نفرتانگیزی مثل تو به اندازهٔ کافی بد هست،کار اما گیر افتادن با تو در صورتی که آلوده بشی؟ ایزدان... اون دیگه واقعاً غیرقابلتحمل میشه.»
سانی سرش راظاهرِ کج کرد وپنهان به فکر فرو رفت.
«پس رازی که شاهزادهٔ دیوانه میخواستصدای بهم بگه، واقعاً اونقدر خطرناک بودآخه که منو تبدیل به یه آلوده کنه...»
یا شاید هم اینطور نبود؟ آیا اصلاً باید حرفهای گناهِ تسلا را باور میکرد؟ شبحِ شمشیرسایهٔ طوری رفتار میکرد که انگار موجودی مستقل است، و بهنوعی هم بود... اما منشأ این موجودمشغولِ همچنان خودِ سانی بود. بنابراین، آن عوضی نمیتوانست چیزی بداند که خودِ سانی از آن بیخبر بود.
هر چه بود، گناهِزیبایی تسلا بخشی از ذهنِهیچچیزی او به شمار میرفت.
...مگر نه؟
سانی اخم کرد.
«راستش، دیگهپسِ اصلاً نمیدونمفریبندهٔ اون موجود چیه.»
او در قطبِ جنوب به ماهیتِ شبحِ شمشیر پی برده بود وادامه حتی یاد گرفته بود چطور با آن کنار بیاید. اما از وقتیهفتهای واردِ مقبرهٔ آریل شده بودند... انگار آن ماهیت بیهیچ توضیحی تغییر کرده بود.
چرا تغییرپسِ کرده بود؟فریبندهٔ و چطور؟
آیا تأثیرِ خودِ مقبره بود؟ هر چه بود، آنجا را دیمونِکرد هراس ساخته بود؛ همان کسی که نفرینِ پدیدآورندهٔ شبحِ شمشیر ازوقتا نجوایش زاده شده بود. یا شاید پای چیزِ شومتری در میان بود؟
سانی بهپسِ گناهِ تسلا خیرهزیبایی شد و پرسید:
«تو واقعاً چی هستی؟ چطور میدونستی شاهزادهٔهنوز دیوانه توی خوابم خطرناکه؟ چرا سعی کردیسانی جلوشو بگیری تا منو به تباهی نکشونه؟»
شبح پوزخند زد.
بیآنکه چیزی بگوید، مدتی همانجا ماند،صدای سپس نگاهش را پایین انداخت وآخه آستینِ ردای تاریکِ آنانکه را لمس کرد.
«راستی، چه ردای فوقالعادهای. واقعاً باید آدمای بیشتری رو به کشتن بدی و ازداشت هر کدوم یه تیکه لباس جمع کنی. اینطوری میتونیم یه بخشِ پوشاک هم بهآسیبدیده تجارتخانهٔ درخشان اضافه کنیم. آخ! حیف که توی قطبِ جنوب به این فکر نیفتادی...»
سانی غرید و به سمتِ شبحِ پوزخندزن چنگهیچچیزی انداخت، اما او دیگر آنجا نبود. شبحِ شمشیردرختِ همانطور ناگهانی که ظاهر شده بود، ناپدید شد.
«عوضی!»
سانی دندان به هم سایید، به عقبآرامبخشِ تکیه داد و به شاخههای لرزانِ درختِ مقدسمیتونه خیره شد. وجودش لبریز از خشمی تاریک بود.
اما...
دستکم ظهورِ گناهِ تسلا حواسش را از اندوهش پرتحمله کرده بود. البته تا پیش از آنکه آن کلماتِنشسته آخر دوباره او را در گردابِ یأس فرو ببرد.
آهی کشید.
«بالاخره حقیقت رو میفهمم...»
فعلاً...
وقتی سرش شلوغ بود احساسِ بهتری داشت،هنوز بنابراین بهترین راهحل برای این حالوهوای تاریکسانی این بود که دوباره خودش را مشغول کند.
مهارِ بادبانها توجهِظاهرِ زیادی نمیطلبید، پس سانیشده باید کارِ دیگری میکرد.
خوشبختانه، کارهایکشید زیادی برایبست انجام دادن داشت.
باید به مطالعهٔ کلیدِ مصب ادامه میداد. همچنین بایدهیچچیزی خاطرههای زیادی میبافت تا به عروجِ کابوس کمک کندمقدس و در کنارش راههایی برای قویتر کردنِ اعضای دسته بیابد.
«پس بهتره دستبهکار بشم. یکی دوشده هفته تا رسیدن به لطفِ سقوطکرده مونده.داشت توی دو هفته میتونم خیلی کارا بکنم...»
سانی سایهٔ درختِ مقدس را رها کرد و به سینهٔ زنجیرشکن رفت، جایی که قایقِسانی آنانکه به عرشه بسته شده بود. او و نفیس پیش از بادبان کشیدن، آن رابودند از آب بیرون کشیده بودند تا در صورتِ لزوم از آن بهعنوانِ قایقِ نجات استفاده کنند.
صندلیِ سایه را احضار کرد، آن راآرامبخشِ کنارِ قایقِ بادبانیِ فرسوده گذاشت، نشست وچقدر به پهنهٔ درخشانِ رودِ بزرگ چشم دوخت.
سپس، سانی آهی کشید وزیبایی به این فکر کرد کهحمله اول به سراغِ کدام کار برود.