چپتر 1024: سقوطِ فالکون اسکات (۴۲)
0هفتهٔ دومِروی محاصره تمامکاذب شده بود.
چند روز پیش، ابرِ بلعنده نابود شده بود. ترورِ LO49 نیز در همان روز از پای درآمده بود. افرادِ بیشتری تخلیه شده بودند. و همچنان افرادِ بیشتری داشتند تخلیه میشدند.
پایتختِ تحتمحاصره هنوز پابرجامیداد بود، محکم در دستانِ انسانهاخیابانها و تا حدِ زیادی دستنخورده.
سانی در دفتری آشنا در مجتمعِ دولتیِ زیرزمینی بود — همان دفتری کهخوبی پیش از شروعِ محاصره با بقیهٔ افسرانِ نامنظم در آن دیدار کرده بود. دفترسرانجام تقریباً همانطور بود و تنها تصویری که روی پنجرهٔ کاذب میافتاد تغییر کرده بود.
هنوز نمای شهر را نشان میداد، با این تفاوتنشان که حالا افرادِ کمتری در خیابانها بودند. کولاک همداشت دوباره داشت شدت میگرفت، برای همین دید چندان خوب نبود.
یک صندلیِخیره خالیِ دیگر همواقعاً به چشم میخورد.
در حالِ حاضر تنها سه نفر داخل بودند —خیابانها سانی، جت و وینتر. آن سه نفر برای اتاقِ بزرگخوب کافی نبودند، برای همین اتاق بهطرزِ دردناکی خالی حس میشد.
چشمانِ وینتر پشتِ عینکِ آفتابیاش پنهان بود. این اولین باری بوداون که سانی او را پس از روزِ نبرد با ابرِ بلعندهببیند میدید... مدتی تردید کرد و بعد خودش را مجبور کرد تا بگوید:
«دیل، اون... آدمِ خوبی بود.»
وینتر سرش را کمی چرخاند و مدتیببیند به او خیره ماند. احتمالاً. سانی واقعاًکشید نمیتوانست ببیند او دارد به کجا نگاه میکند.
سرانجام، وینتر آهی کشید و کوتاه ساعدش راکمتری لمس کرد، جایی که لبهٔ یک خالکوبی ازهمین زیرِ آستینِ بالازدهٔ لباسِ چسبانش بیرون زده بود.
«طوری نیست. میدونستم اون احمقکرد بالاخره خودش رو به کشتندیل میده. میدونی، اولش شش نفر بودیم.»
کمی ساکتروی شد و بعدمیافتاد سر تکان داد.
«تو آکادمی. بعدش، بعد از کابوسِ دوم فقط دو نفرموننگاه موندن و الان فقط منم. احتمالاً منم بهزودی میمیرم. باخالکوبی این حال پشیمون نیستم، تا وقتی که برای هدفِ خوبی باشه.»
صدایش مثلِ همیشه بیخیال بهاین نظر میرسید، اما سانی میتوانست کمیدوباره فشار را در آن حس کند.
«متأسفم.»
وینتر لبخند زد.
«اگه واقعاً متأسفی، اهریمنِ کوچولو، حواست باشه زنده بمونی. تو برایمیکند مردن خیلی جوون و بامزهای. دروگر، تو هم همینطور... منظورم اینه که،بالازدهٔ تو هم سعی کن زنده بمونی. نه اینکه جوون و بامزه باشی...»
استاد جت خندید.
«خب، اگه اصرار داری،تردید باید سعیم رو بکنم.مجبور هرچند ممکنه کمی دردسرساز بشه.»
چند لحظه ساکت ماندند و از فضای آرام لذت بردند. هر سه درحالا چند روزِ گذشته با استراحتِ بسیار کمی بینِ شیفتهای نبرد جنگیده بودند، براینبود همین این جلسه اگر هیچچیزِ دیگری هم نبود، دستکم کمی حکمِ استراحت را داشت.
دروگرِ روح آهیماند کشید و نگاهینمیتوانست به دیتاپدش انداخت.
«شما رو در جریانِ وضعیتِ فعلی میذارم. بیشترِ اطلاعات به رابطهاتون ارسال شده، پس بعداً یه نگاهی بهش بندازین. چیزاینبود مهم اینه که... دیوار هنوز دووم آورده، اما بهزور. همونطور که حتماً میدونین، سه شکاف تبدیل به پنج تا شده.چشمانِ با این حال، فرماندهیِ ارتش انتظار داره که کنترلِ سدِ دفاعی رو از دست ندیم، مگه اینکه اتفاقِ فاجعهباری بیفته.»
وینتر دستش رامدتی بالا برد وبعد حرفش را قطع کرد.
«حرف زدن در موردش چه فایدهای داره؟ بیاین بریم سراغِ اصلِ مطلب. اهدافِ دارای اولویت... هی، کارِدوباره دو تا از پنج تا تموم شده. سانی ترور رو کشت و تو، سانی و ولگرد هم کارِداخل مامان و بابای گلهٔ ابرِ بلعنده رو تموم کردین. این خبرِ محشریه. اما اون سه تای دیگه چی؟»
استاد جت کمی مکث کرد.
«راستش، برای همین امروز صداتون کردم. به نظر میرسه قلبِ تاریکی ناپدید شده، برای همین هنوز لازم نیست نگرانش باشیم. شاید اون... چیز...دیگر قبل از اینکه عقبنشینی کنیم به فالکون اسکات نرسه. از طرفِ دیگه، جالوت قرار بود دیروز پیداش بشه. با این حال، اخیراً بهباری هر دلیلی خیلی کند حرکت میکنه، برای همین بازهٔ زمانی تغییر کرده. باید انتظار داشته باشیم که اون حرومزادهٔ گنده فردا یا پسفردا برسه.»
سکوتی ناخوشایند در دفترِتردید زیرزمینی حاکم شد. وینترمجبور با سوتی آن را شکست.
«حالا که حرف ازکاذب اتفاقاتِ فاجعهبار شد، ها؟ مطمئنینشان از پسِ یه تایتان برمیایم؟»
دروگرِ روح لحظهای مکث کرد.
«...جوش نزن. من و سانی از پسش برمیایم. قدیس موجِ خون هم قبول کرده در صورتِ نیاز از آب بیرون بیاد و کمک کنه. روی خشکی به اون اندازه قوی نیست،اتاقِ اما یه متعالی در هر حال یه متعالیه. در کل... به نظر میاد اوضاع کاملاً هم ناامیدکننده نیست. ارتشِ اول توی دو هفتهٔ گذشته تلفاتِ سنگینی داده، درسته، اما نه بیشترکمی از چیزی که فرماندهیِ ارتش انتظار داشت. تخلیه هم فقط یه کم از برنامه عقبه. میتونم بگم تا وقتی تایریس جانورِ زمستان رو عقب نگه داره، شانسِ واقعی برای موفقیت داریم.»
سانی در جایش جابهجا شد.
«راستی، حالش چطوره؟»
استاد جت نگاهی طولانی به اونمیتوانست انداخت و پیش از پاسخ دادنسرانجام فکر کرد. صدایش کمی حسرتبار بود:
«خب... مدِ آسمان حالش خوبه. پرِ سفید توی نبرد با ابرِ بلعنده آدمهای زیادی رو از دست داد، اما شوهر وصندلیِ خانوادهٔ درجهیکش زنده موندن... متأسفانه روان تا چند هفتهٔ دیگه از کار افتادهست. از قضا، خاندانِ شب هم همون روز بیدارشدگانِعینکِ زیادی رو از دست داد. نیروهای خاندانهای بزرگ اینجا تحلیل رفتن، اما هنوز هم زهرِ خودشون رو میریزن. مهرههای سنگینشون همه زندهن.»
سانی آهِ آسودگی کشید. تا حدودی نگرانِخودش قدیس تایریس و استاد روان بود... شنیدنِسرش اینکه حالِ هر دویشان خوب است خوشحالکننده بود.
دروگرِ روح خمیازه کشید، سپسمیافتاد دیتاپدش را روی میز گذاشتمیداد و نگاهی معنادار به او انداخت.
«اما برگردیم بهماند جالوت. اون پروژهتنمیتوانست چطور پیش میره؟»
یکی دوشهر لحظه بهمیداد او خیره ماند.
«بستگی داره. اونمدتی خاطرههایی که خواستهبعد بودم رو گرفتی؟»
جت چهره در هم کشید.
«...نه. خفتههای زیادی هستن که باید مسلح بشن، و هر شیفت با مرگِ آدمهایی کهکوتاه خاطرهها رو حمل میکنن قبل از اینکه فرصتِ انتقالِ چیزی رو داشته باشن، خاطرههای زیادیمیدونستم از دست میره. تا چند روزِ دیگه میتونم چندتایی بگیرم، اما... احتمالاً اونقدر وقت نداریم.»
سانی آهی کشیدنشان و سپس لبخندِتفاوت تلخی به او زد.
«مشکلی نیست. پروژه تقریباً تموم شده.بعد چندتا خاطرهٔ یدکی به عنوانِ جایگزینِآدمِ اضطراری دارم، فقط ترجیح میدادم هدرشون ندم.»
وینتر نگاهِروی کنجکاوانهای بهکاذب هر دو انداخت.
«شما دوتا دارین رمزی حرف میزنین؟ کدوم پروژه؟ کدومکجا خاطرهها؟ نکنه میخواین توی بازارِ سیاه یه قایق بخرینجایی و با هم به سمتِ غروبِ آفتاب فرار کنین؟»
دروگرِ روح پوزخند زد.
«فقط یه چیزِ کوچیکه که سانی توی اونمجبور ذهنِ مکارش پخته تا مشکلِ تایتانمون رو حلچرخاند کنه. اگه امروز وقتِ آزاد داشتیم بهت میگم.»
به ساعت نگاهیپنجرهٔ انداخت و لبخند ازنمای روی لبش محو شد.
«با این حال... باید بریواقعاً سراغش، سانی. معطل نکن. فرماندهیِنگاه ارتش سابقهٔ تخمینهای اشتباه رو داشته.»
سانی سر تکان داد، برخاست و آخرین نگاه را بهکولاک آن دو زن انداخت. احتمالاً تا زمانِ پیداشدنِ سروکلهٔ جالوتنبود دیگر همدیگر را نمیدیدند... و شاید بعد از آن، دیگر هرگز.
لحظهای ساکتمیدید ماند وتردید سپس لبخند زد.
«راستی، نیازی نیست از بازارِ سیاه قایق بخریم. کرگدنِ من یه وسیلهٔ نقلیهٔ کاملاًکمتری دوزیسته، پس میتونه بیدردسر ما رو از تنگه عبور بده. البته تا وقتی کهخالیِ تو راه چیزی نبلعدش. به هر حال، اگه اتفاقی افتاد... هر دوتون دعوتین، پس...»
با این حرف، چشمکیاحتمالاً زد و با عجلهدارد از دفتر بیرون رفت.
اما همین که سانی بیرون رفت،تفاوت لبخندش محو شد و جایش راداشت به چهرهای غرق در تمرکز داد.
پس همینه...میدید دیگه وقتی برایکرد تلف کردن نیست.