---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 646: مناظرِ آشنا • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 646: مناظرِ آشنا

0

سانی که می‌دانست رد کردنِ حرفِ جادوگرِ نامیرا عاقلانه نیست، از روی تخت برخاست و با دیدنِ اینکه کاملاً برهنه‌ابریشمِ​ است، لحظه‌ای مکث کرد. زخم‌های بی‌شماری که در کولوسئومِ سرخ و پس از آن در نبرد با اسبِ سیاه برداشته بود،‌چرا​ پوستِ خاکستری‌اش را به نقشه‌ای از جایِ زخم تبدیل کرده بود و عضلاتِ ورزیده‌اش زیرِ آن چون رشته‌کوه‌هایی در هم می‌پیچیدند.

نوکتیس نگاهِ عجیبی به او انداخت، بعد گلویش را صاف کرد و به صندلی‌ای اشاره کرد که کیمونویی سیاه‌حقِ​ روی پشتی‌اش آویزان بود. لباس از ابریشم بود، با ظرافت دوخته شده بود و کاملاً به قامتِ بلندش می‌آمد.‌زنجیری​ حتی به جای دو آستین، چهار آستین داشت که نشان می‌داد کسی آن را مشخصاً برای او دوخته است.

سانی با حسِ نوازشِ خنکِ پارچهٔ نرم روی پوستِ‌مزخرفاتی​ زبرش، برهنگیِ خود را پوشاند، کمربند را دورِ کمرش‌امیده​ بست و بعد یک جفت صندلِ چرمی به پا کرد.

حالا که تا حدودی دوباره حس می‌کرد یک انسانِ حسابی است...‌لباسِ​ یا بهتر است گفت، یک دیوِ حسابی... موهای سیاه و آشفته‌اش را‌شبی​ با روبانی سیاه بست و به دنبالِ نوکتیس از اتاق بیرون رفت.

در راهِ عرشهٔ بالایی، جادوگر مدام به‌بتونین​ او نگاه می‌انداخت و با صدایی که‌این​ به‌سختی شنیده می‌شد، مزخرفاتی زیرِ لب زمزمه می‌کرد:

«...فوق‌العاده‌ست... محشره! بدونِ شک رنگِ پوستِ من روشن‌ترین رنگ تو پادشاهیِ امیده، اما افسوس که سیاه اصلاً به من‌حقِ​ نمیاد. عمراً بتونین منو تو لباسِ سیاه پیدا کنین، چه مرده چه زنده. اما این یکی کاملاً بی‌نقصه! بالاخره یه‌دیگر​ نفر پیدا شد که حقِ این ابریشمِ شبی رو که خریدم ادا کنه! حتماً کارِ سرنوشته، آره، شکی توش نیست...»

سانی با اخمی‌نگاه​ نگران به متعالیِ‌به‌سختی​ نامیرا خیره ماند.

مردک مشخصاً‌پادشاهیِ​ یک دیوانهٔ زنجیری‌افسوس​ بود. یکی دیگر...

«آخه چرا‌اما​ همه تو این‌نمیاد​ کابوسِ صاحاب‌مرده دیوانه‌ن؟»

قدم به عرشهٔ بالاییِ کشتیِ پرنده گذاشتند، جایی که سانی منظره‌ای نسبتاً آشنا دید.‌این​ درختِ زیبایی دورِ دکلِ اصلی روییده بود و وسطِ کشتی در سایهٔ خنکِ شاخه‌های پهنِ‌شکی​ آن غرق شده بود. پوستِ درخت سفیدِ عاجی بود و برگ‌هایش رنگِ زمردیِ پرطراوتی داشتند.

تفاوتش با کشتیِ پرنده در آینده این بود‌می‌شد​ که درختِ اصلی که اکنون به آن خیره‌رنگ​ شده بود، بسیار بلندتر، قوی‌تر، تنومندتر... و باستانی بود.

حالا که بیشهٔ مقدسِ ایزدِ دل‌اصلاً​ را به چشم دیده بود، سانی‌پیدا​ به‌راحتی منشأ آن را تشخیص داد.

...همچنین با به یاد آوردنِ کابوسی که در آن در کالبدِ پیرمردی دوباره‌زنده​ متولد شده بود، لرزید. آن یکی... آن یکی شاید وحشتناک‌ترینِ همه بود. بیشتر به‌سرنوشته​ این دلیل که گذشتهٔ خودش، مادرِ خودش را به یادش می‌آورد. فقدانِ خودش را.

نوکتیس با دیدنِ تغییرِ نامحسوس در‌عمراً​ چهرهٔ دیوِ عبوس و برداشتِ اشتباه‌مرده​ از آن، با افتخار لبخند زد.

«آه، آره. واقعاً زیباست! این کشتیِ باشکوه آخرین‌می‌شد​ در نوعِ خودشه. یه نمونهٔ اصیل! تمامِ اون‌رنگ​ سطل‌های پرنده‌ای که بقیه استفاده می‌کنن فقط تقلیدهای ناشیانه‌ن.»

در حینِ عبور دستِ نوازشی به پوستِ‌نمیاد​ درختِ مقدس کشید و به راهش ادامه‌مرده​ داد و به سمتِ سینهٔ کشتی رفت.

«احتمالاً برای به یاد آوردن خیلی جوونی، سانلس، اما خیلی وقت پیش، آسمانِ زیرین‌این​ پر از شعلهٔ ایزدی بود. اون زمان‌ها، کله‌خراب‌های بی‌باکی بودن که تو اقیانوسِ آتشِ سوزان‌شکی​ شیرجه می‌زدن تا مقداری از اون رو جمع کنن. این آخرین کشتیِ باقی‌مونده از ناوگانشونه.»

جادوگر لبخند زد.

«بقیه‌شون با خدمه‌هاشون خاکستر شدن. حتی یادشون هم خیلی وقته از بین رفته. حیف... اون‌روشن‌ترین​ بچه‌ها واقعاً معرکه بودن، شکارچیانِ آتش. گروهِ باحالی بودن. البته خیلی باهوش نبودن، وگرنه چطوری‌زنده​ می‌تونستم این زیبارو رو به چنگ بیارم. تو بازیِ ورق بُردمش و یه کم ارتقاش دادم.»

خندید.

«می‌دونی، من بهترین بازیکنِ کلِ پادشاهیِ امیدم! حتی یه بار اون چاقوی ابسیدینی رو که‌یکی​ همرات داری، از اونی که تو شماله بُردم. اوه، باید قیافه‌ش رو می‌دیدی وقتی مجبور‌توش​ شد جایزه رو بهم بده! البته این مالِ زمانیه که هنوز به این‌جور چیزا اهمیت می‌داد.»

سانی پلک زد‌افسوس​ و مات‌ومبهوت به‌عمراً​ جادوگر خیره ماند.

نه... امکان نداره. یکی از هفت‌به‌سختی​ چاقو رو تو بازیِ ورق بُرده؟‌محشره​ هفت چاقویی که ایزدِ خورشید ساخته؟!

نوکتیس نگاهی‌پادشاهیِ​ به او انداخت‌افسوس​ و چشمک زد.

«آه، آره، بقیهٔ سروران هم دقیقاً همین قیافه‌ای رو گرفتن که تو الان‌زنده​ گرفتی. خیلی از دستِ ما دوتا عصبانی بودن. یه افتضاحِ بزرگ به بار اومد.‌سرنوشته​ اوه... البته یه جورایی بعداً اون چاقو رو گم کردم، برای همین آروم شدن.»

کمی ساکت شد‌افسوس​ و بعد با صدایی‌بتونین​ کمی تاریک‌تر اضافه کرد:

«اما این چاقوها... می‌دونی، هیچ‌وقت برای‌به‌سختی​ مدتِ طولانی گم نمی‌مونن. خلاص شدن از‌بدونِ​ دستشون واقعاً، واقعاً سخته. در واقع غیرممکنه.»

در سکوت به راهشان ادامه دادند. سانی‌نمیاد​ که آشفته شده بود، رو برگرداند و از‌زنده​ روی نرده‌های کشتیِ پرنده به پایین نگاه کرد.

انگار نوکتیس کشتی را از جزیرهٔ متروکه‌ای که نبردِ سانی و اسبِ‌مرده​ نرِ سیاه در آنجا تمام شد، دور نکرده بود. جزیره هنوز همان‌کنه​ پایین بود؛ خالی، جز چند صخرهٔ دندانه‌دار که این‌طرف و آن‌طرف افتاده بودند.

تنها تفاوت این بود که حالا از‌بتونین​ خاکی که قطراتِ خونِ اسبِ تنها روی‌این​ آن ریخته بود، گل‌های سفیدِ زیبایی می‌رویید.

یه افتضاحِ بزرگ...

سانی می‌دانست که سرورِ نور هفت نامیرا برای نگهبانی از امید — یا بهتر بود بگوید، برای مهارِ او — خلق کرده‌ابریشمِ​ است. رشته‌های آن‌ها از تاروپودِ تقدیر پاره شده، طوری شکل گرفته بود که تا ابد به دورِ خود بپیچد، و درونِ هفت چاقوی‌کابوسِ​ عجیب قرار گرفته بود. به این ترتیب، چاقوها هم عاملِ جاودانگیِ سرورانِ زنجیر بودند و هم تنها چیزی که می‌توانست جانشان را بگیرد.

کلیدِ مرگِ هر یک از نگهبانانِ امید به دیگری سپرده شده بود. این همان چیزی بود‌بی‌نقصه​ که توازن را میانشان حفظ می‌کرد... پس طبیعی بود که نوکتیس با به دست آوردنِ چاقوی‌نگران​ دوم، افتضاحِ بزرگی به بار آورده باشد. جای تعجب نداشت که بقیهٔ سروران عصبانی شده بودند.

با اینکه گم کردنِ یکی از چاقوها کاری بود که فقط از یک احمقِ تمام‌عیار‌یکی​ برمی‌آمد، در این مورد، جادوگر آن‌قدر خوش‌شانس بود که توانسته بود به هر طریقی از‌توش​ پسِ این کار برآید. وگرنه ممکن بود توی دردسرِ بزرگی بیفتد... یا توی فولادِ مذاب...

سانی لرزید‌مدام​ و لحظه‌ای‌می‌انداخت​ چشمانش را بست.

سرانجام به سینهٔ کشتی رسیدند و از چند پله پایین رفتند، تا‌پیدا​ اینکه جلوی درِ به‌شدت تقویت‌شده‌ای ایستادند که کمی آشنا به نظر می‌رسید.‌خریدم​ نوکتیس قفلِ در را باز کرد و از سانی خواست وارد شود.

آنجا، سانی دیوارهایی زره‌پوش، سقفی‌نمیاد​ بلند و سه صندوق دید‌پیدا​ که وسطِ اتاق قرار داشتند.

با خیره شدن به یکی‌نمیاد​ از آن‌ها، ناگهان رنگش به‌شدت پرید‌کنین​ و بی‌اختیار یک قدم عقب رفت.

نوکتیس با گیجی نگاهی‌می‌انداخت​ به او انداخت و‌می‌شد​ بعد سر تکان داد.

«تو خیلی عجیبی!‌امیده​ نترس، اینا فقط صندوق‌های‌نمیاد​ گنجِ منن. گاز نمی‌گیرن.»

لحظه‌ای فکر کرد و‌اصلاً​ بعد از سرِ شوخی لگدی‌لباسِ​ به یکی از صندوق‌ها زد.

«خب... البته به‌جز‌افسوس​ این یکی. این‌عمراً​ یکی زنده‌زنده می‌خورتت...»

ناولها | novelha.net