---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 3: رشته‌های تقدیر • ⏱ 8 دقیقه

چپتر 3: رشته‌های تقدیر

0

تا چند دقیقه بعد از آن، سانی حال‌وروزِ تاریکی داشت. اما بعد به خودش مسلط شد، نفسِ عمیقی کشید و سعی کرد از هوای تازه لذت ببرد. الحق که‌درد​ پیدا کردنِ چنین هوایی در جهانِ واقعی کارِ سختی بود؛ ریزگردها و دیگر آلاینده‌ها هوا را سنگین و ناخوشایند می‌کردند، بوی گندِ همیشگیِ حاشیه که دیگر جای خود داشت. در‌تشریفاتی​ بخش‌های اعیان‌نشینِ شهر، سیستم‌های تصفیهٔ پیشرفته بی‌وقفه کار می‌کردند، با این حال هوای تصفیه‌شده بی‌روح و راکد بود. تنها ثروتمندانِ واقعی بودند که می‌توانستند از هوایی واقعاً دلپذیر لذت ببرند.

و حالا اینجا بود و می‌توانست‌باز​ مثلِ بچه‌پولداری نسل‌دومی، از مقدارِ نامحدودی‌انداختند​ هوای بکر و گوارا لذت ببرد.

واقعاً که برگزیدهٔ‌تصفیه‌شده​ طلسم بودن مزایای‌تنها​ خودش رو داره.

فقط اگر این سرمای وحشتناک‌باری​ نبود، پاهایش درد نمی‌کرد و مچ‌دست‌زنجیر​ و کمرش از درد تیر نمی‌کشید!

کاروانِ برده آهسته خود را از کوه بالا می‌کشید و هر لحظه برده‌های بیشتری تلوتلو می‌خوردند و روی زمین می‌افتادند.‌بودن​ چند باری، آن‌هایی را که دیگر توانِ راه رفتن نداشتند از زنجیر باز کردند و بی‌هیچ تشریفاتی از جاده به‌می‌کشید​ پایین انداختند؛ درست درونِ پرتگاهی که سمتِ چپشان دهان باز کرده بود. سانی با کمی دلسوزی سقوطشان را تماشا کرد.

طفلکی‌ها. در آرامش بخوابین، بیچاره‌ها.

در مجموع، روحیهٔ خوبی داشت.

عجیب بود که وسطِ فاجعهٔ این کابوس حالش خوب باشد، اما خوشبختانه سانی وقتِ کافی داشت تا‌پایین​ خودش را برای چنین روزی آماده کند. وقتی علائمِ طلسم تازه خودش را نشان داد، اصلاً خوب‌مجموع​ با قضیه کنار نیامد. مرگ پیش از رسیدن به هفده‌سالگی چیزی نبود که بشود به‌راحتی هضمش کرد.

اما در نهایت، فقط چند روز طول کشید تا سانی با این موضوع کنار بیاید. پس از سر زدن به آرامگاهِ موقتِ‌داره​ پدر و مادرش — که البته چون آن‌قدر بی‌پول بود که حتی از پسِ ارزان‌ترین قبرِ آرامستان هم برنمی‌آمد، آرامگاهشان چیزی نبود‌تلوتلو​ جز دو خطِ کنده‌کاری‌شده روی یک درختِ کهنه — و اضافه کردنِ خطِ سوم برای خودش، سانی ناگهان آرام و بی‌خیال شد.

هرچه نباشد، دیگر لازم نبود نگرانِ پول درآوردن، پیدا کردنِ‌جاده​ غذا، محافظت از خودش و برنامه‌ریزی برای آینده باشد. وقتی‌کمی​ بدترین اتفاقِ ممکن رخ داده بود، دیگر از چه باید می‌ترسید؟

به همین خاطر، برده شدن و‌تنها​ ذره‌ذره یخ زدن تا سرِ حدِ‌ببرند​ مرگ آن‌قدرها هم برایش شوکه‌کننده نبود.

گذشته از این، می‌دانست که از سرما نمی‌میرد؛ دلیلش هم ساده بود: از پیش دیده بود که در ارتفاعاتِ کوه چه سرنوشتی در‌چپشان​ انتظارِ کاروان است. تصویرِ تپه‌ای از استخوان که روی زمین پخش شده بود، هنوز در ذهنش تازگی داشت. به احتمالِ زیاد، گله‌ای از هیولاها‌برای​ قرار بود کلکِ کاروان را بکنند... و از قرارِ معلوم، این حمله نه در عرضِ چند روز، بلکه تا چند ساعتِ دیگر رخ می‌داد.

پس هنوز شانسی داشت.

سانی از فرصت استفاده کرد و تصمیم گرفت نگاهی دوباره به وضعیتش بیندازد، پس رون‌ها را بارِ دیگر احضار کرد. دفعهٔ قبل آن‌قدر‌تماشا​ از سرشتش عصبانی بود که صفت‌ها را خوب بررسی نکرد. با اینکه صفت‌ها به اندازهٔ سرشت اهمیت نداشتند، اما اغلب مرزِ میانِ مرگ‌علائمِ​ و زندگی را تعیین می‌کردند. آن‌ها نمایانگرِ ویژگی‌ها و استعدادهای ذاتیِ فرد بودند و گاهی حتی توانایی‌ها و اثرهای غیرفعالی به همراه داشتند.

[مقدّر]

توصیفِ صفت: «رشته‌های تقدیر تنگاتنگ در برت گرفته‌اند. رویدادهای نامحتمل، چه خوب و چه بد، جذبِ حضورت می‌شوند. کسانی هستند که برکت یافته‌اند و کسانی که نفرین شده‌اند... اما به‌ندرت هر دو.»

[نشانِ ایزدی]

توصیفِ صفت: «رایحهٔ ضعیفی از الوهیت به همراه داری، گویی کسی در روزگارانی دور، لمسی گذرا از آن یافته است.»

[فرزندِ سایه‌ها]

توصیفِ صفت: «سایه‌ها تو را از جنسِ خود می‌دانند.»

هممم... جالبه.

سانی بی‌درنگ اولین صفت، یعنی [مقدّر] را مقصرِ اصلیِ گرفتاری‌اش دانست. در نگاهِ اول، به نظر می‌رسید این صفت نشان می‌دهد که‌فاجعهٔ​ سرنوشتِ خاصی برایش رقم خورده است — مثلاً اینکه به طرزِ فلاکت‌باری بمیرد و بی‌هیچ ردی ناپدید شود. اما با خواندنِ توصیفش،‌رسیدن​ فهمید که مقدّر بودن در واقع فقط به این معناست که وقتی او در آن حوالی باشد، احتمالِ وقوعِ اتفاقاتِ نامحتمل بیشتر می‌شود.

لابد به همین خاطره که یکی‌درونِ​ از اون سرشت‌های بی‌مصرفِ فوق‌کمیاب نصیبم‌کمی​ شده؛ اون هم یه نوعِ عجیب‌وغریبش!

اگر [مقدّر] صفتِ ذاتی‌اش بود، پس آن دوتای دیگر از سرشتِ [بردهٔ معبد] می‌آمدند. [نشانِ ایزدی] کم‌وبیش سرراست بود؛ قرار‌برگزیدهٔ​ بود اجازهٔ ورود به مکان‌های مقدسِ خاصی را در عالمِ رؤیا بدهد و چند نوع جادو را تقویت کند. از‌کوه​ آنجا که هیچ مکانِ مقدسی در دیدرس نبود و سرشتِ سانی هم ربطی به جادو نداشت، این یکی هم بی‌فایده بود.

[فرزندِ سایه‌ها] عجیب‌تر بود. هرگز چیزی درباره‌اش نشنیده بود و هیچ ایده‌ای نداشت که قرار است چه کار کند؛ دست‌کم تا زمانی که خورشید‌بیچاره‌ها​ پشتِ کوه پنهان شد و آسمان رو به تاریکی رفت. در کمالِ تعجب، سانی دید می‌تواند در تاریکی به‌خوبی ببیند، انگار که هنوز مثلِ روز‌نیامد​ روشن است. همین توانایی به‌تنهایی چیزی نبود که بشود دست‌کم گرفت و کاملاً احتمال داشت که سایه‌ها هدایایِ ناشناختهٔ دیگری هم به او پیشکش کنند.

بالاخره یه‌درست​ چیزِ خوب.‌پرتگاهی​ یعنی میشه...

«کاروان رو‌جاده​ نگه دارین!‌انداختند​ اردو می‌زنیم!»

با دستورِ سربازِ ارشد، برده‌ها ایستادند و لرزان و خسته روی زمین افتادند. محوطهٔ‌بچه‌پولداری​ بازِ کوچکی که جاده در آن پهن‌تر می‌شد، به‌لطفِ توده‌سنگی بیرون‌زده تا حدی از‌وحشتناک​ باد در امان بود، اما هنوز آن‌قدر سرد بود که نمی‌شد به‌راحتی استراحت کرد.

سربازها مشغولِ جمع کردنِ برده‌ها در حلقه‌ای تنگ شدند و مجبورشان کردند گرمای بدنشان را با هم شریک شوند. سپس آتشِ بزرگی وسطِ اردوگاه روشن کردند؛‌روحیهٔ​ البته بعد از اینکه به اسب‌هایشان رسیدند. گاریِ سنگینی را که حاملِ آب، غذا و بارهای دیگر بود و زنجیرِ اصلی محکم به آن وصل شده بود،‌هفده‌سالگی​ جلو کشیدند تا جلوی باد را بگیرد. سانی همان‌طور که اطراف را نگاه می‌کرد، متوجه شد سربازِ جوانِ قبلی با نگاهی پیچیده به کوه خیره شده است.

چه آدمِ عجیبی.

طولی نکشید که آتش شعله‌ور شد. برده‌های قوی‌تر سعی کردند راهی به سمتِ آتش پیدا کنند، در حالی که ضعیف‌ترها مثلِ سانی مجبور شدند‌وسطِ​ لبهٔ بیرونیِ حلقه بنشینند و پشتشان از سرما یخ بزند. البته هر حرکتی با این واقعیت که هنوز به زنجیر بسته شده بودند، دشوار‌هفده‌سالگی​ می‌شد. به همین دلیل بود که بردهٔ شانه‌پهنِ آشنا، با وجودِ تمامِ تلاش‌هایش برای نزدیک شدن به آتش، درست همان‌جایی ماند که از اول بود.

با عصبانیتِ‌راکد​ آشکار غرید:‌ثروتمندانِ​ «امپراتوریِ کوفتی!»

سربازها بینِ برده‌ها قدم می‌زدند و به آن‌ها آب و غذا می‌دادند. سانی هم مثلِ بقیه،‌کرده​ چند جرعه آبِ یخ و تکهٔ کوچکی نانِ کپک‌زده و سنگ‌مانند گرفت. با وجودِ ظاهرِ ناخوشایندش، خودش‌خوب​ را مجبور کرد تمامش را بخورد، اما در نهایت همان‌قدر گرسنه ماند که پیش از آن بود.

ظاهراً او تنها نبود.

بردهٔ آب‌زیرکاهی که پشتِ‌انداختند​ سرش راه می‌رفت، با‌سمتِ​ استیصال به اطراف نگاه کرد.

«به همهٔ ایزدان قسم،‌ثروتمندانِ​ حتی توی سیاه‌چال‌ها هم‌دلپذیر​ بهتر بهم غذا می‌دادن!»

درمانده روی زمین تف کرد.

«تازه بیشترِ ما آدمای‌پرتگاهی​ بی‌گناه توی سیاه‌چال منتظر بودیم‌کمی​ که بریم بالای چوبهٔ دار!»

چند قدم آن‌طرف‌تر، جایی که جادهٔ سنگ‌فرش تمام می‌شد و صخره‌های تیز شروع می‌شدند، چند توتِ قرمزِ روشن از دلِ برف بیرون زده بود.‌وسطِ​ سانی قبلاً آن‌ها را دیده بود که اینجا و آنجا در امتدادِ جاده روییده بودند و حتی به این فکر کرده بود که این گیاهانِ‌چیزی​ سرسخت در تضاد با سفیدیِ برف چقدر زیبا به نظر می‌رسند. چشمانِ بردهٔ آب‌زیرکاه برق زد و سعی کرد چهار دست‌وپا به سمتِ توت‌ها بخزد.

«توصیه می‌کنم‌راکد​ اونا رو‌ثروتمندانِ​ نخوری، رفیق.»

باز هم همان برده‌ای بود که صدای ملایمی داشت. سانی برگشت و بالاخره برای اولین بار او را‌دلسوزی​ از نزدیک دید. مردی بلندقامت در دههٔ چهلِ زندگی‌اش بود، لاغر و به‌طرزِ عجیبی خوش‌قیافه، با ظاهرِ موقرِ یک‌کافی​ محقق. اینکه چطور مردی مثلِ او سر از بردگی درآورده بود، یک راز بود. با این حال، آنجا بود.

«بازم تو‌درست​ و اون‌پرتگاهی​ توصیه‌هات! چی؟! چرا؟!»

محقق با‌جاده​ حالتِ عذرخواهی‌انداختند​ لبخند زد.

«به این توت‌ها میگن بلای خون. اونا جاهایی رشد‌ببرند​ می‌کنن که خونِ انسان ریخته شده باشه. برای همینه‌بکر​ که همیشه توی مسیرهای تجارتِ برده زیاد پیدا میشن.»

«خب که چی؟»

مردِ مسن‌تر آهی کشید.

«بلای خون سمیه. چند‌انداختند​ تا توت ممکنه برای کشتنِ‌چپشان​ یه مردِ بالغ کافی باشه.»

«لعنت!»

بردهٔ آب‌زیرکاه خودش‌باز​ را عقب کشید و‌جاده​ به محقق چشم‌غره رفت.

سانی توجهِ‌درست​ زیادی به‌پرتگاهی​ آن‌ها نکرد.

چون همان‌طور که اطراف را نگاه می‌کرد، بالاخره محلِ اردوگاه را شناخت؛ همان جایی‌سقوطشان​ که در تصویرِ آغازِ کابوس دیده بود استخوان‌های برده‌ها زیرِ برف دفن شده‌اند. و‌خوب​ حاضر بود شرط ببندد هر چیزی که همهٔ آن‌ها را کشته، به‌زودی اتفاق می‌افتد.

انگار در پاسخ‌تنها​ به افکارش، صدای رعدآسایی‌واقعاً​ از بالا طنین انداخت.

لحظه‌ای بعد،‌زنجیر​ چیزِ عظیمی از‌بی‌هیچ​ آسمان سقوط کرد...

ناولها | novelha.net