چپتر 700: خونِ ماه
0تا چند لحظه هیچکس جرئت نکرد حرفی بزند؛اصولش تغییرِ ناگهانیِ خلقوخوی جادوگر مضطربشان کرده بود. امادوست پس از مدتی، افی آستینش را کشید و پرسید:
«اِهم، میشهوظیفه بیشتر توضیحساکت بدی... بابابزرگ نوکتیس؟»
نوکتیس با حواسپرتی به او نگاه کرد، سپس یکه خوردمردمش و آستینش را با شتاب پس کشید و با نگاهیروحش منزجر، جایی را که دخترک لمس کرده بود پاک کرد.
«بـ... بابابزرگ؟هزار به کیازش میگی بابابزرگ، جونور؟!»
صندلیاش را از افی دور کردبهجز و لحظهای با تهدید به او خیرهسومیش شد، سپس نگاهِ رنجیدهای به سانی انداخت.
سانی شانه بالا انداخت.
«...شما هزار سال ازش بزرگترید.»
جادوگر با چهرهای عمیقاًازش رنجیده دهان باز کرد، سپسدهان پوفی کرد و رو برگرداند.
پس ازدیگه مکثی طولانی والبته معنادار، ادامه داد:
«به هر حال... همونطور که میگفتم، سوراس سه نقطه ضعف داره. اولیش نقصشه؛ اون توی روز فوقالعاده قدرتمنده، اما توی شبنمیتونه تقریباً هیچ قدرتی نداره. دومیش برادرشه... میدونم، با توجه به کاری که با اون بیچاره کرد عجیبه. اما سرورِ عاج هنوزهمه هم واقعاً به برادرِ کوچکترش اهمیت میده. در واقع، احتمالاً این تنها چیزیه که دیگه براش مهمه، البته بهجز وظیفه و اصولش.»
نوکتیس لحظهای ساکتاصولش شد و سپس بااضافه لحنی دلگیر اضافه کرد:
«و سومیش شهرشه. اون... سوراس مردمش رو دوست داره. اما ازشون متنفر هم هست. اونا باری هستن که سنگینیشون روی روحش حس میشه،ضعف باری که نمیتونه ازش فرار کنه. رابطهشون مدتها پیش بهخاطرِ امید و لجاجتِ خودش برای تسلیمنشدن، تباه شده بود. سوراسِ نجیب و درستکار...واقعاً شاید عاقلترینِ ما به نظر برسه، اما در واقع، از همه به جنونِ مطلق نزدیکتره. فقط یه هل لازمه تا به ورطهٔ جنون بیفته.»
متعالیِ نامیرا آهیبراش کشید، سپس بابهجز سرزنش سر تکان داد.
«اون مرد... آه، واقعاً همیشه بیش ازاضافه حد جدی بوده. بدونِ حسِ شوخطبعی نمیشه تویاونا این مکان زنده موند... حتی اگه نامیرا باشی.»
جادوگر به شوخیِ خودش ریزلحنی خندید و سپس با لبخندیمردمش آسوده به آنها نگاه کرد.
«...پس، ما شب حمله میکنیم، وقتی که اژدهای عاج، سویراکس، درپوفی ضعیفترین حالتِ خودشه. و برادرِ کوچکترش رو قبل از سپیدهدم میکشیم. اینضعف همون هلیه که اونو به اعماقِ پرتگاه میفرسته و کارش رو میسازه.»
سانی لرزید، بهبراش متعالیِ نامیرا نگاه کردوظیفه و با احتیاط پرسید:
«...عاقلانهست کهوظیفه یه اژدهاساکت رو دیوونه کنیم؟»
با شنیدنِوظیفه این حرف،ساکت نوکتیس فقط خندید.
«البته! سوراس، سرورِ عاج، ترسناک و مخوفه، اما سویراکسِ اژدها فقط یهبرگرداند جانورِ بیعقله. کشتنِ یه جانور برای یه شکارچیِ مکار خیلی هم سختداره نیست. و هرچند شاید من به اندازهٔ سوراس درستکار و نجیب نباشم...»
لبخندش محو شدبراش و چشمانش ناگهانبهجز با نوری رنگپریده درخشید.
«...من خونِوظیفه ماهم، ایزدبانویساکت جانوران... ایزدِ شکارچیان.»
با این حرف، جادوگر به عقب تکیهاضافه داد و جرعهای از شرابش نوشید وهست آرامآرام به همان حالتِ بیخیالِ همیشگیاش برگشت.
«البته قبول دارم، مدتیه شکار نکردم...چهرهای میدونی، طبیعتِ وحشی خیلی چندشآوره. کثیفی،برگرداند حشرات... وضعیتِ لباسها. اوه، چه فاجعهای!»
آهِ سنگینیدیگه کشید و سپسالبته دوباره لبخند زد.
سانی کمی تردید کرد. سؤالیلحنی بود که واقعاً میخواست بپرسد، امادوست مطمئن نبود که کارِ درستی باشد.
سرانجام گفت:
«پس نقصِ شما چیه؟ میدونم این از اون سؤالهایی نیستباز که مردم بپرسن یا جواب بدن... اما جونِ ما بهمیگفتم مبارزهٔ شما با اژدها بستگی داره. فکر کنم حق داریم بدونیم.»
نوکتیس بادیگه بیاعتنایی دستشمهمه را تکان داد.
«اوه، چیزِ خاصی نیست. کموبیش دقیقاً برعکسِ مالِ اونه.شهرشه من زیرِ نورِ مهتاب در قویترین حالتِ خودمم، اما زیرِروی نورِ خورشید ضعیف میشم. دلیلی نداره از دوستام پنهانش کنم.»
کمی فکروظیفه کرد وساکت بعد افزود:
«نقصِ سولوین شاید بیرحمانهترین باشه... اون به زیباییِ فریبندهای نفرین شده. بودن باهاش، آدمها رو مثل یه مخدرِ موذی، آرومآروم ازسوراس اشتیاق و شهوت دیوونه میکنه. هرچی کسی بیشتر باهاش وقت بگذرونه، بیشتر میخواد تصاحبش کنه و در نهایت تسلیمِ میلی مقاومتناپذیر میشه.سرورِ بیشک سرنوشتِ وحشتناکیه، اما... دقیقاً چیزی نیست که به کارمون بیاد. مگه اینکه، البته، یکی از شما... نه، بیایین بهش فکر نکنیم!»
نوکتیس پوزخندی زدبراش و بعد سرشبهجز را تکان داد.
«نقصِ شاهزادهٔ خورشید... خب، دیگه اهمیتی نداره. حالا که توی اوندوست هیولای فولادی محبوس شده و تقریباً بیعقله، در هر صورت نمیتونیم ازشکنه استفاده کنیم. فقط باید مستقیم و بیدردسر بکشیمش. خب... شماها سؤالی دارین؟»
آن چهار نفر به یکدیگرلحنی نگاه کردند و پس از مکثیدوست طولانی، کای با صدایی گرفته پرسید:
«بله، سرورم نوکتیس... فقط یکی. وقتی شبانه به شهرِدهان عاج حمله میکنیم و شما دارین با شاهزادهٔ خورشیدحال و سولوین میجنگین... ما چهار نفر دقیقاً قراره چیکار کنیم؟»
جادوگر با گیجی بهمهمه آنها خیره شد واصولش بعد ابرویی بالا انداخت.
«چرا، مگه واضح نیست؟ تا وقتی مناضافه درگیرِ سرورانِ زنجیر هستم... شما فقط باید سپاهِاونا خورشید و ارتشِ کولوسئومِ سرخ رو نابود کنین.»
کمی فکروظیفه کرد وساکت بعد افزود:
«خب، اگه یهجوری نتونستین نابودشون کنین، حداقل یه مدتدهان از من دور نگهشون دارین. سولوین و شاهزادهٔ خورشید...حال آره، نباید زیاد طول بکشه... فکر کنم از پسش بربیاین...»
در آستانهٔ شب، سانی بهتنهاییلحنی به لبهٔ جزیره آمد ومردمش مدتی غرق در سایهها آنجا ایستاد.
حالا که همهچیز به مرحلهٔ نهایی نزدیک میشد، چیزهای زیادی برای فکر کردن داشت.هست نقشهٔ ظاهراً دیوانهوارِ حمله به شهرِ عاج... نبردی که دسته قرار بود در برابر دولجاجتِ ارتش به راه بیندازد، آن هم در حالی که قدیسها در آسمانِ بالای سرشان میجنگیدند...
و بعد موردرت بود کهبزرگترید در تمام این بلبشو همچنانباز یک متغیرِ ناشناخته باقی مانده بود.
اما چیزی که بیشتر از همه نگرانش میکرد، هستهٔ چهارمِ شکلنگرفتهاش بود. ورود به اینمردمش نبردِ هولناک بهعنوان یک اهریمن بسیار بهتر میبود... از آن گذشته، نمیتوانست به خودش اجازهمدتها دهد در بحبوحهٔ درگیریِ شدید، فرایندِ طاقتفرسای تشکیلِ یک هستهٔ جدید را از سر بگذراند.
با نزدیک شدنِ سریعِ نقطهٔ اوجِ کابوس، دیگر زمانی برایش نمانده بودازشون تا آرامآرام بگردد و موجوداتِ کابوس را بکشد؛ از این رو، سانیرابطهشون مجبور شد دست به کاری بزند که همیشه از آن اکراه داشت.
با کشیدنِوظیفه آهی، سایههایشساکت را احضار کرد.
شوالیهٔ کمحرف، اسبِ دوزخی و مارِ ظلمانی پیشِ رویش ظاهر شدند؛ پیکرهاییبرگرداند غرق در تاریکی. دو تا از سایههایش به جلو سُر خوردند وداره دورِ کابوس و مارِ روح پیچیدند، و تنها سایهٔ دلگیر زیرِ پایش ماند.
سانی کمیدیگه مکث کردمهمه و بعد گفت:
«برین. دور و دراز سفر کنین، موجوداتِ کابوس روشهرشه پیدا کنین... و بکشینشون. لازم دارم یه مدت بهجایسنگینیشون اینکه با من شکار کنین، برای من شکار کنین.»
مکثی کردوظیفه و بعد بالحنی لحنی گرفته افزود:
«اما مراقب باشین. این دنیا... جای خطرناکیه. مهم نیست چقدر قویپوفی هستین، چقدر قدرت دارین، همیشه کسی — یا چیزی — هستنقطه که خیلی قویتره. مخصوصاً وقتی تنها باشین. پس، نذارین نابودتون کنن. باشه؟»
قدیس چند لحظه به او خیره شد و بعد دستش را درازاضافه کرد. سانی که قبضهٔ اوداچیِ سرخ را در دستش گذاشت، بیصدا چرخید وروحش پایین پرید و روی حلقههای زنجیرِ آسمانی در اعماقِ زیرِ پایشان فرود آمد.
کابوس و مارِ روح درلحنی جهتهای مخالف شتافتند و خیلیمردمش زود از تیررسِ نگاه ناپدید شدند.
به همینوظیفه سادگی، سانیساکت تنها ماند.
چند لحظه بیحرکت ماند، بعدبزرگترید آهی کشید و به پایین،باز به سایهٔ دلگیر نگاه کرد.
«انگار باز همبراش فقط من و تووظیفه موندیم. مثل قدیما، نه؟»
سایه یک ثانیه با نگاهی تیره به او خیرهشهرشه شد و بعد دستش را بالا آورد؛ کاملاً مشخصسنگینیشون بود نمیداند سانی دقیقاً از کدام روزهای خوب حرف میزند.
سانی لبخند زد.
«آره. منم دوستت دارم، رفیق...»