چپتر 66: بخشِ اولِ نقشه
0نزدیکِ غروب، در حالی که خورشید با خستگی بهاستخوانیِ سمتِ افق پایین میرفت، موجودِ عجیبی از میانِ بقایای بیرنگِانگار هزارتو بیرون آمد. البته اگر «راه رفتن» واژهٔ درستی میبود.
موجود پاهایش را روی شنها میکشید و بهنوعی بدونِمکث حرکت دادنشان به جلو شناور بود. شبیهِ سنتوریونی زرهپوشگذاشت به نظر میرسید، یا دستکم شباهتِ زیادی به آن داشت.
تمامِ اجزای لازم سرِ جایشان بودند. موجود زرهی سیاه با نقشونگاری زرشکی و تهدیدآمیز، بالاتنهای انساننما، هشتسپس پای بندبند و دو بازو داشت که به داسهای استخوانیِ مهیبی ختم میشدند. با این حال، تمامِهمانطور این اجزا نامتناسب و عجیب به نظر میرسیدند، انگار که مجسمهسازی دستوپاچلفتی آنها را سرِهم کرده بود.
علاوه بر این، سنتوریونداد طوری حرکت میکرد کهناظری انگار حسابی مست بود.
زره به یک طرف کج میشد و گاهی روی شنها کشیده میشد. بالاتنهاین بدونِ هیچ دلیلِ مشخصی به عقب و جلو تاب میخورد. داسها با حالتی ناشیانهطوری پشتِ موجود گیر کرده و با زاویهای عجیب روی هم ضربدری قرار گرفته بودند.
در مقطعی، یکی از آنها بهسادگی روی زمین افتاد. سنتوریون متوقف شد وکار چند ثانیه مکث کرد، انگار مطمئن نبود چه کار کند. سپس بازوی داسیاش رامتوجه جا گذاشت و طوری به راهش ادامه داد که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است.
ناظری تیزبین متوجه میشد که به نظر میرسید موجود دو سایه دارد. سایهٔ اول همانطور بود کهسپس انتظار میرفت و شکلش دقیقاً شبیهِ خودِ موجود بود. دومی به یک انسان شباهت داشت. وقتی سنتوریونهمانطور عضوِ افتاده را رها کرد، سایهٔ دوم برای لحظهای کوتاه خود را از زیرِ سایهٔ بزرگتر نشان داد.
سپس سایهٔ انسانی با تحقیرِاتفاقی تمام دست به پیشانی کوبیدمتوجه و سرش را تکان داد.
کلِ این وضعیت چیزی از یک صحنهٔ کاملاًداسهای عجیبوغریب کم نداشت. اما، چه خوب چه بد، کسیعجیب آن اطراف نبود تا متوجهِ این موجودِ عجیب شود.
بدونِ هیچ مانعی از برهوت گذشت وچند به سمتِ گورتپهٔ خاکستری حرکت کرد. خیلیکند زود، تقریباً به پای تپهٔ بلند رسید.
غروب نزدیک میشد.
سنتوریونِ عجیب پای گورتپهٔ خاکستری روی زمین تلپ شد و کاملاً از حرکتاین ایستاد. با آن حالتِ ناشیانه و کجوکوله، شبیهِ تقلیدی مسخره از هیولای دیگرِسنتوریون همنوعش بود که چند روز پیش با وقار در همان نقطه زانو زده بود.
علاوه بر این، بدونِ هیچ پیشکشی آمده بود. هیچ خردهٔ روحِمطمئن متعالیای در کار نبود. این تخلف، در کنارِ آن ژستِ بیادبانه،اتفاقی بیش از حدِ کافی بود تا سنتوریون به کشتن داده شود.
شاید... قصدِ خودکشی داشت.
بالای گورتپه، دیوِ زرهپوش تکانی خورد و از روی شنهای خاکستری برخاست. زرهِ درخشانش برق میزد و نورِدقیقاً خورشیدِ در حالِ غروب را بازتاب میداد. دیو که در فلزی روشن محصور شده و تاجی از شاخ سرشتمام را زینت داده بود، ترسناک و شوم به نظر میرسید. به پایین خیره شد و چند لحظه مکث کرد.
دو شرارهٔ سرخِ تیره در اعماقِ چشمانِ دیو شعلهور شد. هیولایختم عظیم داسهای وحشتناکش را جابهجا کرد و به جلو قدم برداشتآنها و آرام از تپه پایین آمد تا با ملاقاتکنندهٔ عجیب روبهرو شود.
با نزدیک شدنش، زمین لرزید. بامتوقف این حال، سنتوریونِ عجیبوغریب حتی خم بهکار ابرو نیاورد. در واقع، کاملاً بیحرکت ماند.
دیوِ زرهپوش با فاصلهای از موجودِ مشکوک ایستاد. او را زیرِ نظر گرفت، چرا که بهخوبیکند میفهمید ظاهرِ رقتانگیزش ممکن است تلهای باشد. هزارتو پر از خطراتِ غیرقابلتصور بود. نزدیک شدنِ شتابزدهسایهٔ به دشمنی ناشناس چیزی نبود که از دیوی بیدارشده، که هوشِ خاصِ خودش را داشت، سر بزند.
دستکم این چیزیادامه بود که آن سهاست خفته تصور کرده بودند.
اما اشتباه میکردند.
فقط یک ثانیه بعد، دیوِ زرهپوش به جلو یورش برد. داسش در هوا درخشید و بالاتنهٔبازوی سنتوریون را از وسط قطع کرد. کیتینِ سخت طوری بریده شد که انگار از کره ساختههمانطور شده بود. نیمهٔ بالاییِ تنهٔ هیولا به پرواز درآمد و... تنها فضای خالیِ درونش را نمایان کرد.
...در آن سوی گورتپهٔ خاکستری، سانیزمین که با تمامِ توان از شیبکرد بالا میدوید، زیرِ لب ناسزا گفت.
خیلی زود بود!
فکر میکرد وقتِ بیشتری دارند. چه کسی فکرش را میکردمهیبی دیوِ زرهپوش چنین بیپروا از آب درآید؟ پیش از آنکهمجسمهسازی با تمامِ قوا حمله کند، حتی ذرهای درنگ نکرده بود!
سانی در حالی که کاسی رامتوقف کول کرده بود، دندان به همنبود سایید و سعی کرد تندتر بدود.
وقتِ اجرای نقشهٔ دوم بود...
لحظهای بعد، زرهِ سنتوریونِ عجیب از هم باز شد و پژواکی را که زیرش پنهان شدهانتظار بود، رها کرد. لاشخور با انبرکهای قدرتمندش تکههای کیتین را کنار زد و به سمتِ دیوِ غولپیکربزرگتر یورش برد. قصد داشت زیرِ شکمش بخزد و اگر بخت یاری میکرد، به پاهای غول آسیب بزند.
بخشِ اولِ نقشهٔ سانی نسبتاً ساده بود. قرار بود از بقایای یکمیشدند سنتوریونِ زرهپوشِ مرده استفاده کنند تا پژواک را که در مقایسه باکرده آن بسیار کوچکتر بود، جای یکی از افسرانِ سپاهِ زرهپوش جا بزنند.
سپس آن را به پایِ گورتپهٔ خاکستری میفرستادند تا دیو را به سمتِ خودکند بکشاند. قرار بود هر سهنفرشان تپه را دور بزنند و از قبل زیرِ شنهای خاکستریدارد پنهان شوند، و بهمحضِ رفتنِ دیو، از شیب بالا بروند و به مرکزِ جزیره بگریزند.
قرار بود پژواک برایشان آنقدر زمان بخرد تا از درختِ عظیم بالا بروند ونبود لابهلای شاخههایش پنهان شوند. بعد سانی پژواک را مرخص میکرد و مرحلهٔ اولِ نقشهتیزبین به پایان میرسید. اصلاً قصد نداشت لاشخور را به جنگِ واقعی با دیوِ ترسناک بفرستد!
با این حال، حملهٔ غیرعادی و سریعِ دیوِ زرهپوش زمانبندیِ همهچیزسایه را به هم ریخته بود. طعمه نابود شده بود، در حالیشباهت که آنها هنوز نیمی از راهِ درخت را هم نرفته بودند.
در این وضعیت چارهای نبود جز اینکه به پژواک دستورِمهیبی حمله بدهد، به این امید که هیولای غولپیکر را معطلمجسمهسازی کند. البته با این کار، سانی لاشخورش را به خطر میانداخت...
اما چارهٔ دیگری نداشت.
درست وقتی داشت به تاجِ تپه میرسید، پژواک سعی کرد زیرِ جثهٔ عظیمِمطمئن دیوِ زرهپوش پنهان شود. داشت همان کاری را میکرد که نفیس در مبارزهاست با اولین سنتوریونِ زرهپوش کرده بود؛ میخواست از اندازهٔ دشمن علیه خودش استفاده کند.
تفاوت در این بود که این بار، مبارزِ کوچکتر برخلافِ دخترِ انسانیِدارد نرم و بیدفاع، زرهی محکم به تن داشت. حتی اگر دیو سعیعضوِ میکرد لاشخور را با وزنش لِه کند، باز هم نمیتوانست او را بکشد.
اما دیوبالاتنهای هم اینهشت را میفهمید.
با سرعتی باورنکردنی بالاتنهاش را چرخاند و با یکی از انبرکهایشمطمئن ضربه زد. لاشخور مثلِ حشرهای مزاحم به گوشهای پرتاب شد، دراتفاقی هوا چرخید و محکم به زمین خورد. زرهش تقریباً تَرَک برداشته بود.
سانی همانطور که به سمتِ درختِ عظیم میدوید،متوقف چهره در هم کشید. میخواست پژواک را مرخصکند کند، اما میدانست خیلی زود است. زمانِ بیشتری میخواستند...
جلوتر از او، نفیس داشت به تنهٔ سیاه و عظیم نزدیک میشد. بیآنکهسایهٔ وقت را تلف کند، کولهپشتیِ جلبکی را از پشتش درآورد، آرام روی زمینرها گذاشت و با چنگ زدن به شکافهای پوستِ عقیقیِ درخت، از آن بالا رفت.
در همین حین، پژواک لرزان روی پاهایش ایستاد. نوری سرسختانهمهیبی در چشمانش شعلهور بود. جیییغِ بلندی کشید، انبرکهایش را در هوادستوپاچلفتی به هم کوبید و بار دیگر به سمتِ دیو یورش برد.
برو بگیرش رفیق!
سانی این را در دلشبهسادگی فریاد زد و با تمامِثانیه وجود برای لاشخورش آرزوی موفقیت کرد.
موجودِ کوچکتر شجاعانه به سمتِ غولِ فولادی دویدناظری و انبرکهایش را برای حمله بالا برد. دوانتظار سایه به دنبالش میرفتند؛ یکی جانوری و دیگری انسانی.
سانی داشت بهسرعتانساننما فاصلهاش را بابندبند درختِ عظیم کم میکرد...
پایینِ تپه، دیوِ زرهپوش با آرامش بهچند سمتِ دشمنی که یورش میآورد قدم برداشت.کند چهار بازویش هماهنگ با هم حرکت کردند.
ناگهان بازوهای لاشخور قطع شد.بهسادگی دو انبرکِ غولپیکر بدنش راثانیه گرفتند و به هوا بلند کردند.
سانی حتیراهش فرصتِ واکنشداد پیدا نکرد.
کسری از ثانیه بعد، دیو کمی به بازوهایش فشار آورد و پژواکمیشدند را دو نیم کرد؛ بالاتنهاش را از زره جدا کرد و هرکرده دو نیمه را چنان لِه کرد که به تودهای خونین تبدیل شدند.
بالای تپه، سانی تلوتلو خورد.
صدای آشنا چونمقطعی زنگِ ناقوسی درزمین گوشش طنین انداخت.
[پژواک نابود شد...]