---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 350: پایانِ کابوس • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 350: پایانِ کابوس

0

نفیس با خستگی به او‌نگفت​ خیره شد و به خود‌قصدِ​ فشار آورد تا حرف‌هایش را بفهمد.

درخشش از زیرِ پوستش محو شده بود و به‌جایش، باز هم شعله‌های سفید ظاهر شده بودند و بی‌رمق‌اصلاً​ زخم‌هایش را می‌لیسیدند. با این حال، قدرتشان تقریباً ته‌کشیده بود: حالا به‌جای شفا دادن، تنها کاری که از‌موضوع​ دستشان برمی‌آمد بند آوردنِ خونریزی و جلوگیری از مرگِ ستارهٔ دگرگون در همان لحظه و همان جا بود.

چند ثانیه بعد، دهان باز کرد، گذاشت‌ضعیف​ خون روی لب‌هایش جاری شود و با‌می‌زنی​ صدایی ضعیف که به‌زحمت شنیده می‌شد، گفت:

«داری... از چی حرف می‌زنی؟»

سانی غرید:

«نقش بازی نکن. نمایشت واقعاً استادانه بود. ولی‌باورش​ یادت نره کی اول از همه دروغ گفتن رو‌چیزا​ بهت یاد داد. واقعاً فکر کردی می‌تونی گولم بزنی؟»

نفیس چند لحظه‌لب‌هایش​ سکوت کرد و‌صدایی​ بعد زمزمه کرد:

«نمی‌فهمم...»

سانی نگاهش کرد‌اما​ و با صدایی که‌گیجی​ از خشم می‌لرزید پرسید:

«چرا این‌نشست​ کار رو‌می‌دونی​ کردی؟ چرا؟»

نفیس پلک زد و نفسِ لرزانی‌صدایی​ کشید، اما چیزی نگفت و با‌داری​ درد و گیجی به او نگاه کرد.

سانی که دید‌گیجی​ قصدِ جواب دادن‌قصدِ​ ندارد، با تندی گفت:

«چرا از قصد باختی؟!»

نفیس مکثی‌نشست​ کرد و‌می‌دونی​ بعد آرام گفت:

«...نباختم.»

لبخندِ تلخی روی‌گیجی​ لب‌های سانی نشست. سر‌جواب​ تکان داد و گفت:

«می‌دونی، کم مونده بود نقشه‌ت بگیره. کم مونده بود باورش کنم! ولی وقتی همه‌چیز‌قصد​ تموم شد و تونستم درست فکر کنم، دیدم بعضی چیزا اصلاً با هم جور‌باورش​ درنمی‌آن. هیچ منطقی نداشتن! هر جور که به قضیه نگاه می‌کردم، یه جای کار می‌لنگید.»

مناره تکان خورد و صدایشان را‌نقشه‌ت​ در غرشِ شکستنِ سنگ‌ها غرق کرد.‌تموم​ سانی بی‌توجه به این موضوع ادامه داد:

«اول! من مطمئنم که تو یه‌جوری می‌تونی هم‌زمان دوتا تقویت‌کننده رو نگه داری. موقعِ جنگیدن با گانلاگ همین کار رو کردی. یکی برای تقویتِ شمشیرت، اون یکی‌همه​ برای تقویتِ بدنت. من به‌ندرت چیزی رو فراموش می‌کنم، پس چطور ممکنه این رو یادم بره؟ وقتی بدجوری زخمی شدی، شعله‌ها رو از شمشیرت برگردوندی و تونستی‌درد​ هم‌زمان هم خودت رو تقویت کنی و هم اون زخم‌ها رو شفا بدی. با این حال، وقتی با من می‌جنگیدی فقط از یکیشون استفاده کردی. خنده‌دار نیست؟»

نفیس بدونِ اینکه چیزی‌نگاه​ بگوید به او خیره‌ندارد​ ماند. سپس به زبان آورد:

«قدرتم ته‌کشیده بود...»

سانی با تلخی گفت:

«شاید این رو باور می‌کردم، اگه اون یکی اشتباهاتت نبود. اون بالا نوکِ مناره، فرصت داشتی دستم رو‌بازی​ قطع کنی و همون جا کار رو تموم کنی. اون بهترین کار بود، سریع‌ترین و مؤثرترین حمله‌ای که می‌تونستی‌بزنی​ بکنی. ولی به‌جاش، یه روشِ ضعیف‌تر رو انتخاب کردی و رفتی سراغِ سرم، اونم با پهنای تیغه ضربه زدی.»

حالتِ عبوسی روی چهره‌اش نشست.

«شاید یکی دیگه اون انتخاب رو می‌کرد، ولی نه تو. نه‌جواب​ ستارهٔ دگرگون، قدیسِ شمشیر. تنها دلیلی که اون فرصتِ طلایی رو‌نشست​ از دست دادی اینه که هیچ‌وقت واقعاً نمی‌خواستی ببری. مگه نه؟»

سرش را بالا آورد و‌مونده​ چهره در هم کشید؛ درد مانندِ‌همه‌چیز​ دریایی خروشان به ذهنش هجوم آورد.

«...و در آخر، اصلاً چرا اون بالا نوکِ برج موندی و منتظر شدی تا من بیام؟ اگه می‌خواستی فرار کنی، به‌محض‌واقعاً​ اینکه فهمیدی مجرای روح چیه می‌تونستی بری سمتِ گذرگاه و حتی بهم فرصت ندی خودم رو نجات بدم. ولی این کار‌خشم​ رو نکردی. فقط همون‌جا آروم نشستی و منتظر موندی، و فرصتت برای اینکه زودتر به گذرگاه برسی رو نادیده گرفتی. خب... چرا؟»

به او نگاه کرد و‌دید​ داد زد؛ سرانجام درد راهش‌قصد​ را به صدایش پیدا کرد:

«آخه چرا وانمود کردی داری با‌درد​ تمامِ توان باهام می‌جنگی، در حالی‌ندارد​ که از همون اول قصد داشتی ببازی؟!»

نفیس مدتی به‌تکان​ او خیره ماند؛ چهره‌اش‌بگیره​ رنگ‌پریده و نفوذناپذیر بود.

سپس آهی‌روی​ کشید و‌جاری​ نگاهش را دزدید.

پس از لحظه‌ای، آرام گفت:

«شاید به این‌اما​ خاطره که من هم‌گیجی​ از خونه خیلی دورم.»

سانی چند لحظه‌لب‌هایش​ به او خیره‌صدایی​ شد و بعد غرید:

«چی؟ آخه این یعنی چی؟»

ستارهٔ دگرگون سر چرخاند،‌چیزی​ با آرامش نگاهش کرد‌نگاه​ و بعد لبخند زد.

«باشه، سانی. مچم رو‌می‌دونی​ گرفتی. حالا برو. این‌باورش​ برج دیگه زیاد دووم نمیاره.»

با گفتنِ این حرف، شعله‌های سفیدی که از زخم‌هایش بیرون می‌زدند ناگهان‌داری​ درخشیدند و قوی‌تر و روشن‌تر شدند. جراحاتش دوباره شروع به ترمیم کردند؛ نه‌نره​ به‌سرعتِ گذشته، اما همچنان با شتابی قابل‌توجه. چشمانش با درخششی ترسناک برق زدند.

سانی دندان‌هایش‌درد​ را به‌نگاه​ هم سایید:

«عمراً برم! نه‌اما​ قبل از اینکه‌درد​ جوابم رو بدی.»

نفیس با خستگی شانه‌می‌دونی​ بالا انداخت و بعد‌باورش​ به چشمانش نگاه کرد:

«چی می‌خوای بدونی؟»

سانی مشت‌هایش را گره کرد:

«اصلاً چرا باهام‌اما​ جنگیدی اگه از همون‌گیجی​ اول می‌خواستی بذاری ببرم؟»

آهی کشید. در حالی که‌مونده​ سانی با نگاهی سوزان به‌وقتی​ او خیره شده بود، نفیس گفت:

«معلوم نیست؟ چون‌لب‌هایش​ اگه این کار‌صدایی​ رو نمی‌کردم، تو نمی‌رفتی.»

رویش را برگرداند،‌گیجی​ لحظه‌ای مکث کرد‌قصدِ​ و بعد ادامه داد:

«آدما... آدما معمولاً یا بی‌رحم‌ان یا مهربون. ولی تو نه. بسته به شرایط می‌تونی هر دو باشی.‌آرام​ یا سنگدل یا دلسوز. یا بی‌رحم یا مهربون. برای همین من هم همین کار رو کردم. موقعیتی‌درست​ ساختم که بهت اجازه بده سنگدل و بی‌رحم باشی. تا بتونی بدونِ هیچ رحمی من رو جا بذاری.»

سانی به‌نشست​ او خیره‌می‌دونی​ ماند؛ مشت‌هایش می‌لرزید.

«آخه چرا؟ چرا باید خودت رو به کشتن بدی تا من‌گفت​ رو نجات بدی؟ پس اون هدفِ لعنتیت چی شد؟! مگه بهم‌استادانه​ نگفتی برای رسیدن بهش هر چیزی و هر کسی رو فدا می‌کنی؟!»

نفیس نگاهش‌درد​ کرد و‌نگاه​ تلخ خندید.

«چرا؟ فقط تو حق داری‌نگفت​ رشد کنی و عوض بشی؟‌قصدِ​ من نمی‌تونم عوض بشم، سانی؟»

رویش را برگرداند و با‌مونده​ خستگی گفت؛ صدایش پر از‌وقتی​ وزنی نامرئی اما خردکننده بود:

«...آره. همچین حرفی زدم. ولی گفتن و عمل کردن دوتا چیزِ متفاوتن، سانی. وقتی همه‌چیز‌سانی​ شروع شد... وقتی اون همه آدم به خاطرِ کاری که من کرده بودم می‌مردن... وقتی‌بهت​ شکست پشتِ شکست خوردم... سخت‌تر از چیزی بود که بتونم تصور کنم. خیلی... ناخوشایند بود.»

سانی در‌درد​ کمالِ ناباوری‌نگاه​ سر تکان داد:

«پس... همش همین؟ همین‌جوری جا زدی؟‌درد​ بعد از اون همه بدبختی، یهو‌ندارد​ تصمیم گرفتی که برات خیلی سنگینه؟»

ستارهٔ دگرگون کمی‌تکان​ ساکت ماند و بعد‌بگیره​ آرام سر تکان داد.

«...تو اصلاً‌روی​ من رو نمی‌فهمی،‌شود​ مگه نه، سانی؟»

رو به‌درد​ او کرد‌نگاه​ و پوزخند زد.

«جا بزنم؟ نه، من جا‌نگفت​ نزدم. هدفم رو ول نکردم. فقط‌جواب​ فهمیدم که به‌اندازهٔ کافی جاه‌طلب نبودم.»

در حالی که‌تکان​ شعله‌های سفید در چشمانش‌بگیره​ روشن‌تر می‌شدند، نفیس گفت:

«من طلسم رو نابود می‌کنم، و همین‌طور تمامِ کسایی رو که سرِ راهم بایستن. به هر چیزی‌نقش​ که می‌خوام می‌رسم. ولی به روشِ خودم این کار رو می‌کنم. جوری این کار رو می‌کنم که با‌می‌تونی​ خواسته‌م جور دربیاد، بدونِ اینکه از چیزی کوتاه بیام. بدونِ اینکه حسِ درست و غلطم رو فدا کنم.»

در پرتوِ درخششِ سفید،‌نگاه​ چهرهٔ رنگ‌پریده و خونینش‌ندارد​ به چهرهٔ دیوی می‌مانست.

«بازی دادنِ اون همه آدم و به کشتن دادنشون؟ بازم این کارو می‌کردم. اگه‌قصد​ لازم بود بیشتر می‌کشتم. چون عادلانه و درست بود. من بهشون فرصت دادم تا‌باورش​ خودشون رو نجات بدن، یا در حالِ مبارزه با طلسم بمیرن. هیچ راهِ بهتری نیست.»

برای لحظه‌ای، چشمانش از شور شعله‌ور شد.‌بگیره​ اما ناگهان حالتِ چهره‌اش تغییر کرد. نفیس نگاهش‌دیدم​ را پایین انداخت و با صدایی آرام افزود:

«...ولی ول کردنِ تو اینجا، کاری پست و اشتباهه. حسِ بدی بهم میده. درست مثلِ ول کردنِ یه‌بازی​ دخترِ کورِ بی‌دفاع برای اینکه تنها بمیره. من این کارو نمی‌کنم. اگه بکنم، هیچ فرقی با اونایی که می‌خوام‌بزنی​ نابودشون کنم ندارم. رسیدن به هدفم چه فایده‌ای داره اگه تو این مسیر، بشم مثلِ همونایی که ازشون متنفرم؟»

نگاهِ سوزانش‌درد​ را به او‌دید​ دوخت و گفت:

«نه، سانی. هدفم عوض نشده. فقط رسیدن بهش از راهِ اشتباه،‌جواب​ بدتر از هرگز نرسیدن بهشه. ولی اصلاً چرا برات مهمه؟ فکر نمی‌کنی‌تکان​ دیوانه‌واره؟ فکر نمی‌کنی من نفرت‌انگیز و پستم؟ پس برو! چرا تردید می‌کنی؟!»

سانی به او خیره‌می‌دونی​ ماند. اخمِ غلیظی بر‌باورش​ چهره‌اش نشست. سرانجام پرسید:

«به‌خاطرِ تو‌روی​ تردید دارم، احمق.‌شود​ تو چی میشی؟»

نفیس لبخند زد.

«من چی میشم؟ فکر می‌کنی اینجا تو این برج می‌میرم؟ نه. من... من حالم‌قصد​ خوب میشه. یه جوری ازش فرار می‌کنم و زنده می‌مونم. یه راهِ خروجِ دیگه‌باورش​ پیدا می‌کنم. مهم نیست چقدر طول بکشه، پیداش می‌کنم. هیچ‌چیز جلودارم نیست. خودتم اینو می‌دونی...»

سانی مدتی به او‌می‌دونی​ خیره ماند، سپس نگاهی‌باورش​ به گذرگاهِ سوسوزن انداخت.

ترکی که در بالکنِ سنگی پیش‌صدایی​ می‌رفت، دیگر تقریباً به حلقهٔ رون‌ها‌داری​ رسیده بود و تهدید می‌کرد نابودشان کند.

...نجات آن‌قدر نزدیک بود.

تقریباً می‌توانست طعمش را بچشد.

سانی از سکو‌تکان​ روی برگرداند و‌نقشه‌ت​ سر تکان داد.

«این یه نقشهٔ افتضاحه. می‌خوای تو عالمِ رؤیا بگردی و با موجوداتِ کابوس بجنگی؟ باشه. بیا با هم این کارو بکنیم. می‌تونیم سعی‌ولی​ کنیم از کوه‌های تهی رد بشیم و به دژهای انسانیِ اون‌طرف برسیم. تازه این فقط جنوبه. می‌تونیم شمال، شرق و غرب رو هم بگردیم‌پلک​ تا یه گذرگاهِ بی‌صاحب پیدا کنیم. دوتایی شانسِ بیشتری برای زنده موندن داریم. ما دو تا، با هم... بهتر از تنها بودنه. مگه نه؟»

نفیس مدتِ درازی تردید کرد، سپس چشمانش‌جواب​ را بست و آرام سر تکان داد. وقتی‌لبخندِ​ به حرف آمد، صدایش خسته و پرحسرت بود:

«...نه. نمی‌تونم. نمی‌تونم بذارم بمونی، سانی. برو! برو و خواهرت رو ببین. حداقل تو دنیای واقعی یه‌آرام​ چیزی منتظرته. تنها چیزی که منتظرِ منه، پوچی، خونریزی و گوره. اگه برگردم، همون اتفاقی که تو قلعهٔ‌دیدم​ روشن افتاد، بارها و بارها تکرار میشه، تا وقتی که دیگه هیچی باقی نمونه. پس تا می‌تونی برو.»

رون‌های گذرگاه سوسو‌تکان​ زدند، انگار در‌نقشه‌ت​ آستانهٔ ناپدید شدن بودند.

دندان‌هایش را روی هم سایید.

«...نه.»

نفیس چشمانش را باز کرد‌نگفت​ و به او نگریست. هاله‌ای‌قصدِ​ از اندوه بر چهره‌اش نشست.

«تنهام بذار، سانی. لطفاً. برو.»

سانی با‌روی​ لجاجت سر‌جاری​ تکان داد.

«نمی‌خوام.»

ستارهٔ دگرگون لحظه‌ای ساکت ماند و با‌گیجی​ نگاهی دردمند به او چشم دوخت. و سپس‌باختی​ جمله‌ای گفت که دنیای سانی را ویران کرد:

«برو... گمشده از نور.»

چشمانِ سانی گشاد شد.

در اعماقِ روحش، چیزی تکان خورد‌قصدِ​ و پیروزمندانه از خواب برخاست. نشکن،‌مکثی​ جاودانه، مقاومت‌ناپذیر. کامل، بی‌نقص و شیرین.

...پیش از آنکه سانی بفهمد دارد چه‌کار‌گیجی​ می‌کند، دستش به جلو پرتاب شد و‌قصد​ تیغهٔ شبح‌وارِ تکهٔ مهتاب در آن پدیدار گشت.

«بایست.»

دستش خشک شد؛ نوکِ‌جاری​ خنجر تنها چند سانتی‌متر‌به‌زحمت​ با چشمِ نفیس فاصله داشت.

لرزان به بازویش نگاه‌نگاه​ کرد و اراده کرد‌ندارد​ تا به جلو حرکت کند.

اما نشد. اصلاً تکان‌چیزی​ نخورد. انگار آن دست‌نگاه​ دیگر به او تعلق نداشت.

درحالی‌که وحشتی ژرف قلبش را در خود غرق‌باورش​ می‌کرد، سانی نگاهش را بالا آورد و با چشمانی‌چیزا​ که از شوک گشاد شده بود به نفیس نگریست.

«چ... چطور...»

لبخندی غمگین‌درد​ بر لبانِ‌نگاه​ نفیس نقش بست.

«از کجا‌کشید​ می‌دونستم؟ ...کاسی‌چیزی​ بهم گفت.»

نفیس آهی‌نشست​ کشید و‌می‌دونی​ نگاهش را دزدید.

«اون اولین کسی بود که معنیِ رؤیاش رو فهمید. می‌دونست که ما دو تا آخرش با هم می‌جنگیم و من‌نمایشت​ قراره ببازم. شاید حتی بمیرم. فقط نمی‌دونست چطور، کِی و چرا. برای همین، کاسی رازِ تو رو بهم گفت، به‌نمی‌فهمم​ این امید که یه روز جونم رو نجات بده. ولی من... من امیدوار بودم هیچ‌وقت مجبور نشم ازش استفاده کنم.»

سانی به او خیره ماند؛‌دید​ آن‌قدر شوکه بود که نمی‌توانست‌قصد​ چیزی بگوید. نفیس لبخندِ تلخی زد.

«پس، خب. فکر کنم... فکر کنم این یعنی‌نگاه​ خداحافظ. خدا... امیدوارم مراقبِ خودت باشی، سانی. حالا‌مکثی​ برو. قبل از اینکه خیلی دیر بشه فرار کن.»

با وجود اینکه سانی کاری نکرده بود،‌بگیره​ بدنش خودبه‌خود به حرکت درآمد. از جا برخاست،‌دیدم​ چرخید و به‌سمتِ حلقهٔ درخشانِ گذرگاه قدم برداشت.

یک قدم،‌روی​ یک قدم.‌جاری​ قدمی دیگر.

بایست. بایست!

اما بدنش گوش نمی‌داد. بی‌تفاوت به‌درد​ فرمان‌هایش، تنها به حرکتِ روبه‌جلو ادامه می‌داد.‌تندی​ دردِ مبهمی جایی در مرکزِ قلبش نشست.

بایست!

هیچ کاری از دستش برنمی‌آمد. او سایه‌ای اعجاب‌انگیز‌به‌زحمت​ بود که به یک ارباب پیوند خورده بود؛‌غرید​ وقتی ارباب فرمان می‌داد، چاره‌ای جز اطاعت نداشت.

سانی آرام از پله‌های سکو بالا رفت و به حلقهٔ‌قصد​ رون‌ها نزدیک شد، سپس بدونِ کم کردنِ سرعتش از حلقهٔ‌می‌دونی​ آهنین عبور کرد. به‌محضِ عبورش، رون‌ها با نوری شدید درخشیدند.

بدنش نیز‌کشید​ شروع به‌چیزی​ درخشیدن کرد.

پس در نهایت، او بود که پیروز شد. نه به این خاطر که قوی‌تر بود‌دیدم​ یا مبارزِ بهتری نسبت به نفیس محسوب می‌شد؛ بلکه صرفاً به این دلیل که اراده‌اش‌صدایشان​ برای زنده ماندن هرگز متزلزل نشد، درحالی‌که ارادهٔ نفیس با شک و تردید در هم شکست.

نه! قبول نمی‌کنم!

درخششِ اثیری هر لحظه پرنورتر‌دید​ شد، تا جایی که تشخیصِ پیکرِ‌باختی​ انسانی در میانِ آن دشوار گشت.

نه!

...و سپس، ناگهان ناپدید‌می‌دونی​ شد و تنها پوچی‌باورش​ را بر جای گذاشت.

سانی رفته بود؛ سرانجام از این کابوسِ طولانی و‌شنیده​ طاقت‌فرسا رها شد. سفرِ بازگشت به واقعیت که بیش از‌نکن​ یک سال طول کشیده بود، اکنون به پایان رسیده بود.

او زنده بیرون آمده بود.

تنها چند ثانیه پس از آنکه در برقی‌نگاه​ از نور ناپدید شد، ترکِ روی سنگ به‌مکثی​ حلقهٔ رون‌ها رسید و آن را در هم شکست.

درخششِ گذرگاه‌نشست​ ناپایدار شد و‌مونده​ به‌سرعت محو گشت.

هم‌زمان، خورشیدِ مصنوعیِ ساحلِ فراموش‌شده برای آخرین‌ضعیف​ بار با انفجاری از نورِ درخشان و‌می‌زنی​ شدید شعله‌ور شد و سپس خاموش گشت.

...پیکرِ درهم‌شکسته و مجروحِ ستارهٔ دگرگون که در‌ندارد​ برجِ درحال‌فروپاشی تنها مانده بود و دیگر نوری‌تلخی​ بر او نمی‌تابید، در میانِ سایه‌ها ناپدید شد.

[پایانِ جلدِ دوم: دیمونِ دگرگونی.]

ناولها | novelha.net