---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 505: کشتارگاه • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 505: کشتارگاه

0

سانی از پی‌تی‌وی پیاده شد؛ کمی از چیزی که قرار بود ببیند دلهره داشت.‌می‌آمد​ افسرانِ پلیسِ حاضر در صحنه با دیدنِ او و استاد جت بسیار نفسِ راحتی‌سلام​ کشیدند؛ چهره‌های درهم‌رفته‌شان باز شد و انگار تاریکیِ پنهان در چشمانشان کمی رنگ باخت.

این وضعیت اصلاً شبیه به چیزی نبود که معمولاً در رسانه‌ها نشان می‌دادند. در سریال‌های جناییِ معمایی، هر وقت یک‌ثابت​ کارآگاهِ جسورِ عادی با یک مأمورِ بیدارشدهٔ سرد و قانون‌مدار روبه‌رو می‌شد، رابطه‌شان همیشه با درگیری، تحقیرِ متقابل و بحث بر‌بودند​ سرِ اینکه چه کسی باید پرونده را دست بگیرد شروع می‌شد... و البته در نهایت به یک همکاریِ جذاب ختم می‌شد.

اما یک بارِ دیگر ثابت شد که واقعیت با آنچه داستان‌نویسان دوست داشتند‌کاری​ نشان دهند، بسیار متفاوت است. افسرانِ پلیس نه بر سرِ حوزهٔ اختیارات بحثی داشتند‌وجودِ​ و نه رفتارِ منفی‌ای نشان می‌دادند. برعکس، از رسیدنِ متخصصانِ بیدارشده واقعاً خوشحال بودند.

...خب، معلوم است که خوشحال بودند. درست همان‌طور که آن پلیسِ پیر، دقیقاً پیش از رویاروییِ سانی با‌کوتاهی​ کابوسِ اول گفته بود: اگر آنجا می‌مرد و هیچ بیدارشده‌ای نزدیکش نبود، خودشان مجبور می‌شدند با موجودِ کابوسی‌راه​ که از جسدش بیرون می‌آمد بجنگند. و این کاری نبود که انسان‌های عادی هرگز دلشان بخواهد انجام دهند.

استاد جت به سمتِ یکی از پلیس‌ها رفت و با تکانِ سرِ کوتاهی‌بیرون​ به او سلام کرد. با وجودِ اینکه مرد خیلی از او — و‌تکانِ​ البته از خودِ سانی — مسن‌تر بود، با نهایتِ احترام با آن‌ها رفتار کرد.

«از دیدنِ دوباره‌تون خوشحالم‌سرِ​ خانم. سلام آقا. اجازه‌پرونده​ بدید راه رو نشونتون بدم.»

آن‌ها را به عمقِ کوچه برد، به سمتِ درِ فلزیِ سنگینی که در سایه‌های غلیظ پنهان شده بود.‌انجام​ در کاملاً باز بود و جرقه‌های عجیبی از نورِ شدیدِ سفید از آن بیرون می‌زد که با درخششِ‌دوباره‌تون​ قرمزِ آژیرهای پلیس درمی‌آمیخت. کلِ این وضعیت برای سانی کمی فراواقعی بود، انگار وسطِ خوابی عجیب گیر افتاده باشد.

«یعنی... کجای دیگه ممکنه یه‌می‌آمد​ افسرِ پلیس بهم بگه "آقا"؟‌دلشان​ زندگی واقعاً بعضی وقتا خنده‌داره...»

با این فکر کمی لبخند‌بیدارشده‌ای​ به لبش آمد، رو به‌موجودِ​ استاد جت کرد و پرسید:

«اینجا کجاست؟»

استاد جت چند لحظه مکث‌مجبور​ کرد و بعد با لحنی‌بیرون​ که به‌شکلِ غیرمنتظره‌ای تاریک بود گفت:

«یه‌جور... کلوبه. بهش می‌گن‌بیرون​ کشتارگاه. یکی از معدود‌انسان‌های​ جاهای این‌شکلی توی شهر.»

سانی به در خیره شد؛ هیچ تابلو یا نشانه‌ای که بگوید آن‌طرفش کلوبی وجود‌می‌آمد​ دارد به چشم نمی‌خورد. آیا این یک ترفندِ بازاریابی برای ایجادِ حسِ مرموز بودن‌سلام​ و خاص بودن بود، یا واقعاً آن تو اتفاقاتی می‌افتاد که باید پنهان می‌ماند؟

«...اسمِ عجیبی‌متقابل​ برای یه‌سرِ​ کلوبِ شبانه‌ست.»

استاد جت‌بیدارشده‌ای​ با گوشهٔ‌خودشان​ لبش لبخند زد.

«برای مشتری‌های خیلی خاصیه. طبقهٔ همکف همون کلوبِ رقصِ معمولیه،‌دلشان​ اما زیرش یه بخشِ وی‌آی‌پی با یه میدانِ مبارزهٔ زیرزمینی هست.‌وجودِ​ هیچ کارِ غیرقانونی‌ای اونجا انجام نمی‌شه، فقط... کارایی که یکم زننده‌ست.»

مکث کرد و‌می‌مرد​ بعد با لحنی‌نزدیکش​ گرفته ادامه داد:

«پژواک‌ها رو که معمولاً جانورانِ خفته هستن، می‌فرستن تا با مبارزای عادی بجنگن. البته پولِ خیلی خوبی‌اما​ به مبارزا می‌دن، و کلوب هم از اون پولدارای عوضی که از تماشای این‌جور چیزا لذت می‌برن اون‌قدر‌برعکس​ سود می‌کنه که اگه یکی از پژواک‌ها تصادفی نابود شد، ضررش جبران بشه. همه سود می‌کنن... فکر کنم.»

سانی اخم کرد.

می‌دانست که ثروتمندان عاشقِ سرگرمی‌های پرخرج و بیهوده‌اند و میدان‌هایی وجود دارد‌انجام​ که در آن‌ها پژواک‌های گران‌بها را صرفاً برای تماشا به جانِ هم‌خودِ​ می‌اندازند. اما استخدامِ انسان‌های عادی برای مبارزه با اونا... دیگه یکم زیاده‌روی نبود؟

نکنه بعد‌آنجا​ از بیدار شدن‌بیدارشده‌ای​ یه‌دفعه بچه شدم؟

البته هیچ‌چیز هیچ‌وقت زیاده‌روی نبود. سانی از دورانِ کودکی‌اش در حاشیه، زیروبمِ‌البته​ فساد را می‌شناخت. تعجبِ الانش فقط به این خاطر بود که خبر‌دوست​ نداشت این فساد در میانِ لایه‌های مرفه‌ترِ جامعه چه شکلی به خود می‌گیرد.

سانی پرسید: «پس‌نزدیکش​ توی اون کشتارگاه‌می‌شدند​ چه اتفاقی افتاده؟»

استاد جت شانه‌ای بالا انداخت و گفت: «همینو‌انسان‌های​ باید بفهمیم. تنها چیزی که می‌دونم اینه که‌رفت​ همهٔ آدمای داخلش کشته شدن. راستش یه‌جورایی طعنه‌آمیزه!»

افسر پلیسی که راهنمایی‌شان می‌کرد، نگاهی به او انداخت و با صدایی‌جسدش​ گرفته گفت: «اونجا... حسابی افتضاح به بار اومده، خانم. به دردِ آدمایی‌پلیس‌ها​ که دل و رودهٔ ضعیفی دارن نمی‌خوره. کارِ یه انسانِ معمولی هم نیست.»

جذابه...

داخل، بوی خون در هوا پیچیده بود. سانی به خودش که آمد، دید در سالنِ وسیعی‌دلشان​ ایستاده که غرق در نورهای چشمک‌زن است. نورِ سفیدِ کورکننده با لحظاتِ کوتاهی از تاریکیِ مطلق درمی‌آمیخت‌احترام​ و فضایی عجیب و آزاردهنده می‌ساخت. در این جهنمِ نورهای چشمک‌زن، به‌سختی می‌شد چیزی را تشخیص داد.

استاد جت اخم‌جسدش​ کرد و پرسید: «این‌کاری​ رقصِ نور دیگه چیه؟»

پلیس با خجالت سرش را پایین انداخت و‌مجبور​ گفت: «ببخشید، خانم. تونستیم آهنگ رو قطع کنیم،‌کاری​ ولی خاموش کردنِ نورها یه کم برامون دردسر شده.»

جت نگاهِ سردی به او‌اینکه​ انداخت و گفت: «خب، پس‌بگیرد​ زودتر یه فکری به حالش بکنین.»

افسر چرخید، دور شد و سرِ همکارانش داد‌کابوسی​ زد. چند لحظه بعد، سالن ناگهان در تاریکی‌دلشان​ فرو رفت و سپس چراغ‌های عادی روشن شد.

بدونِ آن نورهای چشمک‌زنِ مداوم، کلوب کوچک‌تر و فرسوده‌تر از چیزی‌بخواهد​ بود که سانی انتظار داشت. توجهِ چندانی به طراحیِ داخلی، سکوی‌مرد​ برجسته یا پیشخوانی با صدها بطریِ گران‌قیمت در قفسه‌های پشتش نکرد.

سانی با چهره‌ای‌می‌مرد​ گرفته، داشت به‌نزدیکش​ جسدها نگاه می‌کرد.

بیش از دوازده جسد آنجا بود؛ همگی درهم‌شکسته و به‌طرزِ وحشتناکی متلاشی شده بودند،‌همکاریِ​ انگار گردبادی آن‌ها را جویده و تف کرده باشد. اما البته هیچ بلای طبیعی‌ای‌است​ در این کلوبِ فاسد رخ نداده بود. فقط نتیجه‌اش شبیهِ آن به نظر می‌رسید.

این کارِ یک بیدارشده بود.

ناگهان سؤالِ استاد جت‌بیرون​ یادش آمد و حالا‌انسان‌های​ معنای تازه‌ای برایش داشت.

وقتی یه بیدارشده کنترلش‌هیچ​ رو از دست می‌ده...‌مجبور​ فکر می‌کنی چه اتفاقی می‌افته؟

جواب درست پیشِ رویش بود.

بدن‌های به‌شدت له‌شدهٔ انسان‌ها روی زمین افتاده و در گودال‌های خون غرق شده بودند. واقعاً‌هرگز​ این منظره به دردِ کسانی که دل و رودهٔ ضعیفی داشتند نمی‌خورد... اما چه خوب‌خودِ​ چه بد، سانی آن‌قدر صحنه‌های وحشتناک دیده بود که از چنین منظره‌ای زیاد یکه نخورَد.

با این حال،‌جسدش​ روی او هم‌بجنگند​ تأثیرِ عمیقی گذاشت.

سانی نیازی نداشت خیلی دقیق نگاه کند تا بفهمد چه رخ داده است. از‌می‌آمد​ حالتِ جسدها و نوعِ زخم‌هایشان پیدا بود... قاتل از هیچ خاطرهٔ قدرتمندی استفاده نکرده‌سلام​ یا پژواکی را به جانِ این آدم‌ها نینداخته بود. نه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر بود.

فقط با دست‌های‌بحث​ خالی این کار‌کسی​ را کرده بود.

پیش‌تر در نبردِ دروازه، سانی وسیلهٔ نقلیهٔ سنگینی را به سمتِ گلهٔ در حالِ پیشرویِ موجوداتِ‌دلشان​ کابوس پرت کرده و مسیرِ خونینی در میانشان گشوده بود. این قدرتِ یک بیدارشده بود. حتی‌نهایتِ​ اگر سایه‌ای هم تقویتش نکرده بود، باز هم قدرتِ خودش به‌مراتب از یک انسانِ معمولی بیشتر بود.

یک بیدارشدهٔ جنون‌زده می‌توانست در عرضِ چند ثانیه دوازده انسان را تکه‌پاره‌انجام​ کند و هیچ‌کدامشان هم نمی‌توانستند کاری برای متوقف کردنش بکنند. انسان‌های معمولی در‌مسن‌تر​ برابرِ یک حاملِ طلسم مثلِ عروسک‌های کاغذی بودند. نابود کردنشان زحمتِ چندانی نداشت.

اون عوضی...

سانی یادش آمد که چطور در مسیرِ‌باید​ رسیدن به صحنهٔ جرم، شک داشت که‌همکاریِ​ می‌خواهد نقشِ جلاد را بازی کند یا نه.

...رین هم می‌توانست یکی از این‌می‌شدند​ قربانی‌ها باشد. خودش هم پیش از‌بجنگند​ بیدار شدن می‌توانست یکی از آن‌ها باشد.

با دیدنِ آن‌جسدش​ بدن‌های درهم‌شکسته، تمامِ‌بجنگند​ تردیدهایش از بین رفت.

ناولها | novelha.net