---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 66: بخشِ اولِ نقشه • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 66: بخشِ اولِ نقشه

0

نزدیکِ غروب، در حالی که خورشید با خستگی به‌استخوانیِ​ سمتِ افق پایین می‌رفت، موجودِ عجیبی از میانِ بقایای بی‌رنگِ‌انگار​ هزارتو بیرون آمد. البته اگر «راه رفتن» واژهٔ درستی می‌بود.

موجود پاهایش را روی شن‌ها می‌کشید و به‌نوعی بدونِ‌مکث​ حرکت دادنشان به جلو شناور بود. شبیهِ سنتوریونی زره‌پوش‌گذاشت​ به نظر می‌رسید، یا دست‌کم شباهتِ زیادی به آن داشت.

تمامِ اجزای لازم سرِ جایشان بودند. موجود زرهی سیاه با نقش‌ونگاری زرشکی و تهدیدآمیز، بالاتنه‌ای انسان‌نما، هشت‌سپس​ پای بندبند و دو بازو داشت که به داس‌های استخوانیِ مهیبی ختم می‌شدند. با این حال، تمامِ‌همان‌طور​ این اجزا نامتناسب و عجیب به نظر می‌رسیدند، انگار که مجسمه‌سازی دست‌وپاچلفتی آن‌ها را سرِهم کرده بود.

علاوه بر این، سنتوریون‌داد​ طوری حرکت می‌کرد که‌ناظری​ انگار حسابی مست بود.

زره به یک طرف کج می‌شد و گاهی روی شن‌ها کشیده می‌شد. بالاتنه‌این​ بدونِ هیچ دلیلِ مشخصی به عقب و جلو تاب می‌خورد. داس‌ها با حالتی ناشیانه‌طوری​ پشتِ موجود گیر کرده و با زاویه‌ای عجیب روی هم ضربدری قرار گرفته بودند.

در مقطعی، یکی از آن‌ها به‌سادگی روی زمین افتاد. سنتوریون متوقف شد و‌کار​ چند ثانیه مکث کرد، انگار مطمئن نبود چه کار کند. سپس بازوی داسی‌اش را‌متوجه​ جا گذاشت و طوری به راهش ادامه داد که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است.

ناظری تیزبین متوجه می‌شد که به نظر می‌رسید موجود دو سایه دارد. سایهٔ اول همان‌طور بود که‌سپس​ انتظار می‌رفت و شکلش دقیقاً شبیهِ خودِ موجود بود. دومی به یک انسان شباهت داشت. وقتی سنتوریون‌همان‌طور​ عضوِ افتاده را رها کرد، سایهٔ دوم برای لحظه‌ای کوتاه خود را از زیرِ سایهٔ بزرگ‌تر نشان داد.

سپس سایهٔ انسانی با تحقیرِ‌اتفاقی​ تمام دست به پیشانی کوبید‌متوجه​ و سرش را تکان داد.

کلِ این وضعیت چیزی از یک صحنهٔ کاملاً‌داس‌های​ عجیب‌وغریب کم نداشت. اما، چه خوب چه بد، کسی‌عجیب​ آن اطراف نبود تا متوجهِ این موجودِ عجیب شود.

بدونِ هیچ مانعی از برهوت گذشت و‌چند​ به سمتِ گورتپهٔ خاکستری حرکت کرد. خیلی‌کند​ زود، تقریباً به پای تپهٔ بلند رسید.

غروب نزدیک می‌شد.

سنتوریونِ عجیب پای گورتپهٔ خاکستری روی زمین تلپ شد و کاملاً از حرکت‌این​ ایستاد. با آن حالتِ ناشیانه و کج‌وکوله، شبیهِ تقلیدی مسخره از هیولای دیگرِ‌سنتوریون​ هم‌نوعش بود که چند روز پیش با وقار در همان نقطه زانو زده بود.

علاوه بر این، بدونِ هیچ پیشکشی آمده بود. هیچ خردهٔ روحِ‌مطمئن​ متعالی‌ای در کار نبود. این تخلف، در کنارِ آن ژستِ بی‌ادبانه،‌اتفاقی​ بیش از حدِ کافی بود تا سنتوریون به کشتن داده شود.

شاید... قصدِ خودکشی داشت.

بالای گورتپه، دیوِ زره‌پوش تکانی خورد و از روی شن‌های خاکستری برخاست. زرهِ درخشانش برق می‌زد و نورِ‌دقیقاً​ خورشیدِ در حالِ غروب را بازتاب می‌داد. دیو که در فلزی روشن محصور شده و تاجی از شاخ سرش‌تمام​ را زینت داده بود، ترسناک و شوم به نظر می‌رسید. به پایین خیره شد و چند لحظه مکث کرد.

دو شرارهٔ سرخِ تیره در اعماقِ چشمانِ دیو شعله‌ور شد. هیولای‌ختم​ عظیم داس‌های وحشتناکش را جابه‌جا کرد و به جلو قدم برداشت‌آن‌ها​ و آرام از تپه پایین آمد تا با ملاقات‌کنندهٔ عجیب روبه‌رو شود.

با نزدیک شدنش، زمین لرزید. با‌متوقف​ این حال، سنتوریونِ عجیب‌وغریب حتی خم به‌کار​ ابرو نیاورد. در واقع، کاملاً بی‌حرکت ماند.

دیوِ زره‌پوش با فاصله‌ای از موجودِ مشکوک ایستاد. او را زیرِ نظر گرفت، چرا که به‌خوبی‌کند​ می‌فهمید ظاهرِ رقت‌انگیزش ممکن است تله‌ای باشد. هزارتو پر از خطراتِ غیرقابل‌تصور بود. نزدیک شدنِ شتاب‌زده‌سایهٔ​ به دشمنی ناشناس چیزی نبود که از دیوی بیدارشده، که هوشِ خاصِ خودش را داشت، سر بزند.

دست‌کم این چیزی‌ادامه​ بود که آن سه‌است​ خفته تصور کرده بودند.

اما اشتباه می‌کردند.

فقط یک ثانیه بعد، دیوِ زره‌پوش به جلو یورش برد. داسش در هوا درخشید و بالاتنهٔ‌بازوی​ سنتوریون را از وسط قطع کرد. کیتینِ سخت طوری بریده شد که انگار از کره ساخته‌همان‌طور​ شده بود. نیمهٔ بالاییِ تنهٔ هیولا به پرواز درآمد و... تنها فضای خالیِ درونش را نمایان کرد.

...در آن سوی گورتپهٔ خاکستری، سانی‌زمین​ که با تمامِ توان از شیب‌کرد​ بالا می‌دوید، زیرِ لب ناسزا گفت.

خیلی زود بود!

فکر می‌کرد وقتِ بیشتری دارند. چه کسی فکرش را می‌کرد‌مهیبی​ دیوِ زره‌پوش چنین بی‌پروا از آب درآید؟ پیش از آنکه‌مجسمه‌سازی​ با تمامِ قوا حمله کند، حتی ذره‌ای درنگ نکرده بود!

سانی در حالی که کاسی را‌متوقف​ کول کرده بود، دندان به هم‌نبود​ سایید و سعی کرد تندتر بدود.

وقتِ اجرای نقشهٔ دوم بود...

لحظه‌ای بعد، زرهِ سنتوریونِ عجیب از هم باز شد و پژواکی را که زیرش پنهان شده‌انتظار​ بود، رها کرد. لاشخور با انبرک‌های قدرتمندش تکه‌های کیتین را کنار زد و به سمتِ دیوِ غول‌پیکر‌بزرگ‌تر​ یورش برد. قصد داشت زیرِ شکمش بخزد و اگر بخت یاری می‌کرد، به پاهای غول آسیب بزند.

بخشِ اولِ نقشهٔ سانی نسبتاً ساده بود. قرار بود از بقایای یک‌می‌شدند​ سنتوریونِ زره‌پوشِ مرده استفاده کنند تا پژواک را که در مقایسه با‌کرده​ آن بسیار کوچک‌تر بود، جای یکی از افسرانِ سپاهِ زره‌پوش جا بزنند.

سپس آن را به پایِ گورتپهٔ خاکستری می‌فرستادند تا دیو را به سمتِ خود‌کند​ بکشاند. قرار بود هر سه‌نفرشان تپه را دور بزنند و از قبل زیرِ شن‌های خاکستری‌دارد​ پنهان شوند، و به‌محضِ رفتنِ دیو، از شیب بالا بروند و به مرکزِ جزیره بگریزند.

قرار بود پژواک برایشان آن‌قدر زمان بخرد تا از درختِ عظیم بالا بروند و‌نبود​ لابه‌لای شاخه‌هایش پنهان شوند. بعد سانی پژواک را مرخص می‌کرد و مرحلهٔ اولِ نقشه‌تیزبین​ به پایان می‌رسید. اصلاً قصد نداشت لاشخور را به جنگِ واقعی با دیوِ ترسناک بفرستد!

با این حال، حملهٔ غیرعادی و سریعِ دیوِ زره‌پوش زمان‌بندیِ همه‌چیز‌سایه​ را به هم ریخته بود. طعمه نابود شده بود، در حالی‌شباهت​ که آن‌ها هنوز نیمی از راهِ درخت را هم نرفته بودند.

در این وضعیت چاره‌ای نبود جز اینکه به پژواک دستورِ‌مهیبی​ حمله بدهد، به این امید که هیولای غول‌پیکر را معطل‌مجسمه‌سازی​ کند. البته با این کار، سانی لاشخورش را به خطر می‌انداخت...

اما چارهٔ دیگری نداشت.

درست وقتی داشت به تاجِ تپه می‌رسید، پژواک سعی کرد زیرِ جثهٔ عظیمِ‌مطمئن​ دیوِ زره‌پوش پنهان شود. داشت همان کاری را می‌کرد که نفیس در مبارزه‌است​ با اولین سنتوریونِ زره‌پوش کرده بود؛ می‌خواست از اندازهٔ دشمن علیه خودش استفاده کند.

تفاوت در این بود که این بار، مبارزِ کوچک‌تر برخلافِ دخترِ انسانیِ‌دارد​ نرم و بی‌دفاع، زرهی محکم به تن داشت. حتی اگر دیو سعی‌عضوِ​ می‌کرد لاشخور را با وزنش لِه کند، باز هم نمی‌توانست او را بکشد.

اما دیو‌بالاتنه‌ای​ هم این‌هشت​ را می‌فهمید.

با سرعتی باورنکردنی بالاتنه‌اش را چرخاند و با یکی از انبرک‌هایش‌مطمئن​ ضربه زد. لاشخور مثلِ حشره‌ای مزاحم به گوشه‌ای پرتاب شد، در‌اتفاقی​ هوا چرخید و محکم به زمین خورد. زرهش تقریباً تَرَک برداشته بود.

سانی همان‌طور که به سمتِ درختِ عظیم می‌دوید،‌متوقف​ چهره در هم کشید. می‌خواست پژواک را مرخص‌کند​ کند، اما می‌دانست خیلی زود است. زمانِ بیشتری می‌خواستند...

جلوتر از او، نفیس داشت به تنهٔ سیاه و عظیم نزدیک می‌شد. بی‌آنکه‌سایهٔ​ وقت را تلف کند، کوله‌پشتیِ جلبکی را از پشتش درآورد، آرام روی زمین‌رها​ گذاشت و با چنگ زدن به شکاف‌های پوستِ عقیقیِ درخت، از آن بالا رفت.

در همین حین، پژواک لرزان روی پاهایش ایستاد. نوری سرسختانه‌مهیبی​ در چشمانش شعله‌ور بود. جیییغِ بلندی کشید، انبرک‌هایش را در هوا‌دست‌وپاچلفتی​ به هم کوبید و بار دیگر به سمتِ دیو یورش برد.

برو بگیرش رفیق!

سانی این را در دلش‌به‌سادگی​ فریاد زد و با تمامِ‌ثانیه​ وجود برای لاشخورش آرزوی موفقیت کرد.

موجودِ کوچک‌تر شجاعانه به سمتِ غولِ فولادی دوید‌ناظری​ و انبرک‌هایش را برای حمله بالا برد. دو‌انتظار​ سایه به دنبالش می‌رفتند؛ یکی جانوری و دیگری انسانی.

سانی داشت به‌سرعت‌انسان‌نما​ فاصله‌اش را با‌بندبند​ درختِ عظیم کم می‌کرد...

پایینِ تپه، دیوِ زره‌پوش با آرامش به‌چند​ سمتِ دشمنی که یورش می‌آورد قدم برداشت.‌کند​ چهار بازویش هماهنگ با هم حرکت کردند.

ناگهان بازوهای لاشخور قطع شد.‌به‌سادگی​ دو انبرکِ غول‌پیکر بدنش را‌ثانیه​ گرفتند و به هوا بلند کردند.

سانی حتی‌راهش​ فرصتِ واکنش‌داد​ پیدا نکرد.

کسری از ثانیه بعد، دیو کمی به بازوهایش فشار آورد و پژواک‌می‌شدند​ را دو نیم کرد؛ بالاتنه‌اش را از زره جدا کرد و هر‌کرده​ دو نیمه را چنان لِه کرد که به توده‌ای خونین تبدیل شدند.

بالای تپه، سانی تلوتلو خورد.

صدای آشنا چون‌مقطعی​ زنگِ ناقوسی در‌زمین​ گوشش طنین انداخت.

[پژواک نابود شد...]

ناولها | novelha.net