---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 425: صخرهٔ پیچ‌خورده • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 425: صخرهٔ پیچ‌خورده

0

چیزی نگذشت که موجودِ پست به صخرهٔ پیچ‌خورده نزدیک شد. پای دیوارِ سنگی و عمودیِ جزیرهٔ شناور قوز‌تاریک​ کرد، خنده‌ای ریز کرد و بعد ناگهان به بالا جهید و دست‌کم بیست متر در هوا پرید. چنگال‌هایش در‌پشتیبانی​ سنگِ فرسوده فرو رفت و پلید با چالاکی از آن بالا کشید و خیلی زود از دیدرس ناپدید شد.

در فاصله‌ای بسیار پایین‌تر، روی سطحِ زنگ‌زدهٔ‌استخوان‌ها​ زنجیرِ آسمانیِ آسیب‌دیده، ناگهان شبحِ قوزکردهٔ یک‌چاره‌ای​ انسان از دلِ سایه‌های ژرف پدیدار شد.

سانی تاب‌خوردنِ زنجیر را با‌داد​ اوج‌گرفتنِ جزیره حس کرد، سپس‌دردِ​ با چهره‌ای درهم به بالا نگریست.

در این مسیر، صخرهٔ پیچ‌خورده آخرین تکه از خشکی پیش از پهنهٔ خالیِ شکاف‌ثانیه​ بود. همچنین تنها یک بندِ آهنی آن را به باقیِ جزایرِ زنجیری وصل می‌کرد؛‌معلقِ​ پس حالا که آن هیولای عجیب‌وغریب آن بالا بود، دیگر راهی برای فرار نداشت.

سانی با چهره‌ای درهم‌رفته از درد، تکهٔ مهتاب را احضار کرد، یکی از بندهای کوله‌اش را‌فروکش​ برید و بعد آن را دورِ گردنش بست تا آویزی موقتی برای دستِ شکسته‌اش درست کند.‌بماند​ بعداً باید استخوان‌ها را جا می‌انداخت و آتلِ درستی می‌بست، اما فعلاً چاره‌ای جز این نبود.

پس از آنکه دستش را محکم کرد و به سینه‌اش تکیه داد، چند ثانیه‌چاره‌ای​ منتظر ماند تا دردِ تندش فروکش کند. سپس بالِ تاریک را فعال کرد و‌فروکش​ با استفاده از خارِ خزنده، در امتدادِ شیبِ معلقِ جزیرهٔ سنگی به بالا پرواز کرد.

ردای سنجاقک تنها در صورتی اجازه می‌داد شناور بماند که سطحی زیرش باشد تا از افسون پشتیبانی کند. در غیر این‌معلقِ​ صورت، به‌جای سقوطِ بی‌اختیار، تنها می‌توانست به‌آرامی در هوا سُر بخورد و پایین بیاید. پس برای بالا رفتن، یا باید به‌بخورد​ چیزی فشار می‌آورد و خودش را هل می‌داد، یا خودش را به سمتِ چیزی می‌کشید. خارِ خزنده این کار را آسان‌تر می‌کرد.

به دلیلِ سنگینیِ مراحلِ اولیهٔ فشارِ خردکننده، سانی مجبور بود برای راندنِ خود به بالا نیروی‌ماند​ بیشتری نسبت به همیشه صرف کند. پس از چند بار استفاده از کونایِ سنگین برای این‌صورتی​ کار، سرانجام از لبهٔ صخرهٔ پیچ‌خورده بالا کشید و چند متر بالاتر از آن اوج گرفت.

صخرهٔ پیچ‌خورده...‌چاره‌ای​ جای هولناک‌آنکه​ و فلاکت‌باری بود.

جزیره نسبتاً کوچک بود و سراسرِ سطحش چیزی نبود جز پهنه‌ای ناهموار از سنگِ تیره.‌نبود​ اما آن سنگ واقعاً عجیب به نظر می‌رسید. انگار مدت‌ها پیش، با حرارتی غیرقابل‌تصور ذوب شده‌فعال​ و بعد ناگهان دوباره سفت شده بود و شکل‌ها و پیچ‌تاب‌های غریبی به وجود آورده بود.

...اینجا و آنجا، استخوان‌های سیاه‌شده از سنگِ مذاب بیرون زده بودند و داستانِ‌بالِ​ انسان‌ها و جانورانِ بی‌شماری را روایت می‌کردند که در آن دوزخِ سوزان غرق شده‌می‌داد​ بودند. تماشایشان وهم‌آور و آزاردهنده بود؛ انگار از دلِ جهنمی واقعی کنده شده بودند.

فشارِ خردکننده سانی را به پایین کشید و او‌محکم​ محکم روی سنگِ تیره فرود آمد. تلوتلو خورد و بعد‌فروکش​ با تکیه بر میلهٔ نگاهِ بی‌رحم خودش را نگه داشت.

فرودِ بی‌ظرافتش آن‌قدر سروصدا کرد که توجهِ‌سینه‌اش​ دیوِ صندوقی را که حدود ده دوازده‌دردِ​ متر آن‌طرف‌تر قوز کرده بود، جلب کند.

موجود خشکش زد،‌درست​ بعد چرخید و‌باید​ با او روبه‌رو شد.

سانی اخم کرد.

...جسدِ لت‌وپارهٔ یک کرمِ زنجیر از زیرِ درِ‌دستش​ نیمه‌بستهٔ صندوق آویزان بود. با چرخیدنِ موجود، دم و‌دردِ​ چنگال‌های دیوِ سقوط‌کردهٔ مرده روی سنگِ مذاب کشیده شد.

پلیدِ عجیب چند لحظه به سانی خیره ماند، سپس آرواره‌اش را باز کرد و باقی‌ماندهٔ کرمِ زنجیری را‌تاریک​ درسته بلعید. با اینکه دیو دست‌کم پنج برابر بزرگ‌تر از صندوقی بود که جای سرِ موجود قرار داشت، به‌نحوی‌پشتیبانی​ بدونِ گذاشتنِ هیچ ردی، آن داخل ناپدید شد. جانور خون را از روی دندان‌های تیزش لیسید و ریز خندید.

این بار،‌شکسته‌اش​ صدای خنده‌اش پر‌بعداً​ از کینه بود.

لبخندِ سردی‌محکم​ بر لبانِ‌تکیه​ سانی نقش بست.

«منم همین‌طور، حروم‌زاده.»

همین‌که دیو روی پاهایش ایستاد و با تمامِ سه متر قدش تهدیدآمیز بالای‌فعلاً​ سرِ سانی قد علم کرد، نگاهِ بی‌رحم تغییرِ شکل داد و به شمشیرِ کوتاه‌تندش​ و تیره‌ای تبدیل شد. تیغهٔ نقره‌ای‌اش درخشید؛ انگار که نورِ درخشانِ خورشید را می‌بلعید.

زنجیرِ آسمانی در پایین جرینگ‌جرینگ کرد‌چند​ و با کشیده‌شدنِ حلقه‌های زنگ‌زده‌اش روی یکدیگر،‌بالِ​ صخرهٔ پیچ‌خورده به بالا رفتن ادامه داد.

لبخند از‌می‌بست​ روی صورتِ‌فعلاً​ سانی محو شد.

در حالی که به پلیدِ سیری‌ناپذیر خیره شده بود، بی‌اختیار کمی ترسید. موجود بلند، سریع و فوق‌العاده قوی بود... بسیار‌استفاده​ قوی‌تر از او، به‌ویژه حالا که ذخایرِ جوهرِ سایه‌اش تقریباً ته‌کشیده بود. با اینکه هم از شمشیرِ او و هم‌به‌جای​ از چنگال‌های کرم‌های زنجیری زخم‌های سنگینی برداشته بود، باز هم چابک، نیرومند و لبریز از کینهٔ مرگبار به نظر می‌رسید.

با این حال، این نبرد قرار نبود آن‌قدرها هم که‌درستی​ به نظر می‌رسید خودکشیِ محض باشد. سانی به سه دلیلِ‌تکیه​ اصلی به شانسِ پیروزی‌اش بر این پلیدِ عجیب اطمینان داشت.

دلیلِ اول از نخی که دورِ‌چند​ گردنش بسته شده بود، آویزان بود. حرزِ‌بالِ​ زیبایی به شکلِ گلی زرشکی‌رنگ... شکوفهٔ خون.

دیو به‌شدت خونریزی می‌کرد؛ هم از بریدگیِ عمیقی که تیغهٔ تیزِ نگاهِ بی‌رحم روی‌ثانیه​ رانش جا گذاشته بود، و هم از انبوهِ زخم‌های زشتی که کرم‌های زنجیری هنگامِ‌معلقِ​ عبور از زنجیرِ آسمانی بر پیکرِ لاغر و نحیفِ این هیولا وارد کرده بودند.

هرچه خونِ سیاه بیشتری از آن زخم‌ها بیرون می‌زد، آن‌چند​ خاطرهٔ حرزِ شوم، کفنِ عروسک‌گردان و نگاهِ بی‌رحم و هر خاطرهٔ‌خارِ​ دیگری را که سانی قصدِ استفاده‌اش را داشت، بیشتر تقویت می‌کرد.

دلیلِ دوم نسبتاً ساده بود؛ همان تفاوتِ بنیادینِ میانِ آن دو. پلید شاید از سانی قوی‌تر و سریع‌تر بود، اما‌تکیه​ مهارتِ رزمی و بینشِ او را نداشت. تا زمانی که اختلافِ قدرت مطلقاً درهم‌شکننده نبود، تکنیکی بی‌نقص می‌توانست ورقِ هر نبردی‌صورتی​ را برگرداند. مهم‌تر از آن، مبارزه با موجوداتی بزرگ‌تر و قدرتمندتر از خودش، حالا دیگر کم‌وبیش تخصصِ سانی به حساب می‌آمد.

با این حال، دلیلِ سوم از‌چند​ همه مهم‌تر بود؛ همان چیزی که امید‌بالِ​ داشت بیشترین بهره را از آن ببرد.

بله، دیو از سانی قوی‌تر بود... اما در عینِ حال بسیار بزرگ‌تر و سنگین‌تر‌ثانیه​ از او هم بود. این یعنی فشارِ خردکننده تأثیرِ بسیار بیشتری رویش می‌گذاشت. اوضاع هر‌پرواز​ چقدر هم که برای سانی سخت می‌شد، برای آن پلیدِ غول‌پیکر ده‌ها برابر بدتر بود.

اینجا در جزایرِ زنجیری،‌آنکه​ کوچک و چابک بودن‌تکیه​ گاهی مزیتِ بزرگی محسوب می‌شد.

سانی که سنگینیِ فشارِ خردکننده را هر‌استخوان‌ها​ لحظه بیشتر روی دوشش حس می‌کرد، شمشیرش را‌نبود​ بالا آورد و به‌سوی دیوِ عجیب نشانه رفت.

...ببینیم کدوم‌محکم​ یکی از‌تکیه​ ما زودتر می‌شکنه.

ناولها | novelha.net