چپتر 1606: عذرخواهیِ دیرهنگام
0درونِ جعبهٔ لاکی، ساعدبندی با حکاکیهای ظریف روی ابریشمِ سیاه افتاده بود. از فلزی نقرهای وبرابرِ سبک ساخته شده و با طرحی شبیه به پرهای درهمتنیده تزئین شده بود. ساعدبند حسی ازواقع قدرتِ مهارشده ساطع میکرد و با همان نگاهِ گذرا هم میشد فهمید چه چیزِ خارقالعادهای است.
با این حال،دردسرساز انگار بیدارشده تل چندانبینظیری تحتتأثیر قرار نگرفته بود.
خب... تا جایی کهگفت سانی به یاد میآورد،میاد او همیشه همینطور بود.
زنِ جواناستاد ابرویی بالایادم انداخت و گفت:
«استاد سانلس. تا جایی کهازش یادم میاد، بهتون سفارش داده بودمنوع یه دست زره برام تهیه کنین.»
سانی لبخند زد.
«حافظهتون عالیه، بانوی من. اما نگران نباشین... این ساعدبند افسونِ نادری داره که بهش اجازه میده باز بشه و به یه زرهِاما کامل و نفوذناپذیر تبدیل بشه، درست همون چیزی که میخواستین بخرین. این روند فقط یه ثانیه طول میکشه و جوهرِ خیلی کمیثانیه مصرف میکنه. هرچند شاید این ویژگی موقعِ یه حملهٔ ناگهانی کمی دردسرساز بشه، اما از طرفی این خاطره رو بهشکلِ بینظیری سازگارپذیر میکنه.»
چشمانِ تل درخشید.
«...فرض میکنم یهقدیس قدیس هم میتونهاستفاده ازش استفاده کنه؟»
سانی سر تکان داد.
«دقیقاً. میتونه با هر نوع موجودِ دگرگونشدهای تا حدودِ پنجاهسفارش برابرِ اندازهٔ یه انسانِ معمولی سازگار بشه. سرعتِ باز شدنِ ساعدبندبانوی همونقدر میمونه. البته مصرفِ جوهر هم به همون نسبت بالا میره.»
همچنان لبخند بر لبیادم داشت، اما در واقع، سانیبودم از درون میخواست گریه کند.
دلیلش این بود که برای ساختِ این ساعدبندِ لعنتی، مقدارِ سرسامآوری آلیاژِ جادویی مصرف کرده بود. ظاهرش کوچک بود، اما برایسرعتِ خریدِ موادِ لازم برای ساختنش باید تجارتخانهٔ درخشان را ورشکست میکرد... تازه اگر کسی پیدا میشد که این مواد را به اوسرسامآوری بفروشد. در نهایت مجبور شده بود برای تکمیلِ سفارش، دوازده جانورِ فاسدشده با پوستههای فلزی را ردیابی کند و از پای درآورد.
این یعنی سانی ضرر نکردهخاطره بود... اما میتوانست بهجایش تمامِدرخشید آن فولادِ متعالی را بفروشد!
دلش خون بود.
در واقع، حتی غصهٔ پولِ آن جعبهٔسفارش لاکیِ گرانقیمت با آسترِ ابریشمی را هم میخوردلبخند که آیکو مجبورش کرده بود برای ساعدبند بخرد.
اما برای هدفِ خوبیه.
سانی باید به خودش یادآوری میکرد که چرا اینهمهچشمانِ به آبوآتش زده بود تا مطمئن شود این خاطرهتکان تا این حد قدرتمند و بادوام از کار درمیآید.
سرانجام رگهای از رضایت در چهرهٔ بیدارشدهیادم تل نمایان شد. چند لحظه خاطره را بررسیبرام کرد و بعد با لحنی کمی گرمتر پرسید:
«البته که افسونهای دیگهشیادم رو هم کامل بررسی کردین.بودم اونا چیان؟ راستی، اسمش چیه؟»
سانی با احتیاطقدیس ساعدبند را برداشت وکنه شروع به توضیح کرد:
«بانوی من، اسمِ این خاطرهٔ متعالیِ ردهٔ ۴ "عذرخواهیِ دیرهنگام"ـه. جدا از افسونِ باز شدن، سه افسونِ دیگه هم داره. اولی دوامِموجودِ فیزیکیش رو بهشدت بالا میبره. دومی به کسی که پوشیدتش، محافظتِ خیلی بیشتری در برابرِ حملاتِ عنصری میده. و در نهایت، افسونِمیخواست سوم که شاید بیشتر از همه براتون جالب باشه؛ این افسون به استادِ خاطره اجازه میده تا اون رو مثل پر سبک کنه.»
در کمالِ ناباوری...انداخت لبخندی روی چهرهٔسانلس جدیِ زنِ جوان نشست.
خب، البته که مینشست. اینمیاد ترکیب از افسونها برای یکدست خاطرهٔ زرهمانند تقریباً بینقص بود.
«عالیه! این دقیقاًقدیس همون چیزیه کهاستفاده پدرم بهش نیاز داره!»
سانی لبخندش رادردسرساز پنهان کرد و ساعدبندبینظیری را در جعبه گذاشت.
سپس، در حالی کهگفت وانمود میکرد فقط ازمیاد روی ادب است، پرسید:
«اوه؟ حالِ قدیس روان چطوره؟»
...در واقع، زنِ جوانِ روبهرویش، بانو تل از خاندانِ پرِدقیقاً سفید بود. او دخترِ قدیس تایریس و استاد روان بود...سازگار هرچند که دومی هم حالا یک متعالی به حساب میآمد.
سانی چند باری در پناهگاهِ نوکتیس و بعدتر در فالکون اسکات با او برخورد کرده بود. اماکنه در کمالِ شرمساری، هرگز نفهمیده بود که این دخترِ گوشهگیر در واقع دخترِ حامیانش است، بیشتر بهمیمونه این دلیل که پدر و مادرش بسیار جوان به نظر میرسیدند. تشخیصِ سنِ بیدارشدگان کارِ پیچیدهای بود.
تازه بعد از آمدنگفت به حصار بود کهمیاد سانی متوجهِ اشتباهش شد.
تل لبخندِ کمرنگی زد.
«حالش خوبه، البته جدا از اینکه یه زرهِتکان متعالیِ خوب نداره... و هنوز هم بهخاطرِ اینکهبرابرِ برخلافِ میلِ مادرم واردِ کابوسِ سوم شد، موردِ غضبه...»
ناگهان ساکت شد.
«صـ... صبر کنین،انداخت چرا دارم ایناسانلس رو به شما میگم؟»
زنِ جوان باسانلس چشمانی گردشده بهبهتون سانی نگاه کرد.
سپس، در کمالِقدیس تعجب، کمی سرخ شدکنه و نگاهش را برگرداند.
«...خب، در هر حال،طرفی پدر و مادرم هر دوچشمانِ خوبن. البته که حسابی مشغولن.»
سانی از واکنشهای او کمیاستاد گیج شده بود، اما درسفارش ذهنش فقط شانهای بالا انداخت.
«جای تعجب نداره.»
خاندانهای میراثدارِ بسیار کمی بودند که دو قدیس رهبریشان میکردند. اعتبارِ خاندانِ پرِدگرگونشدهای سفید از زمانِ تبعیدشان به قطبِ جنوب بسیار بالا رفته بود — ومصرفِ در نتیجه، وظایفشان هم بیشتر شده بود. دیگر هیچکس نمیتوانست آنها را نادیده بگیرد.
سانی لبخند زددردسرساز و با احترامبهشکلِ سر فرود آورد.
«شنیدنش خوشحالکنندهست.بالا براشون بهترینهاگفت رو آرزو میکنم.»
بانوی جوان، تله از خاندانِ پرِ سفید، در نهایت خاطرهٔدقیقاً «عذرخواهیِ دیرهنگام» را خرید و با روحیهای خوب تجارتخانهٔ درخشانسازگار را ترک کرد. آیکو هم با خوشحالی داشت پولها را میشمرد.
و چون سانی میدانست خاطرهای که بابینظیری زحمتِ فراوان ساخته بود به دردِ قدیسمیتونه روان میخورد، او هم حالِ خوبی داشت.
طولی نکشید که عصر فرارسید. مشتریانِ بیشتری به تجارتخانهٔ درخشان سر زدند تا پس از یک روزِکنین کاریِ طولانی، با چای و تنقلات خستگی در کنند. جمعیتِ عصرگاهی پراکنده شد و خورشید در پسِکامل افق ناپدید گشت. مهتاب و تاریکی خیابانهای حصار را در بر گرفت و شهر رفتهرفته ساکتتر شد.
آیکو رفت وسانلس سانی را دربهتون کلبهٔ خالی تنها گذاشت.
سالنِ غذاخوری را تمیز کردازش و بعد به ایوان رفتدقیقاً تا کمی هوای تازه بخورد.
سانی با نگاه به شهرِ پررونقِبهشکلِ اطرافش که پر از آدمهای بیشمارمیکنم بود... بهطرزِ دردناکی احساسِ تنهایی کرد.
مخصوصاً امروز، بیاختیارانداخت این تنهایی را بایادم تمامِ وجود حس میکرد.
سانی مدتی در ایوان ماندمیاد و حرکتِ آرامِ ماهِ رنگپریده رازره در پهنهٔ آسمانِ پرستاره تماشا کرد.
سپس، آهیمیکنم کشید ومیتونه به داخل رفت.
«آشپزخونه رو تمیز میکنم،طرفی بعد میرم میخوابم. بقیهٔ کاراچشمانِ میتونه تا فردا صبر کنه.»
امروز بهطرزِ عجیبی پرماجرا بود.
مشغولِ شستنِ ظرفهای آشپزخانه بود که زنگولهٔ نقرهای ناگهان دوبارهدست به صدا درآمد. سانی که از پیداشدنِ یک مشتریِ دیروقتنگران جا خورده بود، ابرویی بالا انداخت و به سالنِ غذاخوری رفت.
«ببخشید، امامیکنم دیگه داریممیتونه تعطیل میکنیم...»
حرف روی لبانش خشکید.
آنجا، روبهرویش، زنِ جوان و ظریفی با ردایی به رنگِسفارش موجِ دریا ایستاده بود. موهایش همچون آبشاری از طلای رنگپریدهعالیه بود و چشمانش... پشتِ نواری از پارچهٔ آبی پنهان شده بود.
با وجودِ چشمبندی که چشمانشمیاد را میپوشاند، زیباییِ اثیری ودست ماوراییِ زنِ جوان نفسگیر بود.
لحظهای درنگ کرد،قدیس سپس سرش را بهکنه سمتِ صدای سانی چرخاند.
«اوه... ببخشید.ناگهانی پس فکر کنمخاطره کمی دیر رسیدم.»
سانی ساکت ماندانداخت و سعی کرد بریادم بهتِ خود غلبه کند.
«اون... اون اینجا چیکار میکنه؟»
احساساتش را پس زدمیتونه و لبخندِ مؤدبانهٔ یک مغازهدارِداد متواضع را بر لب نشاند.
«نه، نه. مشکلیدردسرساز نیست. چی میخواستین؟بهشکلِ سریع آمادهش میکنم.»
زنِ جوان سرش راگفت کمی کج کرد ومیاد سپس با تردید گفت:
«اسمِ من...»
سانی حرفش را قطع کردازش و سعی کرد احترام ودقیقاً تکریمِ مناسبی در صدایش بگنجاند:
«میدونم شما کی هستین، بانو سرودِ سقوطکردگان. کی توچشمانِ حصار شما رو نمیشناسه؟ من صاحبِ تجارتخانهٔ درخشان هستم... میتونینداد من رو استاد سانلس صدا کنین. دیدنِ شما مایهٔ افتخاره.»
کاسی آهی کشیدانداخت و سپس کوتاه سریادم تکان داد. سرانجام گفت:
«...شنیدم که میتونینسانلس خاطرههای کمیاب جوربهتون کنین. یا بسازینشون.»
سانی لحظهای خشکش زد.
«آها.»
حتماً یکی از آتشبانان او را به کاسی معرفی کرده بود.داده و با شناختی که از کاسی داشت، حتماً زمانِ زیادی نبرده بودنگران تا بفهمد صاحبِ تجارتخانهٔ درخشان فقط خاطره نمیفروشد، بلکه آنها را میسازد.
اما چرا باید پیشِیادم او میآمد؟ تمامِ افسونگرانِداده خاندانِ دلاوری در اختیارش بودند.
سانی نفسِ عمیقی کشید.
«بانوی من، مایلیندردسرساز سفارشِ ساختِ یهبهشکلِ خاطره رو بدین؟»
کاسی دوباره سر تکان داد.
«یهجورایی.»
سانی لبخندمیکنم زد. حالا درازش قلمروِ آشنایی بود.
«عالیه! مطمئنم که از خدماتِ من ناامید نمیشین. همینچشمانِ امروز، یکی از اعضای خاندانِ نامدارِ پرِ سفید یه خاطرهداد از موجودیِ ما خرید. از کیفیتش هم بینهایت راضی بود.»
کاسی لبخند زد، سپسگفت کمی جابهجا شد، انگار کهبهتون دارد به اطراف نگاه میکند.
«شنیدنش خوشحالکنندهست. خاطرهای کهیادم میخوام برام بسازین بایدداده بالاترین کیفیت رو داشته باشه.»
چند لحظه درنگ کرد،میتونه سپس رو به سانی چرخیدداد و با لحنی خنثی افزود:
«اوه، راستی...»
لبخندش کمی لرزید.
«...تولدت مبارک.»