---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 655: کابوس • ⏱ 9 دقیقه

چپتر 655: کابوس

0

سانی آهی کشید، چشمانش‌سم‌ها​ را بست و در‌ساخته​ دریای روح شیرجه زد.

پهنهٔ آرام و تاریکِ روحش مثل همیشه بود. آبِ سیاه راکد و بی‌صدا بود و تصویرِ‌قدم​ سه خورشیدِ تاریک را که در قالبِ مثلثی کاملاً متساوی در بالا پدیدار بودند، بازتاب می‌داد.‌برای​ تنها تفاوت با گذشته، ردیفِ سایه‌های بی‌حرکت بود؛ حالا پر از قربانیانِ بی‌شمارِ کولوسئومِ سرخ شده بودند.

با اینکه بدنِ سانی‌نفوذناپذیرِ​ حالا بسیار فرق کرده‌رقابت​ بود، روحش دست‌نخورده باقی ماند.

رفت و میانِ‌رقابت​ سه هستهٔ سایه ایستاد‌شوکِ​ و کابوس را فراخواند.

اسبِ سیاه و زیبایی از دلِ گردبادی از شعله‌های تاریک در برابرش بیرون آمد و ایستاد. سم‌های الماس‌گونه‌اش موج‌هایی‌درد​ در آبِ خاموش می‌انداخت. سایه درست همان‌طور بود که به یاد می‌آورد؛ بلندقامت و رعنا، با پوششی مشکی و براق‌روی​ و عضلاتی کشیده که زیرِ پوستش می‌غلتیدند. یالش بلند و پرپشت بود و در چشمانِ تاریکش شعله‌های زرشکیِ ترسناکی می‌درخشید.

مرکب دو شاخِ بلند و دهانی پر از دندان‌های نیشِ تیز داشت که به دهانِ گرگ می‌مانست. شاخ‌ها،‌دستش​ نیش‌ها و سم‌ها همگی از فلزِ سیاه و عجیبی ساخته شده بودند که انگار می‌توانست با عقیقِ نفوذناپذیرِ ردایِ‌زندگیِ​ جهانِ زیرین رقابت کند. سانی با به یاد آوردنِ درد و شوکِ ناشی از ضربه و گازِ آن‌ها لرزید.

به‌محضِ پدیدار شدنِ کابوس، حس کرد ترسی در ذهنش نجوا‌آوردنِ​ می‌کند. سانی که به‌طرز عجیبی مضطرب بود، یک قدم جلو‌کرد​ رفت، دستش را بالا آورد و روی پوزهٔ اسب زد.

«سلام. ما...‌زیرین​ دوباره همدیگه رو‌آوردنِ​ دیدیم، رفیقِ قدیمی...»

کابوس واقعاً رفیقِ قدیمی‌اش بود... دست‌کم برای آن بخش از وجودش که روزِ آخرِ زندگیِ سرورِ سایه و آخرین سواریِ هیجان‌انگیزشان‌ناشی​ را دوباره تجربه کرده بود. اما همان‌طور که سانی حالا آدمِ دیگری شده بود، این سایهٔ زیبا هم تغییر کرده بود.‌سلام​ جنون از چشمانِ زرشکیِ اسب رخت بربسته بود و بارِ صدها سال اندوه و تنهایی نیز از دوشش برداشته شده بود.

انگار مرکبِ سیاه حالا دوباره متولد شده‌به‌محضِ​ بود؛ هنوز همان موجود بود، اما به‌نوعی‌به‌طرز​ با تاریکیِ تطهیرکنندهٔ مرگ جانی تازه گرفته بود.

سانی که پوزه‌اش را نوازش کرد، کابوس سرش را به دستِ پینه‌بستهٔ او فشرد و‌گازِ​ با حالتی محو و دور از آشنایی به اربابش نگاه کرد. درخششِ زرشکیِ چشمانش با‌آورد​ شدتی تازه شعله‌ور شد و مرکبِ سیاه شیههٔ آرامی کشید که پر از محبتی خاموش بود.

سانی با رضایت رون‌ها را احضار کرد‌شوکِ​ و نگاهی به آن‌ها انداخت؛ کنجکاو بود‌شدنِ​ ببیند سایهٔ تازه‌اش دقیقاً چه قابلیت‌هایی دارد.

خواند:

سایه: [کابوس].

رتبهٔ سایه: بیدارشده.

طبقهٔ سایه: ترور.

توصیفِ سایه: [گمشده از نورِ خائن، این مرکبِ زیبا را در اعماقِ رؤیایی هولناک رام کرد. این دو سایه در کابوس‌های بی‌شماری جنگیدند و همه را در هم شکستند؛ هیچ‌کدام حاضر به تسلیم نبودند، پس در نهایت، کابوس‌ها تسلیم شدند.]

سانی آهی کشید.

«بازم از این چرت‌وپرتای‌کند​ خیانت‌کارانه. حداقل این دفعه‌ناشی​ طلسم علنی مسخره‌م نکرد.»

هنوز توصیفِ نیش‌دارِ‌نیش‌ها​ رقصِ سایه را‌فلزِ​ به یاد داشت...

سانی با دلسردی سر تکان داد،‌لرزید​ جای زخمِ وحشتناکِ روی گردنش را مالید‌می‌کند​ و دوباره توجهش را به رون‌ها داد.

صفت‌های سایه: [تیزرو]، [مرکبِ تاریک]، [سرورِ هراس]، [رؤیاگرد].

توصیفِ صفتِ [تیزرو]: «این سایه به‌طرز ویژه‌ای سریع و مقاوم است.»

توصیفِ صفتِ [مرکبِ تاریک]: «این اسبِ تاریک برای این ساخته شده که مرکبِ یک جنگجوی سایه باشد و سوارش را در نبرد همراهی کند. درنده و وفادار است و ترسی نمی‌شناسد. سرعت، قدرت و مقاومتش در محاصرهٔ تاریکی و سایه‌ها افزایش می‌یابد.»

توصیفِ صفتِ [سرورِ هراس]: «هرچه بیشتر از این سایه بترسند، قدرتش بیشتر می‌شود.»

توصیفِ صفتِ [رؤیاگرد]: «این سایه می‌تواند در میانِ رؤیاها سفر کند.»

سانی با چهره‌ای‌نیش‌ها​ متفکرانه به مرکبِ‌فلزِ​ سیاه خیره شد.

«عجب...»

پس کابوس به‌طرز باورنکردنی سریع و مقاوم بود. اسبِ جنگی هم بود که پرورش یافته بود تا بدون تردید یا ترس‌ترسی​ به دلِ نبرد بزند. از این‌ها گذشته، دو صفتِ غیرفعال داشت که هر دو سرعت، قدرت و مقاومتش را افزایش می‌دادند؛‌دست‌کم​ یکی زمانی که مرکب و سوارش در محاصرهٔ سایه‌ها بودند، و دیگری زمانی که مرکب در دلِ دشمنانشان رعب و وحشت می‌انداخت.

این... ترکیبِ موذیانه و ترسناکی بود. به‌خصوص چون یکی از اثرها دیگری را تغذیه می‌کرد و چرخه‌ای‌ذهنش​ باطل می‌ساخت. شاید سانی تنها به این دلیل از نبرد با ترور جان به در برده بود‌قدیمی​ که در یک نقطه، ذهنِ شکنجه‌شده‌اش آن‌قدر در هم شکسته بود که دیگر نمی‌توانست ترسی حس کند.

یک ترور از رتبهٔ بیدارشده همین‌طوری هم موجودِ‌ساخته​ فوق‌العاده قدرتمندی بود، و حالا با اضافه شدنِ دو‌کند​ تقویت‌کنندهٔ غیرفعال به این ترکیب... لرزه بر اندامش افتاد.

«ترسناکه...»

و بعد صفتِ آخر بود:‌ردایِ​ [رؤیاگرد]. سانی حتی نمی‌دانست دربارهٔ‌آوردنِ​ این یکی چه فکری بکند.

«بعداً به قضیهٔ نفوذ به خوابِ بقیه رسیدگی می‌کنیم...‌ضربه​ باحال نمی‌شه یه روز بپرم تو ذهنِ موردرت و همون‌می‌کند​ آشی رو که برای بقیه می‌پزه، به خوردِ خودش بدم؟»

سانی با پوزخندی تاریک، آهسته نفسش را بیرون داد و به‌عقیقِ​ خواندنِ رون‌ها ادامه داد. صفت‌ها بی‌شک بسیار مهم بودند... به‌ویژه صفت‌های بی‌نظیری‌گازِ​ مثلِ آنچه کابوس در اختیار داشت. اما توان‌ها بیشترین اهمیت را داشتند...

توان‌های سایه: [سایهٔ روان]، [ردای ترس]، [کابوس]، [نفرینِ رؤیا].

توصیفِ توانِ [سایهٔ روان]: «این مرکب می‌تواند در سایه‌ها شیرجه بزند و با سرعتی باورنکردنی در آن‌ها حرکت کند.»

سانی لبخند زد.

آه... پس در اصل، مثلِ گامِ سایه‌زیرین​ می‌مونه بدونِ بخشِ تله‌پورتش. بازم خیلی مفیده‌ضربه​ و با توانِ خودم عالی کار می‌کنه.

با روحیه‌ای‌زیرین​ بهتر، دوباره به‌آوردنِ​ رون‌ها رو کرد:

توصیفِ توانِ [ردای ترس]: «این سایه قادر است حملهٔ ذهنیِ پیوسته‌ای در اطرافِ خود وارد کند که دشمنانش را به ترسی فلج‌کننده مبتلا می‌سازد.»

سانی بی‌اختیار سوت زد.

این... این دیگه... عجب چیزیه!

تواناییِ ساطع کردنِ هالهٔ وحشت به‌خودی‌خود به‌اندازهٔ کافی شگفت‌انگیز بود. می‌توانست دشمنانِ ضعیف‌تر را کاملاً ناتوان کند و حتی اگر‌شوکِ​ موجوداتِ قدرتمندتر می‌توانستند تا حدی در برابرِ اثرش مقاومت کنند، باز هم بذرِ هراس در ذهنشان کاشته می‌شد. و این...‌پوزهٔ​ این مستقیماً به صفتِ [سرورِ هراس]ِ کابوس گره خورده بود، که باعث می‌شد هرچه بیشتر از او بترسند، قوی‌تر شود!

ترسناکه... خیلی ترسناکه...

خوب شد سانی وقتی با مرکبِ سیاه روبه‌رو شد، ردایِ‌آوردنِ​ جهانِ زیرین را به تن داشت. هرچه باشد، آن زرهِ‌کرد​ عقیقی محافظتِ خوبی در برابرِ حملاتِ ذهنی به او می‌بخشید.

لبخندش پهن‌تر و کمی‌کند​ رنگ‌پریده شد و به‌ناشی​ سراغِ توانِ بعدی رفت.

توصیفِ توانِ [کابوس]: «این سایه می‌تواند کابوس‌ها را خلق و مطیعِ خود کند. هرچه کابوس‌های بیشتری به او خدمت کنند، قدرتمندتر می‌شود؛ هم درون و هم بیرون از رؤیاها.»

کابوس‌های خفته: [۰].

سانی مدتی به رون‌ها‌سم‌ها​ خیره ماند و سعی‌ساخته​ کرد از آن‌ها سر دربیاورد.

هوم...

پس... توانِ تایرنتِ کابوس، همانی که به او اجازه می‌داد زیردست خلق کند، برای‌ضربه​ مطیع کردنِ کابوس‌های واقعی بود — نه هیچ نوع موجودی از گوشت و استخوان،‌جلو​ بلکه رؤیاهای واقعی. و هرچه تعدادِ بیشتری از آن‌ها به او خدمت می‌کردند، قدرتمندتر می‌شد.

انگار این کابوس‌ها رتبهٔ خاصِ خودشان را داشتند، که در حالِ حاضر خفته بود — یک‌ترسی​ رتبه پایین‌تر از رتبهٔ خودِ مرکبِ سیاه. علاوه بر این، در حالِ حاضر هیچ‌کدامشان تحتِ فرمانش‌دیدیم​ نبودند. اما چطور می‌شد یک کابوس خلق کرد؟ یا آن را مطیع ساخت؟ سانی هیچ ایده‌ای نداشت.

اما حالا می‌فهمید چرا سفرِ خودش در میانِ آن کابوس‌های بی‌شمار، درست در آن زمان به پایان‌کند​ رسیده بود. انگار کابوسِ اصلی در طولِ قرن‌ها هر یک از رؤیاهای دلخراشی را که سانی تجربه کرده‌قدم​ بود، جمع‌آوری کرده یا ساخته بود، و با نابودیِ همهٔ آن‌ها، سانی از چنگِ مرکبِ سیاه رها شد.

...جالبه.

سانی باید می‌فهمید چطور برای سایه‌اش زیردستانی‌زیرین​ دست‌وپار کند... چیزی به او می‌گفت که‌ضربه​ این روند نه سرراست است و نه آسان.

با آهی، به‌رقابت​ آخرین توانی که‌درد​ کابوس داشت نگاهی انداخت.

این یکی [نفرینِ رؤیا] نام داشت، اما با بقیه فرق می‌کرد. رون‌هایی که این‌جهانِ​ رشته را تشکیل می‌دادند، کدر و بی‌جان بودند، انگار که این توان در دسترس‌کرد​ نبود. و واقعاً هم وقتی سعی کرد رویش تمرکز کند، چند رونِ جدید ظاهر شد:

کابوس‌های موردنیاز: [۰/۱۰۰۰].

سانی چهره در هم کشید.

لعنت. مثل اینکه‌نیش‌ها​ ترورِ واقعی بودن‌فلزِ​ به این سادگی‌ها نیست...

با این حال، سایهٔ جدیدش موجودِ ترسناکی بود. نه‌تنها مرکبی سریع و قدرتمند بود، بلکه خودش به‌تنهایی نیرویی در میدانِ نبرد‌پوزهٔ​ به حساب می‌آمد؛ نیرویی که می‌توانست ترس در دلِ دشمنانش بیندازد و بعد از آن تغذیه کند تا قوی‌تر شود. مهم‌تر‌تجربه​ از آن، یک موجودِ سایه‌ایِ واقعی بود، و این یعنی صفت‌ها و توان‌هایش کاملاً با صفت‌ها و توان‌های خودش همخوانی داشت.

سانی خشمِ وحشتناکِ این اسبِ سیاه را خودش تجربه کرده بود، برای همین از اینکه‌گازِ​ می‌دانست این موجودِ ترسناک از این به بعد در کنارش می‌جنگد، حسابی ذوق‌زده بود. ایزدان‌آورد​ می‌دانستند که او به هر تعداد متحدِ قدرتمندی که می‌توانست پیدا کند، نیاز خواهد داشت.

لبخندش کمی محو شد.

کابوس یک ایرادِ خیلی واضح داشت. البته‌عجیبی​ تقصیرِ مرکبِ سیاه نبود، اما با این‌جهانِ​ حال سانی را غمگین می‌کرد. آهِ عمیقی کشید.

اه... آره.‌ناشی​ کاش حداقل‌گازِ​ یه زین داشتی...

چطور باید بدونِ زین سوارِ‌ردایِ​ این اسبِ ترسناک می‌شد؟! آخه‌آوردنِ​ این چه بی‌عدالتیِ مزخرفی بود؟!

سانی که نمی‌خواست این مرکبِ نجیب را‌شوکِ​ تحقیر کند، ناراحتی‌اش را پنهان کرد، دستی‌شدنِ​ به پشتِ کابوس کشید و پوزخند زد.

«اسبِ خوب، کابوس! نگران نباش... من و تو قراره اون‌قدر آدم‌ها، موجوداتِ کابوس و نامیرایانِ پست رو به وحشت بندازیم که تو سه‌سوت کلی رؤیای ناجور جمع‌شدنِ​ می‌کنی. همه‌شون از ما می‌ترسن، حالا می‌بینی! هرچی باشه، تنها چیزی که از یه سایهٔ حیله‌گر ترسناک‌تره، یه سایهٔ حیله‌گر سوار بر یه اسبِ سایه‌ایِ باشکوهه. فکر کنم‌آخرِ​ ضرب‌المثلش همین بود. نه؟ در هر صورت، من و تو قراره کارای بزرگ — و وحشتناکی — با هم بکنیم! اگه هنوز همچین ضرب‌المثلی نیست، به‌زودی درست می‌شه.»

سانی با پوزخندی حاکی از رضایت، اسبِ سیاه را‌کرد​ مرخص کرد، سپس از دریای روح خارج شد و‌دستش​ روی تختش دراز کشید و از نرمیِ بی‌نقصش لذت برد.

با خستگی چشمانش‌عقیقِ​ را بست و‌جهانِ​ با خود فکر کرد:

من واقعاً،‌زیرین​ واقعاً حقمه یه‌آوردنِ​ کم استراحت کنم...

و در حالی که کشتیِ پرندهٔ‌فلزِ​ جادوگری دیوانه در پهنهٔ آسمان پیش‌نفوذناپذیرِ​ می‌رفت، او در آرامش به خواب رفت.

ناولها | novelha.net