---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 276: درِ سیاه • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 276: درِ سیاه

0

گذرگاهِ پنهان، پیچ‌درپیچ از میانِ تودهٔ سنگ‌ها، سانی را به زیرِ زمین برد. با‌فولادِ​ وجود اینکه چند دقیقه‌ای می‌شد با احتیاط به جلو می‌رفت، سانی حس کرد هنوز‌یکپارچه​ زیرِ کلیسای جامع است. در واقع، طبقِ تخمینش، داشت به مرکزِ آن نزدیک می‌شد.

واقعاً هم درست زیرِ نقطه‌ای که مجسمهٔ ایزدبانو باید آنجا می‌بود، گذرگاهِ باریک‌فلزِ​ به اتاقِ بزرگ‌تری باز می‌شد. چاهِ عمیقی در آن قرار داشت که باز‌دوم​ هم پایین‌تر می‌رفت و پلکانی مارپیچ در آن به سمتِ تاریکی سرازیر می‌شد.

سانی اخم کرد.

«آخه قضیهٔ این‌بزرگی​ مکان و این‌ساخته​ چاه‌های تاریکِ ترسناک چیه؟»

پایین‌تر رفتن، او را به شکلی خطرناک به دخمه‌ها نزدیک می‌کرد. خیلی خوب‌جنسِ​ می‌دانست این کار چه خطری به همراه دارد؛ دفعهٔ قبل که سانی به هزارتوی‌به‌کاررفته​ تونل‌های باستانیِ زیرِ شهر پا گذاشته بود، به‌سختی جانِ سالم به در برده بود.

پس از کمی تردید، روی پلکان قدم گذاشت‌هم‌زمان​ و پایین رفت. سایه‌های ژرف و باستانی سانی را‌مورمورکننده​ در بر گرفتند و کمی به او آرامش دادند.

دست‌کم میانِ هم‌نوعانش بود.

پس از حدود یک دقیقه پایین رفتن از پلکان، سانی وارد تالارِ بزرگی شد که انگار‌دیگرِ​ به‌جای ساخته شدن به دستِ انسان، در دلِ سنگِ بستر تراشیده شده بود. در سوی دیگرِ‌به‌کاررفته​ آن، درِ بزرگی از جنسِ فولادِ سیاه ایستاده بود که با نورِ دو مشعلِ روشن نمایان می‌شد.

هم‌زمان دو‌شدن​ فکر به ذهنِ‌دلِ​ سانی خطور کرد.

اولی این بود که فلزِ به‌کاررفته در آن درِ‌فکر​ یکپارچه، به‌شکلی مورمورکننده آشنا بود. همان آلیاژِ تاریک، مات و‌همان​ نفوذناپذیری بود که شوالیهٔ سیاه از آن ساخته شده بود.

فکرِ دوم‌تاریکِ​ حتی از این‌رفتن​ هم آزاردهنده‌تر بود.

«...آخه چطور‌تالارِ​ این مشعل‌ها‌انگار​ هنوز روشنن؟»

یعنی چند‌شدن​ هزار سال بود‌دلِ​ که داشتند می‌سوختند؟

حالا که دقت می‌کرد، مشعل‌ها خیلی عجیب به‌هم‌زمان​ نظر می‌رسیدند. انگار نور تولید می‌کردند، اما نوری رنگ‌پریده‌مورمورکننده​ و شبح‌وار. هیچ گرمایی هم از آن‌ها ساطع نمی‌شد.

با این حال، سایه‌هایی که این شعله‌های شبح‌وار می‌انداختند از همه آزاردهنده‌تر بود.‌کار​ به‌خاطرِ حرکتِ آتش، قاعدتاً باید روی زمین می‌رقصیدند. اما در عوض، سایه‌ها کاملاً بی‌حرکت‌سالم​ بودند. انگار نورِ مشعل‌ها به‌نوعی آن‌ها را به دام انداخته و فلج کرده بود.

سانی کمی فکر کرد و بعد به سایهٔ خودش دستور داد عقب بماند. سایه اعتراضی نکرد؛ در واقع، کاملاً‌فولادِ​ مشخص بود که خیالش راحت شده است. با چند قدمِ اغراق‌آمیز به عقب رفت، در تاریکیِ ژرفِ خروجیِ پلکان‌آلیاژِ​ حل شد و همان‌جا منتظر ماند، و هر از گاهی با اضطراب به آن سایه‌های عجیب و بی‌حرکت نگاه می‌کرد.

سانی با احتیاط به درِ سیاه نزدیک شد‌تراشیده​ و تکهٔ نیمه‌شب را برای دفاع پایین آورد.‌ایستاده​ آماده بود تا با هر نوع خطری روبه‌رو شود.

...اما چیزی‌سیاه​ به او‌نورِ​ حمله نکرد.

تنها اتفاقی که افتاد، سرمای ناگهانی‌ای بود‌خطرناک​ که با ورود به دایرهٔ نورِ آن‌خطری​ دو مشعلِ شبح‌وار، در بدنِ سانی دوید.

«این مشعل‌ها... قطعاً یه جور طلسمِ‌ساخته​ محافظتی‌ان. تقریباً مطمئنم که قدرتشون می‌تونه‌بستر​ حتی به سایه‌ها هم آسیب بزنه.»

اما سؤالی که باید از خودش می‌پرسید این‌تراشیده​ بود: آیا این مشعل‌ها برای این بودند که‌ایستاده​ نگذارند چیزی وارد فضای پنهانِ پشتِ درِ سیاه شود...

یا قرار بود‌ایستاده​ چیزی را همان‌روشن​ داخل نگه دارند؟

خب... برای‌تاریکِ​ فهمیدنش فقط‌چیه​ یک راه داشت.

کاری که سانی می‌کرد کاملاً دیوانه‌وار به نظر می‌رسید. اما در واقع این‌طور‌تراشیده​ نبود. او صرفاً از سرِ کنجکاویِ بیهوده، یا به دلیلِ کور شدن از‌هم‌زمان​ طمع و امید به یافتنِ گنج، پا به این تالارِ زیرزمینی نگذاشته بود.

چیزی که او را به اینجا‌سنگِ​ کشانده و وادارش کرده بود درِ‌درِ​ سیاه را بررسی کند، شهودش بود.

دیگر سانی باید اعتراف می‌کرد که شهودش چیزی‌هم‌زمان​ بیش از تجلیِ صرفِ ناخودآگاهش است. تا الان‌به‌شکلی​ بارها و بارها درست از آب درآمده بود.

به‌خصوص از وقتی که‌چیه​ آن قطره خونِ ایزدی‌دخمه‌ها​ را مصرف کرده بود.

پس از آن روز، می‌توانست حضورِ الوهیت را حس کند. و گاهی حتی به‌شده​ سمتش کشیده می‌شد — همان‌طور که به این کلیسای جامع و کلیدِ مرموزی که در‌خطور​ بدنِ سرورِ مردگان دفن شده بود، کشیده شد. انگار این دو به هم ربط داشتند...

و سانی حس می‌کرد‌انسان​ که چیزی نمانده تا‌تراشیده​ چگونگی و چرایی‌اش را بفهمد.

اما این تمامِ‌ایستاده​ تواناییِ شهودش نبود.‌روشن​ جنبه‌های دیگری هم داشت.

در واقع، سانی گمان می‌کرد که این موضوع بیشتر به صفتِ [مقدّر] او ربط داشته باشد تا به [جرقهٔ ایزدی]. اگر می‌خواست‌شهر​ حدس بزند، می‌گفت پس از اینکه خونِ ایزدی او را تغییر داد، آن صفت کمی تقویت شده و به او تواناییِ حس کردنِ‌حدود​ لرزش‌های ظریفی را داده است که هر از گاهی در تارهای تقدیر می‌پیچیدند — تارهایی که ظاهراً محکم دورِ بدنش پیچیده شده بودند.

ترکیبِ تغییری که در چشمانش رخ داده بود و رابطهٔ نزدیکش‌سنگِ​ با آن تارها، به سانی قرابتِ اندکی با مکاشفات و تقدیر‌نورِ​ می‌داد — شبیه به چیزی که کاسی داشت، اما بی‌نهایت ضعیف‌تر.

با این حال، همین کافی بود تا او‌تراشیده​ را به سمتِ این در راهنمایی کند و‌ایستاده​ میل به باز کردنش را در او برانگیزد.

سانی با نزدیک شدن به درِ سیاه و یکپارچه، به‌ذهنِ​ آن خیره شد و به این نتیجه رسید که حتی‌آلیاژِ​ یک ارتشِ کامل هم نمی‌توانست از این سدِ هیولاوار عبور کند.

با این حال،‌ترسناک​ سوراخِ کلیدِ کوچکی روی‌خطرناک​ سطحِ تاریکش پنهان بود.

سانی با کشیدنِ نخی که دورِ گردنش بسته‌دستِ​ شده بود، کلیدِ فلزیِ کوچکی را که از‌دیگرِ​ آن آویزان بود درآورد و محکم در دستش گرفت.

پس از چند لحظه تردید،‌دلِ​ با احتیاط کلید را درونِ‌سوی​ قفلِ درِ سیاه فرو برد.

...کاملاً اندازه بود. به‌محض اینکه سانی کلید‌نمایان​ را درونِ قفل گذاشت، نورِ ضعیفِ الوهیتی که‌یکپارچه​ از آن ساطع می‌شد، ناگهان کمی درخشان‌تر شد.

سانی آهی کشید، سپس‌چیه​ خودش را آماده کرد‌دخمه‌ها​ و کلید را چرخاند.

صدای تقی از درونِ درِ فلزی به گوش رسید و‌دلِ​ سپس بی‌صدا باز شد. نورِ رنگ‌پریدهٔ مشعل‌های شبح‌وار تاب خورد،‌سیاه​ گویی بادی از جهانی دیگر آن‌ها را تکان داده باشد.

پشتِ در، اتاقِ‌دستِ​ کوچکی در دلِ‌سنگِ​ سنگ تراشیده شده بود.

و درونِ آن، جسدی با‌مشعلِ​ ردایی تاریک در داخلِ یک دایره‌خطور​ به کفِ زمین زنجیر شده بود.

سانی نمی‌توانست تشخیص دهد که جسد‌شکلی​ متعلق به یک مرد است یا زن،‌کار​ زیرا نقابِ عجیبی صورتش را پوشانده بود.

نقاب از چوبِ لاک‌خوردهٔ سیاه ساخته شده و طوری تراشیده شده بود که‌تراشیده​ شبیهِ چهرهٔ دیوی درنده باشد. دندان‌هایش نمایان بود و چهار نیش از دهانش‌هم‌زمان​ بیرون زده بود. سه شاخِ تاب‌دار نیز همچون تاجی بر سرِ نقاب نشسته بود.

درونِ مغاک‌های سیاه و‌انسان​ عمیقِ چشمانش، چیزی جز‌تراشیده​ تاریکیِ مطلق وجود نداشت.

ناولها | novelha.net