چپتر 1768: شیفتهٔ شمشیرزنی
0نفیس روی شمشیرش تمرکز کرد و آن را بیهیچ زحمتی به حرکت درآورد. حرکاتیهمراهانش که انجام میداد چندان سریع یا طاقتفرسا نبود... با این حال، بدنش تحت فشاربرساندشان شدیدی قرار داشت و قطرات عرق روی پوست روشنش مینشست. نفسهایش کنترلشده بود، اما سنگین.
به این دلیل که باید شمشیرزنیاش را با نیتی خالصانه درمیآمیخت. بدونیافته این نیت، نمایش او بیمعنی میشد — نمیتوانست جوهرهٔ تکنیکش را بهابهامِ افسونگرِ جوان نشان دهد و او هم نمیتوانست تیغهٔ مناسبی برایش بسازد.
داشت به خودشچیزهای فشار میآورد... اما درارزیابی عین حال، لذت میبرد.
دلیلش این بود که در این لحظاتِ نادرِ آرامش، نیازی نداشت بهوحشتناکی چیزی جز شمشیر فکر کند. ملاقات با استاد سانلس کاملاً بیهدف نبود،سنجیدن اما در مقایسه با سایرِ کارها و وظایفِ بیپایانش، مایهٔ آسودگی بود.
نفیس همواره مصمم بود و هرگز اجازه نمیداد حواسش از هدف پرت شود. اما دلیلش این نبودجانِ که هرگز نمیخواست همهچیز را کنار بگذارد و کمی استراحت کند... صرفاً به این خاطر بود کهخوشبرخورد نمیتوانست چنین اجازهای به خود بدهد. عقبماندن به معنای مرگ بود و حتی بدتر از آن، شکست.
با نزدیکشدنِ جنگ، فشارِ روی او بیشتر هم شده بود. بهطرزِ وحشتناکی افزایش یافته بود. کارهای زیادی برای انجامکردن دادن، چیزهای زیادی برای آماده کردن، چیزهای زیادی برای پیشبینی و ارزیابی و سنجیدن وجود داشت... و با اینکشانده حال، ابهامِ زیادی در میان بود. ابهامِ همهچیز از همه سنگینتر بود و حتی با کمکِ همراهانش، تقریباً طاقتفرسا میشد.
چون جانِ آنها هم به او بستگی داشت. اووجود آنها را به گردابِ تغییراتِ ویرانگر کشانده بود و حالاآنها بر عهدهٔ خودش بود که به سلامت به ساحل برساندشان.
به همین دلیل بود که نفیس در خفا از وقتگذراندن با استاد سانلس لذت میبرد. افسونگرِ جذاب، مهرباندادن و خوشبرخورد بود... و اگر با خودش صادق میبود، تماشایش کاملاً چشمنواز بود. البته هیچ ایرادی نداشت کهبستگی گهگاه به دزدکی نگاهکردنش تن بدهد... هر چه باشد، همه چیزهای زیبا را دوست داشتند. او هم مستثنی نبود.
اما ظاهرش به اندازهٔ این واقعیت اهمیت نداشت که اومیان از مسائلِ وحشتناکِ مربوط به جنگ، خونریزی و اندوهِ بیپایانگردابِ به دور بود. از فرمانروایان، ایزدانِ مرده و سرنوشتِ جهان.
در مواقعِ نادری که در کنارِ او بود، نفیسبهطرزِ میتوانست به ذهنِ خستهاش اجازهٔ استراحت بدهد و فقطآماده روی چیزهای ساده تمرکز کند. مثلِ به دست گرفتنِ شمشیرش.
او همیشه عاشقِ شمشیرزنی بود، اما حالا...ارزیابی از قرار معلوم، اجرای آن برای اینکهکمکِ کسی تماشایش کند، بهطرزِ عجیبی رضایتبخش بود.
بهخصوص چون استاد سانلس همیشه با دقت تماشایشفشارِ میکرد... حتی با دقتِ بسیار زیاد، و هرگززیادی حتی یک حرکت را هم از دست نمیداد.
نفیس راضی بود.
حتماً واقعاًبدتر قدرِ شمشیرزنینزدیکشدنِ رو میدونه...
کی فکرش را میکردآماده افسونگرِ ملایم چنین علاقهٔ سیریناپذیریوجود به تکنیکهای مبارزه داشته باشد؟
قدردانیشدن حسِ خوبی داشت.
[هی، نف.]
صدای کاسی حواسش را از رقصیدن با شمشیرشده پرت نکرد. نفیس یک قدم جلو رفت ودادن ضربهٔ روانی زد، سپس با آرامش جواب داد.
[بله؟ اتفاقی افتاده؟]
پاسخ چند لحظه بعد آمد.
[نه، نه دقیقاً.آماده فقط اینکه... میتونی یهسنجیدن لطفی در حقم بکنی؟]
نفیس شمشیرش را چرخاند و زنجیرهای روان از حملاتِبهطرزِ سریع را اجرا کرد و نتوانست متوجهِ چشمانِ عقیقی وکردن درخشانِ افسونگر نشود که با دقت حرکاتش را دنبال میکردند.
[حتماً. چی لازم داری؟]
کاسی مدتی مکث کرد.
صدای کاسی کمی عجیب بود؟ نفیس تمایلی نداشت به این موضوع فکر کند.کمکِ کاسی پس از از دست دادنِ موهبتِ پیشگوییاش بسیار عذاب کشیده بود و تازهساحل همین اواخر توانسته بود بهبود یابد. نمیخواست دوباره دوستش را در وضعیتی آشفته ببیند.
اما حرفِ بعدیِشکست کاسی نزدیک بودفشارِ باعث شود تلوتلو بخورد.
[میتونی... استاددادن سانلس روآماده بغل کنی؟]
نفیس تلاشمرگ کرد شمشیرشبدتر را کنترل کند.
[چـ... چی؟ مـ... محاله! من...پیشبینی من بغلش نمیکنم! آخه چرامیان ازم میخوای همچین کاری بکنم؟]
کاسی کمیبدتر ساکت ماند،نزدیکشدنِ سپس آهی کشید.
[خب... مهم نیست. نمیتونمآماده بهت بگم. اگه نمیخوای،سنجیدن این کار رو نکن.]
دیگر چیزی نگفت.
نفیس جا خورده بود.
درسته... درسته!بدتر نمیخوام، پس اینجنگ کار رو نمیکنم.
با این حال...
فکرِ در آغوش گرفتنِ افسونگرِ جذاب در ذهنشفشارِ کاشته شده بود و خیالِ محوشدن نداشت. هر چهبرای باشد، آدمها فقط از تماشای چیزهای زیبا خوششان نمیآمد...
مثل آن بار در پارکِ کنارِ دریاچه،سنجیدن وقتی پایش گیر کرد و سعی کرد بیدستوپاییاشتقریباً را با بهانهای به همان اندازه ناشیانه بپوشاند.
لعنت بهت، کاسی!
نفیس که حواسش پرت شده بود، نتوانستارزیابی قدرتش را مهار کند و در ضربهٔکمکِ بعدیاش نیروی بیش از حدی به کار برد.
شمشیرِ تمرینیِ آلیاژی برای استفادهٔشکست قدیسها ساخته نشده بود و ازاینرو،بهطرزِ زیرِ آن فشارِ وحشتناک خرد شد.
نفیس تلوتلو خورد.
نوکِ تیغه جدا شد،نزدیکشدنِ با سرعتی وحشتناک هواشده را شکافت و سوت کشید...
و مستقیم به صورتِ استادکردن سانلس خورد که در واکنشابهامِ نشان دادن کند عمل کرده بود.
یکّه خورد.
اوه، نه!
پیش از آنکه سانلس حتی بتواند به خودش بیاید، نفیسوحشتناکی کنارش بود. با یک خیز کلِ میدانِ نبرد را طیپیشبینی کرد و تقریباً در یک آن نزدیکِ صندلیهای تماشاچیان ظاهر شد.
افسونگرِ جذاب بهسختی فرصت کرده بود واکنش نشان دهد وابهامِ دستانش را بالا آورده بود تا صورتش را بگیرد. نفیس کنارشگردابِ زانو زد و دستانِ خودش را بالا آورد؛ نگاهش مضطرب بود.
او یک استاد بود، پس تیغهٔ آلیاژی آسیبِفشارِ چندانی به او نمیزد... اما باز هم، باز هم.برای از دستِ خودش بسیار عصبانی بود و نگرانِ او.
«استاد سانلس... لطفاًآماده دستهاتون رو بیاریدارزیابی پایین. بذارید ببینم.»
او که نیمی از صورتش رافشارِ پوشانده بود، با یک چشم بهیافته نفیس نگاه کرد و بهزور لبخندی زد.
«...چیزی نیست، بانو نفیس. منکردن سرسختتر از اونیام که بهابهامِ نظر میرسم. نیازی نیست نگران باشید.»
دندانهایش را روی هم سابید.
«با این حال. بذارید ببینم.»
افسونگر کمی مکثشکست کرد، سپس مطیعانهفشارِ دستانش را پایین آورد.
نفیس آهِ آسودگی کشید.
یقین داشت که خون میبیند، اما تیغهٔ آلیاژی با وجودِ سرعتِ مهیبش بهنحویافزایش نتوانسته بود پوست را بشکافد. با این حال، گونه و ابروی او سرخابهامِ و متورم شده بود و دیری نمیگذشت که کبودیِ شدیدی روی صورتش مینشست.
با اخم، چانهاش را باپیشبینی یک دست گرفت و با دستِهمه دیگر بهآرامی صورتش را لمس کرد.
خوبه... استخوانبدتر نشکسته. فقطنزدیکشدنِ یه کبودیه.
نفیس آرام گرفت.
اما در لحظهٔ بعد،بدتر متوجهِ موقعیتی شد کهفشارِ در آن قرار داشتند.
استاد سانلس نشسته بود و او روی زمینوجود کنارش زانو زده بود. صورتش را در دستچون داشت و آنها بیشازحد به هم نزدیک بودند.
چشمانِ عقیقیِ او درست روبهرویش بودفشارِ و به چشمانش نگاه میکرد. مانندِیافته برکههایی ژرف از تاریکیِ خنک بودند.
میتوانست بازتابِدادن آشفتهٔ خودش راکردن در آنها ببیند.
افسونگرِ جوان بیحرکتحتی ماند و در سکوتجنگ به او نگاه کرد.
نفیس چند لحظهآماده تردید کرد، سپسارزیابی با آرامشی دروغین گفت:
«تکون نخورید.»
در لحظهٔ بعد،چیزهای درخششِ ملایمی زیرِپیشبینی پوستِ دستانش شعلهور شد.
دردِ آشنایی به او هجوم آورد، اما همزمان دید که ردی ازوحشتناکی آسودگی اجزای صورتِ او را نرم کرد. تورم خوابید و بهکلی ناپدیدسنجیدن شد و پوستش را بینقص و بیلکه باقی گذاشت، درست مثلِ قبل.
پوستش خنک،چیزهای ابریشمین و درپیشبینی لمس نرم بود.
«بفرمایید. کاملاً خوب شد.»
نفیس لبخند زد و حسکردن کرد گوشهٔ لبِ او زیرِابهامِ انگشتانش به لبخندی محو بالا رفت.
...چرا هنوز صورتش رو گرفتم؟
چند لحظه مکثآماده کرد، سپس دستانشارزیابی را پایین آورد.
با کمی بیمیلی...