چپتر 1661: نورِ گمشده
0در حیاطِ معبدِ بینام، پیکریمیتابید تنها روی صفحاتِ مرمرِ سیاه نشستهمثلِ بود و در سایهها غرق بود.
مردِ جوانی بود با پوستی به سفیدیِ مرمر وبگذرند چشمانی عقیقی، که زرهی پیچیده و رعبآور به تنامید داشت. موهایش بلند بود و سیاهتر از بالِ زاغ.
پیشِ رویش، درختی نحیفبرای در تاریکی میبالید که شاخههایشدلخوشیِ پر از برگهای پژمرده بود.
سانی درختمحاصرهٔ را برانداز کردمیتابید و آه کشید.
با وجودِمحاصرهٔ تلاشهام، حالوروزِشمالی خوبی نداره.
درخت نورِ خورشید را کم داشت؛ همان نورِ اندکی که در حاشیهٔ پایتختِ محاصرهٔ ربعِ شمالی میتابید،کرده همانجا که سانی درخت را از آن دزدیده بود. اما مقاوم بود، درست مثلِ مردمِ آنجا. مدتها درمیشد آن خرابشده به زندگی چنگ زده بود و حالا اینجا، در گورِ خدا، به این کار ادامه میداد.
سانی درپرطراوتِ قبالِ درختبرای احساسِ گناه میکرد.
این همان درختی بود که روی تنهاش دو خط کنده بود تا مرگِ پدر و مادرش را علامت بگذارد. پس از تصاحبِ معبدِ بینام وادامه بازگشت به جهانِ بیداری، سانی به پایتختِ محاصرهٔ ربعِ شمالی رفت و درخت را از آن پارکِ رقتانگیز که در آن ریشه داشت بیرون کشید.جایگزینش البته درختِ دیگری را جایگزینش کرد؛ مردمِ حاشیه چیزهای پرطراوتِ زیادی برای تماشا نداشتند و او نمیخواست همین دلخوشیِ کوچک را هم از آنها بگیرد.
نه اینکه خیلی هم اهمیتی داشته باشد. بیشترِ مهاجرانی که تصمیم میگرفتند از دروازههای رؤیا بگذرند شهروند نبودند، بلکهحالا کسانی بودند که بشریت طردشان کرده بود و امید داشتند در دنیایی دیگر جای بهتری برای خود پیدا کنند. دربازگشت نتیجه، حاشیهٔ پایتختِ محاصرهٔ ربعِ شمالی بسیار خلوتتر از زمانِ او شده بود و با گذشتِ زمان متروکتر هم میشد.
در هر حال، درختِ آشنا اکنون در حیاطِ دژِ اوشهروند ایستاده بود و سانی اغلب میآمد تا به آن رسیدگی کند،دیگر یا وقتی در افکارِ مختلف غرق بود به آن خیره شود.
انگار دلاوری وزیادی سرود تدارکاتشون رو شروعنمیخواست کردن. دیگه چیزی نمونده.
آهی کشید، چشمانشربعِ را بست و دردزدیده دریای روحش شیرجه زد.
کارِ به این سادگی، اما بیش از یک سال طول کشیده بود تا سانی پس از طرد شدن از طلسمِ کابوس،گورِ راهی برای بازگشت به دریای روح پیدا کند. حتی آن موقع هم تنها پس از تمرکز و مراقبهای طولانی میتوانست واردرفت آن شود. دستکم تا مدتی اینطور بود؛ پس از یک سال تمرینِ دیگر، دوباره میتوانست در یک چشمبههمزدن این کار را بکند.
دریای روحباشد همان شکلِمهاجرانی سابق را داشت.
اما درپرطراوتِ عینِ حالبرای کاملاً متفاوت بود.
پهنهٔ وسیعِ آبِ خاموش همان بود.همانجا شش خورشیدِ بینور هم که بالایمردمِ آن معلق بودند تفاوتی نکرده بودند.
اما حالا، معبدی سیاه و باشکوه وسطِ دریاچه ایستاده بود که ستونهایش درآنجا تاریکی غرق بود. این معبد نسخهٔ بدلِ بینقصِ معبدِ بینام بود؛ همان لحظهایمیداد که سانی مالکیتِ دژِ باستانی را به دست آورد، خودبهخود اینجا ظاهر شده بود.
سپاهِ سایهها که پیش از این در حاشیههای دریای روح سکونت داشتند، حالا دورِبودند معبد جمع شده بودند، درست همانقدر بیجان و بیحرکت که همیشه بودند... البته حالابسیار تعدادشان بسیار بیشتر شده بود و چند پیکرِ غولپیکر بالاتر از بقیه قد برافراشته بودند.
انگار هر لحظه ممکن بودتماشا جان بگیرند و آماده باشند تاآنها برای پرستشِ اربابش واردِ معبد شوند.
سانی دقیقاً نمیدانست چه چیزی باعثِ این تغییر شده، اما گمان میکرد که دریای روحِ تمامِزندگی قدیسها تا حدودی با بیدارشدگانِ پایینتر متفاوت است. هرچه بود، دریای روح تجلیِ روحِ فرد بهکنده شمار میرفت و تعالی تماماً به این معنا بود که روح از محدودیتهای کالبدِ فانیاش فراتر برود.
از این رو، بیاختیار با خود فکر کرداما دریای روحِ یک فرمانروا چه شکلی است. دریایزندگی روحِ یک موجودِ مقدس چطور؟ یا یک موجودِ ایزدی؟
آیا روحِباشد یک ایزد دربردارندهٔتصمیم عالمی واقعی بود؟
هنوز نمیدانست...پرطراوتِ اما شایدبرای روزی میفهمید.
در هر صورتربعِ فعلاً برای هدفیهمانجا به اینجا آمده بود.
سانی که روی پلههای معبدِ تاریک نشسته بود،اما آهی کشید و تصویرِ سایههایش را احضار کرد.زندگی طولی نکشید که پنج پیکر مقابلش ظاهر شدند.
قدیس، مار،باشد کابوس، دیومهاجرانی و مقلد.
در سکوت بررسیشان کرد.
پس از از دست دادنِ راهنماییِ سودمندِ طلسم، بیش از یکمثلِ چیز بود که باید از نو کشف میکرد. ورود به دریایخدا روح یکی از آنها بود، اما پرورشِ سایههایش چیزِ دیگری بود.
تنها پس از آنکه تنها ماند، سانی بهروشنی فهمید سرشتش کجا تمام میشود و طلسمِ کابوس کجاچنگ آغاز میگردد. خلقِ سایهها بخشی از سرشتش بود... اما قویتر کردنِ آنها با خوراندنِ خاطرهها ابزارِ مفیدیپدر بود که طلسم سخاوتمندانه در اختیارش گذاشته و آن را بر پایهٔ توانهای ذاتیاش بنا کرده بود.
با نگاهی به گذشته منطقی بود. هرچه باشد خاطرهها از طلسم زاده میشدند، پس منطقی نبود کهکرده موجوداتِ سایه برای رشد به آنها وابسته باشند. همین را میشد دربارهٔ پژواکها گفت که آنها نیزمتروکتر متعلق به طلسم بودند؛ منطقی نبود که تنها راهِ خلقِ یک سایه از طریقِ یک پژواک باشد.
بنابراین سانی باید راهی تازهتماشا — راهِ راستین — برایکوچک انجامِ هر دو کار کشف میکرد.
تنها تامحاصرهٔ حدودی موفقشمالی شده بود.
سانی هنوز هیچ ایدهای نداشت که چطوردزدیده بدونِ پژواک سایه بسازد، اما راههایی برایمدتها قدرت بخشیدن به بیشترِ سایههایش کشف کرده بود.
از این نظر سروکله زدن با دیو از همه آسانتر بود. تنها چیزی که برای رشد نیاز داشت، بلعیدنِ موجوداتِدنیایی قدرتمند یا موادِ عرفانیِ قوی بود. البته معدهاش واقعاً تهنداشت. آن وروجک سالها بود که از انواع موجوداتِ کابوسِ هولناک تغذیهاغلب میکرد، اما تازه همین اواخر پس از خوردنِ آن دیوِ اعظم در چند روز پیش، به رتبهٔ مطلق ارتقا یافته بود.
تمامِ صفتها و توانهایش قویترتماشا شده بودند، اما دیو هنوزکوچک توانِ تازهای به دست نیاورده بود.
رازِ رشدِ مار نیز نسبتاً ساده بود، چرا که آن سایه همیشه منحصربهفرد بود. رتبهاش به میزانِ تسلطِ سانی براینجا رقصِ سایه بستگی داشت، در حالی که طبقهاش با طبقهٔ اربابش برابر بود. سانی دیگر نمیتوانست یادگارهای میراثِ سرشت راجهانِ دریافت کند... با این حال همچنان میتوانست در تسلط بر آن پیشرفت کند. وقتی این اتفاق میافتاد، مار نیز مطلق میشد.
البته به خاطرِ از دستمیتابید دادنِ نامِ راستینش، از عمیقتردرست شدن در رقصِ سایه پرهیز داشت.
در همین حال کابوس... پیش از این به یک ترورِ متعالی تبدیل شده وبودند به همان طبقه و رتبهٔ مار رسیده بود. مدتِ زیادی طول کشیده بود تا سانیخلوتتر بفهمد چگونه در غیابِ طلسمِ کابوس این سایهاش را قویتر کند، اما راهحل ساده بود.
کابوس از رؤیاهای موجوداتِ قدرتمند تغذیه میکرد. او آنها را مطیعِآنها خود میساخت، اما میتوانست ببلعدشان. اینگونه بود که میتوانست به رتبهٔدروازههای بالاتری برسد، هرچند این روند کُند و پر از خطر بود.
راهِ رشدِ مقلدِ شگفتانگیز نیز چندان سخت نبود. او میتوانست با بلعیدنِ موجوداتِ زندهمدتها سکههای روح تولید کند. هر کسی میتوانست از آن سکههای روح برای تقویتِ روحش استفادهگناه کند — اما اگر دوباره به مقلد خورانده میشدند، در عوض او را تقویت میکردند.
با این حال سانی فعلاً نیازی نداشت که رتبهٔ مقلد بالا برود. مهمترینآنجا ویژگیهای مقلدِ شگفتانگیز — یعنی گنجایشِ فضای ذخیرهسازیِ بُعدیاش و پیچیدگیِ شکلی که میتوانستقبالِ به خود بگیرد — به قدرتِ روحِ اربابش بستگی داشت، نه روحِ خودِ سایه.
و در نهایت... قدیس بود.
سانی باپرطراوتِ نگاه بهبرای او آهی کشید.
او تنها کسی بود که هنوز نمیدانست چطور باید پرورشش دهد. در گذشته قدیسمدتها با بلعیدنِ خاطرهها به کمکِ طلسم در رتبه رشد میکرد، اما حالا هیچ راهی برایگناه تقویتش نمیشناخت. در نتیجه اولین سایهاش تا به امروز یک اهریمنِ متعالی باقی مانده بود.
البته در میانِ اهریمنهای متعالی،میتابید او با اختلاف مرگبارترین موردی بودمثلِ که تا به حال دیده بود.
اما آیاباشد برای چیزی کهتصمیم در پیشه کافیه؟
سانی نمیدانست.
با شنیدنِ صدای قدمهای کسی روی کفِدزدیده مرمرینِ حیاطِ تاریک، تصویرِ سایههایش را مرخصمدتها کرد و از دریای روح خارج شد.
انگار مهمان داشت.