---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 567: راهِ فراری نیست • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 567: راهِ فراری نیست

0

سانی حس کرد اینکه فقط گمشدگان و پژواک‌های انسانی‌نداشت​ اجازه داشتند نگهبانش باشند، نشانه‌ای از ماهیتِ موردرت در خود‌خیره​ دارد، اما این اطلاعات برای حدس زدن بسیار ناچیز بود.

دربارهٔ مردی که‌می‌شد​ خود را شاهزادهٔ هیچ‌وسطِ​ می‌خواند، دیگر چه می‌دانست؟

نسبتاً مطمئن بود که موردرت انسان است... یا دست‌کم زمانی، در گذشته، انسان بوده. موجودِ‌می‌دارن​ کابوس می‌توانست صدای انسان را تقلید کند، اما دانشِ موردرت از جهانِ بیداری را نه.‌جنگجویِ​ سانی همچنین حس می‌کرد شاهزادهٔ مرموز دربارهٔ فتحِ کابوسِ اول در دوازده‌سالگی راست گفته است.

غیر از آن، تنها چیزی که سانی داشت توصیفِ نگاهِ بی‌رحم بود؛ توصیفی که از شاهزاده‌ای می‌گفت که‌نداشت​ به رؤیازادی هیولایی واگذار شده بود، و وقتی برگشت فهمید دیگر در خانهٔ پدرش جایی ندارد. این موضوع،‌می‌دارن​ و اینکه موردرت جانورِ آینه را خلق کرده بود؛ درست همان‌طور که خودش قدیس را خلق کرده بود.

این برای نتیجه‌گیری کافی نبود...

سانی آهی کشید‌می‌شد​ و به اطرافِ‌نشست​ قفس نگاه کرد.

به‌خاطرِ کفِ گودِ قفس، او و کاسی مجبور بودند نزدیکِ هم بمانند. تنها‌اینجا​ سطحِ صافی که می‌شد راحت رویش نشست، درست وسطِ گنبد بود و قطرِ چندان‌اخمِ​ بزرگی هم نداشت. قفس به‌جز سطلِ زنگ‌زده‌ای که درپوشی چوبی داشت، به‌کلی خالی بود.

سانی مدتی به سطل‌بودند​ خیره ماند و بعد‌صافی​ چهره در هم کشید.

«فکر می‌کنی تا‌نشست​ کی ما رو‌قطرِ​ اینجا نگه می‌دارن؟»

کاسی مدتی ساکت‌می‌شد​ ماند و بعد با‌وسطِ​ لحنی یکنواخت جواب داد:

«بستگی داره بتونن‌به‌کلی​ زندانی رو مهار‌سطل​ کنن یا نه.»

اخمِ غلیظی بر چهره‌اش نشست.

صد جنگجویِ بیدارشدهٔ نخبه و دو استاد، که همگی در خدمتِ خاندانِ بزرگی‌درپوشی​ بودند، می‌توانستند از پسِ موردرت بربیایند؟ تا پیش از امروز، بدونِ لحظه‌ای تردید می‌گفت‌می‌دارن​ بله. شاهزادهٔ مرموز هرچقدر هم قدرتمند بود، چطور می‌توانست با یک ارتشِ کامل دربیفتد؟

...اما پس از دیدنِ وحشت‌رویش​ در چهرهٔ جنابِ پیرس و اضطرابِ‌بزرگی​ گمشدگان، سانی دیگر چندان مطمئن نبود.

و اگر‌چوبی​ موردرت به‌نحوی پیروز‌مدتی​ می‌شد، چه می‌شد؟

در امان می‌ماندند؟

یا... خودشان‌رویش​ هم آن وحشت‌گنبد​ را تجربه می‌کردند؟

گندش بزنن...

سانی نگاهِ تلخی‌به‌کلی​ به درِ اتاق انداخت‌خیره​ و چشمانش را بست.

فعلاً کاری‌کاسی​ جز صبر‌بودند​ از دستشان برنمی‌آمد.

دقیقه‌ها گذشتند و رفته‌رفته به ساعت‌ها بدل شدند. بی‌هیچ پنجره‌ای، سنجشِ گذرِ‌زنگ‌زده‌ای​ زمان دشوار بود. سانی و کاسی بیشتر ساکت بودند؛ هم چون هر‌می‌کنی​ کدام درگیرِ افکارِ خودشان بودند، هم چون حرفِ مفیدی برای گفتن نداشتند.

معبدِ شب چند بارِ دیگر هم لرزید، اما این لرزش‌ها به‌شدتِ دو لرزشِ اول نبود. سانی در‌چوبی​ سکوت مراقبه می‌کرد و حس می‌کرد جوهرِ سایه از عضلاتش می‌پرد و قدرتش رفته‌رفته تحلیل می‌رود. پس‌جواب​ از مدتی ایستاد، از دیوارهای قفس بالا رفت و رون‌ها را بررسی کرد؛ سپس وجب‌به‌وجبِ سلول را گشت.

حتی سعی کرد میله‌های آهنی را خم کند و از جا دربیاورد، اما بی‌فایده‌نگه​ بود. انگار قفس را برای زندانی کردنِ استادها یا شاید حتی قدیس‌ها ساخته بودند.‌غلیظی​ سانی حتی با تمامِ قدرتش هم نمی‌توانست با زورِ بازو از آنجا خلاص شود.

پس از مدتی چاره‌ای نداشت جز‌بمانند​ اینکه سُر بخورد و به وسطِ‌نشست​ گنبد برگردد و دوباره دست‌روی‌دست بگذارد.

...خیلی وقت بود چنین فرصتی گیرش نیامده بود. راستش‌نداشت​ دست‌روی‌دست گذاشتن تا حدی آرامش‌بخش بود — البته اگر‌سطل​ از این واقعیت می‌گذشت که جانشان به مویی بند است.

درخششِ آبیِ رون‌ها و نورِ نارنجیِ چراغ‌نفتی ملایم و کم‌جان‌چندان​ بود و اتاق را تاریک و غرق در سایه نگه‌مدتی​ می‌داشت. شاید جایی در بیرون، کشتارِ هولناکی در جریان بود.

اما اینجا،‌چوبی​ همه‌چیز آرام‌خالی​ و ساکت بود.

سانی داشت به خواب‌بودند​ می‌رفت که کاسی ناگهان‌صافی​ به سمتِ در چرخید.

«یکی داره میاد.»

چشمانش را باز کرد و ایستاد، سپس با چهره‌ای تاریک به چراغِ‌نداشت​ نفتی نگاهی انداخت. وقتی در با صدای بلندی باز شد و تندبادی‌بعد​ به داخلِ سلول پیچید، شعلهٔ رقصانِ چراغ لرزید و برای لحظه‌ای ناپدید شد.

پنج نفر داخل شدند.

چهار نفرشان از جنگجویانِ گمشده بودند؛ چهره‌هایشان عبوس و زره‌هایشان خونین بود. یکی‌وسطِ​ از آن‌ها همان نگهبانی بود که آن‌ها را داخل زندانی کرده بود، چهره‌اش خاکستری‌سطل​ و رنگ‌پریده بود و تکه‌پارچه‌ای سفید مثلِ باندی موقت دورِ سرش پیچیده شده بود.

نفرِ پنجم زنی با موهای سرخ و زیبا بود که تونیکی سیاه به تن‌چوبی​ داشت... استاد ولث. طلسمی عجیب به شکلِ سندان با زنجیری نازک دورِ گردنش آویزان‌ساکت​ بود و نگاهش تشنهٔ خون بود. هاله‌ای که از خود ساطع می‌کرد واقعاً ترسناک بود.

«پس موردرت‌صافی​ در نهایت‌راحت​ نتونست فرار کنه...»

استاد نگاهِ سردی به‌خالی​ کاسی انداخت و سپس‌ماند​ رو به سانی کرد.

«تو! تو اون‌مجبور​ تکه‌آینه رو آوردی‌بمانند​ توی دژ، درسته؟»

سانی کمی جابه‌جا شد.

«آره.»

گوشهٔ لبِ ولث تکان خورد.

«کی بهت‌کاسی​ دستور داد‌بودند​ این کارو بکنی؟!»

سانی چند بار پلک زد.

«چی؟ کسی بهم دستور نداد. اصلاً‌نشست​ نمی‌دونستم اون تکه چیه. فقط فکر‌نداشت​ کردم چیزِ جالبیه و برش داشتم...»

زنِ زیبا نگاهی به‌خالی​ یکی از گمشده‌ها انداخت،‌ماند​ و او سر تکان داد.

«داره راست میگه.‌مجبور​ یا حداقل خودش‌بمانند​ این‌طور فکر می‌کنه.»

سانی گمشده را برانداز کرد؛‌گنبد​ مردی سی‌واندی ساله بود با چهره‌ای‌سطلِ​ تکیده و چشمانِ خاکستری و شفاف.

«عالی شد.‌صافی​ یه دروغ‌سنجِ‌راحت​ سیارِ دیگه...»

ولث اخم کرد و‌خالی​ سپس با نگاهی سنگین‌ماند​ به سانی خیره شد.

«هدفت از‌کاسی​ اومدن به معبدِ‌نزدیکِ​ شب چی بود؟»

سانی چند لحظه مکث کرد.‌گنبد​ وقتی به حرف آمد، صدایش ترسیده‌سطلِ​ و کمی لرزان به نظر می‌رسید:

«بهم گفتن که... که یه چاقوی خاص اینجاست، روی قربانگاه. من به اون‌به‌جز​ چاقو علاقه دارم، چون به گذشتهٔ جزایرِ زنجیری ربط داره. می‌دونید، من پژوهشگرِ‌فکر​ آکادمیِ بیدارشدگان هستم... شاید گزارشِ اکتشافِ قبلیم رو خونده باشید؟ گزارشِ... امم... خیلی معروفیه.»

استاد مدتی به او خیره ماند،‌سطل​ سپس نگاهی به آن گمشدهٔ چشم‌شفاف‌می‌کنی​ انداخت و با ناامیدی سر تکان داد.

«این همه‌کاسی​ ماجرا... فقط به‌خاطرِ‌نزدیکِ​ یه احمقِ بی‌خبر...»

«آره، آره... من‌نشست​ یه احمقِ رقت‌انگیز و‌چندان​ بی‌مصرفم. همینو باور کن!»

سانی گلویش را صاف کرد.

«استاد ولث؟ بابتِ دردسری که درست کردم‌خیره​ خیلی متأسفم، اما... امم... چه خبر شده؟‌نگه​ و کِی قراره ما رو آزاد کنید؟»

ولث ناگهان خنده‌ای خفه سر‌نزدیکِ​ داد، سپس با چهره‌ای تاریک‌راحت​ و خشمگین به او نگاه کرد:

«آزادتون کنم؟ اگه می‌دونستی کارات چه عواقبی داشته، التماسم می‌کردی توی همین سلول نگهت‌چوبی​ دارم. حداقل اون دیو اینجا دستش بهتون نمی‌رسه... نه، شما دو تا همین‌جا زندانی می‌مونید‌لحنی​ تا وقتی که گندی رو که بالا آوردید جمع کنیم. و باور کن، جمعش می‌کنیم.»

این دقیقاً جوابی نبود‌راحت​ که سانی می‌خواست بشنود، اما‌قطرِ​ حداقل اطلاعاتی به او داد.

موردرت هنوز مهار نشده بود... بلکه‌سطل​ به نظر می‌رسید او و نیروهای‌می‌کنی​ دلاوری در نوعی بن‌بست قرار گرفته‌اند.

استاد ولث دندان‌هایش‌مجبور​ را به هم سایید‌سطحِ​ و سپس رو برگرداند.

با این حال، پیش‌وسطِ​ از رفتن، لحظه‌ای ایستاد‌بزرگی​ و با صدایی عبوس گفت:

«حالا که معبد مهروموم شده، به‌هرحال هیچ‌کس جز‌گنبد​ سرور کورمک نمی‌تونه بازش کنه. با نابود شدنِ‌درپوشی​ گذرگاه، هیچ راهِ فراری نیست. اصلاً کجا می‌خواید برید؟»

با گفتنِ این حرف، مشت‌هایش را گره کرد‌ماند​ و از اتاق خارج شد. آن چهار گمشده نیز‌لحنی​ به دنبالش رفتند و در را پشتِ سرشان بستند.

سانی مدتی با‌مجبور​ چهره‌ای بی‌روح به‌بمانند​ در خیره ماند.

«هیچ‌کس جز‌رویش​ سرور کورمک‌وسطِ​ نمی‌تونه بازش کنه...»

«گندش بزنن!»

قرار نبود‌چوبی​ قدیس تا یک‌مدتی​ ماهِ دیگر برگردد!

نگاهی به کاسی انداخت،‌بودند​ سپس به قفسشان، و‌صافی​ در نهایت به رون‌های درخشان.

قرار بود‌رویش​ ماهِ طولانی‌وسطِ​ و وحشتناکی باشد...

ناولها | novelha.net