---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1274: زمانِ حقیقت • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1274: زمانِ حقیقت

0

هفت خورشید‌قدیس​ در آسمانِ‌کشتنِ​ لاجوردی می‌درخشیدند.

سانی نزدیکِ شیبِ جزیره نشسته بود و خیره به آبِ روان نگاه می‌کرد. چشمانش تاریک‌طولانی‌تر​ و خسته بود. با از بین رفتنِ اردوگاهِ موقت، به‌طرزِ عجیبی احساسِ بی‌خانمانی می‌کرد. بدتر‌نامطمئنِ​ از همه، نه او و نه نفیس نتوانسته بودند راه‌حلی عملی برای مشکلِ مرگبارشان پیدا کنند.

به خیلی‌موجوداتِ​ چیزها فکر‌اعظمی​ کرده بودند.

تمامِ خاطره‌هایی که در اختیار داشتند بررسی و ارزیابی شده بود، اما هیچ‌کدامشان‌بتواند​ و نه حتی ترکیبی از آن‌ها، راهِ نجاتی از این وضعیتِ پرخطر نشان‌سایه‌ها​ نمی‌داد. بهترین امیدی که داشتند، کمی طولانی‌تر کردنِ اقامتشان روی لاکِ لاک‌پشتِ سیاه بود.

می‌توانستند با شکل‌دهندهٔ تاریک سعی کنند ترک‌های پوستهٔ سنگی‌جانورِ​ را ترمیم کنند. اقداماتِ نامطمئنِ دیگری هم بود... اما‌کاری​ در بهترین حالت فقط چند روزِ دیگر برایشان زمان می‌خرید.

خاطره‌های دیگری هم بود که می‌توانستند برای فرار از آن‌ها استفاده کنند.‌بهترین​ اما تلاش برای فرار دست‌کمی از خودکشی نداشت. نمی‌توانستند از دستِ موجوداتِ کابوسِ‌ترک‌های​ اعظمی که هم در آب و هم در آسمان نگهبانی می‌دادند فرار کنند.

...و البته،‌موجوداتِ​ سایه‌های سانی‌اعظمی​ هم بودند.

زمانی فکر می‌کرد قدیس بهترین امیدشان برای کشتنِ مارِ لاجوردی است. با این حال، پس از دیدنِ آن جانورِ‌نمی‌توانست​ دیوانه در نبرد، دیگر فکر نمی‌کرد شوالیهٔ کم‌حرف بتواند از پسِ چنین کاری بربیاید. نه فقط به این دلیل که‌ببرد​ نمی‌توانست وارد آب شود، بلکه چون نقشه‌اش برای تقویتِ او با سایه‌ها و شعله‌های سفید نقش بر آب شده بود.

قدیس... نمی‌توانست برکتِ آتش را‌مارِ​ دریافت کند. یا بهتر است بگویم،‌نبرد​ نمی‌توانست از مزایای کاملش بهره ببرد.

این تقویت پیش از لشکرکشیِ جنوب در زیرزمینش کاملاً بی‌نقص عمل کرده بود، اما قدیس پس از‌اقامتشان​ آن دچارِ دگرگونیِ بنیادینی شد. او حالا اهریمنی بود که جسم و روحش با تاریکیِ عنصری آمیخته‌چند​ شده بود. و هرچند تاریکیِ حقیقی به‌نوعی با سایه‌های سانی جور درمی‌آمد، اما نورِ نف را پس می‌زد.

قدیس فقط می‌توانست از یکی از آن‌ها‌می‌دادند​ استفاده کند. در هر صورت، نتیجه اصلاً‌مارِ​ آن‌قدرها که سانی تصور کرده بود قدرتمند نبود.

البته می‌توانستند قدرتِ شعلهٔ سایه را به دیگر اهریمنِ‌نبرد​ متعالی‌اش ببخشند. متأسفانه، دیوچه به اندازهٔ قدیس جنگجوی مهیبی‌دلیل​ نبود. علاوه بر آن... آن حرامزادهٔ کوچک در کما بود.

یا دست‌کم‌قدیس​ کمای ناشی‌کشتنِ​ از پرخوری.

آن گابلینِ استخوانی سرانجام از بلعیدنِ نقرهٔ کدر دست کشیده و به خوابِ عمیقی فرو رفته بود. سانی حدس می‌زد‌لاک‌پشتِ​ که پس از هضمِ کاملِ آن تودهٔ عظیم از فلزِ عرفانی، دیوِ شکمویش بسیار قوی‌تر می‌شود. اما اصلاً معلوم نبود‌خاطره‌های​ چقدر طول می‌کشد، بنابراین دیوچه را به درونِ شعله‌های سیاه و پرورش‌دهندهٔ روحش فرستاد تا تکاملش را در آرامش کامل کند.

در هر‌موجوداتِ​ صورت، دیوچه فعلاً‌آسمان​ هیچ کمکی نمی‌کرد.

کابوس هم‌کشتنِ​ همین وضع‌است​ را داشت.

اسبِ تاریک با وفاداری از رؤیاهایشان نگهبانی کرده و شمارِ زیادی از آن‌ها را مطیعِ‌بتواند​ خود ساخته بود، اما همچنان تروری بیدار بود. حتی اگر آن نریانِ سیاه موفق می‌شد توانِ‌نقش​ ترورش را آزاد کند، حریفِ جانوری اعظم نمی‌شد... چه برسد به هیولای اعظمی مثلِ پروانهٔ تاریک.

بنابراین، سانی و نفیس هیچ‌راهِ​ ابزاری نداشتند که به فرارشان از‌نمی‌داد​ روی لاکِ لاک‌پشتِ سیاه کمک کند.

...به همین دلیل بود که‌آسمان​ سانی روی سنگ‌های سرد نشسته بود‌قدیس​ و بی‌هدف به آب نگاه می‌کرد.

آب... خیلی کمتر از قبل کدر بود. رنگِ سرخِ تندش فروکش کرده‌کم‌حرف​ و به صورتیِ رنگ‌پریده‌ای درآمده بود. هرچه باشد، لاک‌پشتِ سیاه فقط همان‌قدر خون‌تقویتِ​ داشت و تا الان، بیشترش در جریانِ بی‌پایانِ رودِ بزرگ حل شده بود.

همان‌طور که نگاه می‌کرد، آب ناگهان کف کرد و‌جانورِ​ سرِ مارمانندِ عظیمی از اعماقش بیرون آمد. نگاهی آشنا‌کاری​ به او دوخته شد؛ لبریز از کینه و جنون.

اوضاعِ مارِ لاجوردی... اصلاً خوب نبود. درست مانندِ لاشهٔ لاک‌پشتِ‌نشان​ سیاه که زمانی باشکوه و نابودنشدنی می‌نمود و حالا رقت‌انگیز‌لاک‌پشتِ​ و تهی شده بود، جانورِ اعظم نیز حال‌وروزِ وخیمی داشت.

یکی از چشمانِ کدرش از بین رفته و جایش را حفره‌ای خونین گرفته بود. نیمی‌است​ از دندان‌های نیشِ ترسناک در آروارهٔ ویرانگرش یا ترک برداشته یا شکسته بودند. تکه‌های بزرگی از‌وارد​ گوشتِ گردنِ درازش کنده شده بود و گوشتِ سرخ و استخوانِ سفیدش را به نمایش می‌گذاشت.

با این حال... مارِ لاجوردی از رو نرفته بود. هیچ‌نمی‌کرد​ فرقی با قبل نداشت. خشمش همان بود، گرسنگی‌اش همان بود،‌وارد​ و عزمِ جنون‌آمیزش برای کشتنِ آن دو انسان نیز همان.

جانورِ اعظم به‌امیدشان​ سانی خیره ماند و‌حال​ سانی به جانورِ اعظم.

«خیلی سمجی، مگه نه؟»

صدایش تلخ و گرفته بود.

سانی مدتی ساکت‌مارِ​ ماند، سپس ناگهان‌دیدنِ​ با غیظ گفت:

«ولی تو آخه چی می‌دونی؟ فکر می‌کنی خیلی خاصی؟ منم‌دیوانه​ خشم رو می‌شناسم. منم گرسنگی رو می‌شناسم. منم جنون رو‌دلیل​ می‌شناسم! اوه... تازه کلی جونورِ قوی‌تر از خودم رو هم کشتم.»

لبخندی تاریک‌حتی​ بر لبانش‌آن‌ها​ نقش بست.

«تو کی هستی که جرئت می‌کنی این‌طوری بهم زل بزنی، حیوون؟ من گمشده از‌مارِ​ نورم، کسی که از سایه‌ها زاده شده. من وارثِ برحقِ مرگ و پسرِ حروم‌زادهٔ‌بربیاید​ سرنوشتم. هر جا می‌رم، ویرانی دنبالم می‌آد. اگه ذره‌ای عقل داشتی، به‌محضِ دیدنم فرار می‌کردی.»

لرزشِ خفیفی‌کشتنِ​ کرد و‌است​ بعد آه کشید.

«آه... ولی‌قدیس​ دیگه خیلی‌کشتنِ​ دیره. چه حیف.»

گناهِ تسلا که‌ترکیبی​ پشت‌سرش ایستاده بود،‌نجاتی​ با تحقیر خندید.

«واو. چه‌موجوداتِ​ نطقِ غرّایی!‌اعظمی​ مگه کلاس‌هشتمی‌ای؟»

سانی بی‌اعتنا به‌مارِ​ آن شبح، نگاهش‌دیدنِ​ را گرفت و ایستاد.

برای ترکِ جزیره فقط یک راه وجود‌حال​ داشت. خیلی وقت بود این را می‌دانست،‌کم‌حرف​ اما دلش نمی‌خواست به آن اعتراف کند.

با این حال، دیگر وقتی برای دروغ‌گفتن به‌وضعیتِ​ خودش نمانده بود. حالا وقتِ روبه‌رو شدن با‌کردنِ​ حقیقت بود، مهم نبود چقدر زشت و ترسناک باشد.

سانی در میانِ چشم‌اندازِ مخروبهٔ جزیرهٔ تاریک قدم زد تا اینکه نفیس‌امیدشان​ را پیدا کرد. با وجودِ تمامِ این اتفاقات، او همچنان داشت با‌بتواند​ شمشیرش تمرین می‌کرد... آن تیغهٔ مرگبار و صاحبش، هر دو زیبا بودند.

دنیای رودِ‌کشتنِ​ بزرگ نیز مرگبار‌حال​ و زیبا بود.

نفیس با حس‌کردنِ حضورِ او دست از تمرین کشید‌جانورِ​ و با چهره‌ای خونسرد نگاهش کرد. سانی پیش از آنکه‌بربیاید​ کنارش بایستد، نفسِ عمیقی کشید و به چشمانش خیره شد.

«باید چیزی بهت بگم.»

نفیس آرام سر تکان داد.

«چیه؟»

سانی لحظه‌ای درنگ کرد،‌کشتنِ​ سپس دستش را به‌دیدنِ​ سوی او دراز کرد.

«شعله‌ت رو‌حتی​ بده به‌آن‌ها​ من. همه‌ش رو.»

نفیس کمی اخم کرد‌اعظمی​ و رگه‌ای از نگرانی در‌سایه‌های​ چشمانِ خاکستریِ خیره‌کننده‌اش پدیدار شد.

«چرا؟»

سانی مدتی در‌امیدشان​ سکوت نگاهش کرد و‌حال​ به فکر فرو رفت.

سانی به آن مارِ پیر گفته بود که هر جا می‌رود ویرانی به دنبالش می‌آید. اما راستش را‌روی​ بخواهید، بیشترِ اوقات این او بود که به دنبالِ ویرانی می‌رفت. آن دو به دنبالِ هم می‌رفتند و‌دیگر​ نمی‌توانستند از هم جدا شوند، درست همان‌طور که سایه و ستاره‌ای که آن را می‌تاباند از هم جدا نمی‌شدند.

واقعاً زوجِ رقت‌انگیزی بودند.

سرانجام، عزمش را جزم کرد.

«چون می‌خوام‌قدیس​ مارِ لاجوردی‌کشتنِ​ رو بکشم.»

ناولها | novelha.net