---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 79: چرخشِ سرنوشت • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 79: چرخشِ سرنوشت

0

هوا تاریک شده بود که سانی به درختِ‌کوچک‌تر​ بزرگ برگشت. کاسی خواب بود و راحت زیرِ‌آنجا​ شنلش مچاله شده بود. لبخندِ آرامی بر لب داشت.

خواب‌های شیرین ببینی.

مدت‌ها بود که رؤیاهای وحشتناکش آزارش نمی‌داد.‌هرچند​ از وقتی تصمیم گرفته بودند در این‌طولانی​ جزیرهٔ آرام بمانند، همه‌چیز بهتر شده بود.

...همه‌چیز، به‌جز حال‌وهوای نف. امروز حتی به خودش زحمت نداده‌بعدی​ بود به اردوگاه برگردد و لبهٔ غربیِ گورتپه مانده بود. سانی‌نفر​ اصلاً دوست نداشت که او این‌قدر به آبِ سیاه نزدیک باشد.

آهی کشید.

باید هرچه زودتر‌بعدی​ چندتا میوهٔ خوشمزه‌بهشتیِ​ براش گیر بیارم.

قطعاً بعد از خوردنِ آن میوه‌های جادویی نمی‌توانست‌هنوز​ غمگین بماند. خیلی شیرین و خوشمزه بودند! سانی‌کند​ فقط با فکر کردن به آن‌ها دهانش آب افتاد.

...شاید یکی‌پیش​ هم برای‌پاک‌تراش​ خودم پیدا کردم.

اوایل، به‌نوبت از شاخه‌های پایینیِ درختِ روح بالا می‌رفتند تا میوه‌قبلی‌ها​ جمع کنند. اما اخیراً، انگار نفیس درگیرِ آن اندوهِ عجیبش شده‌کند​ بود. در نتیجه، گروه برای چیدنِ میوه به او وابسته شده بود.

پیش از این شاخه‌های پایینی را پاک‌تراش کرده و اول رسیده‌ترین میوه‌ها را چیده بود. میوه‌های بعدی کوچک‌تر بودند و طعمِ بهشتیِ قبلی‌ها را‌قطعهٔ​ نداشتند، هرچند هنوز هم فوق‌العاده بودند. از آنجا که هر میوه آن‌قدر بزرگ بود که یک نفر را برای مدتی طولانی سیر کند، به‌ندرت روزی‌ذهنش​ بیش از یکی می‌خوردند. میوه‌های رسیده‌تر یک یا دو قطعهٔ سایه به سانی می‌دادند، در حالی که کوچک‌ترها فقط یک قطعه می‌دادند یا حتی هیچی.

خدا می‌دونه چقدر قطعهٔ سایه جمع کردم. باید بیشتر‌فوق‌العاده​ از صدتا باشه، نه؟ شاید حتی صد و ده‌روزی​ تا... نه، عمراً. کلاً چند روزه اینجاییم، نهایتش یه هفته.

می‌توانست راحت رون‌ها را احضار کند‌اول​ و ببیند، اما به دلایلی این‌طعمِ​ فکر اصلاً به ذهنش خطور نکرد.

...اگر خطور می‌کرد، وحشت‌زده می‌شد.

سانی که قطعه‌های سایه را به‌کلی فراموش کرده بود، سرش را بالا گرفت و پشتِ گردنش را خاراند. در‌به‌ندرت​ ابتدا قصد داشت صبح از درخت بالا برود و بالاتر از دفعاتِ قبل را بگردد، تا بهترین و خوشمزه‌ترین‌کلاً​ میوهٔ ممکن را برای نف پیدا کند. اما با کمی فکر کردن، تصمیم گرفت منتظرِ تمام شدنِ شب نماند.

هر چه بود، در تاریکی دیدِ‌نداشتند​ کاملی داشت. و این‌طوری می‌توانست خیلی‌نفر​ زودتر هدیه‌ای دلچسب به ستارهٔ دگرگون بدهد.

سانی به تنهٔ درختِ معجزه‌آسا نزدیک شد و شروع کرد به بالا رفتن. بخشِ‌قبلی‌ها​ اول از همه سخت‌تر بود، چون روی آن پوستِ صاف و ابسیدینی چیزی جز‌بیش​ شکاف‌ها و برآمدگی‌های کوچک برای گرفتن وجود نداشت. رسیدن به شاخه‌ها تلاشِ زیادی می‌طلبید.

با این حال، دیگر به آن عادت کرده بود. دست و‌قبلی‌ها​ پایش را تقریباً غریزی حرکت می‌داد و بالاتر و بالاتر می‌رفت.‌کند​ طولی نکشید که خودش را روی شاخه‌ای پهن و عظیم بالا کشید.

این شاخه‌های اول به‌پهنِ یک جاده‌بهشتیِ​ بودند. نشست و کمی استراحت کرد‌آنجا​ و از خنکای هوای شب لذت برد.

سانی پیش از این هرگز در تاریکی از درختِ روح بالا نرفته بود. بدونِ‌طولانی​ پرتوهای درخشانِ خورشید که از میانِ برگ‌ها می‌تابیدند، به طرزِ عجیبی متفاوت به نظر‌هیچی​ می‌رسید. آن شکوهِ سرزنده از بین رفته و جایش را به سکوتی وهم‌انگیز داده بود.

خش‌خشِ برگ‌های سرخ دیگر آرام‌بخش و تسکین‌دهنده نبود. در‌چیده​ واقع، سانی را به لرزه می‌انداخت. صدایش شبیه... هزاران هزار‌آنجا​ روحِ گرفتار بود که همگی از سرِ عذاب فریاد می‌کشیدند.

امروز چم شده؟ آخه چطور می‌تونم به همچین چیزایی‌طعمِ​ فکر کنم؟ چه احمقی‌ام! خوبه که درختِ بزرگ صدامو نمی‌شنوه،‌مدتی​ وگرنه از خجالت آب می‌شدم. لطفاً منو ببخش، درختِ روح...

سانی سرش را تکان داد، برخاست و به بالا رفتن ادامه داد. از خودش خیلی ناامید شده‌سیر​ بود. بعد از تمام چیزهای خوبی که درخت به آن‌ها داده بود، احمقانه به خیرخواهی‌اش شک کرده‌بیشتر​ بود... به عظمتش... به میلش برای بلعیدن... همیشه سیری‌ناپذیر، همیشه در حال رشد... گرسنه، حریص... برای همیشه...

چقدر ناسپاس.

اصلاً چرا به این فکر‌کرده​ افتاد که... هان... دقیقاً داشت‌بعدی​ به چه چیزی فکر می‌کرد؟

سانی اخم کرد؛‌اول​ نمی‌توانست رشتهٔ افکارش‌چیده​ را به یاد بیاورد.

اه، بی‌خیال. من اینجام تا یه‌بهشتیِ​ میوهٔ خوشمزه برای نف پیدا کنم،‌آنجا​ نه اینکه روی استدلالم تمرین کنم.

با بالاتر رفتن، خیلی زود منطقه‌ای را که پیش‌تر کاوش کرده بودند پشت سر گذاشت. تاجِ این درختِ عظیم آن‌قدر پهناور‌رسیده‌تر​ بود که خودش هزارتویی تشکیل می‌داد. شاخه‌های بزرگ بی‌نظم و قاعده در تمام جهات رشد کرده، در هم پیچیده و از‌می‌توانست​ روی هم رد شده بودند. شاخ‌وبرگِ انبوه جلوی دید را می‌گرفت و هر تلاشی برای یافتنِ میوه‌ها را دشوار و زمان‌بر می‌کرد.

با این حال، سانی مصمم بود ادامه دهد.‌میوه‌ها​ با خود فکر کرد اگر خیلی بالا برود،‌هرچند​ جایی که نورِ خورشید بیشتر است، میوه‌ها خیلی رسیده‌ترند.

آن‌ها هرگز میوه‌ای از شاخه‌های بالاتر را امتحان نکرده بودند. اگر می‌توانست یک میوهٔ واقعاً‌فوق‌العاده​ شگفت‌انگیز پیدا کند، نفیس مجبور می‌شد نظرش را عوض کند و افکارِ عجیبش برای ترکِ‌می‌دادند​ جزیره را کنار بگذارد. هرچه باشد، این میوه‌ها جادویی بودند. شاید حتی لبخند هم می‌زد!

سانی با‌چیده​ دلگرمی به بالا‌طعمِ​ رفتن ادامه داد.

زمان به‌کندی گذشت. پس از مدتی طولانی، سانی سرانجام به این نتیجه رسید که به‌اندازهٔ‌سیر​ کافی بالا رفته است. مطمئن نبود چند ساعت پیش صعودش را شروع کرده، اما با‌می‌دونه​ توجه به کوفتگیِ عضلاتش و کاهشِ چشمگیرِ ضخامتِ شاخه‌ها، جایی در بخشِ بالاییِ درخت بود.

پا روی یکی از شاخه‌ها گذاشت، آهسته به جلو‌چیده​ رفت و به اطراف نگاه کرد. جستجو برای یافتنِ‌فوق‌العاده​ میوه‌ها آسان نبود. به تیزبینی و صبر نیاز داشت.

...و البته حسِ تعادلی عالی! افتادن‌چیده​ از این ارتفاع اصلاً تجربهٔ خوبی‌نداشتند​ نمی‌شد. در واقع، آخرین تجربه‌اش می‌بود.

سانی با بررسیِ دقیقِ محیطِ اطراف، بیشتر و بیشتر از تنهٔ درختِ‌آنجا​ عظیم دور شد. شاخه‌ها زیر پایش نرم تکان می‌خوردند. چند باری از‌قطعهٔ​ شاخه‌ای به شاخهٔ دیگر پرید و باعثِ تغییر در نوایِ خش‌خشِ برگ‌ها شد.

در راه، متوجهِ چند میوهٔ آویزان شد. رسیده و‌فوق‌العاده​ خوشمزه به نظر می‌رسیدند، اما هیچ‌کدام واقعاً خاص نبودند.‌روزی​ و او می‌خواست شگفت‌انگیزترین میوهٔ ممکن را پیدا کند.

سرانجام، سانی آن‌قدر دور شد که شاخه‌ها واقعاً باریک‌چیده​ و نازک شدند. حالا، تقریباً هم‌اندازهٔ شاخه‌های یک درختِ‌فوق‌العاده​ معمولی بودند و به‌سختی می‌توانستند وزنش را تحمل کنند.

اما هنوز هم‌اول​ هدیهٔ مناسبی برای‌چیده​ نفیس پیدا نکرده بود.

سانی سرخورده و با درماندگی‌طعمِ​ به اطراف نگاه کرد. واقعاً‌هنوز​ فکر می‌کرد از پسش برمی‌آید.

سپس متوجهِ چیزِ عجیبی شد.

با کمی فاصله از او، شاخه‌هایی که درست بالای شاخهٔ زیرِ پایش‌طعمِ​ بودند به پایین خم شده بودند، انگار چیزی رویشان سنگینی می‌کرد. با‌سیر​ این حال، پشتِ دیوارِ تقریباً غیرقابل‌نفوذِ برگ‌ها، نمی‌توانست دقیقاً ببیند آن چیز چیست.

در واقع، فقط به این دلیل متوجهِ این ناهنجاری شد که هوا تاریک بود. در‌فوق‌العاده​ نورِ روز، رنگِ روشنِ شاخ‌وبرگِ درختِ روح تشخیصِ شکلِ شاخه‌ها را غیرممکن می‌کرد. اما در دیدِ‌حالی​ در شبِ سانی، تمام رنگ‌ها کدر بودند و تقریباً به طیف‌های مختلفی از خاکستری تبدیل می‌شدند.

جالبه.

جَست زد، شاخهٔ بالاتری را گرفت و خودش را بالا کشید. سپس، در حالی که مراقب بود نیفتد،‌روزی​ به سدِ برگ‌ها نزدیک شد و به‌زور راهش را باز کرد. در این حین، مجبور شد قدرت و چابکی‌اش‌چند​ را به کمکِ سایه تقویت کند — در غیر این صورت، یا باید برمی‌گشت یا پایین می‌افتاد و می‌مرد.

سرانجام، خودش را از آخرین‌کرده​ لایهٔ برگ‌ها رها کرد و‌بعدی​ یک قدم به جلو برداشت.

سپس، سانی خشکش‌اول​ زد و چشمانش از‌بعدی​ شدتِ شگفتی گرد شد.

درست روبه‌رویش، پنهان از دنیا در‌بهشتیِ​ حفرهٔ مخفیِ شاخه‌های درهم‌پیچیده، لانهٔ پرندهٔ غول‌پیکر‌آن‌قدر​ و پیچیده‌ای میانِ برگ‌های سرخ قرار داشت.

ناولها | novelha.net