چپتر 1403: دژاوو
0به خاطر سانی، بیشتر از آنچه برنامهریزی کرده بودند نزدیک زنجیرشکن ماندند. بابمونین این حال، سانی اصلاً نمیفهمید چه چیزی باعث شده بود تا این حدلبهٔ احساس ناراحتی کند. پس از مدتی، چارهای جز حرکت به سمت صخرهها نماند.
کاسی سوار بر کابوس جلوی گروه حرکت میکرد، سانی و نفیسهمینجا به دنبالش میرفتند و قدیس و دیو مراقبِ عقبِ گروه بودند.سایههایش در طولِ مسیر سانی ساکت بود و اخمِ غلیظی بر چهره داشت.
من فقط... حسِ عجیبی دارم.
انگار پیشتر هم این قدمها را برداشتهچرا بود. شنهای سفید، مهِ چرخان، بناهای سیاهآشفته روی صخرههای بلند... همهچیز بهطرزِ وهمآوری آشنا بود.
داره چه اتفاقی میافته؟
سرانجام، ردی از جایِ پا روی شنها پیدا کردند. سانی بایدهمینجا تعجب میکرد و کنجکاو میشد، اما تقریباً هیچ توجهی به این کشفِهمانجا مرموز نشان نداد. انگار کاملاً طبیعی بود که آن ردپاها آنجا باشند.
نفیس گفت:بعد «یه انسان اینابمونین رو جا گذاشته.»
سانی لرزشِ خفیفی کرد و بهبمونین نفیس نگریست. از کجا میدانست کهبدهد نفیس دقیقاً همین حرف را میزند؟
سانی چند لحظهدقیقاً مکث کرد ومیزند بعد آرام گفت:
«همینجا بمونین.»
چرا حس میکردآرام تقریباً... مجبور استچرا چنین جوابی بدهد؟
سانی که عمیقاً آشفته شده بود، یکی از سایههایش را همانجا گذاشت و ردپاها را تا لبهٔ جزیره دنباللبهٔ کرد. سؤالاتِ بسیار زیادی بود که باید از خودش میپرسید... مثلاً چه کسی این ردها را جا گذاشته بود؟زنده آیا آن شخص واقعاً درونِ آن شکافِ بیانتها پریده بود؟ یا اینکه زنده مانده و از مهِ خفهکننده گریخته بود؟
اما در عوض، سانی بیشتر درمیزند این فکر بود که چرا حس میکردبمونین پیشتر هم به لبهٔ جزیره آمده است.
گناهِ تسلا هم آنجاحرف بود و در سکوتمکث با غیظ نگاهش میکرد.
چرا چیزی نمیگه؟ حس میکنم تاچرا الان باید یه حرفی میزد. مثلاًعمیقاً من رو هم تشویق میکرد که بپرم.
سانی با اخمبعد پیشِ نفیس وبمونین کاسی برگشت و گفت:
«ردپاها به لبهٔ جزیره میرسن.حرف چیزِ دیگهای پیدا نکردم، پس...بعد بیایین تو مسیرِ برعکس دنبالشون کنیم.»
وقتی سر تکانهمین دادند و آمادهٔچند حرکت شدند، ناگهان گفت:
«صبر کنین، شما...آرام شما حس نمیکنینچرا یه چیزی عجیبه؟»
نفیس با همانبعد چهرهٔ بیتفاوتِ همیشگیاشبمونین به او نگاه کرد.
«اینجا همهچیز عجیبه.»
سانی چارهای جز تأیید نداشت. اصلاً از همان اول همآرام سؤالِ احمقانهای بود... البته که در جزیرهای اسرارآمیز که پشتِآشفته حصارِ گردابی عظیم پنهان شده بود، همهچیز عجیب به نظر میرسید.
به راهشان ادامه دادند و سرانجام به پلههای سنگی رسیدند که به بالای تپهها راهسایههایش داشت. دیو جلو افتاد و گروه با احتیاط بالا رفتن را آغاز کرد. در طولِ مسیر،واقعاً سانی نمیتوانست این حس را از خودش دور کند که این پلهها بهطرزِ وهمآوری آشنا هستند.
آخه داره چه بلاییآرام سرم میاد... نکنه بازم تحتِاست تأثیرِ یه جور طلسمِ ذهنیام؟
حالا دیگر مقاومتِ سانی در برابرِ حملاتِ ذهنی نسبتاً بالا بود. حتی گناهِ تسلا هم که خاطرهای متعالی از ردهٔ ۵آشفته بود، بهسختی میتوانست او را کاملاً و مطلقاً دیوانه کند. شک نداشت که در مقبرهٔ آریل موجوداتی پیدا میشوند که بتوانندبیانتها دفاعش را در هم بشکنند... اما بعید میدانست چیزی در اینجا باشد که بتواند بیآنکه خودش متوجه شود چنین کاری کند.
پس قضیه چیه؟
سرش را که بالا آورد،بمونین متوجه شد نفیس با دقتجوابی به پلههای سنگی خیره شده است.
حتماً متوجه شده که اصلاً فرسودهبمونین نیستن، انگار جویندهای که تو جزیرهبدهد زندگی میکرده همین دیروز اونا رو ساخته.
صبر کن... خودشدقیقاً کِی به اینمیزند نتیجه رسیده بود؟
همهچیز خیلیدقیقاً بدیهی بهحرف نظر میرسید.
سانی که گیج شده بود سرِ جایش خشکش زد. در همان لحظه، یکیآشفته از سایههای دیدهبان صدای برخوردِ فولاد با فولاد و سپس فریادی از سرِمثلاً درد را شنید. سانی اصلاً تعجب نکرد، انگار این طبیعیترین اتفاقِ دنیا بود.
کلاغِ سیاهی که رویآرام شانهاش نشسته بود، ناگهانمجبور به دلِ مه شیرجه زد.
صدای جت بود؟
چرا فکر کردن بهحرف جت، وجودش را ازمکث ترسی سرد پر میکرد؟
«سانی؟»
کاسی و نفیسبعد متوجهِ حالتِ گیجومنگِبمونین او شده بودند.
لحظهای درنگ کرد و گفت:
«یکی تو جنگل داره میجنگه،میزند حدود چهار کیلومتر بالاتر ازآرام پلهها. باید جت باشه. من میرم.»
کلمات چنان از دهانشهمینجا خارج شدند که انگاراست از قبل تمرینشان کرده بود.
نفیس سر تکان داد.
«ما هم الان...»
سانی بیآنکه بههمین جوابش گوش دهد،چند در سایهها شیرجه زد.
یه چیزیبعد درست نیست... یهبمونین چیزی درست نیست...
میدانست با هجومِ کورکورانه به داخلِ جنگل دارد خطرِ بزرگی میکند. گلِ باد جای بسیار خطرناکیسایههایش بود و نمیشد در آن عجولانه رفتار کرد... سانی اصلاً نمیدانست قرار است با چه دشمنیواقعاً روبهرو شود، بدونِ هیچ آمادگیای داشت واردِ نبرد میشد و هیچ ابتکارِ عملی در دست نداشت.
اما اگر حتی یک لحظه درنگمیزند میکرد، جت کشته میشد. نمیدانست چطور،همینجا ولی از این بابت مطمئن بود.
سانی در اعماقِ جنگل ازمیزند سایه بیرون آمد، دندانهایش را رویهمینجا هم فشرد و به جلو شتافت.
«از همون موقعیتهاییه که فقط انتخابهای بد جلومه. ولیچنین درست میشه... تا حالا از همهٔ قمارای قبلی جونِلبهٔ سالم به در بردم، پس این بار هم زنده میمونم!»
اما بعد، حسبعد کرد وحشتی سردبمونین قلبش را چنگ زد.
...واقعاً جانِمیدانست سالم بههمین در میبرد؟
یا بالاخره بعدهمین از باختنِ یکچند قمار با فلاکت میمرد؟
سانی به محوطهای باز پرید، روی خزهها سُراست خورد و نزدیکِ وسطِ آن ایستاد. بوی خونهمانجا در هوا پیچیده بود؛ هم ترسناک و هم آشنا.
«کجاست، کجاست...»
نگاهی به اطراف انداخت و متوجه کسی شد که روی زمینآرام افتاده بود؛ پیکرِ بیحرکتش در مه پنهان بود. سانی به آن سمتسایههایش دوید، روی زانو افتاد و با چشمانی گشاد به پایین خیره ماند.
جت... جت بود. زرهِ چرمیِ سیاهش سالم به نظر میرسید، اما چهرهٔ زیبایشچرا از دردی وحشتناک در هم رفته بود. بازویش با بیرحمی قطع شده بودجزیره و خزهها با حرص خونی را که از آن زخمِ وحشتناک جاری بود مینوشیدند.
«لعنت بهش!»
جت با حس کردنِآرام حضورش، آهسته چشمانش را بازاست کرد. لبانش بیرمق تکان خورد:
«سانی... پش...»
«پشتِ سرم، توی مه!»
پیش از آنکه جت هشدارش را تمام کند، روی پاجوابی جَست زده و چرخیده بود. شبحی مبهم در مه حرکت میکرد.سؤالاتِ سانی آنقدر سریع واکنش نشان داد که بیهیچ دردسری جاخالی داد.
گناهِ تسلا هوابعد را شکافت و پیکرچرا را دو نیم کرد.
«این فایدهای نداره.»
چرا چنین فکری کرد؟
درست است... انگار از مه بافته شده بود، اثیری و گریزان.بدهد باید نوعی شبح میبود، یعنی حملاتِ فیزیکی رویش کارگر نبود. انگار ناخودآگاهِزیادی سانی سریعتر از ذهنِ خودآگاهش به ماهیتِ موذیانهٔ دشمن پی برده بود.
برای این نبرد باید شمشیرِهمینجا یشمی را کنار میگذاشت و درجوابی عوض نگاهِ بیرحم را احضار میکرد.
کسری از ثانیه بعد، شبحِ مهآلود در مهِ غلیظمکث محو شد. سانی اصلاً نمیتوانست حضورش را حس کند؛ یعنیبدهد پلید میتوانست هر لحظه و از هر طرف حمله کند.
گناهِ تسلا را مرخص کرد وچند نیزهٔ تیره را فراخواند. حالا... فقطبمونین باید تا زمانِ احضارِ نیزه زنده میماند...
«نه... یهبعد چیزی اینهمینجا وسط کمه...»
سانی سرِ جایش خشکش زد؛ میانِ نیازِ حیاتی بهاست تمرکزِ مطلق و این حسِ خوره مانند که چیزیگذاشت بسیار بسیار مهم را از یاد برده، گیر افتاده بود.
«چی... آخه چیه؟»
نباید اجازه میداد حواسشحرف پرت شود. یک لحظهمکث غفلت به معنای مرگ بود.
«تمرکز کن!»
دو سایهٔ دیدهبانِ دیگرش — دلگیر و شاد — چند ثانیهٔ دیگربدهد به محوطه میرسیدند. تنها وقتی هر پنج سایه بدنش را تقویت میکردند،زیادی فرصتِ این را پیدا میکرد که به آن حسِ خوره مانند فکر کند.
صدای گرفتهٔ جتدقیقاً از پایین به گوشچند رسید، لرزان و بیرمق:
«سانی... مراقب باش... اون...»
به پایینبعد نگاه کردهمینجا و بعد...
سانی ناگهانمکث بهطرزِ عجیبیآرام آرام شد.
لبانش تکان خورد:
«...اون خودتی.»
نگاهِ بیرحم سرانجام ظاهر شد.
سایهٔ شادمکث به درونِآرام محوطه پرواز کرد.
شبحِ مهآلود... کشتارِدقیقاً نامیرا... از قبلمیزند آنجا منتظرش بود.
دردی وحشتناکدقیقاً روحِ سانی رامیزند از هم درید.
روی زانو افتاد،آرام نجواهای طلسم را شنیدمجبور و با خود گفت:
«سایه نابود شد.»
[سایه نابود شد.]
«هستهٔ سایه نابود شد.»
[هستهٔ سایه نابود شد.]
«حالا نوبتِ دلگیره...»
موجِ دیگری از عذابِهمینجا وصفناپذیر وجودش را درید وچنین سانی را به زمین کوبید.
از درد بهبعد خود میپیچید و تقلاچرا میکرد روی پا بایستد.
«من... میدونستممیدانست اینطوری میشه.همین از کجا میدونستم؟»
سرانجام توانست نیمخیز شود و رویچند یک زانو بنشیند. مه ناگهان بهطرزِ تحملناپذیریچرا سرد شد و لرزه بر اندامش انداخت.
سانی سرش را بلند کرد وچرا دو چشمِ آبیِ یخی را دیدعمیقاً که به او خیره شده بودند.
«الان میمیرم.»
تیغهٔ شبحوار سینهاش را شکافت.
سانی لحظهای منتظر ماند، سپس آهسته صاف ایستاداست و به اطراف نگاه کرد. زنجیرشکن روی شنهای سفیدگذاشت قرار داشت و با زاویهای ناجور کج شده بود...
از محوطهٔ بازِ جنگل خبری نبود.بمونین پیکرِ خونین و درهمشکستهٔ جت ناپدید شدهعمیقاً بود. اجسادِ سایههایش هم غیبشان زده بود.
...اما همهچیزمیدانست را واضحهمین به یاد میآورد.
ساحلِ مهآلود، صخرههای سیاه،حرف گرگومیشِ سردِ جنگلِ کاجمکث و وحشتِ مرگ روی زانوهایش.
«من مُردم.»
اما نمرده بود. وگرنهآرام چطور الان اینجا رویمجبور عرشهٔ زنجیرشکن ایستاده بود؟
«حتماً نف و کاسیهمین یه جوری نجاتم دادنلحظه و عقبنشینی کردن به کشتی.»
در هماندقیقاً لحظه، صدایحرف نف را شنید:
«من خوبم. هنوز میتونم بجنگم.»
سانی جا خوردبعد و با چهرهای بیحالتچرا به او خیره ماند.
«چی... الان چی گفتی؟»
نفیس ابرویی بالا انداخت.
«گفتم هنوز میتونم بجنگم.»
سانی همچنانمکث در سکوت بههمینجا او خیره بود.
ذهنش کاملاً خالی بود.
«این دقیقاً همون حرفیه که وقتیچند تازه رسیدیم به جزیره زد. نه،بمونین فقط حرفاش نیست. همهچیز دقیقاً همونه.»
دوباره به اطراف نگاه کرد و تمامِ جزئیاتِاست کوچکِ محیط را از نظر گذراند. حق با اوگذاشت بود؛ انگار یک ساعتِ گذشته اصلاً اتفاق نیفتاده بود.
انگار سانیمکث به گذشتهآرام برگشته بود.
دستش را آهستهدقیقاً بالا آورد ومیزند روی صورتش کشید.
«...آخه اینجا چه خبره؟»
قبلی
بعدی