چپتر 1324: نبردِ بیامان
0توفانِ زمان در اطرافشان بیداد میکرد. جریانِ رودِ بزرگ که همیشهمیخورد آرام و یکنواخت بود، به جزر و مدی خروشان بدل شد... قایق،رها اسیرِ امواج و در کشاکشِ آنها، با سرعتی وحشتناک به جلو میتاخت.
امواجِ بلند اوج میگرفتند و فرومیریختند. بادهای توفانی همچون جانورانِ هار زوزه میکشیدند. همهچیز درروان اطرافشان در مِهی جوشان غرق شده بود. هر سه نفر که از این مه کور وروی از غرشِ رعدها کر شده بودند، درکِ زمان و جهت را بهکلی از دست داده بودند.
تنها چیزی که حس میکردند عرشهٔ خیسِ زیرِ پاهایشان، اوجگرفتن و سقوطِ قایقِ چوبی،ویرانگرِ و فشارِ جسمیِ ناشی از تحملِ خشمِ ویرانگرِ توفان بود. سانی در مواجهه با اینآنانکه خشمِ غیرقابلتصور، بیاختیار حس میکرد در برابرِ این بلای غیرطبیعی چقدر کوچک و ناچیز است.
...تازه این در حالیچیزی بود که آنانکه جلوی بدترینپاهایشان بخشِ توفان را گرفته بود.
حسِ وهمآور و عمیقاً آزاردهندهٔ رنگ باختن و ناپایدار شدنِ قوانینِ تغییرناپذیرِ جهان هنوز پابرجا بود؛ گنگ اماخود بهشکلی وصفناپذیر خفهکننده. هم از نظر جسمی و هم روانی حالش به هم میخورد. گویی شالودهٔ محکمِ وجودشروی ناگهان جای خود را به شنهای روان داده بود و او را لرزان و بیثبات رها کرده بود.
شاید دیوانگینظر هم همینروانی حس را داشت.
«لعنت...»
سانی دلش را محکم کرد، کوشید این حسِ وحشتناک را نادیده بگیرد و روی کارش تمرکز کند؛ باید آبیویرانگرِ را که توفان به داخلِ قایق میریخت جمع میکرد و بیرون میریخت. حجمِ آب زیاد بود، اما او وگرفته نفیس هنوز حریفش میشدند. فقط... این کارِ ساده خیلی طاقتفرساتر از چیزی که انتظار داشت از آب درآمده بود.
صرفِ سرِ پا ماندن در قایقی که وحشیانه تکان میخورد، خودش آزمونِ استقامت بود.محکمِ با توجه به سرعتِ هولناکِ جریان و ارتفاعِ امواج، انگار غولی دیوانه داشت با بدنهایشانلعنت توپبازی میکرد؛ آنها را به بالا میانداخت و بعد با قدرتی وحشیانه به پایین میکوبید.
حفظِ تعادل نهتنها خستهکننده، که دشوار هم بود؛ انگارمحکمِ هر لحظه تمامِ عضلاتِ بدنش تحتِ فشار قرار داشت.رها تکانهای قایق پرهرجومرج بود و پیشبینیشان محال به نظر میرسید.
با این حال، جا ماندن از این تکانها مساوی با مرگ بود. اگر سانیویرانگرِ دقت نمیکرد و مدام خودش را با این تغییراتِ پیدرپی وفق نمیداد، روی عرشهحالی میافتاد یا بدتر از آن، به بیرونِ قایق و درونِ آبهای خروشان پرتاب میشد.
باید کاری بیش از سرِ پاعرشهٔ ماندن میکرد... باید تکان میخورد، آب راچوبی جمع میکرد و به رودِ خروشان برمیگرداند.
...البته راههای بهتری هم برای این کار بود. میتوانست با کمکِمیخورد ظهورِ سایه کارهای بیشتری بکند و عملکردِ بهتری داشته باشد. امابیثبات تقابلشان با توفان قرار بود ماراتنی طاقتفرسا باشد، نه دویِ سرعت.
در حالِ حاضر، فقط کمی احساسِ خستگی میکرد. آن خستگی دیر یا زود به فرسودگیِ فلجکنندهای تبدیل میشد؛رها آنوقت مجبور میشد جوهرش را بسوزاند تا کالبدِ کوفتهاش را در حرکت نگه دارد و در کمالِ ناامیدی امیدوارداخلِ باشد که ذخایرش به قدرِ کافی پر است. هدر دادنِ آن برای کارهای بیاهمیت تصمیمی کوتهبینانه به حساب میآمد.
«اشتباه میکردم...»
پیش از آنکه به دلِ توفان بزنند، سانی به این نتیجه رسیدهقایقِ بود که این نبرد نیست. اما بود. به همان اندازه از نظرِبیاختیار جسمی طاقتفرسا، به همان اندازه خشن و به همان اندازه مرگبار بود.
تفاوتش این بود که نبردی را به یاد نمیآورد که روزهامیخورد طول کشیده باشد و حتی یک دقیقه هم به مبارزان اجازهٔبیثبات استراحت و نفس تازه کردن ندهد. چنین چیزی چقدر میتوانست وحشتناک باشد؟
دستکم دشمننظر نیرویی بیعقلروانی از طبیعت بود.
چنین دشمنی او را وادار نمیکرد زیاد فکر کند و قوای ذهنیاش را تحلیل ببرد. با اینکه کارش طاقتفرسابیاختیار و خستهکننده بود، اما تفاوتِ چندانی با کاری مکانیکی نداشت. سانی همچنان باید تمرکزش را حفظ میکرد و بارنگ دقت به حرکاتِ کچ توجه نشان میداد، اما مجبور نبود فکر کند، موقعیت را بسنجد و نقشههای مرگبار بکشد.
برای نفیسداده هم همینطورچیزی بود. اما آنانکه...
کارِ او بسیار دشوارتر از آنها بود. کاهنهجسمی نهتنها باید محافظهای عرفانیِ اطرافِ کچ را حفظ میکرد،جای بلکه مسئولیتِ هدایتِ آن را هم بر عهده داشت.
اگر قضاوتِ سریع و دقیقِحالش راهنمایشان نبود، قایقِ کوچک تاوجودش الان دهها بار واژگون شده بود.
سانی به عقب نگاه کرد، به جثهٔ کوچکِ دخترِ جوانی کهناشی پاروی هدایت را محکم در دست داشت و به درونِ مه خیرهچقدر شده بود. رنگش پریده بود، اما چشمانش از ارادهای متمرکز لبریز بود.
...نگرانش بود.
نگرانِ خیلی چیزها بود.
مثلاً نگرانِ این بود که تازه چند ساعت از ورودشان به توفانجای میگذشت و پیش از آنکه کچ از آن فرار کند، هنوز چندینلعنت روز از این جهنم باقی مانده بود. آن هم اگر اتفاقِ غیرمنتظرهای نمیافتاد.
«قدم به قدم...»
قدم به قدم، موج به موج، رعد به رعد. اینگونه بودسقوطِ که از توفانِ زمان جانِ سالم به در میبردند. اینگونه بود کهغیرقابلتصور سانی و نفیس از کابوسِ سوم هم جانِ سالم به در میبردند.
و بعد از آن...
سانی حتی کوچکترین ایدهای نداشت که اگر به یک قدیس تبدیل میشد، بعد از آن چه اتفاقیبیثبات میافتاد... نهتنها برای خودش، بلکه برای کلِ بشریت. خاندانهای بزرگ به جنگشان ادامه میدادند. جهانِ بیداری همچنانکند فرو میریخت. طلسمِ کابوس همچنان همهٔ آنها را عمیق و عمیقتر به درونِ دسیسههای مرموزِ دیمونِ تقدیر میکشاند.
«بذار اول اززیرِ این توفانِ لعنتی جونِقایقِ سالم به در ببریم!»
زیرِ لب ناسزایی گفت، زانوهایش را خم کرد تا ضربهٔ برخوردِ عرشهٔ چوبی به پاهایشجسمیِ را کم کند، سقوطِ کچ از تاجِ موجی بلند و برخوردِ خشنش با آب را تحملاست کرد و سپس با عجله چند سطل آبِ کفآلود را از لبهٔ قایق به بیرون ریخت.
چند قدم آنطرفتر،اما نفیس هم داشتخفهکننده همین کار را میکرد.
انگار دنیانظر در اطرافشان داشتحالش از هم میپاشید.
آنها که تنها با عرشهٔ نازکِ قایقیقایقِ چوبی از ورطهٔ زمانِ درهمشکسته جدا شدهویرانگرِ بودند، در میانِ مهِ خروشان پیش میرفتند.