چپتر 707: خیانت
0سانی سر جایش خشکش زد، مبهوت ماند و لحظهایداشت تکان نخورد. در محاصرهٔ سکوتی بهتآور، چیزی نمیشنید جزباید تپشِ دیوانهوارِ قلبهایش و صدای هجومِ خون در گوشهایش.
چشمش پرید.
امکان نداره... امکان ندارهچاقو اون عوضی باهام اینیکی کار رو کرده باشه...
همانطور که هر چهار سایهاش دورِ بدنش میپیچیدند، سانی کمی سرشسوراخش را چرخاند و به انگشتِ جادوگر خیره شد؛ انگشتی که بیهیچچاقو شکی، مستقیماً پشتِ پهنِ او را نشانه رفته بود. دهانش خشک شد.
واقعاً کرد!
آخه نوکتیسدهد داشت بهمیکند چی فکر میکرد؟!
نه، نه... جادوگر اونو نمیفروخت. آره، انداختنِبودند تقصیر گردنِ سانی باید یهجور حقه میبود... ولیحضورِ نوکتیس با این کار به چی میرسید؟ هیچی!
مگه اینکه، البته...
مگه اینکه ازدهانش همون اول نقشهشکرد همین بوده باشه.
ناگهان حسِ سردسوراخش و تهوعآوری قلبِکاملاً سانی را فشرد.
آن بالا، نگاهِ غولپیکرِ هولناک آرام از قامتِ برازندهٔ جادوگر به اهریمنِ چهاربازویی دوخته شدحضورِ که کنارش ایستاده بود. سنگینیِ آن نگاه روی سانی آوار شد و او را واداشت تاآمیخته غرشکنان دندانهایش را نشان دهد. حس میکرد آن نگاه سوراخش میکند و روحش کاملاً عریان میشود.
و جایی درونِ روحش، داخلِ صندوقِ حریص، آن سهنشان چاقو قفل شده بودند — یکی از جنسِ ابسیدین،درونِ یکی از جنسِ شیشه، و دیگری از جنسِ یاقوتِ خونرنگ.
چیزی در حضورِ رعبآورِ شاهزادهٔ خورشید تغییر کرد وداشت صدای کرکنندهاش بارِ دیگر طنینانداز شد؛ صدایی که حالاباید با پژواکی دور و رنگپریده از احساسی مبهم آمیخته بود.
«...سایه.»
سانی رنگش پرید. فراموش کرده بود که اربابِ سایهزادِ اصلی نیز در آنچه بر سرِ شاهزادهٔرعبآورِ شهرِ عاج آمده بود، مقصر است. در واقع، حتی میشد گفت سرورِ سایهها مقصرِ اصلیِ صد سالرنگش شکنجهٔ طاقتفرسایی بود که شاهزادهٔ خورشید تحمل کرد... هر چه باشد، او چاقوی شراره را دزدیده بود.
پس اگر غولپیکرِ فولادیروی دلیلی داشت تا واقعاًدندانهایش از کسی متنفر باشد...
سانی با قلبهایی که سرد شده بود، در سکوت تماشا کرد که غولپیکرنمیفروخت وزنش را جابهجا کرد، بعد کمی خم شد تا دستِ غولآسای فولادیاش را بهالبته پایین دراز کند. ناامیدانه داشت شانسِ زنده گریختن از این مخمصه را حساب میکرد...
در آن لحظه، نوکتیس ناگهان گلویشکاملاً را صاف کرد و بعد با لحنیحریص دوستانه شاهزادهٔ خورشید را خطاب قرار داد:
«اوه، ولی مراقب باش! میدونی سایهها چقدر فریبکارن، دوستِ من. این یکی بهطورِ خاص پر از خیانت، پستیخورشید و کینهتوزیِ وصفناپذیریه... این جانور حتی یه معبد پر از دوشیزگانِ بیگناه رو قتلعام کرد! تازه سعی کردسایهزادِ منم مسموم کنه... اوه، چه شرارتی! پس وقتی میگیریش مراقب باش! وگرنه ممکنه دستت رو از دست بدی...»
غرشِ آرامی از دهانِ سانی خارج شد. حس میکرد دیگر اعضای دسته منقبض شدهاند و آمادهٔ نبردند. دستِدرونِ کاسی روی قبضهٔ رقصندهٔ خاموش نشست و کای بازویش را دراز کرد تا کمانش را احضار کند. افیخورشید با حالتی عبوس در صورتِ کودکانهاش به بالا خیره مانده بود و بدنش مانند فنری کشیده شده بود.
اما باید چه کار میکردند؟
حتی اگر سانی میدانست کدامیک از آن سه چاقو برای شاهزادهٔ خورشید است، چطور میتوانست آن را دریکی گوشتِ آن متعالی فرو کند؟ بدنِ اصلیِ سرورِ زنجیر جایی درونِ آن کوهِ متحرکِ فولادی مدفون بود. گذشته ازدور آن، استفاده از چاقو تنها او را فانی میکرد... بعد از آن، باز هم باید به طریقی کشته میشد...
کشتنِ یکصندوقِ قدیس کارِچاقو آسانی نبود.
وقتی غول به پایین خم شد و دست برد تا به داخلِ ساعتِ قمری برسد،عریان سانی داشت با تبوتاب فکر میکرد. فقط یک راه میدید — فرار، فرار، تا جاییدیگری که در توان داشت سریع فرار کند. با استفاده از گامِ سایه، دستکم میتوانست جاخالی بدهد.
اما تا کِی میتوانست از چنگِ غول بگریزد؟ سانی دیده بود که فاصلهٔنمیفروخت میانِ دو جزیره را با یک پرش طی کرده بود. حالا که بُردِاینکه مهارِ سایه بیشتر شده بود، سانی هم احتمالاً میتوانست همین کار را بکند...
تفاوت در این بود که یک پرشِ اینچنینی تمامِجایی جوهرش را میکشید، در حالی که شاهزادهٔ خورشید میتوانست تاجنسِ ابد تعقیبش کند؛ خستگیناپذیر و گریزناپذیر، درست مانند خودِ مرگ.
لعنتی، لعنتی، لعنتی...
جهان ناگهان تاریکتر شد؛ کفِ دستی غولپیکر جلوی خورشید را گرفتهسوراخش بود. دست باز بود و مانندِ دشتِ پهناوری از فولادِ خاکستریچاقو از بالا فرود میآمد. انگار خودِ آسمان داشت روی سرش آوار میشد.
افی یکبود قدم عقبخشک رفت و غرید:
«سانی! باید چیکار کنیم؟!»
در جای خودحریص خشکش زده بودشده و لحظهای تردید کرد.
و بعد گفت:
«هیچی. هیچبود کاری نکنین...خشک تکون نخورین...»
تلاش برای جنگیدن بامیکند شاهزادهٔ خورشید یا حتیمیشود فرار کردن فایدهای نداشت.
چون...
وقتی غولِ فولادی روی حلقهٔ بیرونیِ ساعتِ قمریِ باستانی خم شد، ستونهای بلند با نوریعریان اثیری درخشیدند و ناگهان غرق در مقدارِ سرسامآوری از جوهرِ روح شدند. هزاران رون خود رایاقوتِ نشان دادند که در دایرهٔ پهناوری حک شده بودند و کلِ سازه را در بر میگرفتند.
و سپس، همهچیز درخشک اطرافشان به نور تبدیل شد...داشت نورِ سرد و رنگپریدهٔ ماه.
سانی که از آن نور کور شده بود، ندید بعدش چه شد و تنها حسقفل کرد چیزی عظیم و مورمورکننده، و در عین حال ناملموس، با سرعتی خیرهکننده از کنارش گذشت.بارِ بعد، صدای رعدآسای برخوردِ کرکنندهای را شنید و نالهٔ فولادی که داشت از هم دریده میشد.
کلِ جزیره لرزید و زمینلرزه او را بهیکی زمین انداخت. سانی به سنگهای سرد برخورد کردرعبآورِ و حس کرد سایهٔ شاهزادهٔ خورشید دارد... تغییر میکند.
با کمنور شدننگاه و خاموشیِ مهتابِ رنگپریده،غرشکنان صحنهٔ تکاندهندهای را دید.
ساعتِ قمری شکسته بود، ستونها خرد شدهآخه و فروریخته بودند. نه خیلی دور ازآره او، دستِ فولادیِ غولپیکری روی زمین افتاده بود.
با این حال،سوراخش دیگر به بدنِکاملاً غول وصل نبود.
غول داشت تلوتلوخوران عقب میرفت و بازوی راستش از شانه کندهشیشه شده بود. رودی از فلزِ مذاب از آن زخمِ وحشتناک جاری بودطنینانداز و مانندِ خون پایین میریخت. هر جا که میریخت، علفها خاکستر میشدند.
...و در میانِ تمامِ اینها،آوار نوکتیس بیخیال ایستاده بود. حالتِ چهرهٔسوراخش جادوگر آرام و کمی سرگرم بود.
به آن همه آشوب خیره ماند،کرد ذرهای خاک را از روی لباسهایاونو ابریشمیاش تکاند، سر تکان داد و گفت:
«نوچ، مگه بهش هشدار ندادم که مراقب باشه؟ دادم، مگهدرونِ نه؟ به ماه قسم، چرا هیچکس به حرفم گوش نمیده...ابسیدین هر چی باشه من داناترین مرد توی کلِ پادشاهیِ امیدم...»