---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 142: پشت‌پرده • ⏱ 5 دقیقه

چپتر 142: پشت‌پرده

0

دو گروهِ‌باشد​ دیگر هم جزوِ‌موجوداتِ​ افرادِ گانلاگ بودند.

گروهِ اول شاملِ خفتگانی با توان‌های کاربردیِ مفید و دستیارانشان می‌شد. این افراد که به «صنعتگران» معروف بودند، نقشِ بسیار‌جایگاهشان​ مهمی در زندگیِ قلعه ایفا می‌کردند. آن‌ها مسئولِ ساخت و نگهداریِ اقلامِ مختلفی بودند که یا برای بقا حیاتی به‌داخلِ​ شمار می‌رفتند یا زندگی در ساحلِ فراموش‌شده را کمی قابل‌تحمل‌تر می‌کردند؛ چیزهایی مثلِ لباس، ابزار، تجهیزات، ظروف و وسایلِ گوناگون.

هر صنعتگر گروهِ کوچکی از خفتگانِ کم‌استعدادتر داشت که در ساختِ اقلامِ ضروری کمکش می‌کردند. روی‌هم‌رفته حدودِ صد‌بی‌رحمانه​ نفر می‌شدند که بیشترِ این تعداد را همان دستیاران تشکیل می‌دادند. رهبریِ آن‌ها بر عهدهٔ زنِ جوانی به‌برایشان​ نامِ کیدو بود؛ مدیری بااستعداد که توانی داشت و با آن می‌توانست صفاتِ گیاهانِ خاصی را تغییر دهد.

سبزیجاتِ خورشِ سانی از باغِ او می‌آمد. از آنجا که چنین توانی در ساحلِ فراموش‌شده،‌می‌اندازند​ جایی که غذا کمیاب و عمدتاً یکنواخت بود، بی‌نهایت ارزش داشت، جای تعجب نبود که‌بیاورد​ او با وجودِ سنِ بسیار کمتر نسبت به بقیه، به یکی از معاونان تبدیل شده بود.

جایگاهِ صنعتگران در قلعهٔ روشن تا حدی موضوعی تنش‌زا بود. چون آن‌ها‌بودنِ​ عمدتاً در نبردها شرکت نمی‌کردند، نگهبانان حس می‌کردند جایگاهشان باید پایین‌تر از کسانی‌نگهبانانی​ باشد که در نبردهای بی‌رحمانه با موجوداتِ کابوس، جانشان را به خطر می‌اندازند.

در مقابل، صنعتگران معتقد بودند کمیاب بودنِ سرشت‌های کاربردی و نقشِ حیاتی‌شان در حفظِ شرایطِ زندگیِ داخلِ قلعه،‌نمی‌کردند​ باید اعتبارِ بیشتری نسبت به نگهبانانِ قلعه برایشان به همراه بیاورد؛ نگهبانانی که اساساً هر آدمِ بی‌سروپایی را به‌حیاتی‌شان​ خدمت می‌گرفتند. این کشمکش مدت‌ها بود که زیرپوستی جریان داشت و قرار هم نبود به این زودی‌ها حل‌وفصل شود.

جالب اینجا بود که شکارچیان که بیشتر از همه جانشان را به خطر می‌انداختند، اصلاً‌کسانی​ به این موضوع اهمیتی نمی‌دادند. با این حال، رهبرِ آن‌ها گما، در سکوت از صنعتگران و‌شرایطِ​ رئیسشان کیدو حمایت می‌کرد؛ و همین باعث می‌شد نگهبانان نتوانند در ادعای خود زیاد پافشاری کنند.

آخرین گروه از افرادِ گانلاگ، ندیمه‌ها بودند. این‌ها همان زنانِ جوانی بودند که سانی‌خطر​ دیده بود در سکوت کارهای مختلفِ قلعه را انجام می‌دهند؛ کارهایی مثلِ اطمینان از‌برایشان​ بسته‌بودنِ پنجره‌ها پیش از رسیدنِ شب، یا آماده‌کردن و پخشِ غذا در زمانِ صرفِ وعده‌ها.

آن‌ها مسئولِ رسیدگی به خودِ قلعه و‌جانشان​ همچنین خدمت به اعضای عالی‌رتبهٔ لشکر بودند.‌کاربردی​ تعدادِ آن‌ها هم حدودِ صد نفر می‌شد.

با شناختی که سانی از دنیا داشت، این دخترانِ بیچاره باید قربانیانِ اصلیِ سوءاستفاده در میانِ دیوارهای‌شرکت​ این دژِ باستانی می‌بودند، اما در کمالِ تعجب، به طرزِ عجیبی موردِ احترام بودند و حتی کمی ترس‌سرشت‌های​ در دلِ دیگران می‌انداختند. دلیلِ اصلیِ این موضوع رهبرشان بود؛ زنی مرموز و بی‌نهایت زیبا به نامِ سیشان.

سیشان نه‌تنها هوای ندیمه‌هایش را داشت، بلکه پنهانی به آن‌ها یاد می‌داد چطور از خودشان‌کسانی​ دفاع کنند. حد و مرزِ دقیقِ آموزششان نامعلوم بود، اما سانی به‌وضوح می‌دید که اعضای‌حفظِ​ نگهبانانِ قلعه خیلی مراقب‌اند تا دوروبرِ ندیمه‌ها دست از پا خطا نکنند... دست‌کم بیشترِ اوقات.

دلیلِ دیگر این بود که این زنانِ جوان هم مثلِ هر چیزِ دیگری در قلعه، روی کاغذ متعلق به گانلاگ‌کاربردی​ بودند و گانلاگ روی اینکه کسی بدون اجازه به اموالش دست‌درازی کند، حساسیتِ خاصی داشت. حتی اگر نگهبانِ احمقی آن‌قدر‌جریان​ جرئت داشت که سیشان را خشمگین کند، هیچ‌کس که هنوز از جانش سیر نشده بود، دلش نمی‌خواست با سرورِ روشن دربیفتد.

...اما خودِ سانی همین‌جوری هم از سیشان به‌اندازهٔ کافی می‌ترسید. اولین‌معتقد​ باری که سایه‌اش را فرستاده بود تا سرک بکشد و ببیند وقتی‌همراه​ کسی حواسش نیست ندیمه‌ها چه‌کار می‌کنند، سایه چیزی نمانده بود گیر بیفتد.

این اولین باری بود که کسی توانست سایه‌اش را حس کند. یک لحظه سیشانِ زیبارو با‌نبردها​ آرامش پشت به گوشهٔ تاریکی که سایه در آن پنهان شده بود ایستاده بود و به‌مقابل​ یکی از زیردستانش دستور می‌داد و لحظه‌ای بعد، ناگهان برگشت و مستقیم به سایهٔ پنهان‌شده خیره شد.

سانی که نمی‌دانست چه کارِ دیگری از دستش برمی‌آید، چشمانش را بست و تمامِ حواسش را‌باشد​ به خودش برگرداند. تا حدِ زیادی مطمئن بود که هیچ‌کس نمی‌تواند سایه را مستقیم ببیند؛ هر‌داخلِ​ چه باشد، توانِ ذاتیِ پنهان‌کاری‌اش وقتی پای همدمِ خاموشش در میان بود، حتی قوی‌تر هم می‌شد.

با این حال، سرشت‌های مختلفِ زیادی وجود داشت. برای مثال، بسیاری از بیدارشدگان وقتی کسی‌می‌اندازند​ نگاهشان می‌کرد، می‌توانستند آن را حس کنند. سانی دعا کرد که اینجا هم قضیه همین‌بیاورد​ باشد و کمی منتظر ماند تا اینکه با احتیاط یکی از چشمانش را باز کرد.

خوشبختانه این بار دردسرِ چندانی درست نکرد. وقتی مطمئن شد که سیشان به‌سرشت‌های​ گفتگوی خود برگشته است، با عجله سایه را دور کرد و از آن زمان‌آدمِ​ به بعد، حواسش بود که کلاً از آن زیباروی مرموز و ندیمه‌هایش دور بماند.

صد نفرِ آخر در قلعه کسانی بودند که باج می‌دادند،‌قلعهٔ​ اما مستقیم به گانلاگ خدمت نمی‌کردند. این گروه نامِ مشخصی‌جایگاهشان​ نداشتند، برای همین سانی در ذهنش آن‌ها را «مستأجر» می‌نامید.

مستأجرها دو دسته بودند: عده‌ای کمتر که می‌توانستند با ارائهٔ خدماتِ مختلف به افرادِ گانلاگ، که بیشتر به کارهای فنی‌کابوس​ و سرگرمی مربوط می‌شد، زندگیِ نسبتاً خوبی برای خود دست‌وجا کنند. برای مثال، مردی بود که چیزی شبیه به یک‌اساساً​ سالنِ موسیقی راه انداخته بود، مردِ دیگری یک گروهِ تئاترِ کوچک را می‌چرخاند و حتی دختری زرنگ صاحبِ یک قمارخانه بود.

اما دستهٔ بزرگ‌ترِ مستأجرها افرادی مثل هارپر بودند؛ کسانی که با خوش‌شانسی وارد‌جانشان​ قلعه شده بودند و با چنگ‌ودندان همان‌جا مانده بودند و با جان‌کندن سعی می‌کردند‌نگهبانانِ​ با نوکری و انجامِ کارهای پستِ مختلف، برای باج دادن خرده‌های روح گیر بیاورند.

این بیچاره‌ها در‌نبردهای​ پایین‌ترین سطحِ سلسله‌مراتبِ‌کابوس​ اجتماعیِ قلعه قرار داشتند.

...و در نقطهٔ مقابلِ این‌یکی​ سلسله‌مراتب، مارِ طلایی، اربابِ قلعه، یعنی‌روشن​ خودِ سرورِ روشن، گانلاگ، قرار داشت.

مردی که‌قلعهٔ​ به گفتهٔ افی،‌موضوعی​ تقریباً نامیرا بود.

در روزِ پنجمِ اقامتش در‌باید​ دژِ باستانی، چشمانِ سانی سرانجام‌بی‌رحمانه​ به این ستمگرِ نفرت‌انگیز افتاد.

اصلاً از‌باشد​ چیزی که‌بی‌رحمانه​ دید خوشش نیامد.

قبلی

بعدی

ناولها | novelha.net