چپتر 1531: رنگهای آسمان
0با خیالی آسوده، سانی توانست به بافندگی برگردد.کمحرف به لطفِ تاجِ گرگومیش، دیگر نگرانِ تمام شدنِ جوهرشفقط نبود و با سرعتی فزاینده تارهایی از آن میساخت.
دیدنِ او که تکوتنها نشسته بود و علاوه بر دستهای خودش، دو جفت دستِ سایه را هم تکان میداد، حتماًوقتی بسیار عجیب به نظر میرسید — بهخصوص چون همراهانش نمیتوانستند رشتههای تاریکی را که دورِ انگشتانِ پرشمارش پیچیده بود ببینند. امانگه آنها مدتها بود که به کارهای عجیبی که سانی گهگاه میکرد عادت کرده بودند، پس بیشتر به حالِ خودش رهایش میکردند.
زنجیرشکن به سمتِ غروب بادبانباشد کشیده بود و آرامآرام آبهایفقط سپیدهدمِ بیپایان را پشت سر میگذاشت.
در همان حال،کشتیِ سانی داشت کاسیبعد را زیر نظر میگرفت.
دخترِ نابینا هیچ کارِ مشکوکی نمیکرد و این خیالش را راحت میکرد. با وجودِ اتهاماتِ زهرآگینیکند که گناهِ تسلا مدام در گوشش میخواند، رفتارِ کاسی کاملاً عادی بود. او نیمی از روزخونسرد را به هدایتِ کشتیِ پرنده میگذراند و بعد به کارهای روزمره میپرداخت یا در کابینش استراحت میکرد.
هنگامِ وقت گذراندن با دیگر اعضای دسته، رفتاری آرام و دوستانه داشت، هرچند کمی کنارهگیر بود. کاسی از یک جاییوقتی به بعد نسبتاً کمحرف شده بود، اما اینطور نبود که تودار باشد و از قصد از گفتگوها فرار کند. فقطمرتب انگار بیشترِ اوقات از اینکه ساکت بنشیند و گوش دهد راضی بود و تنها وقتی دلیلی داشت نظرش را میگفت.
وقتی کاسی تنها بود، آرام و خونسرد میماند. در آن روزهای آرام کارِ زیادی برای انجام دادن نبود، اما او بهندرت بیکاردلیلی مینشست. بدون اینکه کسی متوجه شود، دخترِ نابینا وظیفهٔ تمیز و مرتب نگه داشتنِ کشتی را بر عهده گرفته بود. دیگران کمی بعدعهده به او پیوسته بودند و در حالی که گپ میزدند و شوخی میکردند، کارهای روزمره و پیشپاافتاده را بینِ خودشان تقسیم کرده بودند.
فضای روی عرشهٔکشتیِ شستهشدهٔ زنجیرشکن دلپذیربعد و آرام بود.
کاسی فقط زمانی تنها میشد که برای خوابیدن به کابینش میرفت. سانی وقتی سایهاش را میفرستادکند تا آنجا از دخترِ نابینا جاسوسی کند، احساسِ خیلی عجیبی داشت — حتی عذابوجدان. البته حواسشخونسرد بود که موقعِ لزوم رویش را برگرداند تا چیزِ نامناسبی نبیند. اما باز هم، موقعیتِ عجیبی بود.
خوشبختانه، کاسی کاری نمیکرد که به کنایههای گناهِ تسلا صحتانگار ببخشد. تنها چیزِ عجیبی که سانی فهمید این بود که اودلیلی از یک جایی به بعد عادت کرده بود یادداشتِ روزانه بنویسد.
دخترِ نابینا وقتی لطفِ سقوطکرده را ترک کردند، یک دفترچه با جلدِ چرمی با خود آورده بود و پیش از خواب با دقتنظرش یادداشتهای کوتاهی در صفحاتش مینوشت. با این حال، سانی واقعاً دلش نمیخواست نوشتههایش را بخواند. اصلاً حتی اگر هم میخواست نمیتوانست دفترچه را بخوانددیگران — نه به این دلیل که کاسی کاری کرده بود تا دسترسی به آن سخت شود، بلکه صرفاً چون او به خطِ بریل مینوشت.
گذشته از دفترِ جلدچرمی، او یک لوحِ شیاردارِ مخصوص هم با خود آورده بود. این لوح که احتمالاً پیشهوری در لطفِ سقوطکردهجایی آن را بهطورِ ویژه برای او ساخته بود، از دو قسمت تشکیل میشد که با یک لولا به هم متصل بودند. کاسی بادلیلی باز کردنِ لوح میتوانست یک ورق کاغذ داخلش بگذارد و بعد با دنبال کردنِ شیارها، با یک قلم در آن سوراخهایی ایجاد کند.
به خاطر مهارتِ بالای کاسی در کنار آمدن با نقصش، گاهی بهراحتی فراموشقصد میشد که او نابیناست. اما نابینا بود؛ هرچند توانهای سرشتش اجازه میداد برخیراضی از فلجکنندهترین جنبههای وضعیتش را خنثی کند، اما علتِ اصلی همچنان پابرجا بود.
وقتی کاسی تنها بود، نمیتوانست بینایی کسی را قرض بگیرد تا صفحه را ببیند. تواناییاشبنشیند در حسِ اتفاقاتِ چند لحظه بعد نیز کمکی نمیکرد تا مسیرِ جوهر را روی کاغذدادن ببیند. پس در این خلوتها، برای خواندن و نوشتن چارهای جز استفاده از این روش نداشت.
سانی که با چند دیواره و حجمِ عرشهٔ بالاییکند از او فاصله داشت، نگاهش را از بافتِ طلسمِدهد درخشان گرفت و به آسمانِ زیبای بالای سرش خیره شد.
آسمان با میلیونها رنگِ زنده نقاشی شده بود و پرتوهای آفتابهنگامِ از میانِ ابرهای درخشان میتابید. برگهای درختِ مقدس آرام تکان میخوردجایی و نقشِ سایههای حکشده روی سطحِ چوبیِ عرشه را جابهجا میکرد.
نگاهش را پایینهرچند انداخت، آهسته آهی کشیدنسبتاً و به کارش برگشت.
روزها بهکندی میگذشت.
سرانجام از آن بخشِ رودِ بزرگ که سپیدهدم در آن پایانیانگار نداشت، خارج شدند. آسمان رفتهرفته روشن، پهناور و یکدست آبی شد. شبهانظرش اینجا طولانیتر بود و آب در تاریکیِ مطلقِ آسمانِ بیستاره، ملایم میدرخشید.
همگام با تغییرِ رودِپرنده بزرگ، مسافرانِ روی سطحِمیپرداخت همیشه روانش نیز تغییر میکردند.
کای با حقیقتِ عجیب و باورنکردنیِ کابوسِ سوم کنار آمده بود و دیگرقصد سردرگم به نظر نمیرسید. بیصدا تمرین میکرد و خودش را برای نبردِ پیشِراضی رو آماده میساخت؛ شاید از اینکه در سختیهای دوستانش شریک نبوده، احساسِ عذابوجدان داشت.
جت با تیغهٔ مهآلودش تمرین و آزمونوخطا میکرد و هر بار که به زنجیرشکن حملهبنشیند میشد، روحهای تازهای به چنگ میآورد. داشت کمکم یاد میگرفت چطور از سلاحِ مرگبارش برایدادن خلقِ صحنههایی واقعاً هولناک استفاده کند؛ صحنههایی که گاهی حتی لرزه بر اندامِ متحدانش میانداخت.
شکمِ افی کمکم داشت بزرگ میشد. بیشترِ وقتش را به کمک کردن به دیگر اعضای دسته و پختوپزدهد میگذراند. این شکارچی همچنان شاد و ظاهراً بیخیال بود، اما سانی میتوانست احساساتِ تلخِ پنهان در پشتِ آنکسی ظاهرِ درخشان را ببیند. نگرانِ آیندهٔ فرزندش بود و از اینکه نمیتوانست بیشتر به همرزمانش کمک کند، غصه میخورد.
موردرت... همان موردرتِ همیشگی بود. محال بود بشود فهمید آن عوضی چه فکری در سر دارد یا چه حسی پیدا کرده، اما به نظر میرسید از اوضاعتودار کاملاً راضی است. تنها چیزی که آزارش میداد این بود که موجوداتِ زندهٔ کافی برای کشتن وجود نداشت و این موضوع مانع میشد تا هستههای روحِ بیشتریدادن بسازد، بازتابهای تازهای خلق کند و سپس آنها را بفرستد تا برای خودشان بکشند و ویرانی به بار بیاورند و از این طریق قدرتشان را پرورش دهند.
کاسی همان کاسیِ بیادعای همیشگی ماند. حتی با اینکه سانی او را زیرِقصد نظر داشت، هیچچیزِ خاص و قابلتوجهی در این دخترِ نابینا دیده نمیشد. اتفاقاً بهتنها نظر میرسید هرچه از گرگومیش دورتر میشوند، رفتهرفته اعتمادبهنفس و انرژیِ بیشتری پیدا میکند.
و در نهایت، نفیس.
چند هفته طول کشید تا از عذابِ وحشتناکِ نقصش بهبود یابد و به همان نفیسِساکت همیشگی برگردد. چشمانش سرزندگیِ سابق را بازیافته بود و در رفتارش دیگر خبری از آنانجام بیتفاوتیِ سردی نبود که بر اثرِ سوختنِ انسانیتش در شعلههای بیرحم به وجود آمده بود.
سانی از اینکه نفیس دوباره خودشبعد شده بود، احساسِ آسودگی میکرد. اماوقت در عینِ حال منقبض و آشفته بود.
چون حالا که نفیس به حالتِجایی عادی برگشته بود، سانی دیگر هیچباشد بهانهای نداشت که با او حرف نزند.