---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1339: ادامه دادن • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1339: ادامه دادن

0

زنجیرشکن پیوسته در امتدادِ رودِ بزرگ پیش می‌رفت. تندبادی که نفیس با‌آخه​ بردنِ نامش احضار می‌کرد، آن‌قدر قدرت نداشت که کشتی را به سرعتِ‌همون​ آن قایقِ کوچک براند، اما از بختِ خوبشان، بادها در همان جهت می‌وزیدند.

این کشتیِ زیبا، سوار بر‌زیبایی​ قدرتِ آن‌ها و جریانِ زمان،‌حمله​ با سرعتِ زیادی به پیش می‌تاخت.

دورتادورشان چیزی جز نورِ خورشید و آبِ درخشان به چشم‌نکرده​ نمی‌خورد. پهنهٔ بی‌کرانِ رودِ بزرگ زیبا و شورانگیز بود... هرچند که‌موضوع​ وحشت‌هایی عظیم در پسِ ظاهرِ فریبندهٔ این زیبایی پنهان شده بود.

اما هنوز‌پسِ​ هیچ‌چیزی به آن‌ها‌زیبایی​ حمله نکرده بود.

...زندگی ادامه داشت.

سانی در سایهٔ درختِ مقدس‌زیبایی​ نشسته بود و به شکلی عجیب‌نکرده​ از این موضوع احساسِ خشم می‌کرد.

در آن یک هفته‌ای که صرفِ تعمیرِ کشتیِ آسیب‌دیده کرده بودند، یکسره مشغولِ کار بود؛ چیزی‌درختِ​ که خودش نعمتی محسوب می‌شد. حالا که واقعاً هیچ کاری برای انجام دادن نداشت، حس می‌کرد‌کار​ بی‌حس و تهی شده است. این روزها روحِ بی‌نورش از همیشه هم تاریک‌تر به نظر می‌رسید.

آهی کشید، چشمانش را‌فریبندهٔ​ بست و روی صدای‌هنوز​ آرام‌بخشِ خش‌خشِ برگ‌ها تمرکز کرد.

آخه... یه‌کشید​ آدم چقدر‌بست​ می‌تونه تحمل کنه؟

از ازدست‌دادن خسته شده بود.

از شکست‌خوردن‌ظاهرِ​ هم خسته‌زیبایی​ شده بود.

بعضی وقتا حس می‌کنم همون بهتر‌پنهان​ بود که به هیچ‌کس جز خودم‌زندگی​ اهمیت نمی‌دادم. چه روزایی بود، نه؟

تا لبخندِ کجی زد،‌بست​ ناگهان صدای آشنایی از‌خش‌خشِ​ بالای سرش طنین انداخت:

«منظورت همون روزاییه که یه بدبختِ ترسویِ رقت‌انگیز بودی و تو کلِ‌زندگی​ دنیا حتی یه نفر هم بهت اهمیت نمی‌داد؟ خب... فکر کنم واقعاً همون‌هفته‌ای​ بهترین چیزیه که لیاقتشو داری. در هر صورت آخرش هم به همون‌جا می‌رسی.»

سانی چشمانش را باز‌زیبایی​ کرد و با چهره‌ای‌هیچ‌چیزی​ درهم به بالا خیره شد.

گناهِ تسلا بالای سرش ایستاده بود، انگار نه انگار که اتفاقی افتاده است. شبحِ‌داشت​ نفرت‌انگیز همان شکلی بود که همیشه بود... دقیقاً شبیهِ سانی. حرومزاده حتی یک کپیِ‌آسیب‌دیده​ بی‌نقص از ردایِ آنانکه را هم به تن داشت. چهره‌اش لبریز از تحقیری سرد بود.

سانی پوزخند زد.

«عجب. ببین کی بالاخره پیداش شده. فکر می‌کردم‌هنوز​ تصمیم گرفتی بخزی تو همون سوراخی که ازش‌سایهٔ​ دراومدی و دیگه هیچ‌وقت برنگردی. کدوم گوری بودی؟»

شبح پوزخند زد.

«شاید فقط حالم به هم خورده از بس دیدم همه‌ش گند می‌زنی، شکست‌ادامه​ می‌خوری و بقیه رو به کشتن می‌دی. حتی موجوداتِ خیالی مثل من هم‌صرفِ​ ظرفیتی دارن، می‌دونی؟ آه، معلومه که نمی‌دونی. تو که اصلاً هیچی نمی‌دونی، ابلهِ تمام‌عیار.»

سانی مدتی در سکوت‌بست​ به او خیره شد.‌خش‌خشِ​ چشمانش سرد و عبوس بود.

سرانجام سر تکان‌ظاهرِ​ داد و با‌پنهان​ لحنی یکنواخت گفت:

«برای کسی که این‌قدر از من متنفره، بدجوری به‌حمله​ درد می‌خوری. اگه همچین حسی داری، چرا منو از دستِ‌شکلی​ شاهزادهٔ دیوانه نجات دادی؟ فکر نمی‌کنی یه توضیح بهم بدهکاری؟»

گناهِ تسلا خندید.

«بدهکار باشم؟ عجب رویی داری که بعد‌آرام‌بخشِ​ از بافتنِ این چرت‌وپرت‌ها به یکی دیگه‌چقدر​ می‌گی دیوانه... من هیچ‌چیزی بهت بدهکار نیستم.»

سر تکان داد‌ظاهرِ​ و بعد با‌پنهان​ لبخندی تمسخرآمیز گفت:

«بذار یه چیزی رو روشن کنم. من تو رو نجات ندادم. فقط خودم رو از تحملِ‌درختِ​ بدبختیِ بیشتر نجات دادم. گیر افتادن با کرمِ نفرت‌انگیزی مثل تو به اندازهٔ کافی بد هست،‌کار​ اما گیر افتادن با تو در صورتی که آلوده بشی؟ ایزدان... اون دیگه واقعاً غیرقابل‌تحمل می‌شه.»

سانی سرش را‌ظاهرِ​ کج کرد و‌پنهان​ به فکر فرو رفت.

«پس رازی که شاهزادهٔ دیوانه می‌خواست‌صدای​ بهم بگه، واقعاً اون‌قدر خطرناک بود‌آخه​ که منو تبدیل به یه آلوده کنه...»

یا شاید هم این‌طور نبود؟ آیا اصلاً باید حرف‌های گناهِ تسلا را باور می‌کرد؟ شبحِ شمشیر‌سایهٔ​ طوری رفتار می‌کرد که انگار موجودی مستقل است، و به‌نوعی هم بود... اما منشأ این موجود‌مشغولِ​ همچنان خودِ سانی بود. بنابراین، آن عوضی نمی‌توانست چیزی بداند که خودِ سانی از آن بی‌خبر بود.

هر چه بود، گناهِ‌زیبایی​ تسلا بخشی از ذهنِ‌هیچ‌چیزی​ او به شمار می‌رفت.

...مگر نه؟

سانی اخم کرد.

«راستش، دیگه‌پسِ​ اصلاً نمی‌دونم‌فریبندهٔ​ اون موجود چیه.»

او در قطبِ جنوب به ماهیتِ شبحِ شمشیر پی برده بود و‌ادامه​ حتی یاد گرفته بود چطور با آن کنار بیاید. اما از وقتی‌هفته‌ای​ واردِ مقبرهٔ آریل شده بودند... انگار آن ماهیت بی‌هیچ توضیحی تغییر کرده بود.

چرا تغییر‌پسِ​ کرده بود؟‌فریبندهٔ​ و چطور؟

آیا تأثیرِ خودِ مقبره بود؟ هر چه بود، آنجا را دیمونِ‌کرد​ هراس ساخته بود؛ همان کسی که نفرینِ پدیدآورندهٔ شبحِ شمشیر از‌وقتا​ نجوایش زاده شده بود. یا شاید پای چیزِ شوم‌تری در میان بود؟

سانی به‌پسِ​ گناهِ تسلا خیره‌زیبایی​ شد و پرسید:

«تو واقعاً چی هستی؟ چطور می‌دونستی شاهزادهٔ‌هنوز​ دیوانه توی خوابم خطرناکه؟ چرا سعی کردی‌سانی​ جلوشو بگیری تا منو به تباهی نکشونه؟»

شبح پوزخند زد.

بی‌آنکه چیزی بگوید، مدتی همان‌جا ماند،‌صدای​ سپس نگاهش را پایین انداخت و‌آخه​ آستینِ ردای تاریکِ آنانکه را لمس کرد.

«راستی، چه ردای فوق‌العاده‌ای. واقعاً باید آدمای بیشتری رو به کشتن بدی و از‌داشت​ هر کدوم یه تیکه لباس جمع کنی. این‌طوری می‌تونیم یه بخشِ پوشاک هم به‌آسیب‌دیده​ تجارتخانهٔ درخشان اضافه کنیم. آخ! حیف که توی قطبِ جنوب به این فکر نیفتادی...»

سانی غرید و به سمتِ شبحِ پوزخندزن چنگ‌هیچ‌چیزی​ انداخت، اما او دیگر آنجا نبود. شبحِ شمشیر‌درختِ​ همان‌طور ناگهانی که ظاهر شده بود، ناپدید شد.

«عوضی!»

سانی دندان به هم سایید، به عقب‌آرام‌بخشِ​ تکیه داد و به شاخه‌های لرزانِ درختِ مقدس‌می‌تونه​ خیره شد. وجودش لبریز از خشمی تاریک بود.

اما...

دست‌کم ظهورِ گناهِ تسلا حواسش را از اندوهش پرت‌حمله​ کرده بود. البته تا پیش از آنکه آن کلماتِ‌نشسته​ آخر دوباره او را در گردابِ یأس فرو ببرد.

آهی کشید.

«بالاخره حقیقت رو می‌فهمم...»

فعلاً...

وقتی سرش شلوغ بود احساسِ بهتری داشت،‌هنوز​ بنابراین بهترین راه‌حل برای این حال‌وهوای تاریک‌سانی​ این بود که دوباره خودش را مشغول کند.

مهارِ بادبان‌ها توجهِ‌ظاهرِ​ زیادی نمی‌طلبید، پس سانی‌شده​ باید کارِ دیگری می‌کرد.

خوشبختانه، کارهای‌کشید​ زیادی برای‌بست​ انجام دادن داشت.

باید به مطالعهٔ کلیدِ مصب ادامه می‌داد. همچنین باید‌هیچ‌چیزی​ خاطره‌های زیادی می‌بافت تا به عروجِ کابوس کمک کند‌مقدس​ و در کنارش راه‌هایی برای قوی‌تر کردنِ اعضای دسته بیابد.

«پس بهتره دست‌به‌کار بشم. یکی دو‌شده​ هفته تا رسیدن به لطفِ سقوط‌کرده مونده.‌داشت​ توی دو هفته می‌تونم خیلی کارا بکنم...»

سانی سایهٔ درختِ مقدس را رها کرد و به سینهٔ زنجیرشکن رفت، جایی که قایقِ‌سانی​ آنانکه به عرشه بسته شده بود. او و نفیس پیش از بادبان کشیدن، آن را‌بودند​ از آب بیرون کشیده بودند تا در صورتِ لزوم از آن به‌عنوانِ قایقِ نجات استفاده کنند.

صندلیِ سایه را احضار کرد، آن را‌آرام‌بخشِ​ کنارِ قایقِ بادبانیِ فرسوده گذاشت، نشست و‌چقدر​ به پهنهٔ درخشانِ رودِ بزرگ چشم دوخت.

سپس، سانی آهی کشید و‌زیبایی​ به این فکر کرد که‌حمله​ اول به سراغِ کدام کار برود.

ناولها | novelha.net