---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1614: چالشِ سرور • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1614: چالشِ سرور

0

سانی از اینکه چهره‌اش پشتِ نقابِ بافنده پنهان است و در تاریکیِ‌همین​ نفوذناپذیری غرق شده، احساسِ خوشحالی می‌کرد. دلیلش این بود که شاید در‌همین‌جا​ چند دقیقهٔ گذشته نتوانسته بود حالتِ چهره‌اش را خیلی خوب کنترل کند.

حتی ممکن بود یکی از‌نفیس​ دو آواتارِ دیگرش، در جایی‌لحنی​ دوردست، بی‌هوا تلوتلو خورده باشد.

اون تنبل‌ها...

خوشبختانه، خیلی‌توی​ زود خونسردی‌اش را‌اتفاق​ به دست آورد.

لعنت بهش، نف...

صدای کلماتِ آخرش هنوز در معبدِ بی‌نام می‌پیچید که نفیس کمی اخم کرد. سانی تازه‌قصدِ​ با لحنی نسبتاً تهدیدآمیز او را متهم کرده بود که قصدِ فریب دادنش را دارد... حتی‌انتظار​ به مار دستور داده بود کمی سروصدا کند تا به این نارضایتیِ ظاهری‌اش وزنِ بیشتری بدهد.

واکنشش چه می‌بود؟

برخلافِ انتظار، لبخندِ محوی‌خدا​ روی چهرهٔ نفیس شکفت و‌نمی‌تونین​ چشمانش از رضایت برق زد.

«می‌بینم بیشتر از چیزی که‌واکنشی​ فکر می‌کردم مطلعین، سرور سایه. خوبه.‌وقیحه​ این‌طوری خیلی از دردسرام کم می‌شه.»

سانی یک لحظه جا‌می‌پیچید​ خورد. این... واکنشی نبود‌کرد​ که انتظارش را داشت.

وقیح! کاملاً وقیحه!

در همین حین، نفیس دستش‌اتفاق​ را روی قبضهٔ شمشیرش گذاشت‌ازش​ و کمی به بالا نگاه کرد.

«حالا که می‌دونین جنگ اجتناب‌ناپذیره و همین‌جا توی گورِ خدا اتفاق می‌افته، حتماً اینم می‌دونین که نمی‌تونین ازش فرار کنین.‌حالا​ دیر یا زود، پاتون به درگیریِ بینِ دو قلمرو کشیده می‌شه. پس... مگه اینکه بخواین دژتون رو ول کنین و‌قلمرو​ به جهانِ بیداری فرار کنین، بهتره یه طرف رو انتخاب کنین. در واقع، فکر می‌کنم تا الان انتخابتون رو کردین.»

سانی اخم کرد‌بی‌نام​ و با نارضایتی‌کمی​ به او خیره شد.

آخه از کجا می‌دونه؟

البته، از همان ابتدا قصد داشت خودش را در جایگاهِ بالایی در‌کنین​ ارتشِ قلمروِ شمشیر جا کند. به همین دلیل معبدِ بی‌نام را در گورِ‌طرف​ خدا بنا کرده بود و انتظار می‌کشید تا فرستادگانِ دلاوری طعمه را ببلعند.

اما نفیس راهی‌لحظه​ برای حدس زدنِ‌نبود​ این موضوع نداشت.

سانی در تاریکی سر‌می‌پیچید​ تکان داد و با‌کرد​ صدایی خالی از احساس پرسید:

«انتخاب کردم؟»

نفیس سر تکان داد.

«حتماً انتخاب کردین. هر چی باشه، قبلاً فرستادهٔ خاندانِ سرود‌کاملاً​ رو رد کردین. از اونجا که هیچ تمایلی برای پیوستن‌حالا​ به طرفِ دیگه نشون ندادین، فقط یه انتخاب باقی می‌مونه. ما.»

سانی مدتی ساکت ماند.

سپس، دسته‌های تختش را گرفت،‌بی‌نام​ به جلو خم شد و با‌تازه​ صدایی که ته‌مایه‌ای موذیانه داشت پرسید:

«کی گفته؟»

نفیس با رگه‌ای از‌خورد​ گیجی در چهرهٔ مرمرین و‌وقیح​ زیبایش، به تاریکی خیره شد.

«چی؟»

سانی لبخند زد.

«کی گفته فرستادهٔ‌گورِ​ خاندانِ سرود رو رد‌حتماً​ کردم؟ من ردش نکردم.»

که البته، دروغ بود. تا زمانی که نقابِ بافنده را به چهره داشت نمی‌توانست حتی یک کلمه‌گذاشت​ حرفِ راست بزند، و این آواتارش تقریباً هرگز آن را درنمی‌آورد. هر چه نباشد، قرار بود سرورِ‌فرار​ سایه‌ها توجهِ قدرتمندان را جلب کند و در عین حال، رازهای سانی را در امان نگه دارد.

اما این بار،‌بی‌نام​ این موضوع به‌کمی​ نفعش تمام شده بود.

حالتِ چهرهٔ نفیس تغییری نکرد، اما سانی حس می‌کرد فشاری که اعمال می‌کند تیزتر می‌شود. احتمالاً‌کرده​ الان داشت سبک‌سنگین می‌کرد که آیا معبدِ بی‌نام تلهٔ مرگ است یا نه. با حضورِ قدیس و‌انتظار​ دیو در پشتِ سرش، راهِ فرار بسته بود. در مقابلش هم سانی و مارِ روح قرار داشتند.

کابوس و نگهبانِ‌گورِ​ بی‌شکلِ معبد هم‌می‌افته​ همان نزدیکی بودند.

با این حال، نفیس خونسردی‌اش‌واکنشی​ را حفظ کرد. رو به دیوارِ‌وقیحه​ تاریکیِ نفوذناپذیرِ مقابلش، با آرامش پرسید:

«رد نکردی؟»

سانی آهسته آه‌هنوز​ کشید و به‌می‌پیچید​ عقب تکیه داد.

از اینجا به بعد... باید خودش را به نفیس می‌فروخت، اما طوری که او فکر کند خودش برای خرید اصرار دارد.‌دژتون​ آخر آدم‌ها برای چیزی که راحت به دست می‌آمد، ارزشِ چندانی قائل نمی‌شدند. اگر سانی می‌خواست به جای یک ابزارِ ارزان، با‌بالایی​ او مثلِ متحدی ارزشمند رفتار کنند، باید کاری می‌کرد خاندانِ دلاوری فکر کنند از به دست آوردنِ حمایتِ او بی‌نهایت خوش‌شانس بوده‌اند.

لحظه‌ای ساکت ماند.

«پیشنهادِ سخاوتمندانهٔ خاندانِ پرآوازهٔ سرود را رد نکردم. با این حال... شاید قبولش هم نکرده باشم.‌فریب​ در عوض، به فرستاده‌ای که کی سونگ راهی کرده بود فرصتی دادم تا وفاداریم را به‌لبخندِ​ دست بیاورد. می‌دانید، از فکرِ شانه به شانه جنگیدن با کسانی که از من ضعیف‌ترند بیزارم.»

سانی لبخند زد.

«پس به شما هم همان فرصت را می‌دهم، بانو ستارهٔ‌ازش​ دگرگون. اگر هر یک از شما فرستادگانِ دلاوری بتواند خشی‌بخواین​ روی زرهِ من بیندازد، پیشنهادتان را قبول می‌کنم. نظرتان چیست؟»

نفیس که داشت پیشنهادش‌خورد​ را سبک‌سنگین می‌کرد، بلافاصله‌داشت​ جواب نداد. سرانجام پرسید:

«یک دوئل؟‌معبدِ​ می‌خوای با‌می‌پیچید​ کدوممون بجنگی؟»

سانی خندید.

«هر کدامتان، همه‌تان... فرقی نمی‌کند. حتی‌می‌افته​ از سرشتم هم استفاده نمی‌کنم. در‌کنین​ عوض، با مهارتِ خالص له‌تان می‌کنم.»

گوشهٔ لبِ نفیس بالا رفت.

«...مغرور.»

سانی خندید؛ متوجه شد‌معبدِ​ آتش‌بانان از طنینِ سردِ‌کمی​ خندهٔ شومش به لرزه افتاده‌اند.

«مغرور؟ اوه،‌توی​ برعکس... دارم تواضع‌اتفاق​ به خرج می‌دهم.»

حس‌وحالِ عجیبی داشت و سرحال بود. حقیقتِ ماجرا این بود‌کاملاً​ که... سانی دلتنگِ حسِ مبارزه با انسان‌ها شده بود. در سال‌های‌می‌دونین​ اخیر فرصت‌های بسیار کمی برای یک دوئلِ حسابی پیدا کرده بود.

گستره‌های مرگبارِ عالمِ رؤیا که در آن‌ها کاوش کرده بود، پر از‌تهدیدآمیز​ انواع‌واقسامِ موجوداتِ کابوسِ هولناک بود. با پلیدهای بی‌شماری روبه‌رو شده و آن‌ها را‌وزنِ​ کشته بود و بارها تا یک‌قدمیِ مرگ به دستِ آن‌ها پیش رفته بود.

آن نبردها درنده‌خویانه،‌هنوز​ وحشتناک، دردناک... و‌می‌پیچید​ گاهی هیجان‌انگیز بودند.

اما هیجانِ رویارویی با هیولایی مخوف با لذت‌اینم​ و شوقِ مبارزه با حریفی انسانی و ماهر تفاوت‌قلمرو​ داشت. هنرِ نبرد برای بیشترِ موجوداتِ کابوس بی‌معنی بود.

اما آتش‌بانان... سانی این افراد را خوب می‌شناخت. هر‌وقیح​ کدامشان جنگجویی درخشان بودند. با اینکه صرفاً استاد بودند، اگر‌نگاه​ کمی مدارا می‌کرد، درگیری با آن‌ها می‌توانست بسیار لذت‌بخش باشد.

و بعد، البته... خودِ نفیس هم بود. شمشیرزنی نابغه‌تازه​ که میراثِ به‌جامانده از پدرِ افسانه‌ای‌اش، شمشیرِ شکسته، را‌دارد​ گرفته و آن را به اوجِ تازه‌ای رسانده بود.

معلم، رقیب و شریکِ سابقش.

سانی چطور می‌توانست از‌خدا​ فکرِ شمشیر زدنِ دوباره‌اینم​ با او هیجان‌زده نشود؟

در همین فکرها بود که نفیس‌نبود​ چند لحظه به تاریکی خیره ماند‌همین​ و بعد با قاطعیت سر تکان داد.

«...باشه. قبول می‌کنم.»

ناولها | novelha.net