چپتر 1274: زمانِ حقیقت
0هفت خورشیدقدیس در آسمانِکشتنِ لاجوردی میدرخشیدند.
سانی نزدیکِ شیبِ جزیره نشسته بود و خیره به آبِ روان نگاه میکرد. چشمانش تاریکطولانیتر و خسته بود. با از بین رفتنِ اردوگاهِ موقت، بهطرزِ عجیبی احساسِ بیخانمانی میکرد. بدترنامطمئنِ از همه، نه او و نه نفیس نتوانسته بودند راهحلی عملی برای مشکلِ مرگبارشان پیدا کنند.
به خیلیموجوداتِ چیزها فکراعظمی کرده بودند.
تمامِ خاطرههایی که در اختیار داشتند بررسی و ارزیابی شده بود، اما هیچکدامشانبتواند و نه حتی ترکیبی از آنها، راهِ نجاتی از این وضعیتِ پرخطر نشانسایهها نمیداد. بهترین امیدی که داشتند، کمی طولانیتر کردنِ اقامتشان روی لاکِ لاکپشتِ سیاه بود.
میتوانستند با شکلدهندهٔ تاریک سعی کنند ترکهای پوستهٔ سنگیجانورِ را ترمیم کنند. اقداماتِ نامطمئنِ دیگری هم بود... اماکاری در بهترین حالت فقط چند روزِ دیگر برایشان زمان میخرید.
خاطرههای دیگری هم بود که میتوانستند برای فرار از آنها استفاده کنند.بهترین اما تلاش برای فرار دستکمی از خودکشی نداشت. نمیتوانستند از دستِ موجوداتِ کابوسِترکهای اعظمی که هم در آب و هم در آسمان نگهبانی میدادند فرار کنند.
...و البته،موجوداتِ سایههای سانیاعظمی هم بودند.
زمانی فکر میکرد قدیس بهترین امیدشان برای کشتنِ مارِ لاجوردی است. با این حال، پس از دیدنِ آن جانورِنمیتوانست دیوانه در نبرد، دیگر فکر نمیکرد شوالیهٔ کمحرف بتواند از پسِ چنین کاری بربیاید. نه فقط به این دلیل کهببرد نمیتوانست وارد آب شود، بلکه چون نقشهاش برای تقویتِ او با سایهها و شعلههای سفید نقش بر آب شده بود.
قدیس... نمیتوانست برکتِ آتش رامارِ دریافت کند. یا بهتر است بگویم،نبرد نمیتوانست از مزایای کاملش بهره ببرد.
این تقویت پیش از لشکرکشیِ جنوب در زیرزمینش کاملاً بینقص عمل کرده بود، اما قدیس پس ازاقامتشان آن دچارِ دگرگونیِ بنیادینی شد. او حالا اهریمنی بود که جسم و روحش با تاریکیِ عنصری آمیختهچند شده بود. و هرچند تاریکیِ حقیقی بهنوعی با سایههای سانی جور درمیآمد، اما نورِ نف را پس میزد.
قدیس فقط میتوانست از یکی از آنهامیدادند استفاده کند. در هر صورت، نتیجه اصلاًمارِ آنقدرها که سانی تصور کرده بود قدرتمند نبود.
البته میتوانستند قدرتِ شعلهٔ سایه را به دیگر اهریمنِنبرد متعالیاش ببخشند. متأسفانه، دیوچه به اندازهٔ قدیس جنگجوی مهیبیدلیل نبود. علاوه بر آن... آن حرامزادهٔ کوچک در کما بود.
یا دستکمقدیس کمای ناشیکشتنِ از پرخوری.
آن گابلینِ استخوانی سرانجام از بلعیدنِ نقرهٔ کدر دست کشیده و به خوابِ عمیقی فرو رفته بود. سانی حدس میزدلاکپشتِ که پس از هضمِ کاملِ آن تودهٔ عظیم از فلزِ عرفانی، دیوِ شکمویش بسیار قویتر میشود. اما اصلاً معلوم نبودخاطرههای چقدر طول میکشد، بنابراین دیوچه را به درونِ شعلههای سیاه و پرورشدهندهٔ روحش فرستاد تا تکاملش را در آرامش کامل کند.
در هرموجوداتِ صورت، دیوچه فعلاًآسمان هیچ کمکی نمیکرد.
کابوس همکشتنِ همین وضعاست را داشت.
اسبِ تاریک با وفاداری از رؤیاهایشان نگهبانی کرده و شمارِ زیادی از آنها را مطیعِبتواند خود ساخته بود، اما همچنان تروری بیدار بود. حتی اگر آن نریانِ سیاه موفق میشد توانِنقش ترورش را آزاد کند، حریفِ جانوری اعظم نمیشد... چه برسد به هیولای اعظمی مثلِ پروانهٔ تاریک.
بنابراین، سانی و نفیس هیچراهِ ابزاری نداشتند که به فرارشان ازنمیداد روی لاکِ لاکپشتِ سیاه کمک کند.
...به همین دلیل بود کهآسمان سانی روی سنگهای سرد نشسته بودقدیس و بیهدف به آب نگاه میکرد.
آب... خیلی کمتر از قبل کدر بود. رنگِ سرخِ تندش فروکش کردهکمحرف و به صورتیِ رنگپریدهای درآمده بود. هرچه باشد، لاکپشتِ سیاه فقط همانقدر خونتقویتِ داشت و تا الان، بیشترش در جریانِ بیپایانِ رودِ بزرگ حل شده بود.
همانطور که نگاه میکرد، آب ناگهان کف کرد وجانورِ سرِ مارمانندِ عظیمی از اعماقش بیرون آمد. نگاهی آشناکاری به او دوخته شد؛ لبریز از کینه و جنون.
اوضاعِ مارِ لاجوردی... اصلاً خوب نبود. درست مانندِ لاشهٔ لاکپشتِنشان سیاه که زمانی باشکوه و نابودنشدنی مینمود و حالا رقتانگیزلاکپشتِ و تهی شده بود، جانورِ اعظم نیز حالوروزِ وخیمی داشت.
یکی از چشمانِ کدرش از بین رفته و جایش را حفرهای خونین گرفته بود. نیمیاست از دندانهای نیشِ ترسناک در آروارهٔ ویرانگرش یا ترک برداشته یا شکسته بودند. تکههای بزرگی ازوارد گوشتِ گردنِ درازش کنده شده بود و گوشتِ سرخ و استخوانِ سفیدش را به نمایش میگذاشت.
با این حال... مارِ لاجوردی از رو نرفته بود. هیچنمیکرد فرقی با قبل نداشت. خشمش همان بود، گرسنگیاش همان بود،وارد و عزمِ جنونآمیزش برای کشتنِ آن دو انسان نیز همان.
جانورِ اعظم بهامیدشان سانی خیره ماند وحال سانی به جانورِ اعظم.
«خیلی سمجی، مگه نه؟»
صدایش تلخ و گرفته بود.
سانی مدتی ساکتمارِ ماند، سپس ناگهاندیدنِ با غیظ گفت:
«ولی تو آخه چی میدونی؟ فکر میکنی خیلی خاصی؟ منمدیوانه خشم رو میشناسم. منم گرسنگی رو میشناسم. منم جنون رودلیل میشناسم! اوه... تازه کلی جونورِ قویتر از خودم رو هم کشتم.»
لبخندی تاریکحتی بر لبانشآنها نقش بست.
«تو کی هستی که جرئت میکنی اینطوری بهم زل بزنی، حیوون؟ من گمشده ازمارِ نورم، کسی که از سایهها زاده شده. من وارثِ برحقِ مرگ و پسرِ حرومزادهٔبربیاید سرنوشتم. هر جا میرم، ویرانی دنبالم میآد. اگه ذرهای عقل داشتی، بهمحضِ دیدنم فرار میکردی.»
لرزشِ خفیفیکشتنِ کرد واست بعد آه کشید.
«آه... ولیقدیس دیگه خیلیکشتنِ دیره. چه حیف.»
گناهِ تسلا کهترکیبی پشتسرش ایستاده بود،نجاتی با تحقیر خندید.
«واو. چهموجوداتِ نطقِ غرّایی!اعظمی مگه کلاسهشتمیای؟»
سانی بیاعتنا بهمارِ آن شبح، نگاهشدیدنِ را گرفت و ایستاد.
برای ترکِ جزیره فقط یک راه وجودحال داشت. خیلی وقت بود این را میدانست،کمحرف اما دلش نمیخواست به آن اعتراف کند.
با این حال، دیگر وقتی برای دروغگفتن بهوضعیتِ خودش نمانده بود. حالا وقتِ روبهرو شدن باکردنِ حقیقت بود، مهم نبود چقدر زشت و ترسناک باشد.
سانی در میانِ چشماندازِ مخروبهٔ جزیرهٔ تاریک قدم زد تا اینکه نفیسامیدشان را پیدا کرد. با وجودِ تمامِ این اتفاقات، او همچنان داشت بابتواند شمشیرش تمرین میکرد... آن تیغهٔ مرگبار و صاحبش، هر دو زیبا بودند.
دنیای رودِکشتنِ بزرگ نیز مرگبارحال و زیبا بود.
نفیس با حسکردنِ حضورِ او دست از تمرین کشیدجانورِ و با چهرهای خونسرد نگاهش کرد. سانی پیش از آنکهبربیاید کنارش بایستد، نفسِ عمیقی کشید و به چشمانش خیره شد.
«باید چیزی بهت بگم.»
نفیس آرام سر تکان داد.
«چیه؟»
سانی لحظهای درنگ کرد،کشتنِ سپس دستش را بهدیدنِ سوی او دراز کرد.
«شعلهت روحتی بده بهآنها من. همهش رو.»
نفیس کمی اخم کرداعظمی و رگهای از نگرانی درسایههای چشمانِ خاکستریِ خیرهکنندهاش پدیدار شد.
«چرا؟»
سانی مدتی درامیدشان سکوت نگاهش کرد وحال به فکر فرو رفت.
سانی به آن مارِ پیر گفته بود که هر جا میرود ویرانی به دنبالش میآید. اما راستش راروی بخواهید، بیشترِ اوقات این او بود که به دنبالِ ویرانی میرفت. آن دو به دنبالِ هم میرفتند ودیگر نمیتوانستند از هم جدا شوند، درست همانطور که سایه و ستارهای که آن را میتاباند از هم جدا نمیشدند.
واقعاً زوجِ رقتانگیزی بودند.
سرانجام، عزمش را جزم کرد.
«چون میخوامقدیس مارِ لاجوردیکشتنِ رو بکشم.»