چپتر 1102: نیروهای مخالف
0پس از آن، هرگونه لحنِ غیررسمی از صدای مورگان محو شد. وقتی به نفیس نگاهجایگاهی کرد، چهرهاش درست مثل همان لحظهای بود که قلبِ سانی را در رؤیاشهر پارهپاره کردهحال بود — سرد و برنده، و بیآنکه حتی تلاشی کند، حسی از خطری مرگبار ساطع میکرد.
«چقدر میدونه؟»
نفیس با شنیدنِ اینچند سؤال، کمی شانه بالاکنجکاوی انداخت. جوابش ساده بود:
«بهاندازهٔ کافی.»
مورگان آهی کشیدشود و سپس گوشهٔ لبشکردن به پوزخندی باز شد.
«میفهمم. اینطوری کارگفت راحتتر میشه. پسمادوک راحت حرف میزنم.»
سانی چند لحظه آن دولحظه را برانداز کرد و بعدپرسید با کمی کنجکاوی در صدایش پرسید:
«واقعاً؟ نگران نیستینندارد هرچی میگین رو بهگفتگوهایشان قدیس کُر گزارش بدم؟»
تیغِ نجوا تکخندهای کرد. پیش از این بیشتر سکوت کرده بود، اماچون محال بود بتوان او را تماشاچیِ منفعلی دانست. بزرگِ خاندانِ دلاوری، تنهاوسوسه با نشستن در آنجا، حسی از قدرتی کوبنده و سلطهگر ساطع میکرد.
انگار که صاحبِ این اتاق بود...مادوک یا بهتر است گفت صاحبِ هربفهمد اتاقی که در آن پا میگذاشت.
قدیس مادوکحرف با بیتفاوتی نگاهیلحظه به سانی انداخت.
«گزارش بدی که چی بشه؟»
و همین بود. همین کافی بود تا سانی بفهمد که برای تیغِ نجوا هیچ اهمیتی ندارد کهبتواند ردِّ ویرانی از تمامِ گفتگوهایشان خبردار شود... نه به این خاطر که چیزی برای پنهان کردن وجودنمایان نداشت، بلکه صرفاً چون حکومت ابداً در جایگاهی نبود که بتواند بر اساسِ چنین اطلاعاتی اقدامی کند.
بیاهمیت بود.
سانی ناگهان وسوسه شد بالحظه تیغهٔ گناهِ تسلا، آن بیتفاوتیپرسید را از چهرهٔ قدیس پاک کند.
...با این حال، نگذاشت هیچکدام از اینهاگفتگوهایشان در چهرهاش نمایان شود. در عوض، سانیوجود لبخندِ دلنشینی زد و سر تکان داد.
«منطقیه. ببخشید... سؤالِ احمقانهای بود.»
مورگان به عقبگفت تکیه داد ومادوک چیزی را سبکسنگین کرد.
سرانجام گفت:
«معلوم نیست اون شخص بیاد یا نه. با این حال، بقیهٔ نیرویی که ملکهٔ کرمهانداشت فرستاده تا الان تقریباً قطعی شده. خوبه که بدونیم با کی طرفیم... اما تو آخرینوسوسه لحظه تغییراتی به وجود اومد. باید آماده باشیم تا استراتژیمون رو بر همون اساس تنظیم کنیم.»
«ملکهٔ کرمها؟»
سانی با خود فکر کرد که آیابیتفاوتی این نامِ راستینِ کی سونگ است، لقبش... یااهمیتی صرفاً اسمِ مستعارِ تمسخرآمیزی که دلاوری رویش گذاشته.
مورگان و تیغِ نجوا ظاهراً حضورِ او راکنجکاوی نادیده میگرفتند و بیشتر برای خاطرِ نفیس حرفقدیس میزدند. دستکم هر دو داشتند به او نگاه میکردند.
صدای قدیساهمیتی مادوک کمیردِّ بیحوصله بود:
«یکی از قدیسهای دستنشاندهاش، یعنی نیشِ مهیب، مدتیه که اینجاستبلکه تو ربعِ جنوبی. مبارزِ درندهایه، اما نیازی نیست زیاد نگرانشاطلاعاتی باشیم. مدِ آسمان بهتنهایی برای مهار کردنِ اون وحشی کافیه.»
لحظهای مکثاست کرد واتاقی بعد افزود:
«اما اون دوتای دیگه دخترای کی سونگ هستن. اونا ارزشِ نگران شدن دارن. از قبل میدونستیم کهکُر ردیابِ خاموش داره بیدارشدگانشون رو از اونورِ اقیانوس اسکورت میکنه. اون... آدمِ خطرناکیه. ردیاب یه شکارچیه، برایدلاوری همین هم قویه و هم مکار. مقابله باهاش سخت میشه، اما اون رو هم میتونیم مدیریت کنیم.»
تیغِ نجوا باندارد نگاهی سنگین به نفیسگفتگوهایشان و مورگان چشم دوخت.
«با این حال، سومی کسیه که باید ازش برحذر باشیم. جانورسالار. اون عفریتهحکومت وحشتِ واقعیه... از نظرِ قدرتِ فردی، فقط من باهاش برابرم. تازه اون همگناهِ به میدونِ نبرد بستگی داره. اینجا تو قطبِ جنوب، اون برتریِ فوقالعادهای خواهد داشت.»
سانی که تا آناتاقی موقع دهانش را بسته بود،بدی بالاخره طاقت نیاورد و پرسید:
«چطور؟»
قدیس مادوک نگاهی به اوویرانی انداخت. به هر دلیلی، حتیخاطر تصمیم گرفت جوابش را بدهد.
«هم ردیابِ خاموش و هم جانورسالار دخترخواندههای سرود هستن... با این حال، همهٔ اونا مثل هم نیستن. ردیاب مرگباره، اما جانورسالار چیزی فراتر از اینتیغهٔ حرفهاست. اون یکی از مخوفترین قدیسهای جهانه. دلیلش اینه که اون... بهنوعی یه افسونگره. جانورسالار میتونه آدمها رو دربند کنه. بدتر از اون، میتونه جانوران...اون و حتی موجوداتِ کابوس رو هم دربند کنه. امیدوارم مجبور نباشم توضیح بدم که چنین توانی اینجا تو قطبِ جنوب چقدر میتونه امتیازِ بزرگی باشه.»
سانی ساکت شد.
درست میگفت... نیازی نبود مادوک توضیحی بدهد. با وجودِ سیلِپرسید بیشمارِ پلیدها که به قاره سرازیر شده بودند، جنگیدن باتیغِ قدیسی که توانِ دربند کردنشان را داشت، یک کابوسِ تمامعیار بود.
وقتی میتونی موجوداتِ فاسدشده روویرانی به خدمت بگیری، دیگه چهخاطر نیازی به پژواکهای متعالی داری؟
با این حال... توانِخاطر جانورسالار باید حد ووجود مرزی میداشت. هیچکس شکستناپذیر نبود.
ناگهان، نفیساست پیامی ذهنیاتاقی برایش فرستاد.
[نظرت چیه؟]
سانی آهی کشید.
او چیزهایی دربارهٔ نیشِ مهیب میدانست؛ قدیسِ دستنشاندهٔ سرود که در آغازِ لشکرکشی به ربعِ جنوبینبود فرستاده شده بود. مبارزی وحشی و بهشدت مرگبار بود و در عین حال، گوشهگیری سرد وهیچکدام کمحرف. از نظرِ قدرت، سانی او را بالاتر از کورمک، اما پایینتر از تایریس قرار میداد.
پس نیروهایاست مقابل بهاتاقی این شکل بودند:
در یک سو، نیشِ مهیب و دوبعد دخترخواندهٔ کی سونگ، یعنی ردیابِ خاموش و جانورسالارمیگین قرار داشتند. به احتمالِ زیاد موردرت هم بود.
در سوی دیگر، قدیس تایریس، تیغِ نجوا و یک متعالیِ دیگر از خاندانِ دلاوری بودند.نداشت از آنجا که مادوک اشارهای به آن تازهوارد نکرده بود، آن شخص نباید همسطحِ اووسوسه میبود؛ شاید در حد و اندازههای ردیابِ خاموش بود. مورگان و نفیس هم حضور داشتند.
...و کاسی. کسانی که آنچیزی دخترِ نابینای بیادعا را دستکمبلکه میگرفتند، محکوم به مرگی زودرس بودند.
لحظهای مکثاست کرد واتاقی بعد جواب داد:
[به نظرحرف میرسه شانسِ دلاوریلحظه یکم بیشتر باشه.]
نفیس بااهمیتی آرامش بهردِّ او نگاه کرد.
[موافقم. و دقیقاًشود به همین دلیلهپنهان که باید نگران باشیم.]
سانی پلک زد.
...ما؟ از کِی تاچند حالا برام مهمه که سرودصدایش چه نقشهای برای دلاوری داره؟
البته... او حالا یک فرستادهٔ ویژه بود. قرار بود نیروهای دلاوری را در سراسرِ قطبِ جنوبِ شرقی و شاید حتی فراترجایگاهی از آن همراهی کند. این موضوع او را در موقعیتِ فوقالعادهای قرار میداد تا حواسش به کارهای این خاندانِ بزرگ باشد. امادلنشینی در عین حال به این معنی بود که اگر سرود حملهای ناگهانی به دشمنش ترتیب میداد، او مستقیماً سرِ راهشان قرار میگرفت.
اما دقیقاًخبردار چی توخاطر آستینشون قایم کردن؟
در همان لحظه، مورگان ناگهان بهمادوک او نگاه کرد و با صدایی کهبرای رگهای از کنجکاوی در آن بود، گفت:
«اوه، قراره یه دخترِ سوم هم در کار باشه. یه عروجیافته... سونگ سیشان. چیزِ زیادی ازشقدیس نمیدونیم، با توجه به اینکه نزدیک به یک دهه تو عالمِ رؤیا گم شده بود. شمابزرگِ دو نفر باید بهتر از من بشناسیدش، چون اون هم از ساحلِ فراموششده میاد. خب... چهجور آدمیه؟»
سانی و نفیسندارد با احساسِ ناآرامیتمامِ نگاهی به هم انداختند.
پس ازخبردار چند لحظهخاطر سکوت، جواب داد:
«...دردسر. اگه مجبور باشماتاقی با یه کلمه توصیفش کنم،بدی همینو میگم؛ اون یه دردسره.»