---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1590: پس‌گفتار • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1590: پس‌گفتار

0

زمستان با انگشتانِ یخ‌زده‌اش خیابان‌های پایتختِ محاصرهٔ ربعِ شمالی را در چنگ‌گذاشت​ گرفته بود؛ مردم در خیابان از سرما می‌لرزیدند و با شتاب به داخلِ‌گردشده​ ساختمان‌ها پناه می‌بردند. آسمان دور بود و سرد، و پر از ابرهای یخی.

در یکی از محله‌های مرفه‌ترِ شهر، مردِ جوانی با ظاهری چشمگیر روی نیمکتی زنگ‌زده‌مرمرین​ نشسته بود و فنجانی قهوهٔ گیاهیِ گران‌قیمت در دست داشت. با وجودِ لباس‌های نازکش، انگار‌می‌شد​ سرما آزارش نمی‌داد. در واقع، چنان می‌نمود که هیچ‌چیز در این دنیا نمی‌تواند کلافه‌اش کند.

مردمی که با شتاب از کنارِ پارک می‌گذشتند، بی‌اختیار نگاه‌های دزدانه‌ای به مردِ جوان می‌انداختند. لباس‌های گران‌قیمت،‌داخل​ اندامِ ترکه‌ای، پوستِ مرمرین، چشمانِ درخشانِ عقیقی و موهای براقِ پرکلاغی‌اش... اما بیش از همه، هالهٔ اعتمادبه‌نفس‌فروشنده​ و قدرتِ مهارشده‌ای که از او ساطع می‌شد... باعث شده بود مردِ جوان وصلهٔ ناجوری به نظر برسد.

انگار جای او نه در‌گشود​ این پارکِ کوچک و دلگیر،‌آهنگی​ که در کاخی مرمرین بود.

سانی با نوشیدنِ جرعه‌ای‌داخل​ از قهوه‌اش، چهره در هم‌کرد​ کشید و سر تکان داد.

«...هنوزم تلخه.»

از جا برخاست، فنجانِ‌برخاست​ خالی را در سطلِ زباله‌انداخت​ انداخت و از خیابان گذشت.

آن‌سوی خیابان، فروشگاهی کوچک با تابلویی رنگارنگ مشتریانِ گذری‌نصب​ را به داخل دعوت می‌کرد. سانی لحظه‌ای مکث کرد،‌چشمانی​ سپس در را گشود و پا به داخل گذاشت.

زنگوله‌ای که بالای در نصب شده‌می‌کرد​ بود با آهنگی ملایم به صدا درآمد‌زنگوله‌ای​ و ورودش را به فروشنده اعلام کرد.

بی‌اعتنا به فروشنده که با چشمانی گردشده به او خیره مانده بود، نگاهی به اطرافِ فروشگاهِ نقلی‌عقیقی​ انداخت. انواع‌واقسامِ موادِ غذایی در قفسه‌ها چیده شده بود؛ از جیره‌های ارزان‌قیمتِ خمیرِ مصنوعی تا تنقلاتِ طبیعیِ‌نظر​ گران‌تر. مشتریانِ این محله بیشتر افرادِ نسبتاً مرفهی بودند، برای همین گزینه‌های زیادی برای انتخاب وجود داشت.

با این حال، سانی واقعاً نمی‌دانست چه بخرد. با وجود اینکه خودش هم زمانی فردی مرفه به‌داخل​ حساب می‌آمد، به‌ندرت گذرش به چنین فروشگاه‌هایی افتاده بود. به‌هرحال بیشترِ وقتش در عالمِ رؤیا گذشته بود‌فروشنده​ و اینجا در جهانِ بیداری، معمولاً یا در آکادمی غذا می‌خورد یا در خانه چیزی برای خودش می‌پخت.

همم.

سانی مدتی به قفسه‌ها خیره ماند، سپس به سمتِ‌کرد​ پنجره چرخید؛ جایی که پیشخوانی کوچک برای کسانی چیده‌صدا​ شده بود که می‌خواستند همان‌جا در فروشگاه غذای مختصری بخورند.

در آن لحظه، تنها یک نفر جلوی پنجره نشسته‌جوان​ بود. دخترِ جوان و زیبایی با لباس‌فرمِ مرتبِ مدرسه‌موهای​ بود که با حالتی جدی صفحهٔ رابطش را می‌خوان

به غذایش اشاره کرد.

دختر با‌مکث​ کمی خجالت‌سپس​ سر تکان داد.

«آه... بله... آقا.»

«آقا؟ خب...‌مردمی​ فکر کنم از‌می‌گذشتند​ «بچه‌پررو» بهتر باشه.»

سانی سر تکان داد و رفت تا همان نوع رامنِ لیوانی را برای خودش‌رنگارنگ​ بخرد. آب جوش را که در لیوان ریخت، روی صندلی کنار زنِ جوان نشست‌نصب​ — راستش آنجا فقط دو صندلی بود — و به بیرونِ پنجره نگاه کرد.

او خونسرد بود، اما انگار دختر‌گذاشت​ معذب شده بود. پس از چند‌صدا​ لحظه سکوت، دختر با لحنی خجالتی پرسید:

«می‌تونم بپرسم،‌مشتریانِ​ آقا... شما‌داخل​ یه بیدارشده‌اید؟»

سانی نگاهی به او انداخت،‌می‌گذشتند​ بعد درِ لیوانِ بخارکردهٔ رامن را‌اندامِ​ باز کرد و چاپستیک‌هایش را برداشت.

«اوه؟ آره.»

از بوی تندِ آن لذت برد،‌گذاشت​ بعد مقدار زیادی نودل را هورت کشید‌درآمد​ و با لذتی آشکار آن‌ها را جوید.

«واو، دروغ‌مشتریانِ​ نمی‌گفتی. این‌داخل​ یکی واقعاً خوشمزه‌ست.»

دختر نگاهِ عجیبی به‌پارک​ او کرد و بعد‌دزدانه‌ای​ ناگهان با لحنی مردد پرسید:

«ببخشید، اما...‌هنوزم​ من شما‌برخاست​ رو می‌شناسم؟»

سانی به او نگاه‌سپس​ کرد و برای چند‌بالای​ لحظهٔ طولانی ساکت ماند.

بعد، آرام سر تکان داد.

«نه... نه، فکر نمی‌کنم بشناسی. یعنی، چرا باید بشناسی؟‌جوان​ من راستش آدمِ خیلی به‌یادماندنی‌ای هستم. بعید می‌دونم کسی‌موهای​ به این راحتی دیدنم رو فراموش کنه. تو شرایطِ عادی.»

دختر که از روی‌برخاست​ خجالت نگاهش را دزدید،‌زباله​ سانی شانه بالا انداخت.

«چرا می‌پرسی؟»

دختر سر تکان داد.

«نه، فقط قیافه‌تون آشناست،‌پارک​ آقا. حتماً شما رو‌دزدانه‌ای​ با کسِ دیگه‌ای اشتباه گرفتم.»

سانی یکی دو ثانیهٔ‌برخاست​ دیگر او را برانداز‌زباله​ کرد، بعد رویش را برگرداند.

«نگران نباش. به دل نمی‌گیرم.»

به خوردنِ غذایش ادامه داد و زنِ‌لحظه‌ای​ جوان هم غذایش را تمام کرد. مدتی‌بالای​ دیگر حرفی نزدند، اما بعد سانی ناگهان پرسید:

«بچهٔ همین‌جایی،‌مردمی​ تو پایتختِ‌پارک​ محاصرهٔ ربعِ شمالی؟»

دختر با‌هنوزم​ تعجب به‌برخاست​ او نگاه کرد.

«امم... آره؟ هرچند به‌زودی اسباب‌کشی می‌کنیم. پدرم برای حکومت کار‌آهنگی​ می‌کنه. برای همین، با این اوضاعی که پیش اومده، دارن‌خیره​ می‌فرستنش به یه پستِ جدید. چند ماهِ دیگه از اینجا می‌ریم.»

سانی آهی کشید.

«آه. می‌فهمم. راستش،‌کنارِ​ منم به‌زودی می‌خوام برم‌نگاه‌های​ به یه سفرِ طولانی.»

لبخندی زد و چاپستیک‌هایش را‌فنجانِ​ زمین گذاشت، بعد با لحنی که‌آن‌سوی​ به‌طرز عجیبی حسرت‌بار بود اضافه کرد:

«...چون خیلی از خونه دورم.»

سانی چند لحظه ساکت‌داخل​ ماند، بعد سر تکان‌مکث​ داد و بلند شد.

«خب، به‌هرحال. ممنون بابت‌پارک​ پیشنهادت. مطمئن باش وقتی دوباره‌جوان​ همدیگه رو دیدیم، جبران می‌کنم.»

زنِ جوان‌هنوزم​ با گیجی به‌فنجانِ​ او نگاه کرد.

و در همان حال، مارِ تاریکی‌گذاشت​ بی‌آنکه کسی متوجه شود، از سایهٔ‌صدا​ دختر به سایهٔ مردِ جوان خزید.

هم‌زمان، سایهٔ مردِ جوان دو نیم شد. یکی چسبیده به او‌گشود​ ماند، در حالی که دیگری روی زمین سُر خورد، لحظه‌ای درنگ کرد‌بی‌اعتنا​ و در سایهٔ دختر پنهان شد تا جای مارِ تاریک را بگیرد.

سانی در سکوت‌کنارِ​ با سایهٔ شاد خداحافظی‌نگاه‌های​ کرد و لبخند زد.

«مراقب خودت باش، رین. می‌بینمت.»

با این‌مکث​ حرف، به‌سپس​ سمتِ در رفت.

رین که جا خورده‌داخل​ بود، از جایش بلند‌مکث​ شد و صدا زد:

«صبر کن... آقا؟‌کنارِ​ شما اسمِ من‌بی‌اختیار​ رو از کجا می‌دونید؟»

اما بیدارشدهٔ عجیب دیگر رفته بود. زنگوله‌ای که بالای‌انداخت​ در آویزان بود صدایی نداد، با این حال مردِ جوان‌می‌کرد​ هیچ‌کجا به چشم نمی‌خورد. انگار اصلاً از اول آنجا نبود.

چیزی نمانده بود جز‌سپس​ یک لیوانِ خالیِ نودل و‌نصب​ حسی ماندگار از آشناییِ غیرقابل‌توضیح.

و یادِ‌مشتریانِ​ زندهٔ اولین‌داخل​ دیدارِ عجیبشان.

...سانی چند صد متر دورتر‌می‌گذشتند​ از سایه‌ها بیرون آمد، نگاهی‌می‌انداختند​ به بالا انداخت و آهی کشید.

وقتِ رفتن بود.

برفِ سفید آرام‌کرد​ از آسمانِ خاکستری‌گذاشت​ و تنها می‌بارید.

[پایانِ بخشِ سوم: چاهِ آرزوها.]

[پایانِ جلدِ هفتم: مقبرهٔ آریل.]

قبلی

بعدی

ناولها | novelha.net