چپتر 420: صندوقِ شگفتانگیز در پیش است
0سانی به درِ بهشدت تقویتشده نزدیکباید شد و سعی کرد حس کندچهره چیزی آن طرفش تکان میخورد یا نه.
خبری نبود.
حس نمیکرد چیزِ خطرناکی داخلِ خزانه منتظرشمؤدبانه باشد. برعکس، با آن هوای تازه وحواسپرتیِ تختههای تمیزِ کف، خزانه تقریباً... وسوسهانگیز بود.
با اینبیرون حال، کاملاًمؤدبانه مطمئن نبود.
سانی کمی مکث کرد، سپس به یکی از سایههایش فرمان داد ازچهره بدنش جدا شود و از زیرِ در بخزد. سایه قرار بود خیلیشاد نزدیک بماند، پس حاضر بود خطرِ کمی ضعیفشدن را به جان بخرد.
آخه چطورضعیفشدن باید اینوبخرد باز کنم؟
لحظهای بعد، سانی چهرهاینکه در هم کشید و صورتشسرش را با کفِ دست پوشاند.
...من کِی اینقدر احمق شدم؟
از چشمِ سایهٔ شادآخه که نگاه کرد، کلِباز اتاقکِ زرهی را دید.
اتاقِ بزرگی بود بابخرد سقفی بلند، که سهاینو صندوقِ سنگین وسطش قرار داشت.
اما کلِ دیوارِ پشتیِ خزانه از بینمؤدبانه رفته بود و سیلی از نورِ خورشید ازپایِ میانِ لبههای دندانهدارِ شکافی عظیم به داخل میتابید.
معلومه که از بین رفته!
بالاخره کرمِ زنجیری باید یکجوری میرفت داخل. سانی بعید میدانستلحظهای دیو بتواند از درِ خزانه رد شود، چه برسد به اینکهشدم بعد از بیرون رفتن، مؤدبانه در را پشتِ سرش قفل کند.
آهی کشید، سر تکان داد وچطور تصمیم گرفت این حواسپرتیِ لحظهای رابعد پایِ فشارِ طاقتفرسایِ تحملِ دردِ مسمومیت بگذارد.
بههرحال کسی اونجابرسد نبود که ببینه چطورمؤدبانه خودش رو مضحکه کرده!
گذشته از این، هیچ موجودِ کابوسِ ترسناکیقفل آن طرفِ درِ زرهی کمین نکرده بود.طاقتفرسایِ اگر وارد میشد، چیزی به او حمله نمیکرد.
سانی به این فکر کرد که دوباره از بدنهٔ کشتی بالا برود و راهی پیدا کند تا از شکافِ دیوارِاحمق پشتی واردِ خزانه شود، اما بعد خیلی ساده در سایهها قدم گذاشت و داخل ظاهر شد. آنقدر هیجانزده و بیصبر بودبین که نمیتوانست بیشتر از این وقت تلف کند... بماند که هرچه بیشتر آنجا میماند، احتمالِ اینکه اتفاقِ وحشتناکی بیفتد بیشتر میشد.
اما اگر واقعاً صدها سکه در یکی ازاینو آن صندوقها بود... غنیمتی میشد که رویِ همهٔکفِ غنایمِ دیگر را کم میکرد. بزرگترین کشفِ عمرش.
سانی چند ثانیه صبر کرد تا چشمانش بهپشتِ نورِ درخشانِ خورشید عادت کند، و بعد سه صندوقیطاقتفرسایِ را که وسطِ اتاقکِ زرهی قرار داشتند بررسی کرد.
هر سه بازرفتن بودند. دو تاسرش خالی بودند، اما سومی...
چشمانش ازجان شدتِ شوکآخه گرد شد.
صندوقِ سوم کشیده و نفوذناپذیر بود و چوبِ تیرهاشباز با نوارهایی از فلزِ کدر تقویت شده بود. آنقدرپوشاند بزرگ بود که یک مردِ بالغ در آن جا میگرفت...
و تا لبه پر از سکههای سنگینِ طلا بود. تعدادی از آنها بیرون ریختهحواسپرتیِ و در تپهای وسوسهانگیز روی کفِ اتاق افتاده بودند؛ سکههایی که یا چهرهٔ زیبایکرده آن افسونگرِ مرموز را نشان میدادند یا پشتشان تصویرِ کشتیِ باستانی نقش بسته بود.
هزاران... هزاران سکه اینجاست!
سانی حس کرد قلبشآخه یک لحظه از تپشباز ایستاد و کمی تلوتلو خورد.
گنجی پیشِ رویش بود که او را تا تشکیلِ هستهٔ سوم پیش میبرد،چهره و حتی فراتر از آن. با اینهمه سکهٔ اعجابانگیز، سانی میتوانست فاصلهٔ بینِنگاه خودش و نفیس را از بین ببرد... و شاید حتی از او جلو بزند.
«این... این نمیتونه راست باشه...»
بهطور غریزی میخواست فکر کند که همهچیز بیش از حد آسان بوده... اما در واقع اینطور نبود. موقعبگذارد مبارزه با جانورِ آینه تا پای مرگ رفته بود، گذاشته بود قدیس در نبرد با عروسکهای ملوان زخمیمیشد شود و از میان تاریکیِ زهرآگینِ لاشهٔ باستانیِ کشتی گذشته بود... اگر بافتِ خون نبود، تا الان مرده بود.
آخه چند نفر آن بیرون میتوانستند ادعا کنند که میراثِ یک دیمون را در رگهایشانکفِ دارند؟ این سفر برای تقریباً هر کسِ دیگری مرگبار تمام میشد. بماند که کمتر کسی میتوانستبزرگی به آن مجموعه از کشفیات و نتیجهگیریهای منطقی برسد که او را به اینجا کشانده بود.
پس نه، رسیدن به جایی که الان ایستاده بود اصلاً هم آسان نبود. بههیچوجه. وصورتش تازه، سانی هم حقش بود که کمی شانس بیاورد. اخیراً هیچچیز واقعاً بر وفق مرادش پیشاتاقِ نرفته بود... برای نمونه همین افتضاحِ ولگرد. یا تمامِ اتفاقاتی که در منارهٔ سرخ افتاده بود.
...صندوقِ سنگین در محاصرهٔ نورِ خورشید، بیصدا سر جایشسرش بود. سکههای طلا زیر آن تابشِ درخشان برق میزدند ودردِ او را فرامیخواندند تا جلو برود و آنها را بردارد.
سانی آب دهانش را قورتپشتِ داد. این منظره بینهایت زیباگرفت بود. چشمانش از حرص درخشید.
«پس منم تعارف نمیکنم...»
چند قدم بهجان جلو برداشت وچطور به صندوق نزدیک شد.
«طلا سنگینه. چطوری میخوام اینهمه رو برگردونممؤدبانه به پناهگاه؟ لعنت بهش! با اینهمه بار حتیپایِ نمیتونم وارد سایهها بشم. این خودش یه مشکله.»
دستش را به سمتِ سکهها دراز کرد... اماآهی ناگهان متوقف شد. دستش درست بیرونِ صندوقی کهدردِ وسوسهانگیز باز مانده بود، در هوا معلق ماند.
یک چیزی... درست نبود.
سانی اخم کرد.
«مشکل چیه... هان، شاید بتونم صندوق رومؤدبانه دفن کنم و توی چند نوبت ببرمش...حواسپرتیِ وایسا، نه، اینجا یه چیزی جور درنمیاد.»
اخمش عمیقتر شد.
درونِ خزانه هیچ خطری تهدیدش نمیکرد. بیرون از آن هم هیچچیز تکان نمیخورد. موجودِصورتش ترسناکی که در انبارِ کشتیِ باستانی خفته بود، هنوز در خواب به سر میبرد.زرهی هیچ عروسکِ ملوانی هم آن اطراف پرسه نمیزد. پس چه چیزی داشت نگرانش میکرد؟
«کرمِ... کرمِ زنجیری...»
کرمِ زنجیری چند سکه را بلعیده بود.مؤدبانه همچنین تکهای از صندوق را در معدهاشحواسپرتیِ داشت؛ با چوبهای خردشده و نوارهای فلزیِ پارهپاره...
سانی حتی با خودش فکر کرده بود که چقدر شانس آورده کهپایِ آن دیو تصمیم گرفته بود فلزِ محافظِ صندوق را بخورد و تکهایمضحکه از آن را بکَند و در همین حین سکهها را هم ببلعد.
پس اگر تکهای از صندوقچطور را کَنده بود... چرا هیچلحظهای تکهای از این صندوق کم نبود؟
و اصلاً چه چیزیبخرد کرمِ زنجیری را تااینو حد مرگ مجروح کرده بود؟
سانی با گیجی نگاهی به دو صندوقِ خالی انداخت. آنها کاملاً سالم بودند وحواسپرتیِ هیچ تکهای ازشان کم نبود. سپس دوباره به صندوقِ بزرگ و سنگینِ روبهرویش خیرهکرده شد؛ دستش هنوز چند سانتیمتر بالاتر از کپهٔ طلای درونِ آن در هوا معلق بود.
این صندوقبیرون هم تمامِ گوشههایشپشتِ سر جایش بود.
...اما رنگِ یکی از گوشهها کمی متفاوت بود. مثلِکنم تکهپوستی تازه که روی یک زخم رشد کرده باشدکِی و رنگش کاملاً با بقیهٔ بدن همخوانی نداشته باشد.
از کِی تاجان حالا صندوقها میتوانستندچطور خودشان را ترمیم کنند؟
«این دیگه چه وضـ...»
اما پیش از آنکه سانی بتواند فکرش را تمام کند، انگار صندوق تردیدش را حستحملِ کرد. ناگهان به جلو خیز برداشت و همانطور که دندانهای بزرگ و دندانهداری یکباره ازترسناکی زیرِ طلاها بیرون زدند، درِ سنگینش با صدایِ تهوعآورِ خردشدنِ استخوانها روی دستِ سانی بسته شد...