---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 603: باغ‌وحشِ هیولاها • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 603: باغ‌وحشِ هیولاها

0

سانی کمی به باغ‌وحشِ هیولاها خیره ماند تا به این واقعیت عادت کند که حالا بینایی‌اش هم‌روی​ فرق کرده است. انگار چشمانش بسیار تیزتر شده بودند و به‌طور طبیعی در تاریکیِ مطلق می‌دیدند — نه‌محدود​ اینکه این ویژگی از سوی سرشتش به او داده شده باشد — اما در تشخیصِ رنگ‌ها مشکل داشتند.

دنیا اساساً سیاه و سفید بود، یا بهتر است گفت از طیف‌های مختلفِ خاکستری تشکیل می‌شد؛ شبیهِ زمانی که‌رسد​ دنیا را از درونِ سایه‌ها می‌دید. حسِ بویایی‌اش هم تقویت شده بود و ذهنش را زیرِ بهمنی از اطلاعاتِ‌نمی‌مکید​ تازه غرق می‌کرد. تمرکز روی هر چیزی سخت بود، چه رسد به اینکه از این اوضاعِ آشفته سر در بیاورد.

«بی‌خیال. فقط‌نیش‌هایش​ باید از‌نرمِ​ اینجا برم بیرون.»

درست مثل معبدِ شب، قفس حسِ سایه‌اش را‌داخلِ​ محدود می‌کرد. با این حال، این یکی جوهرِ‌خشمگینی​ سایه‌اش را نمی‌مکید، که غافلگیریِ خوشایندی به حساب می‌آمد.

اما شادیِ سانی دوامی نداشت.

تا خواست با گامِ سایه از آنجا دور شود، فهمید که نمی‌تواند‌تازه​ از میانِ میله‌های آهنی تلپورت کند. از آن بدتر، حتی سایه‌هایش هم‌فقط​ نمی‌توانستند از میانِ آن‌ها سُر بخورند؛ انگار مانعی نامرئی راهشان را می‌بست.

سانی دندان‌قروچه‌ای کرد و با فرو رفتنِ نیش‌هایش در گوشتِ نرمِ داخلِ دهانش، دردِ شدیدی‌خارج​ حس کرد. خواست ناسزا بگوید، اما در عوض غرشِ خشمگینی از گلویش خارج شد. پس‌زانو​ از آن، مدتی بی‌حرکت ماند و با خشمی تاریک به دیگر زندانیانِ سیاه‌چال خیره شد.

«لعنت به همه‌چیز.»

سرانجام، سر تکان داد و با ناشی‌گری کفِ قفس زانو زد و میله‌های‌تازه​ آهنی را با هر چهار دستش گرفت. حرکت دادنِ دو برابرِ دست‌هایی که‌باید​ پیش‌تر داشت کمی چالش‌برانگیز بود، اما پس از چند بار تلاش از پسش برآمد.

«باشه. راه‌های دیگه‌ای هم هست...‌حسِ​ اگه لازم باشه، کلِ این‌بهمنی​ قفسِ لعنتی رو ذوب می‌کنم.»

یک دستش را از‌نرمِ​ میانِ میله‌ها بیرون برد و‌ناسزا​ نگاهِ بی‌رحم را احضار کرد.

و بعد... هیچ اتفاقی نیفتاد.

تنها تغییری که رخ داد‌می‌دید​ این بود که طوقِ فولادی‌اش‌زیرِ​ برای لحظه‌ای کمی سردتر شد.

سانی اخم کرد. چشمانِ‌می‌دید​ سیاهش تاریک‌تر از پیش‌ذهنش​ شد و دوباره تلاش کرد.

سلاحِ تاریک ظاهر نشد. هیچ مهِ سیاهی دستش‌شدیدی​ را نپوشاند و حس نکرد بخشِ کوچکی از جوهرِ‌بی‌حرکت​ سایه‌اش ناپدید می‌شود تا به خاطره شکلِ فیزیکی بدهد.

سانی که نگران شده بود،‌نیش‌هایش​ ثانیه‌ای درنگ کرد و سپس‌دردِ​ خواست تکهٔ نیمه‌شب را احضار کند.

بارِ دیگر، طوقش‌درونِ​ برای لحظه‌ای سردتر شد‌بویایی‌اش​ و هیچ اتفاقی نیفتاد.

«چی... داره چه اتفاقی می‌افته...»

سانی یکی پس از دیگری سعی کرد تمامِ خاطره‌هایش را ظاهر کند، اما‌خشمگینی​ نتیجه همان بود. خاطره‌هایش ظاهر نمی‌شدند و حتی یک جرقه از نورِ اثیری در‌داد​ تاریکیِ سیاه‌چال روشن نشد. تقریباً... انگار همه از بین رفته بودند. دزدیده شده بودند.

حتی نقابِ بافنده...

با وحشت و شتاب‌زده رون‌ها را احضار‌بویایی‌اش​ کرد، به این امید که ببیند اشتباه‌غرق​ می‌کند و فهرستِ خاطره‌هایش خالی نشده است.

«نه، نه، نه، نه، نه!»

اما...

رون‌های درخشانِ آشنا ظاهر نشدند.‌نیش‌هایش​ در هوای روبه‌رویش هیچ‌چیز نبود،‌دردِ​ جز خلأیی سرد و تاریک.

«صبر کن... چی؟»

سانی بارها و بارها رون‌ها را‌بویایی‌اش​ فراخواند، اما به شکلی توضیح‌ناپذیر ناپدید شده‌غرق​ بودند. طوقش حالا مثل یخ سرد بود.

«امکان نداره!»

تقریباً انگار...

انگار ارتباطش‌زمانی​ به‌کلی با طلسم‌می‌دید​ قطع شده بود.

با درکِ این واقعیت، سانی سنگین‌بویایی‌اش​ به میله‌های قفس تکیه داد و‌تازه​ مدتی کاملاً مبهوت و بی‌حرکت ماند.

این دیگه‌نیش‌هایش​ چه جور‌نرمِ​ کابوسی بود؟

اصلاً چطور ممکن‌فرو​ بود ارتباط با‌گوشتِ​ طلسم قطع بشه؟

طلسم! طلسم بود،‌درونِ​ لعنتی! طلسمِ ترسناک‌حسِ​ و قادرِ مطلق!

کی می‌تونست‌درونِ​ یه بیدارشده رو‌حسِ​ ازش جدا کنه؟

حتی نمی‌توانست‌نیش‌هایش​ واردِ دریای‌نرمِ​ روحش شود...

ابعاد و گستردگیِ این دگرگونیِ عظیم اصلاً در ذهنش نمی‌گنجید. سانی آن‌قدر با طلسم زندگی‌غرشِ​ کرده بود که تقریباً یادش نمی‌آمد وجود داشتن بدونِ آن چه حسی دارد. انگار بخشِ‌داد​ جدایی‌ناپذیری از وجودش ناگهان گرفته شده بود و او را تهی و ناقص رها کرده بود.

نمی‌فهمم...

...هنوز داشت سعی می‌کرد با این واقعیتِ تازه کنار بیاید که ناگهان صدای قدم‌های سنگینی در سیاه‌چالِ مخوف پیچید. سانی‌اوضاعِ​ سرش را بلند کرد و مردی غول‌پیکر را دید که بینِ قفس‌های آویزان قدم می‌زد؛ از هیکلِ قدرتمندش حسِ قدرتی عظیم‌حساب​ و سنگین ساطع می‌شد. مرد زرهِ چرمیِ کهنه‌ای به تن داشت با ردای سرخِ پاره‌پاره‌ای که لبه‌هایش نخ‌نما و دریده بود.

پشتش تیغه‌ای خمیده و وحشیانه آویزان بود، آن‌قدر پهن و‌بگوید​ سنگین که می‌توانست هر پلیدی را به دو نیم کند‌دیگر​ و روی کمربندش، زنجیرهای سنگینی با هر قدم جرینگ‌جرینگ می‌کرد.

چهرهٔ غول زیرِ کلاهِ ردا پنهان بود،‌نرمِ​ اما سانی نیازی نداشت آن را ببیند‌عوض​ تا بداند دارد به یک عروج‌یافته نگاه می‌کند.

و آن عروج‌یافته‌درونِ​ داشت مستقیم به‌حسِ​ سمتِ قفسِ او می‌آمد.

الان فرصتِ منه!‌سایه‌ها​ ولی، خب... دقیقاً‌بویایی‌اش​ برای چه کاری؟

سانی به کالبدِ هیولاییِ تازه‌اش عادت نداشت و‌شدیدی​ از تواناییِ احضارِ خاطره‌ها محروم بود. بی‌سلاح و بی‌دفاع‌بی‌حرکت​ بود. حتی نمی‌دانست سرشتش هنوز کار می‌کند یا نه.

قرار بود چه کار کند؟ سعی کند با‌داخلِ​ مشت‌های خالی... یا چنگال، یا هر چیزِ دیگری... با‌گلویش​ استادی بجنگد، یا صبر کند و ببیند چه می‌شود؟

در نهایت،‌زمانی​ بخشِ محتاطِ‌سایه‌ها​ ذهنش پیروز شد.

سانی در سکوت خیره ماند؛ مردِ سرخ‌پوش به‌ذهنش​ قفس نزدیک شد، نگاهی به او انداخت و بعد‌چیزی​ به شکلی میله‌های آهنی را بی‌هیچ ردی ناپدید کرد.

یک لحظه آنجا بودند‌نرمِ​ و لحظهٔ بعد غیبشان زد‌ناسزا​ و سانی نقشِ زمین شد.

غول بی‌رحمانه مشتِ عظیمش را به سرِ سانی کوبید‌دهانش​ و پیش از آنکه فرصت کند گیجی را از‌خارج​ سر بپراند، زنجیری کلفت به قلاده‌اش بسته شده بود.

سپس، سانی را به سمتی کشیدند؛‌حسِ​ روی کفِ کثیف کشیده می‌شد و‌اطلاعاتِ​ قلاده با درد در گردنش فرو می‌رفت.

طولی نکشید که نورِ درخشانِ خورشید ناگهان چشمش را زد. دردِ تندی در چشمانِ سیاهش‌تمرکز​ پیچید و لحظه‌ای بعد، سانی را بی‌رحمانه روی زمین پرت کردند و با حالتی بی‌قواره‌مثل​ نقشِ زمین شد. هنوز جایی را نمی‌دید که حس کرد زنجیر را از قلاده‌اش باز کردند.

آرام‌آرام چشمانش به نور عادت کرد و با‌شدیدی​ اینکه دیدش به خوبیِ تاریکی نبود، سانی توانست ببیند‌بی‌حرکت​ که روی کفِ سنگیِ میدانِ نبردِ مدوری افتاده است.

دورتادورش ردیف‌های سکو بالا رفته بود که از سنگِ سفیدِ خالص تراشیده شده بودند تا آمفی‌تئاتری پهناور را شکل دهند.‌بی‌حرکت​ تماشاخانه شلوغ نبود، اما با این حال انسان‌های زیادی در آن نشسته بودند و با شادی و هیجان به او‌دست‌هایی​ نگاه می‌کردند. تونیک‌های ساده و انواعِ دیگری از جامه‌های کهن به تن داشتند که بیشترشان طیفی از رنگِ سرخ بود.

خودِ میدان مثلِ بقیهٔ‌سایه‌ها​ آمفی‌تئاتر سفید نبود... در عوض،‌ذهنش​ آن هم سرخِ کدر بود.

یا بهتر بگویم، شاید زمانی خالص و‌تقویت​ سفید بوده، اما حالا سطحِ سنگی‌اش خونِ زیادی‌تمرکز​ به خود کشیده و تغییرِ رنگ داده بود.

سانی سرش را بلند کرد‌داخلِ​ و دید کمی آن‌طرف‌تر دارند‌بگوید​ زنجیرِ هیولای دیگری را باز می‌کنند.

لرزهٔ سردی‌کرد​ بر ستونِ‌رفتنِ​ فقراتش نشست.

...بله، دوباره برده شده بود.

اما انگار این بار، سرنوشت‌حسِ​ او را به نوعِ بسیار‌بهمنی​ متفاوتی از برده تبدیل کرده بود.

صبر کن... نگو که...

با هلهلهٔ جمعیتِ تماشاگران، هیولای‌نیش‌هایش​ دیگر غرش کرد، چرخید... و‌دردِ​ چشمانِ تشنه‌به‌خونش را به سانی دوخت.

این یه کولوسئومِ لعنتیه!

ناولها | novelha.net