چپتر 1097: فرستادگانِ ویژه
0از وقتی به قطبِ جنوب آمده بود، سانی آنقدر به دژهای زیرزمینیِ مختلف رفته و در جلساتِدستهٔ اتاقهای بدونِ پنجره شرکت کرده بود که رفتهرفته همهٔ آنها در ذهنش با هم یکی میشدند. همه شکلِشهر هم بودند و حسِ یکسانی داشتند. حتی آدمهای داخلِ اتاقها هم بعد از مدتی شبیهِ هم شده بودند.
اما این بار در تالاری باشکوه و مجلل بود که تنوعِ خوشایندی به حسابنتیجهٔ میآمد. فضای داخلی باسلیقه، اما پرزرقوبرق بود. پنجرههای بلند نورِ طبیعیِ خورشید را به داخلتکهتکه راه میدادند. هوای تصفیهشده خنک، تمیز و تازه بود. چطور میشد از آن خوشش نیاید؟
روی صندلیِ راحتی لم داده بود و بیکار منتظر بود تا ردِّ ویرانی از راه برسد.بیکار جت هم همان حوالی، با حالتی مشابه و آسوده نشسته بود. متعالی بلافاصله پس از رسیدنِپایتختِ نیروی اعزامی به پایتختِ محاصره، آنها را احضار کرده بود... با این حال، خودش تأخیر داشت.
هیچکدامشان اهمیتی نمیدادند. پیش از آمدن به این تالارِ جادار، بهسختی وقتموجوداتِ کرده بودند خاکِ جاده را از تنشان بشویند. پس از هفتهها سپری کردنپشتِ در بیابانهای قطبِ جنوبِ شرقی، هر لحظه آرامشِ بیدغدغه مانندِ هدیهای گرانبها بود.
سانی با تنبلی به نتیجهٔ آخرین نبرد فکر میکرد. پس از آنکه دستهٔ کلاغها بر سرِ موجوداتِ کابوسکلاغها فرود آمدند، صدها تن از آنها در یک چشمبههمزدن تکهتکه شدند... و این کشتار تا زمانی که ستونِقرار نیروها بهسلامت پشتِ دیوارهای شهر قرار نگرفت، متوقف نشد. تماشای این صحنه به یک اندازه ترسناک و باشکوه بود.
چه تغییرِ شکلِ قدرتمندی...
البته، تا آنجا پیش نمیرفت که بگوید کالبدِ متعالیِ ردِّ ویرانی از کالبدِ مثلاً قدیسداده تایریس قویتر است. بلکه هر کدام برای کارهای متفاوتی مناسبتر بودند. قدیسِ حکومت در نبردنیروی با تعدادِ زیادی از موجوداتِ کابوس یا دشمنانِ قدرتمندی که دفاعِ فیزیکیِ بالایی نداشتند، برتری داشت.
همچنین کشتنش بینهایت دشوار بود، چرا که این کار نیازمندِکلاغها نابودیِ تکتکِ آن کلاغهای بیشمار بود... هرچند اگر دستهٔ کلاغهاکشتار تلفاتِ سنگینی میداد، احتمالاً پیامدهایی برای قدیس کُر به همراه داشت.
از سوی دیگر، مدِ آسمان میتوانست مجازاتِ بسیار هولناکتری را برنتیجهٔ سرِ یک دشمنِ قدرتمندِ واحد فرود بیاورد. تواناییِ او در مهارِ بادآمدند و آذرخش نیز او را به قدیسی همهفنحریفتر و کاملتر تبدیل میکرد.
سانی سعی کرد تصور کند اگر این دو متعالی با هم درگیر میشدند چه اتفاقی میافتاد. تصویرِ ذهنیِ پرندهٔ رعدِ عظیمی که در آسمانهایکابوس تاریک در محاصرهٔ گردبادی پهناور از کلاغهای سیاه درآمده بود... واقعاً حیرتانگیز بود. کدامیک پیروز میشد؟ مطمئن نبود. درست است که قدیس تایریس به دلیلِالبته محروم شدن از یکی از برگهای برندهاش در موضعِ ضعفِ خفیفی قرار میگرفت. او اغلب برای از پای درآوردنِ دشمنانش به برتریِ هوایی تکیه میکرد...
اما از طرفی، قدیس کورمک هم جانوری پرندهچطور بود. و این موضوع مانع از آن نشدهبیکار بود که سرِ وایورنمانندش را از تن جدا کند.
جت نگاهیتنبلی به سانی انداختنبرد و لبخند زد.
«...باز همجنوبِ داری به قتلآرامشِ فکر میکنی، نه؟»
سانی سرش راکردن چرخاند و باشرقی چهرهای بیتفاوت نگاهش کرد.
«آره. چطور؟»
دروگرِ روح خندید.
«همینطوری...»
سانی با حالتی متفکرانه او را برانداز کرد. حالابیدغدغه که فکرش را میکرد، پژواکِ کلاغِ او چیزِ عجیبی بود.آنکه نکند ارتباطی میانِ آن و قدیسِ پرندگانِ مردارخوار وجود داشت؟
میخواست بپرسد، اما در همان لحظه، درهایتازه تالارِ مجلل باز شد و خودِ ردِّراحتی ویرانی وارد شد؛ مثلِ همیشه بلندقامت و تکیده.
بوی نامحسوسی از پوسیدگیآخرین و کشتار، همچون رداییآنکه نامرئی پیرمرد را دنبال میکرد.
قدیس کُر یونیفرمِ نظامیِ سادهای به تن داشت که نشانِ چهار ستارهآخرین روی آستینش نقش بسته بود. موهای پرکلاغی و آشفتهاش قابِ صورتِ رنگپریده وچشمبههمزدن زاویهدارش بود و چشمانِ تاریکش با بیحسیِ سردی به آنها خیره مانده بود.
با این حال، وقتی به جتشرقی نگاه کرد، رگهای از محبتی سرد درتنبلی خطوطِ چهرهٔ تکیده و نامهربانش پدیدار شد.
«دروگرِ روح.میدادند سانلسِ عروجیافته.تصفیهشده خوش اومدین.»
صدایش گرفتهتنبلی و کمیآخرین گوشخراش بود.
با ورودِ قدیس هر دو ایستاده بودند،مانندِ پس با اشاره از آنها خواست بنشینند.فکر سپس، ردِّ ویرانی روی صندلیِ روبهرویشان نشست.
«مأموریتِ آخرتون چطور پیش رفت؟»
نگاهی بهمیدادند هم انداختند.تصفیهشده جت جواب داد:
«بد نبود، قربان. یه تایرنتِ فاسدشده رو شناسایی کردیم، بهکلاغها گرگها و شبخوان ملحق شدیم و کمکشون کردیم تا موجودکشتار رو از پا دربیارن. تلفات در کمترین حدِ ممکن بود.»
سر تکان داد؛ انگار خبرِ کشتهشدنِ موجودی به آن قدرتمندی برایشنتیجهٔ اهمیتی نداشت... که البته دور از انتظار هم نبود. قدیس کُر،فرود در مقامِ فرماندهِ میدانیِ کلِ عملیات، بیشک مدام چنین گزارشهایی دریافت میکرد.
اما سؤالِسپری بعدیاش کمیبیابانهای غافلگیرکننده بود.
«از کارمیدادند تو اسآریوتصفیهشده راضی هستین؟»
جت لحظهای مکث کرد.
«کاملاً راضیام. قربان.»
پیرمرد نگاهش را چرخاندبیابانهای و با چشمانی نافذآرامشِ به سانی خیره شد.
«تو چطور، مردِ جوان؟»
سانی که به نیتِ پنهانِنبرد این سؤال شک کرده بود،کلاغها معذب جابهجا شد. شانه بالا انداخت.
«حس میکنمجنوبِ با تواناییهاملحظه جور درمیاد.»
ردِّ ویرانی چندکردن ثانیه وراندازش کرد ولحظه بعد سر تکان داد.
«خوبه. شما بهعنوانِ پیشاهنگِ خطِخنک مقدم عملکردِ تحسینبرانگیزی داشتین. با ایننیاید حال... این کار هدردادنِ استعدادهای شماست.»
سانی و جت هر دو صاف نشستندمیکرد و با چهرههایی کمی غافلگیرشده به قدیس نگاهآمدند کردند. پیرمرد با دیدنِ واکنششان همچنان خونسرد ماند.
«از همین لحظه خودتون روآرامشِ منتقلشده بدونین. نامهنگاریهای اداریش همتنبلی داره به مقرِ اسآریو ارسال میشه.»
...چی؟
سانی خیره ماند.
به همین سادگی یهآخرین شغلِ جدید بهشون دادن؟ اونمدستهٔ بدونِ اینکه اصلاً نظرشونو بپرسن؟
جت گلویش را صاف کرد.آرامشِ سؤالاتِ زیادی در ذهنِ سانی چرخنتیجهٔ میخورد، اما جت مهمترینشان را پرسید:
«ببخشید قربان...سپری اما منتقلبیابانهای به کجا؟»
قدیس کُر لحظهای بهتصفیهشده او خیره ماند وچطور بعد به خودش اشاره کرد.
«یگانِ شخصیِ من. البته این عنوانِ رسمیتونه... اما در واقعکلاغها قراره بهعنوانِ فرستادههای ویژه در نیروهای میراثدار خدمت کنین. هرکشتار کدومتون رابطِ بینِ ارتشِ تخلیه و خاندانهای بزرگ خواهید بود.»
سانی ناگهان از تجمللحظه و زرقوبرقِ آن سالنِهدیهای بزرگ متنفر شد. اخم کرد.
«با کمالِ احترام... قربان... میفهمم که چرا جتِ عروجیافته گزینهٔ مناسبی برای این مقامه،نتیجهٔ اما این قضیه چه ربطی به من داره؟ مطمئناً خودتون میدونین که رابطهٔ منچشمبههمزدن با خاندانهای بزرگ یهکمی... شکرآبه. تازه بماند که اصلاً این کار رو میخوام یا نه.»
هرچه نباشد، شش ماهِ تمام در جهانِ بیداریچطور مخفی شده بود تا از خشمِ خاندانِ دلاوریبیکار در امان بماند. یعنی قدیسِ پیر خرف شده بود؟
ردِّ ویرانی نگاهِ سنگینش رانبرد دوباره به سانی دوخت وکلاغها با آرامش ابرویی بالا انداخت.
«برعکس، به نظرم تو بهترین گزینه برایمانندِ این کاری، سانلسِ عروجیافته. تو با یکی ازمیکرد رهبرانِ هیئتِ دلاوری خیلی صمیمی هستی، مگه نه؟»
سانی کمیسپری سرش رابیابانهای کج کرد.
«فکر کنممیدادند بستگی داره اونخنک رهبر کی باشه.»
قدیس کُر لبخندِ محوی زد.
...آن لبخند چهرهٔشرقی تکیده و رنگپریدهاشبیدغدغه را دلهرهآورتر هم کرد.
پیرمرد نگاهی به ساعتمچیِ قدیمیِجنوبِ روی دستش انداخت و بامانندِ صدایی سرد و بیتفاوت گفت:
«معلومه، بانو نفیسِهوای جوان از دلاوری...تمیز همون ستارهٔ دگرگون.»
نگاهش را ازنتیجهٔ ساعت گرفت و بامیکرد لحنی خشک اضافه کرد:
«بهزودی همراه با بقیهٔ فرستادههایآرامشِ دلاوری میرسه. در واقع... فکرتنبلی کنم چند دقیقهٔ دیگه اینجا باشن.»
چشمانِ سانی گرد شد.