چپتر 1764: دیگر هرگز نترس
0خیلی وقت پیش... سانی به خودشدید قولی داده بود. قولی که روزیلبخندِ برگردد و درختِ روحخوار را نابود کند.
حالا سالها بعدواقعاً اینجا بود تا بهببیند آن قول عمل کند.
مدتی بود که داشت به درونِ دهانهٔ عظیم پایین میرفت، اما حالا کهپوشانده قلبش را پشت سر گذاشته بود، زمین رفتهرفته شیبِ رو به بالا میگرفت. سانیتغییر با چهرهای سرد سوار بر کابوس بود و مشعلِ شبحوار را در دست داشت.
نورِ شعلهٔ وهمآور از سطحِببیند صیقلیِ زرهش بازتاب مییافت ویاد دیوانهوار در چشمانِ عقیقیاش میرقصید.
پیمودنِ دهانه مدتیطول طول کشید، اما سرانجامشاخههای سانی آن را دید.
شاخههای درختی عظیمواقعاً که آسمانِ سیاهتاریکی را پوشانده بود.
لبخندِ محوی روی لبانش نشست.
زندهست.
حس میکرد که زنده باشد.
سانی... از زمانِواقعاً ترکِ گورتپهٔ خاکستریتاریکی خیلی تغییر کرده بود.
روحخوار نیز تغییر کرده بود.
دیوِ موذی در آن زمان هم بسیارزرشکیِ بزرگ بود، اما حالا حتی بلندتر شده بودخود و با شاخههای ابسیدینیاش به آسمانِ سیاه میرسید.
این درخت مانندِ کوهی باشکوه بر فرازِ دریای غبارِ خاکستر قد برافراشته بود. پوستهاشروی به سیاهیِ آسمانِ بینور بود و برگهایش به سرخیِ خون... البته سانی واقعاً نمیتوانستدیوِ رنگ را در تاریکی ببیند. اما شکوهِ زرشکیِ آنها را بهوضوح به یاد میآورد.
تاجِ زرشکیِ درختِ باشکوه در گذشته گورتپهٔ خاکستری رازرشکیِ در سایهٔ خود میپوشاند، اما حالا بسیار پربارتر ومیپوشاند گستردهتر شده بود و تا اعماقِ دهانه کشیده میشد.
اون چیز... تکامل پیدا کرده.
سانی آهی کشید.
قابلدرک بود. چون روحخوار توانسته بود از پرتوهای خورشیدِ نابودگر جانِ سالم به در ببرد،لبانش هیچ رقیبی در ساحلِ فراموششده برایش باقی نمانده بود. ترورِ سرخ رفته بود و همینطورزمان دریای تاریک. دیگر پلیدهای قدرتمند، مانندِ سرورِ مردگان، به دستِ خفتههای شهرِ تاریک کشته شده بودند.
دیوِ موذی که روی گورتپهٔرنگ خاکستری رشد میکرد، از این خلأبهوضوح برای افزایشِ قدرتش استفاده کرده بود.
سانی نگاهش را تغییردهانه داد و به زیرِدید پوستِ ابسیدینی چشم دوخت.
سپس خندهاینمیتوانست تلخ برتاریکی لبانش نشست.
یه ترورِ سقوطکرده...
کموبیش مطمئن بود که روحخوار قبلاً یک ترورِ بیدار بوده است. به نظر میرسیدتاجِ به رتبهٔ بالاتری ارتقا یافته... یا بهتر است بگوید، به رتبهٔ پایینتری سقوط کردهآهی بود؟ سانی مطمئن نبود که واژهٔ درست برای یک موجودِ کابوس چه میتواند باشد.
با اینمیرقصید حال نوعیدهانه حسِ... ناامیدی داشت.
زمانی آنقدر از آن چیزببیند وحشت داشت. اما حالا بسیاریاد ضعیف و ناچیز به نظر میرسید.
سانی کابوس را مرخص کرد، روی زمینشاخههای فرود آمد و سپس از شیبِ دهانه بالالبانش رفت. نورِ شبحوارِ مشعل راهش را روشن میکرد.
از گورتپهٔ خاکستری حتماً شبیه ذرهٔ نورِ کوچکی درزرشکیِ اقیانوسِ تاریکی به نظر میرسید... که نزدیکتر و نزدیکترمیپوشاند میشد، درخشانتر میگشت و سرمای بیشتری به جان میانداخت.
شاید سانی با آن شعلهٔ رنگپریده روشن شده بود، اما حضورشآسمانِ منطقه را در سرمایی مرگبار غرق میکرد. بیرون از دایرهٔ کوچکِباشد نور، به نظر میرسید تاریکیِ مطلق حتی عمیقتر، تاریکتر و نفوذناپذیرتر میشود.
گریزناپذیر.
صدای خشخشِ برگهای درختِکشید باشکوه را در باد شنید،آسمانِ زمزمهشان مضطرب به نظر میرسید.
انگار برگهای خشخشکنان میگفتند:
«دور بمون! نزدیکتر نیا!»
سانی بیتوجه به هشدارشان درببیند میانِ سایهها قدم گذاشت ویاد روی گورتپهٔ خاکستری ظاهر شد.
در دم تأثیرِ موذیانهای راسرانجام حس کرد که سعی داشتسیاه نامحسوس ذهنش را منحرف کند.
درخت زیبا بود...واقعاً درخت بخشنده بود...تاریکی درخت مهربان بود.
ضعیف ومیرقصید خیرخواه بود وطول میوههایش شیرین بودند.
ها...
میوههای درختِ روح واقعاً شیرین بودند. مهمتر از آن، کاملاً مفید بودند...لبخندِ هرچه باشد، هر کدام حاویِ یک قطعهٔ سایه بود تا سانی مصرف کند.تغییر از همه بهتر اینکه دیوِ باستانی میتوانست آنها را تا بینهایت رشد دهد.
شاید باید میوهها را جمع میکرد وببیند درختِ روح را دستنخورده نگه میداشت. در غیرگذشته این صورت دیگر هرگز محصولی در کار نمیبود...
سانی لبخندِ محوی زد و طلسمِکشید ذهنی را پس زد. انجامِ اینسیاه کار بیش از حد آسان بود.
دفعهٔ قبل تنها یک خفته بود. اما حالا یک ترورِ متعالی بود.تاجِ ردای عقیقی با پنج سایه تقویت شده بود و میزانِ محافظتی کهتکامل در برابرِ حملهٔ ذهنی برایش فراهم میکرد، حتی با کفنِ عروسکگردان قابلمقایسه نبود.
مقاومت دردهانه برابرِ دستکاریِ روحخوارسرانجام کاملاً پیشپاافتاده بود.
تلاشهایش برایالبته نجاتِ خود... واقعاًرنگ کمی ترحمانگیز بود.
همین که سانی طلسم راطول پس زد، برگها دوباره خشخشدرختی کردند؛ این بار پر از وحشت.
حرکتی رانمیتوانست در اطرافشتاریکی حس کرد.
پیکرههای شنیعی از خاکستر برخاستند... یک، دو، سه... صدآسمانِ تا. موجوداتِ کابوس — بردههای جدیدی برای جایگزینیِ سانی،میکرد نفیس و کاسی، که خود جایگزینِ دیوِ زرهپوش شده بودند.
روحخوار به کسی نیاز داشت تا از آن محافظت کند. درختِ شوم باید خیلی تلاش کرده باشد تا این همه موجودِاعماقِ کابوس را که از خورشیدِ نابودگر جان به در برده بودند، به زیرِ شاخههایش بکشاند. سانی واقعاً تعجب نمیکرد اگر اینهابرایش تمامشان بودند — تکتکِ موجوداتی که با تکیه بر قدرت یا شانس، از بلعیدهشدن به دستِ ترورِ سرخ قسر دررفته بودند.
نفیس باید از این مکان دوری کردهسرانجام باشد، چون آن زمان هیچ راهی برایلبخندِ محافظت از خودش در برابرِ این جادو نداشت.
اما این همه پلید چه آسیبی میتوانستند به سانی برسانند؟ بیشترشان از هزارتویگذشته مرجانی آمده بودند و بنابراین فقط از رتبهٔ بیدارشده بودند. چند موجودِ سقوطکردهآهی هم در میانشان به چشم میخورد، اما هیچکدام طبقهٔ بهاندازه کافی بالایی نداشتند.
این بار، نوبتِطول او بود کهدید مایهٔ وحشت باشد.
این بار، این سانی بودرنگ که ترسناک جلوه میکرد؛ گریزناپذیرآنها و لبریز از جنونِ خونریزی.
...سایهها به حرکت درآمدند و صد دستِ جوهری و سیاه از تاریکی بیرون آمدند. آنها تسخیرشدگانروی را چنگ زدند و چنگالهای عقیقیشان در گوشتشان فرو رفت. لحظهای بعد، بویِ خون در هوا پیچید.بسیار کشتار دلخراش و تماموکمال بود؛ سکوت با زوزههای دردآلود و صدایِ مشمئزکنندهٔ پارهشدنِ گوشت در هم شکست.
سانی با آرامش از میانِببیند این بلوا گذشت و حتی نگاهیمیآورد به پلیدهای در حالِ مرگ نینداخت.
خیلی زوددهانه به تنهٔکشید روحخوار رسید.
برگها خشخش میکردند ونمیتوانست شاخهها تاب میخوردند؛ صدایشانشکوهِ سرشار از ترسی نومیدانه بود.
یک دستش را رویِدهانه پوستِ ابسیدینیِ درخت گذاشتدید و لحظهای چشمانش را بست.
سپس، سانی جوهرش را به درونِ مشعلِ وهمآورآنها سرازیر کرد. سانی چشمانش را باز کرد، آهیمیپوشاند کشید... و درختِ باشکوه را به آتش کشید.
«واقعاً آدمِ اشتباهیطول رو برای بردهدید کردن انتخاب کردی...»
سپس، عقبالبته رفت تا سوختنشرنگ را تماشا کند.
منظرهٔ نفسگیری بود.
شعلههای درخشان از تنهٔ سر به فلک کشیده بالا میرفتند. پوستِ ابسیدینی ترکگذشته خورد و اخگرهای نیمسوز روی آن شکفتند. خیلی زود، آتش به برگها رسیدآهی و زبانه کشید، و با سرعتی سرسامآور در سراسرِ تاجِ لرزانِ روحخوار پخش شد.
با این اتفاق، تاریکیِ پوشانندهٔ ساحلِدید فراموششده با گویِ عظیمِ آتشی کهلبخندِ بر فرازش میسوخت، از هم پاشید.
هیاهویی از صداها به پا خاست. غرشِ آتش، فسفسِ برگهایی که خاکستر میشدند،میآورد صدایِ شکستنِ چوبِ در حالِ مرگ. همهٔ اینها در مناجاتی مورمورکننده از دردتکامل در هم آمیختند، گویی دههزار روح با عذاب رو به آسمان جیغ میکشیدند.
بهطرزِ باورنکردنیای... آزاردهنده بود.
سانی تقریباً حس میکردتاریکی که واقعاً دارد صدایِآنها جیغِ درختِ باستانی را میشنود.
...درخت برایدهانه مدتی خیلی خیلیسرانجام طولانی جیغ کشید.
روحخوار عظیم بود، برای همین مدتی طول کشید تا کامل بسوزد. برگهاییاد زیبایِ زرشکی خاکستر شده بودند. شاخهها نیز همینطور، و در گردبادی ازاون جرقهها فرو میریختند. میوههای لذیذ و آبدار بیرحمانه میسوختند و از بین میرفتند.
چند روز طول کشید تا تنهکشید بمیرد، اما در نهایت به پوستهایسیاه سوخته، شکسته و توخالی تبدیل شد.
اما تنها وقتیرنگ ریشهها مردند بود کهزرشکیِ سانی... هیچچیز حس نکرد.
اصلاً هیچ حسی نداشت. حالا رتبهاش از روحخواردرختی بالاتر بود و از این رو، کشتنِ آننشست دیوِ مکار حتی یک قطعهٔ سایه هم نصیبش نکرد.
چند روز بعد، سانی همچنان رویِ زمین نشستهشکوهِ بود و به بقایایِ نیمسوزِ درختِ عظیم نگاهسایهٔ میکرد. میتوانست حس کند که موجود مرده است.
فکر میکرد گرفتنِ انتقامش از روحخوارکشید برایش خوشحالی میآورد، اما اینطور نشد.سیاه اگر بخواهیم دقیق بگوییم، سانی... غمگین بود.
چنین مرگی... تقریباً تحقیرآمیز بود. شایستهٔ موجودی نبود کهبهوضوح اینقدر طولانی کابوسهایش را تسخیر کرده بود. او هرگزگستردهتر نمیخواست دشمنی را که احترامش را برانگیخته بود، تحقیر کند.
«کی اینقدر قوی شدم؟»
مطمئن نبود.
آنقدرها هم قوی نبود... اما تا جاییسرانجام که به کسبِ قدرت مربوط میشد، از بیشترِمحوی چیزها در هر دو جهان پیشی گرفته بود.
سرانجام، سانی از جا برخاست،ببیند چشمهٔ بیپایان را احضار کردیاد و خاکستر را از صورتش شست.
روحخوار دیگردهانه وجود نداشت،کشید و برای همین...
«اینم از این. حالا چی؟»
خب. اومیرقصید به قولشدهانه عمل کرده بود.
جایی درنمیتوانست قلبِ زاغ، خورشیدببیند داشت طلوع میکرد.
که یعنیدهانه سانی حالاکشید بیستوچهار ساله بود.
تولدش بود.
سانی به مشعلِ شبحواردهانه خیره شد که به نظرشاخههای میرسید نفسهای آخرش را میکشد.
با آهی، به راه افتاد و چند تکهآنها چوبِ نیمسوز جمع کرد. سپس، از آخرین شعلهٔمیپوشاند وهمآور استفاده کرد تا آتشی به پا کند.
با احضارِ مقلدِ شگفتانگیز، یک قوریِ آلیاژی ودرختی یک قوطیِ حلبی از دهانش بیرون کشید. قوطیِنشست حلبی حاویِ آخرین قاشق از پودرِ قهوهاش بود.
قهوه را در قوری ریخت، آن را باشکوهِ آبِ چشمهٔ بیپایان پر کرد و رویِ آتشسایهٔ گذاشت. چند لحظه بعد، بویی لذیذ در هوا پیچید.
سانی صندلیِ سایه را احضار کرد، رویش نشست وشاخههای منتظر ماند تا قهوه آماده شود. سپس، قوری را بهزندهست صورتش نزدیک کرد و عطرِ خوشبویش را به درون کشید.
«آه...»
مدتی ساکتدهانه ماند وکشید بعد لبخند زد.
«تولدم مبارک.»
سانی در حالی که رویِ صندلیِ مجللی بر فرازِ تپهای بلند لمسیاه داده و در محاصرهٔ تاریکیِ بیکران بود، قهوهاش را جرعهجرعه نوشید وترکِ از تماشایِ رقصِ جرقههای آتشین در آسمانِ سیاه و بیانتها لذت برد.