چپتر 1779: ترکِ اردوگاهِ اصلی
0رین به گذراندنِ وقت در طبیعتِ وحشی عادت داشت، پس جمع کردنِ وسایل و برچیدنِ چادر وقتِ زیادی از او نگرفت.توی زهِ کمانش را باز کرده و آن را به کولهاش بسته بود، همینطور تیردان و شمشیرش را — معمولاً سلاحهایش راانگار دمِ دست نگه میداشت، اما چون قرار بود دستهای از بیدارشدگان تیمِ بررسی را رهبری کنند، بهتر بود جلبِ توجه نکند.
انسانهای عادیِ زیادی نبودند که بهطورِ معمول موجوداتِمیدونستم کابوس را شکار کنند، و چون قرار بود رینخیره مخفی بماند، نمیخواست توجهِ بیجایی به خود جلب کند.
پس از خداحافظی با معدود آشنایانی که دراردوگاهِ اردوگاهِ اصلی پیدا کرده بود، با عجله بهجاده سمتِ چادری رفت که مسئولِ جاده گفته بود.
رین هم احساسِ آسودگی میکرد و هممیخوام کمی دلش گرفته بود، چون میدانست کهناگهانی شاید دیگر هرگز این مکان را نبیند.
وقتی به چادرِ بزرگ نزدیک میشد، صدایخیلی چند نفر به گوش رسید. ناگهان معلمشجانش از درونِ سایهها چیزی زیرِ لب گفت:
«نه، امکان نداره...داره داره؟ لعنت، خودشه! گندشبزنن بزنن، میدونستم اینطوری میشه!»
صدایش نگران بود.
رین قدمهایش را کندسپس کرد و با گیجیخیلی به سایهاش خیره شد.
«معلم، چیزی شده؟»
چند لحظه ساکتداره ماند، سپس باگندش لحنی جدی گفت:
«رین، میخوامخود خیلی بادقت بهخداحافظی حرفم گوش بدی.»
رین خودش راماند جمع کرد و ترسیمیخوام ناگهانی به جانش افتاد.
در همین حین،سپس معلمش با لحنیمیخوام عبوس ادامه داد:
«توی اون چادر پسری هست به اسمِ ری. ازش دور بمون... به هر قیمتیکرد شده! باهاش حرف نزن، به حرفاش گوش نده... اصلاً بهتره حتی نگاش هم نکنی.بادقت جوری باهاش رفتار کن که انگار طاعون داره. فهمیدی؟ اگه فهمیدی سر تکون بده!»
رین باخود بهت بهکند سایهاش خیره شد.
«چـ... چرا؟ مگهماند یه جور هیولایجدی وحشتناکه؟ خـ... خیلی خطرناکه؟»
سایهاش تکان خورد.
«آره! خیلی، خیلی خطرناک!لعنت و تازه یه چیزی خیلیاینطوری بدتر از یه هیولای وحشتناکه...»
صدایش ازخود احساسی تاریککند و دلهرهآور میلرزید.
«...اون یه پسرِ نوجوونه! پسلحنی فاصلهت رو حفظ کن، باشه؟حرفم اگه فهمیدی سر تکون بده!»
رین چند بار پلک زد.
«ها؟»
«ها؟»
معلمش غرید:
«چرا ماتت برده؟ گفتملحنی اگه فهمیدی سر تکونبادقت بده. چرا سر تکون نمیدی؟»
رین نفسِ عمیقی کشیدلعنت و جلوی بسیاری ازمیدونستم حرفهای نامناسبش را گرفت.
«آخه اینخود چه حرفیهکند معلم... زهرهترکم کردی.»
او با تمسخر پوزخند زد.
«بایدم بترسی! همچینسپس پسری برای دخترای جوونِخیلی آفتابمهتابندیده یه تهدیدِ مرگباره.»
رین مدتی سکوتداره کرد، سپس بهگندش خودش نگاهی انداخت.
لباسهای چرمیِ زمخت، بدنی پوشیدهخداحافظی از کبودی، باندهای کثیفی که بریدگیِعجله تازهبهبودیافتهٔ پهلویش را میپوشاندند، دستهای پینهبسته...
این دخترانِ جوانِ آفتابمهتابندیدهایسپس که معلمش از آنهاخیلی حرف میزد کجا بودند؟
سرش را تکان داد،لحنی نفسش را آرام بیرونبادقت داد و به راه افتاد.
«فهمیدم. حواسم هست.»
«عوضیِ دیوونه.»
سایهاش به دنبالش آمد.
«هی! ندیدم سر تکون بدیا!»
رین بیتوجه به او، بهخودشه چادر نزدیک شد، به تیرکِمیشه در ضربهای زد و وارد شد.
چادرِ جادار زمین تا آسمان با چادرِ خودش فرق داشت. چادری که رین استفاده میکرد فقطجاده برای خوابیدنِ یک نفر جا داشت، در حالی که این یکی عملاً یک ساختمانِ کوچک بود.چادرِ چند بخشِ مجزا و مبلمانِ صحرایی داشت و میشد بدونِ خم کردنِ کمر در آن ایستاد.
در آن لحظه، حدود دوازده انسانِ عادی نزدیکِ ورودی جمع شدهبدی بودند که همگی مثلِ او کارگر بودند — بیشترشان مرد بودند،توی اما چند زن با ظاهری سرسخت هم بینشان به چشم میخورد.
در فضای بازِ روبهرویشان، چهار نفر مشغولِخیلی گفتگویی آرام بودند. رین نیازی نداشت دوبارهجانش نگاه کند تا بفهمد آنها بیدارشده هستند.
یکی زنِ جوانِ ظریفی با پوستِ روشن و موهای قرمز بود که ردایقدمهایش ابریشمیِ زیبایی به تن داشت. یکی مردِ جوانی با زرهِ چرمی بود کهمیخوام با چهرهای عبوس به میزی تکیه داده بود. نفرِ سوم... مشخصاً همان میراثدار بود.
زنِ جوانی بود با پوستِ برنزه و موهای خاکستریِاصلی عجیب، که زرهِ کامل و پرجزئیاتی از جنسِ فولادِاحساسِ درخشان به تن داشت. چهرهاش جدی و نگاهش تیز بود.
البته هر سهنفرشانماند بیشک زیبا بودند؛جدی مثلِ همهٔ بیدارشدگان.
اما نفرِ چهارم بودلحنی که تمامِ توجهها رابادقت به خود جلب میکرد.
رین نفسشنداره را درلعنت سینه حبس کرد.
آنجا، روبهرویش، زنی فوقالعاده زیبا با لباسهای سرخِ پوشیده داشت با میراثدارِ جوان صحبترفت میکرد... یک استاد. و نه هر استادی، بلکه یکی از خواهرانِ خون؛ گروهی نخبه ازمکان عروجیافتگان که به قدیس سیشان خدمت میکردند و با او از ساحلِ فراموششده آمده بودند.
زن با صدایی خشدار میگفت:
«...وقت تنگ است، بانو تامار. با این حال، باید مراقب باشید. زیاد بهناگهانی دست نزدیک نشوید و هر کاری که میکنید، از مرزِ عالم عبور نکنید.ازش عواقبش را باید بدانید. به سلامت، امیدوارم دو هفتهٔ دیگر دوباره شما را ببینم.»
میراثدار سر تکان داد.
«با نقشههایی که دادید،کند نباید مشکلی پیش بیاید. لطفاًاصلی سپاسگزاریِ مرا به قدیس برسانید.»
استادِ زیبا تعظیمِ کوتاهیسپس کرد و بیآنکه حتی نگاهیبادقت به انسانهای عادی بیندازد، رفت.
چند لحظه سکوت حاکم بودجدی و سپس، میراثدار رو بهبدی آنها کرد. چهرهاش تاریک بود.
«خدایان...»
اون که یه بچهست!
هر سهنفرشان بچه بودند. هیچکدام از آن سه بیدارشده بیشتر ازبدی هجده سال نداشتند... رین از نظرِ سنی فاصلهٔ چندانی با آنها نداشت،اون اما با نگاه کردن به آنها احساس میکرد پیر و فرتوت است.
میراثدار اخمماند کرد ولحنی با سردی گفت:
«من تامار از خاندانِ اندوه هستم. اینها همراهانم، بیدارشده ری و بیدارشدهنگران فلور هستند. باید دربارهٔ ماهیتِ کار به شما گفته باشند... هدفِ ما بررسیِجدی نهاییِ محیط برای آخرین بخشِ جادهٔ شرقی است. دو ساعتِ دیگر راه میافتیم.»
رین با کنجکاوی بانو تامار را برانداز کرد. خیلی بدجنس به نظر نمیرسید، اما قطعاً شخصیتِ سختگیری داشت. هرچند... بامیکرد توجه به سنش، حتماً تازه بیدار شده بود. این بررسی به احتمالِ زیاد اولین مأموریتی بود که بهعنوانِ یک بیدارشده دریافتناگهان میکرد، بنابراین میراثدارِ جوان قطعاً تحتِ فشارِ شدیدی بود تا کارش را خوب انجام دهد. شاید دلیلِ تندیاش هم همین بود.
«عالی شد.»
خب، خیلی هم مهم نبود. رین قصد نداشت به توصیهٔ مدیرِ جاده عمل کند و درهمین طولِ سفر دوستی و محبتِ دختر را جلب کند؛ او نیازی به یک حامیِ دیگر نداشت. درحرفاش واقع، سروکله زدن با همان حامیای که داشت، همین حالا هم داشت کاسهٔ صبرش را لبریز میکرد.
خیلی بیشتر احتمال داشت کهخودشه در چند هفتهٔ آینده بهسختی چندصدایش کلمه با میراثدارِ مغرور حرف بزند.
در این حین، بیدارشده تامار کوتاه باآشنایانی تکتکِ کارگرانِ عادی همکلام شد تا نامشانرفت را بفهمد و شخصیتشان را ارزیابی کند.
در آخر بهماند رین رسید وجدی جلوی او ایستاد.
«اسم؟»
رین بیآنکه بهداره چشمانِ میراثدار نگاه کند،بزنن با احترام جواب داد:
«رانی.»
قرار بود تامارماند با این جوابجدی بگذرد و برود.
اما لحظهای مکثسپس کرد و بهمیخوام کولهپشتیِ رین نگاه کرد.
سپس، غیرمنتظره پرسید:
«چقدر باخود اون کمانکند مهارت داری؟»
سرانجام رین مستقیم بهسپس رهبرِ تیمِ بررسی نگاهخیلی کرد و لبخندِ محوی زد.
«کارم بد نیست.»
میراثدار اخم کرد.
«اون شمشیر چطور؟»
برای لحظهای، فکرِ مضحکی به سرِ رین زدخیلی که حرفِ عجیبی بزند؛ مثلاً بگوید احتمالاً مهارتِ شمشیرزنیاشهمین از هر سه بیدارشدهٔ جوان روی هم بهتر است.
به دلیلی نامعلوم، وقتی دخترِجدی زیبای میراثدار اینطور به او خیرهخودش شده بود، دلش میخواست خودنمایی کند.
اما در عوض، فقط گفت:
«از پسش برمیام.»
در نهایت،ساکت تامار لباسهایشسپس را برانداز کرد.
«تجربهٔ سفرماند تو طبیعتِلحنی وحشی رو داری؟»
رین سر تکان داد.
«تا حدودی.»
دخترِ بیدارشده آهیماند کشید و درجدی نهایت نگاهش را گرفت.
«خوبه. برام سؤال بود چرا یکی بهخیلی این جوونی رو فرستادن، اما انگار کاملاًجانش هم بیدستوپا نیستی... رانی. سرعتمون رو کم نکن.»
رین ناگهاننداره دلش خواستلعنت بزند زیرِ خنده.
آخه اون بیدارشده با اون قیافهٔ بچگانه چطوراردوگاهِ میتونست با چهرهای کاملاً جدی به یکی دیگهجاده بگه خیلی جوون؟ آموزشِ میراثدارها واقعاً چیزِ دیگهای بود!
البته که نخندید.
در عوض، تعظیمِ کوتاهی کرد.
«چشم، بانونداره تامار. تمامِلعنت تلاشم رو میکنم.»
دو ساعت بعد، اردوگاهِکند اصلی را ترک کردنداردوگاهِ و راهیِ طبیعتِ وحشی شدند.