چپتر 1388: چرخهای تاریخ
0سانی همچنانبعد به تاریخِ عالمِفاسدشدهها رؤیا فکر میکرد.
عصرِ آشوب نخستینِ آنها بود که با حبس شدنِ خلأ و آفرینشِ جهان پایان یافت. پس از آن عصری فرامتفاوت رسید که میشد آن را عصرِ ایزدان نامید — دورانی پیشاتاریخی که در آن ایزدان و موجوداتِ زندهای که آفریدهشکوفایی بودند، و همچنین دیمونهایی که از ناکجا پیدایشان شده بود، در سراسرِ جهانِ نوزاد با بقایای موجوداتِ مغاکی نبرد میکردند.
سپس عصرِ قهرمانان فرا رسید. این عصر زمانی آغاز شد که بشریتِ نوپا شروع به گسترش کرد و برایگشتند تسلط بر جهان، به جنگ با موجوداتِ فاسدشدهای رفت که در آن ساکن بودند. زمانی هم پایان یافت کهصرفاً پلیدها عقب رانده و تا حدِ زیادی منقرض شدند و از خطری همیشگی، به دشمنانی مهیب اما کمیاب بدل گشتند.
آنچه در پی آمد عصری متفاوت بود... عصری که در آن بشریت بیهیچ مخالفی بر جهانمطلق حکومت میکرد. نوکتیس نامش را نمیدانست — شاید چون مردمی که در آن زمان زندگی میکردندجدید نیازی به نام نداشتند. برای آنها، آن زمان صرفاً «اکنون» بود. عصری طلایی از صلح و شکوفایی...
«البته بهطور نسبی. مطمئنم حتی بعد از اینکه بیشترِ فاسدشدهها کشته شدن یا به بیابونها راندهآدما شدن، بازم کلی خونریزی و درگیری وجود داشته. بالاخره آدما آدم هستن... قبیلههای دیگهای از موجوداتدلیلِ هم تو دنیا زندگی میکردن. بعید میدونم همه تو هماهنگیِ مطلق کنار هم زندگی کرده باشن.»
به دلیلِ نامیراییشان، نوکتیس و دیگر سرورانِ زنجیر —شدند متعالیهای قدرتمندی که در عصرِ قهرمانان متولد شده بودندآنچه — آنقدر زنده ماندند که شاهدِ عصرِ جدید نیز باشند.
در واقع، شاید آنها بیشتر از آنچه کسی بداند درمنقرض تغییرِ دورانها نقش داشتهاند. نوکتیس نابودیِ پادشاهیِ امید را نقطهٔ عطفیآمد در تاریخ میدانست؛ نقطهای که پایانِ عصرِ قهرمانان را رقم زد.
این یعنی عصرِ طلایی از همان ابتدا مسموم بود. با حبس شدنِ امید آغاز شد و زمانی پایانکرده یافت که او زنجیرهایش را پاره کرد. در آن مدت، ایزدان دور و بیتفاوت شدند. پیروانشان حتی شروع بهکسی جنگ با یکدیگر کردند. رفتهرفته شکوفایی رو به افول گذاشت و جای خود را به رکود و زوال داد.
هم کابوسِ اول و هم کابوسِ دومِ سانی دربازم غروبِ عصرِ طلایی رخ داده بودند، نه چندان پیشهستن از آنکه دیمونها علیه ایزدان سر به شورش بردارند.
آن جنگ، یعنی آخرین جنگ، تمدنِ عالمِ رؤیا را نابود کرد.همیشگی اگرچه در گسترهٔ تاریخ مانندِ یک چشمبرهمزدن بود، اما شاید وحشتِ کوتاهشمخالفی ارزشِ آن را داشت که خود یک عصر در نظر گرفته شود.
عصرِ دیمونها...فاسدشدهای عصری وحشتناک ازپلیدها هراس و ویرانی.
اگرچه آن عصر متأخرترین دوران بود، اما مرموزترینِ آنها نیز به شمار میرفت. هر آنچههماهنگیِ انسانهای جهانِ بیداری در عالمِ رؤیا یافته بودند، نشانههایی بود که از جنگِ بزرگ میانماندند دیمونها و ایزدان بر جای مانده بود، با این حال، تقریباً هیچچیز از آن نمیدانستند.
چرا شروع شد؟ چگونه بهفاسدشدهها پایان رسید؟ ایزدان چطور مردند؟ چهخونریزی بر سرِ دشمنانشان، یعنی دیمونها، آمد؟
تمامِ چیزی که سانی میدانست این بود که در مقطعی بینِ آغازِ جنگِمهیب نابودی و زمانِ حال، بذرهای کابوس ظاهر شدند و تباهی جهانی را کهنامش زمانی تقریباً از آن رانده شده بود، پس گرفت. این، پایانِ عالمِ رؤیا بود.
«حالا کهفاسدشدهای بهش فکرساکن میکنم... اشتباه میکردم.»
تاریخِ عالمِ رؤیا هیچوقت واقعاً به پایان نرسیده بود. هرچه باشد، امروزه در گسترههای پرخطرش سکونتگاههای انسانیکنار برپا بود... دژهای بزرگی چون حصار و قلبِ زاغ، و بسیاری دژهای کوچکتر. جایی که صدها هزار بیدارشدهواقع در آن زندگی میکردند، میجنگیدند و زنده میماندند، و آرامآرام زمینهای بیشتری را از موجوداتِ کابوس پس میگرفتند.
«تقریباً... مثلِبعد یه عصرِبیشترِ قهرمانانِ جدید...»
یا دقیقترساکن بگوییم، عصرِعقب طلسمِ کابوس.
سانی قطرهآبی را که ازپلیدها سقفِ راهروی باریک میچکید جاخالی دادشدند و سرش را کمی کج کرد.
«عجبا.»
از این زاویه، انگار هدفِ طلسمِ کابوس این بود که عالمِ رؤیا را—که جنگِ شوم به جهنمی مرده بدلشقبیلههای کرده بود—دوباره مسکونی کند و جانی تازه در آن بدمد. تا چرخهای تاریخ را که مدتها پیش از حرکتقدرتمندی ایستاده بود هُل بدهد و دوباره به گردش درآورد، و این جهانِ زمانی متروک را به سوی آینده ببرد.
«انگار بافندهساکن یه جورعقب قهرمانِ شریفه...»
البته، این تغییر به بهای مرگهای بیشمار و رنجی بیاندازه برای ساکنانِخطری جهانِ بیداری تمام شده بود. و سانی واقعاً باور نداشت که دیمونِبیهیچ تقدیر هیچگونه شباهتی به قهرمانها داشته باشد، چه رسد به قهرمانی شریف...
با این حال. اینآدما برداشت چنان منطقی بوددیگهای که نمیشد بهکل نادیدهاش گرفت.
عصرِ آشوب، عصرِ ایزدان،بیشترِ عصرِ قهرمانان، عصرِ طلایی، عصرِبازم دیمونها... و عصرِ طلسمِ کابوس.
اگر تاریخساکن در چنینعقب چارچوبی دیده میشد...
میتوانست امتیازِ مشارکتِ هنگفتی نصیبِپلیدها سانی کند. صرفاً تصورِ اینمنقرض موضوع برق در چشمانش انداخت.
«اگه بتونم این نظریه رو خوب بنویسم و منتشرش کنم، حالامیکردن درست باشه یا نه... وایِ من! توی دستاوردهای آکادمیک غرق میشم. استادِسرورانِ مدعو که جای خود داره، منو استادِ افتخاری میکنن! اصلاً رئیسِ دانشکده!»
در حالی که حریصانه نیشخندفاسدشدهها میزد، کاسی قدمهایش را کمی کندخونریزی کرد و دستش را بالا برد.
«نزدیکیم. محتاط باشین... اگه واقعاً سوابقیحدِ باقی مونده باشه، باید مراقب باشیمدشمنانی بیشتر از این بهشون آسیب نزنیم.»
گرچه راهروهایی که پشت سر گذاشته بودند تا حدِ زیادی غرق در آب بود، این بخش از معبدِ گمشده بهطرز عجیبیآمد خشک مانده بود. شاید سازه در اینجا بسیار بادوامتر بود و به همین دلیل در برابرِ گذرِ زمان بهتر مقاومت کرده بود...البته شاید هنوز افسونهایی بودند که از حریمِ درونی محافظت میکردند. در هر صورت، کفی که روی آن قدم برمیداشتند رفتهرفته خشکتر میشد.
چیزی نگذشت که آن سه استاد از اتاقی لبریز از قفسه گذشتند. زمانی کتابهای بیشماری روی آنها بود، اماباشن حالا قفسهها شکسته و طومارهای باستانی مدتها پیش به دستِ آب نابود شده بودند. سانی چند طومار را بررسی کرد،تغییرِ اما در نهایت با ناامیدی سر تکان داد. حتی آنهایی که انگار نسبتاً بهتر حفظ شده بودند، کاملاً ناخوانا بودند.
جلوتر رفتند و از چند اتاقِ مشابه گذشتند. کتابخانهٔ معبد زمانی واقعاً پهناور بود... اما حالا، تمامِ دانشیهستن که کاهنهها و روحانیانِ وفادارشان گرد آورده بودند، از دست رفته بود. بخشی از آن با رطوبت نابودزنجیر شده بود، بخشی انگار سوخته بود، و بخشی دیگر را کاهنهٔ آلوده در اوجِ خشمش از بین برده بود.
«چه حیف...»
سرانجام، به دری بلند رسیدند. درست مانندِ تمامِ درهای دیگرِ حریمِ درونی، این در هممهیب مدتها پیش به تراشههایی پوسیده بدل شده بود... با این حال، اتاقِ پشتِ آن —شاید بزرگترین اتاقی که در چند دقیقهٔ اخیر دیده بودند — بهطرز عجیبی دستنخورده باقی مانده بود.
بسیار مهمتر اینکه، هیچآدما قفسهٔ شکسته و طومارِ پوسیدهایموجودات در آن به چشم نمیخورد.
در عوض،بعد لوحهای سنگی درفاسدشدهها آنجا قرار داشت.